|
|
|
|
|
|
|
|
فرزندان روزگار اشغال
آلن بن مير* ترجمه: ن. كهنكارى وقتى درصدد نگارش آخرين مقاله ام در سال ۲۰۰۵ بودم، فكر كردم بهتر است اين مطلب را درباره معصوميت كودكان فلسطينى بنويسم كه در سرزمين تحت اشغالشان، بى آنكه فرصت چشيدن طعم شيرين كودكى را داشته باشند، بزرگ مى شوند. اين كودكان هنگامى كه به دهه اول زندگيشان گام مى گذارند، دنيا را از پشت عينك هاى مخصوص به خود مى نگرند. از نگاه آنها، جهان، خشن و ظالم است و همه چيز در آن آشفته و غيرقابل حل مى نمايد. درونشان هميشه آكنده از حس محروميت و دردى است كه جوانيشان را ربوده است و آزارشان مى دهد. اما در آستانه سال ،۲۰۰۶ اين جوانان، در افق، كورسويى از احتمال كمرنگ شدن اين واقعيت دردناك زندگيشان ديدند. اين تلألو اميد رهايى از تنگناى اشغال را بر دلشان تابانده است.در فلسطين، بزرگترها در عين حال كه حقيقت اشغال را طورى كه هست، پذيرفته اند و با آن در شرايط مختلف مبارزه مى كنند، كودكان فلسطينى به رغم نفرت عميق و مقاومت درونى ذاتيشان، از درك اين موضوع عاجزند كه اصلاً چرا بايد وضعيت تحقيرآميز و خردكننده اى را متحمل شوند. در اينجا؛ بايد سؤالى را مطرح كرد: چگونه مى توان انعكاس و تصاوير اشغالى را از ذهن و قلب كودكان نسل جديد پاك كرد، در حالى كه هرگز هيچ خاطره اى از معناى آزادى به ياد ندارند. تجربه كردن اشغال، بسته به اينكه در داخل آن باشيد يا خارج آن، مكانيسم هاى دفاعى متفاوتى را برايتان به همراه مى آورد. دشمن هر قدر هم كه به ظاهر مددگر باشد، باز به عنوان موجوديتى ترسناك، مطرود و غيرقابل پذيرش باقى مى ماند. به هنگام شعله ورتر شدن نبرد با دشمن، آغاز خونريزى، به رغم ترس از دست دادن پدر، برادر، پسرعمو و يا يك دوست، مقاومت در مقابل اشغال و اشغالگران را تقدسى مى بخشد كه قبل از اشغال هرگز قابل درك نيست. دكتر «الجبارى»، رئيس هيأت مديره دانشگاه «الخليل» مى گويد: «آنچه مرا بيشتر غمگين مى كند، اين است كه كودكان فلسطينى موقع گام گذاردن به بلوغ، حتى تجربه يك كودكى ساده را نيز نداشته اند.» وى مى افزايد: «اين سنين، زمان رشد است كه متأسفانه با آميزه اى از ترس و احساس ناامنى عميق شكل مى گيرد. آنان زير چادر زندگى مى كنند و درد و نااميدى از چشمانشان مى بارد.» مى توان گفت بچه هاى فلسطينى، كودكى شان را با حوادثى تلخ، مغشوش، پر از پيام هاى متناقض و آشوب هاى نامفهوم و بعضاً بى دليل سپرى مى كنند. آنان در حال يافتن راه حلى براى اين وضع، بزرگ مى شوند، پاسخ مى خواهند و به هر چيزى كه ذره اى اميدبخش مى نمايد، سفت و سخت متوسل مى شوند. آنان نيازمند آنند كه نشان دهند وجودشان ارزشمند است و محتاج محترم شمرده شدن و به حساب آمدن هستند. آنها مدام اين دو سؤال را از خود مى پرسند كه «من كه هستم و به كجا مى روم؟» كودكان فلسطينى تلاش مى كنند به زندگيشان كه نشانه اى از ظلم عليه يك نسل است و نيز شخصيتشان كه زير نگاه هاى «از بالا» خرد شده است، مفهوم و معنا ببخشند. به همين دليل، پيوستن كودكان فلسطينى به صفوف گروه هاى راديكال، مقاومت و تقديس مرگ از اين طريق را نبايد با تعجب نگريست، چرا كه مردن براى يك هدف، تداعى گر رهايى است. اگر اشغال پايان نيابد، اسرائيل متضرر مى شود اشغال، لعنتى است كه بر اين سرزمين سايه افكنده است. آثار ويرانگرى كه اشغال بر روان كودكان جا مى گذارد، بدترين جنبه اين شرايط است، زيرا زدودن اين ويرانى ها مستلزم گذراندن ده ها سال است. متأسفانه، بسيارى از اسرائيلى ها بويژه صهيونيست هاى پيرو حزب در حال مرگ ليكود به رهبرى «نتانياهو»، هنوز به اسرائيل بزرگ مى انديشند و نمى فهمند كه اين آرزو در شرايط كنونى، مخرب ترين عامل روند صلح است و تا زمانى كه اسرائيل به طور كامل محو شود، هم اثرش ادامه خواهد داشت. اما حتى صرفنظر از تفاوت هاى دينى، فرهنگى و تاريخى، اشغال چه از جنبه روانى و چه جمعيت شناختى راهكارى قابل ادامه نيست و محكوم به شكست است؛ واقعيتى كه «شارون» نيز آن را به نوعى درك كرد. در اين ميان، اشغال به جاى تقويت، امنيت ملى اسرائيل را تضعيف كرده است و اين روند ادامه هم خواهد يافت. در سال ،۱۹۶۷ زمانى كه «موشه دايان» وزير دفاع وقت، پس از جنگ هاى شش روزه، «ديويد بن گورين» اولين نخست وزير و بانى اسرائيل را براى مشاهده قدرت ارتش رژيم صهيونيستى و سرعت آن در اشغال مناطق فلسطينى به آن مناطق برد، بن گورين از ظرفيت و توان نظامى اسرائيل احساس شعف كرده بود. ولى همان موقع، آهى كشيده و گفته بود: «خيلى دوست دارم دانه دانه شن هاى سرزمين هايى كه براى به دست آوردنش، خون ها ريخته ام، حفظ كنيم. اما تصور مى كنم روزى مجبوريم اينها را پس دهيم، چرا كه در غير اين صورت، تا وقتى كه ما به اشغال خاك اعراب ادامه دهيم، صلح به اين زمين ها گام نخواهد گذاشت.» به هر حال، يك سؤال مهم و اساسى باقى مى ماند: «آيا كودكان فلسطينى زخم ديده از آتش اشغال مى توانند تمام آن روزهاى زهرآگين را فراموش و با كودكان اسرائيلى در يك جا زندگى كنند؟» * مدير پروژه خاورميانه انستيتو ورلدپالسى و كارشناس امور بين الملل مركز گلوبال افرز
|
|
|
|
|
آن سوى بحران براى بوش
|
|
|
نوشته : برايان بكر - منبع: سايت اينترنتى سوسياليسم و آزادى - برگردان: پوراندخت مجلسى سرخوردگى و نااميدى و حتى خشم فزاينده اى در بخش هايى از طبقه سرمايه دار آمريكا نسبت به «جورج دبليو بوش» ، همكاران او و مقام هاى سياسى سطح بالاى آمريكا به وجود آمده است. بعضى از مقامات به تبهكارى متهم شده اند و برخى دارند خود را كنار مى كشند. كمك هاى شركتها و بانكداران بزرگ به صندوق حزب دموكرات ، جهت آمادگى براى انتخابات آينده، از هم اكنون دارد شروع مى شود. البته خشم و سرخوردگى طبقه حاكم نسبت به بوش باخشم و نفرت سرسختانه ميليونها افراد جوان و زحمتكش كه به خاطر جنايتهاى كاخ سفيد ابراز مى شود، كاملاً متفاوت است. جامعه آمريكايى - آفريقايى و ميليونها نفر ديگر در ايالات متحده و سراسر جهان نيز در مورد بى توجهى شرم آور و خلاف اخلاق دولت بوش پس از توفان كاترينا برآشفته اند. تعصب نژادى و بى اعتنايى شرم آور نسبت به زندگى سياهپوستان دراين فاجعه، به بحران فزاينده منزوى شدن دولت بوش افزوده است. ولى ريشه اين مشكلات در محافل قدرت واشنگتن به پيش از اين فاجعه طبيعى، كه اواخر سپتامبر اتفاق افتاد، برمى گردد. بوش هدف سرزنش سرمايه داران قرار گرفته، زيرا سياست هاى او همچون آذرخشى مسير مقاومت هاى جهانى را روشن كرده است. سياست هاى او، درست در زمانى كه سعى مى كند موقعيت جهانى سرمايه دارى آمريكا را حفظ كند، مؤسسات آمريكايى را آسيب پذيرتر و منزوى تر از پيش كرده است. سرمايه دارى نوين نمى تواند بدون دخالت و نظارت حكومتى كه مديريت مسائل گروهى آن را به عهده بگيرد، عمل كند. از رئيس جمهور انتظار مى رود به عنوان مديرى براى همه مؤسسات عمل كند، نه براى يك شركت بزرگ و يا يك بانك خاص. طبقه سرمايه د ار ايالات متحده داراى منافع جهانى است. شركتهاى بزرگ آمريكا و بانكهاى آن تقريباً با تمام كشورهاى جهان سروكار دارند. به همين علت است كه «پنتاگون» ۷۳۰ پايگاه نظامى را در ۱۳۰ كشور در اختيار دارد. رئيس جمهورى ايالات متحده بايد به منافع جهانى كورپوريشن ها (شركت هاى بزرگ) و بانكهاى آمريكايى نيز بپردازد. اين موضوع داراى اهميت زيادى است كه مردم زحمتكش درك كنند كه چرا طبقه حاكم آمريكا شروع به رويگردانى از بوش كرده است. اين موضوع غيراصولى نيست و وقتى مى شنويم كه از طرف ثروتمندان و صاحبان قدرت كه تاكنون از بوش حمايت مى كردند، به او حمله مى شود، بسيار اهميت دارد كه يك ارزيابى از موقعيت سياسى كنونى داشته باشيم. دموكراسى در جوامع سرمايه دارى چيزى نيست جز شكلى از حكومت طبقاتى و تمرينى است در سلطه و پرده پوشى. اگر مردم افسرده ، آشفته و خشمگين شوند، سرمايه داران خشم آنها را به سوى سياستمداران سوق مى دهند. در چنين موقعيت هايى مى توان سياستمداران رامتهم كرد و تحت تعقيب قرار داد و يا ازطريق آراى مردم از كار بركنار كرد. گروه ديگرى آماده اندجاى آنها را بگيرند كه به همان اندازه وامدار بانكها و شركتهاى بزرگ هستند. سياستمداران فاسدى كه به عنوان بلندگوى سرمايه دارى عمل مى كنند - از جمله اكثريتى بزرگ از ۵۳۵ عضو كنگره آمريكا از جنگ عراق حمايت كردند و يا دراين مورد حالتى از تسليم داشتند وبه ساير سياستهاى زورگويانه و تجاوزكارانه و حركتهاى قلدرمآبانه بوش و نومحافظه كاران اعتراضى نكردند. در اين ۵ سال كه از رياست جمهورى جورج بوش مى گذرد، رسانه هاى وابسته و در خدمت سرمايه داران، كمتر اظهارى عليه قانونى شدن شكنجه انجام دادند وعليه شبكه زندانهاى مخفى و شكنجه گاههاى سيا در سراسر جهان و همچنين آدم كشى هاى هدفمند و ناپديدشدن هاى افرادى كه دولت بوش، آنها را تروريست شناخته بود. اكنون كه مردم جهان عليه سياست هاى بوش قيام كرده اند، همان رسانه ها و سياستمداران، جورج بوش و ديك چينى را به خاطر انزواى سياسى فزاينده اى كه طبقه حاكم آمريكا به آن دچار شده است، مورد سرزنش قرار داده اند. جنگ عراق براساس دروغ هاى فاحش و آشكار آغاز شد. كاملاً روشن بودكه اين يجنگ، تجاوز به كشورى بود كوچك داراى منابع نفتى غنى ، كه هيچ خطرى براى مردم آمريكا ايجاد نمى كرد. طبقه حاكم و آن به اصطلاح روشنفكرانى كه از اين جنگ حمايت كردند، همه اين موضوع را مى دانستند و با اين شكل از آغاز جنگ آشنا بودند. آنها به وسيله اطلاعات غلط گيج و يا گمراه نشده بودند. پس از تجربه هاى چندين قرن جنگ هاى مستعمراتى ، هيچكس در طبقه سرمايه دار ايالات متحده و يا اروپا در مورد تهاجم به عراق دچار سردرگمى نشد. همه آنها مى دانستندكه توضيحات بوش در باره شروع جنگ صرفاً تبليغاتى براى فريب مردم آمريكا است. اگر رژيم بوش، مقاومت مردم عراق را در هم شكسته و موفق شده بود يك رژيم طرفدار آمريكا را در اين كشور نفت خيز به كار گمارد، همان رسانه ها و سياستمدارانى كه اكنون به خون بوش تشنه اند،كاخ سفيد را با تحسين و ستايش بمباران مى كردند و به جاى اين كه بوش و چينى را به «تقلب در اطلاعات» و يا « دروغ گفتن به كنگره» متهم كنند، به عنوان افرادى محكم و جدى و حتى بصير و دورانديش تحسين مى كردند. مقاومت عراق، بخش اصلى بحران دولت بوش است. مشكل واقعى بوش براى سرمايه دارى آمريكا اين است كه جنگ عراق و اشغال آن ، هم از لحاظ سياسى و هم از جهت نظامى با شكستى اساسى روبرو شده است. از جهت نظامى ، حكومت آمريكا بيش از ۳۰۰ميليارد دلار هزينه كرده و صدها هزار سرباز را به اين كار اختصاص داده است. با وجود اين، اكنون بيش از هر وقت، دراين سه سال گذشته، با از پاى درآوردن مقاومت فاصله دارد. دراين جنگ استعمارى، يا شبه استعمارى، مردم نسبت به مقاومت مردم عراق احساس همدردى مى كنند. هر روز كه مقاومت مردم عراق، با موفقيت، ماشين جنگى آمريكا را ، كه در باره آن گزافه گويى فراوان شده است، دچار وقفه مى كند، منبع الهامى مى شود براى همه آنهايى كه در وضعى مشقت بار و زير پاشنه هاى رژيم تحميلى آمريكا و برنامه هاى رياضت كشانه صندوق بين المللى پول قرار دارند. اشتباه واقعى كه دولت بوش مرتكب شد ، شكست در فهميدن اين امر نبود كه ارتش عراق داراى چه مقدار سلاح بوده است و يا قدرت جنگى آن تا چه حد بود. آنها همه آن چيزهايى را كه بايد بدانند، مى دانستند. آنچه زمامداران آمريكا در به دست آوردنش دچار شكست شدند، ريشه هاى عميق هوشيارى و شعور ضد استعمارى مردم عراق بود، به عنوان عاملى اساسى كه مى توانست به يك معادله نظامى تبديل شود. اين شكست بزرگ اطلاعاتى، ناشى از نخوت و خودپسندى زمامداران آمريكايى بود. تنها در عراق نيست كه هوشيارى ضداستعمارى وجود دارد. اين هوشيارى درميان مردم آمريكاى لاتين، آفريقا ، آسيا و بقيه كشورهاى خاورميانه هم مشاهده مى شود. موشك ، بمب، تانك و عكس هاى ماهواره اى در دستهاى دولت هاى بزرگ سرمايه دارى نمى تواند گرايش تاريخى نسبت به آزادى ملى را در نهضت هاى آزادى خواه تغيير دهد. آشكار است كه «سياست استعمارى نوين» كه نومحافظه كاران پس از فروپاشى بلوك اتحاد شوروى در پيش گرفته اند، چيزى بيش از يك خيالپردازى نژادپرستانه نيست. موضع آشكار و بى پرده بوش و نومحافظه كاران، به دشمن تراشى براى دولت آمريكا منجر شده است. البته اين دشمنى پيش از اين هم وجود داشته، ولى با سياستهاى اين دولت تشديد شده است. در كنفرانس سران آمريكاى جنوبى كه در آرژانتين تشكيل شده بود، جورج بوش در پاسخ نقطه نظرهاى خود ، از مردم آرژانتين ، برزيل و ونزوئلا، فريادهاى نفرت دريافت كرد و اين امر به كوشش هاى او و دولتش براى تحميل توافقى براى ايجاد منطقه آزاد تجارى دراين منطقه آسيبى جدى رساند. همواره فرض براين بوده است كه آمريكاى لاتين به ايالات متحده تعلق دارد، ولى بالارفتن گرايش هاى ضدبوش دراين منطقه، به باز شدن درها به روى سرمايه هاى اروپايى و آسيايى كه در پى رويارويى بانفوذ آمريكا در «حياط خلوت» آن هستند، منجر شده است. سرمايه داران معمولاً از وجود سياستمداران استفاده مى كنند و حتى به رهبرى آنها تن مى دهند، مگر اين كه اين سياستمداران اسباب دردسرشان شوند. در چنين صورتى ا ست كه آنها را به هرترتيبى، از كار بركنار مى كنند. در آشفتگى هاى دو دهه ۱۹۶۰ و ،۱۹۷۰ كه فعاليت هاى انقلابى و بحران هاى سياسى را در جهان براى آمريكا به همراه داشت، هيچكدام از رؤساى جمهورى آمريكا به دور دوم رياست جمهورى نرسيدند و يا دور دوم را به پايان نرساندند: «كندى » كشته شد؛ «جانسون» اجباراً در انتخابات سال ۱۹۶۸ شركت نكرد؛ «نيكسون» از مقام خود استعفا داد براى اين كه تحت تعقيب قضايى قرار نگيرد؛ «جرالد فورد» در دور دوم انتخاب نشد و «جيمى كارتر» نيز در دور دوم انتخابات به وسيله يك هنرپيشه سابق، «ريگان»، شكست خورد. در واقع ، براى حكومت بانكداران ، صاحبان صنايع و شركتهاى بزرگ چندمليتى ، مناسب تر است كه خشم مردم خود را متوجه «سياستمداران خطاكار» كنند تا برسيستم اجتماعى اهريمنى اى كه اجازه مى دهد ميلياردرهايى كه تعدادشان از شمار انگشت هاى دست بيشتر نيست، كنترل ثروت جهان را در دست داشته باشند. اين يك حيله خطرناك ليبرال ها و سوسيال دموكراتهاى اين عصر است كه خشم مردم را - كه واكنشى بديهى به خشونت هاى فراوان سرمايه دارى از جمله جنگهاى وحشتناك استعمارى است - متوجه محافظه كارترين سياستمداران كنند، نه متوجه خود سيستم قدرت. تنها راه پايان بخشيدن و ممانعت آمريكا از جنگهاى استعمارى، اين است كه قانون سرمايه يعنى كنترل گروهى سرمايه داران برجامعه را بشكنيم.
|
|
|
|
|