يكشنبه ۱۸ دى ۱۳۸۴ -
Sun, Jan 8, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۳۶۳
sLogo.gif

> جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
بزرگان انديشه(۸۷)
نيكلاس ولترستورف
بازسازى همدلانه معرفت دينى
243462.jpg
حميدرضا فرزاد
نيكلاس ولترستورف (Nicholas Wolterstorff) يكى از مشهورترين فيلسوفان دين در دوره معاصر است. او نيز همچون دو فيلسوف دين پرآوازه آمريكايى، آلوين پلنتينگا (۱۹۳۲ - ) و ويليام آلستون به شرح و بسط رهيافتى پرداخت كه به معرفت شناسى اصلاح گرايانه (Reformed epistemology) معروف است، موقفى معرفت شناسانه كه بر سنت كالونى در مسيحيت تكيه دارد و استدلال مى كند كه معرفت به خدا امرى طبيعى است و تار و پود وجود آدمى به آن سرشته شده است. در اين رهيافت اعتقادبه وجود خدا يك اعتقاد و باور پايه و بنيادى است و چنين نيست كه به صورت تبعى و فرعى از قراين و شواهد و دلايل ديگر برآمده باشد. گفتار حاضر برپايه اين منابع تدوين شده است.
۱- مقاله خوبى از Paul Cassell درباره معرفت شناسى اصلاح شده و ديدگاه ولترستورف راجع به گفتار و سخن گفتن الهى:
Reformed Epistemology and Nicholas Wolterstorff شs Divine Discourse , Bosto collaborative Encyclopedia of
Western theology, 2005
۲- نوشته اى دقيق و بلند از ولترستورف در كتاب فلسفه دين:
Can Belief in God Be Rational If It Has No Foundations? By Nicholas Wolterstorff, in philosophy of
Religion, Stewart, 1996.
۳‎/A concise Encyclopedia of the philosophy of Religion, by Anthony c. Thiselton 2002.

۴- و مقاله اى از ولترستورف كه درواقع به نوعى ، زندگينامه خود نوشت وى محسوب مى شود با عنوان « فضل و عنايتى الهى كه زندگى ام را شكل داد»:
The Grace that shaped My Life, by Nicholas Wolterstorff.
ولترستورف (۱۹۳۲ - ) در سال ۱۹۵۶ از دانشگاه هاروارد دكتراى فلسفه گرفت. در دوره نخست فعاليت فكرى و فلسفى اش بر متافيزيك متمركز بود. پس از آن، چند سالى در زمينه زيبايى شناسى و فلسفه هنر به تحقيق و تأليف پرداخت. او بويژه در سالهاى اخير به طور متمركز در حوزه معرفت شناسى ، فلسفه دين و فلسفه سياسى كار مى كند. ولترستورف مدتى رئيس انجمن فلسفه آمريكا و نيز رئيس انجمن فيلسوفان مسيحى بود. تحقيقات ولترستورف را در حوزه فلسفه دين در قلمروهاى متافيزيك، معرفت شناسى و نظريه عمل گفتارى (speech _act) بسيار مهم و تأثيرگذار ارزيابى كرده اند. تيسلتن درباره او مى نويسد كه ولترستورف احتمالاً يكى از دو يا سه فيلسوف دين بسيار پرنفوذ و تيزهوش دوره معاصر است كه از منظرى صريحاً خداباورانه قلم مى زند. چنان كه اشاره شد يكى از كارهاى اساسى او _ مانند پلنتينگا و آلستون _ شرح و بسط ديدگاه نوينى در معرفت شناسى موسوم به معرفت شناسى اصلاح شده است. اين موضوع، در اين گفتار به تفصيل مورد بحث قرار خواهد گرفت.
چالش قرينه گرايان: پل كسل در توضيح اين مطلب مى نويسد: چالش اوليه اى كه مدرنيته در برابر فيلسوفان دين مطرح كرد مبتنى بر قرينه گرايى (evidentialism) يا قائلان به اصالت باورهاى پايه (Foundatinalism) بود كه در دوره جديد دكارت آن را پروراند و جان لاك آن را در قلمرو دينى به كار برد. قرينه گرايى كلاسيك مى گويد كه همه اعتقادات ما بايد مبتنى بر اصول اوليه قطعى و روشن باشد تا بتوان آنها را عقلانى به شمار آورد. اعتقادى هم اوليه و اساسى شمرده مى شودكه بداهت ذاتى داشته باشد. (self _evident) يا بر حواس ما آشكار و بديهى باشد. ادعاى اساسى چالش مدرنيستى در برابر ايمان به خدا را ولترستورف چنين بيان مى كند: «هيچ دينى پذيرفتنى نيست مگر آنكه عقلانى باشد و هيچ دينى عقلانى نيست مگر آنكه مورد حمايت قراين و شواهد قرار داشته باشد.»
اين برهان را به صورت مشخص ترى چنين عرضه كرد:
۱-اعتقادات خداباورانه اعتقاداتى دقيقاً اساسى و پايه نيستند چون نه بداهت ذاتى دارند ونه بر حواس آشكار و بديهى اند. ۲- چون اعتقادات دينى، اعتقادات پايه نيستند تنها در صورتى مى توانند عقلانى باشند كه قراين و شواهد كافى آنها را تأييد كنند. ۳- اعتقادات خداباورانه توسط قراين كافى تأييد نمى شوند. بنابراين، آنها عقلانى نيستند و نبايد به آنها پايبند بود.
تاريخى طولانى در انديشه مسيحى وجود دارد كه نكات اول و دوم را درست انگاشته اند. برخى جريانها نيز سعى كرده اند با فراهم آوردن «شواهد و قراينى» به نفع ايمان مسيحى به اين چالش پاسخ دهند. اين قراين و شواهد شامل موارد متعددى بودند از جمله معجزات، نبوت، برهان فلسفى و گزارش هاى مربوط به نوگرويدگان. اما ولترستورف و ساير اصحاب معرفت شناسى اصلاح گرايانه اساس اين چالش را زير سؤال برده اند و اصولاً ضرورت پذيرفتن آن را رد كرده اند. ولترستورف و ساير قائلان به معرفت شناسى اصلاح گرايانه برآنند كه توسل به «قراين و شواهد» گمراه كننده است چون ضرورتى ندارد و نهايتاً به كار نمى آيد. آنان دليل مى آورند كه نخستين مقدمه استدلال فوق _ كه مى گويد اعتقادات خداباورانه، پايه و اساسى نيستند چون بداهت ذاتى ندارند و يا نزد حواس ، آشكار و بديهى نيستند -  نقطه شروع ناصحيحى در سخن گفتن درباره معرفت به خدا است. در واقع آنان احتجاج مى كنند كه اين مقدمه، براى سخن گفتن راجع به بخش اعظم معرفت بشرى نادرست است.
يكى از منابع الهام معرفت شناسى اصلاح گرايانه، آراى جان كالون و ساير متألهان اصلاح گرا راجع به علم به خدا است . اين سنت استدلال مى كند كه علم و معرفت به خدا يك نوع طبيعى معرفت است كه خدا آن را در نهاد هر انسانى جاى داده است. برهان كالون اين است كه گرايشى طبيعى به الوهيت در نهاد انسان هست كه پاره اى از تجربه ها آن را به حركت و فعليت درمى آورد. فى المثل - به سبب وجود اين گرايش طبيعى - نگاه كردن به ستارگان در يك شب صاف مى تواند اين عقيده را در ما به فعليت درآورد كه جمال و هنر الهى ، خود را در عالم پهناور و متنوع ستارگان آسمان جلوه گر مى سازد.
خاستگاه اعتقادات : اگر معتقدان برپايه داده هاى حسى يا قضاياى ذاتاً بديهى به اعتقاداتشان نرسيده اند پس چگونه و از چه طرقى به آن اعتقادات و باورها رسيده اند؟ آيا مى توان ثابت كرد كه آنان دراين كار جانب عقل را رعايت كرده اند؟ پلنتينگا قلب موقف معرفت شناسى اصلاح گرايانه را چنين بيان مى كند: «كاملاً درست، عقلانى و حجت پذير است اعتقاد داشتن به خدا، بدون آنكه هيچ نيازى به قراين يا استدلال باشد. اعتقاد به خدا (از لحاظ معرفت شناختى ) مانند اعتقاد به گذشته، اعتقاد به وجوداشخاص ديگر و يا اعتقاد به وجود اشياى مادى است.» اين اعتقادات، پايه اى هستند نه فقط در زندگى روزمره بلكه در علم نيز. مى توان نشان داد كه هيچ يك از اين اعتقادات با رهيافت قرينه گرايانه قابل اثبات و توجيه نيست و چالش قرينه گرايى در مورد آنها صادق نمى افتد.
پس شخص چگونه به چنين اعتقاد و باورى مى رسد؟ پلنتينگا دليل و برهان مى آورد كه «خدا نهاد ما را به گونه اى سرشته است كه در شرايط مناسب به اين باور مى رسيم.»ولتر ستورف نيز استدلال مى كند كه اين ديدگاه برخاسته از يك ديدگاه فكرى وسيع تر راجع به شكل گيرى اعتقادات است كه توسط توماس ريد [Reid - فيلسوف اسكاتلندى و پايه گذار مكتب اسكاتلندى فلسفه عقل عرفى Common sense philosophy كه مابين سالهاى ۱۷۱۰ و ۱۷۹۶ مى زيست] شرح و بسط يافت. ريد معتقد بودكه هريك از ما «تمايلات ، گرايش ها و قابليت ها و آمادگى هاى متنوعى براى اعتقاد پيدا كردن به چيزها را داريم . آنچه مايه و سبب اعتقادات مان مى شود در اكثر موارد، عمل كردن يا به فعليت درآمدن اين يا آن گرايش و آمادگى است.» وقتى اين اعتقادات در ما تحقق پيدا مى كند نمى توانيم در آن شرايط به آنها پايبند نباشيم و باورشان نكنيم.
آيا اين به اين معنى است كه چون مى توانيم به نحوى معقول، اعتقادى را در فلان شرايط بپذيريم پس همه اعتقاداتمان ضرورتاً حقيقى است؟ آيا هيچ مسؤوليتى نداريم كه اعتقاداتمان را بررسى كنيم تا ببينيم كه عقلانى هستنديا نه؟ ولتر ستورف دراين مورد مى گويد كه ما اختيار تام و تمام نداريم كه به هرچيزى اعتقاد داشته باشيم. اما اين امكان را داريم كه به آن امورى كه نزد ما طبيعى اند اعتقاد و باور داشته باشيم تاوقتى كه دليلى براى اعتقاد نورزيدن پيدا كنيم. جمله شاخص او دراين زمينه اين است كه اعتقاداتى كه به صرافت و سادگى به آنها باور داريم «بى تقصير و سالم اند تا زمانى كه جرمشان ثابت شود.» پس اصل بر برائت است.
بنابرديدگاه ولتر ستورف ، عقلانيت يا غيرعقلانى بودن نه در هيچ اعتقاد خاص بلكه در اراده شخص معتقد جاى دارد. ولتر ستورف برآن است كه براى سنجيدن و ارزيابى عقلانى يا غيرعقلانى بودن اعتقادات اشخاص نمى توان به پرسش هاى كلى و انتزاعى اكتفا كرد. در واقع يك راه حل و پاسخ عام براى همه وجود ندارد. او در اين مورد مى نويسد: «فيلسوفان اين پرسش را كه آيا اعتقاد به وجود خدا عقلانى است يا نه به شكل انتزاعى و عام مطرح مى كنند. اما همواره، پرسش درست اين است كه آيا براى فلان يا بهمان شخص در اين يا آن موقعيت، عقلانى است كه به وجود خدا اعتقاد داشته باشد؟ ... پرسشى كه تنها با تأمل در قوا و تواناييهاى فكرى فرد معتقد و اينكه اين تواناييها را به چه نحو به كار مى گيرد مى توان به آن پاسخ داد و اكنون نوشته اى از ولتر ستورف دراين باب.
عقل و اعتقاد دينى :
«يكى از عقايد محورى در مسيحيت و يهوديت و اسلام اين است كه ما انسانها فراخوانده شده ايم كه به خدا ايمان و باور داشته باشيم، بر او تكيه كنيم، به او اعتماد بورزيم و به او اطمينان داشته باشيم. ايمان داشتن به خدا، تعهد انسانى بنيادين ما است. اين عقيده نيز در اين سه دين جنبه محورى دارد كه تنها به مدد ايمان و باور به خداوند است كه عميق ترين بيقرارى هاى قلب آدمى آرام مى گيرد. در اينجا تكليف و شكوفايى به هم پيوسته اند.
اما آيا ايمان داشتن به خدا امرى عقلانى است؟ آيا عاقلانه وخردپسندانه است كه بر او تكيه كنيم و بر او اعتماد بورزيم؟ آيا شخص مى تواند به خدا ايمان داشته باشد بدون آنكه دست به يك فديه و قربانى فكرى بزند؟ نمى شود كه كسى عضو روشنفكران جامعه مدرن غربى باشد و اين پرسش به ذهنش خطور نكند.
قاعدتاً براى يك شخص اعتقاد به خدا عقلانى است فقط اگر به قضاياى مختلف راجع به خدا ايمان داشته باشد بويژه اين قضيه كه چنين موجودى وجود دارد. عقلانى بودن اعتماد و تكيه بر شخصى، مسبوق است به عقلانى بودن باور به اينكه آن شخص وجود دارد. يكى از ايرادهايى كه در بخشى از ذهنيت مدرن بر باورهاى مسيحى و نيز يهودى وارد ساخته اند اين است كه ديگر باور به وجود خدا عقلانى نيست. طبق اين نظر ما بايد بين وانهادن عقلانيت خويش و باور به وجود خدا يكى را انتخاب كنيم. نمى توانيم هر دو را با هم داشته باشيم. انسان خردپيشه خود بايد راهش را در اين عالم پيدا كند بدون آنكه بتواند به چيزى ديگر تكيه بورزد. قصر كافكا خالى است، صداهايى كه به گوشمان مى رسد چيزى نيست جز پژواك صداهاى خودمان.
نكته محورى در اين ايراد به اعتقاد خداباورانه اين پيشفرض است كه اگر باور به پاره اى قضاياى مثبت راجع به خدا عقلانى نباشد نبايد به آن قضايا باور داشت. اما متألهان مسيحى بسيارى در قرن بيستم هستند كه اين پيشفرض را رد كرده اند. آنان بر اين عقيده اند كه حتى با آن مقدمه، اين نتيجه به دست نمى آيد كه بايد چنين اعتقادى را رها كرد. اين متألهان مى گويند كه وحى الهى به وجودمان راه يافته و در تقابل با عقلانيت ما قرار گرفته است. بنابراين ما بايد زندگى مان را بر پايه يكى از آنها تنظيم كنيم عقل يا وحى. مؤمنى كه وحى را انتخاب كرده ديگر نبايد چالش هاى عقلى، معضل و دشوارى براى وى پديد بياورد.
به عقيده من چنين راه ونظرى، پاسخى است عميقاً گمراه كننده به چالشى كه در بالا مطرح كردم. به عقيده من، اين ادعا را كه باور به وجود خدا امرى غيرعقلانى است شخص خداباور بايد جدى بگيرد و از آن سطحى نگذرد.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |