پنجشنبه ۲۲ دى ۱۳۸۴ -
Thu, Jan 12, 2006
جوان
۳۳۶۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
فداكارى جوانان ديدنى است
حرف دل
ايرانى
در ميان روزهاى رفته بر جايم هنوز
در ميان لحظه هاى التهاب و خانه سوز
از پس صد فتنه تاريك و سرد بددلان
همچو خورشيد سحرگاهم كه مى تابم هنوز
روى سنگ از شرم من تيرهست و خوار است او كنون
سخت تر از سنگ بودم كين زمان كوهم هنوز همچون آن تيرى كه قلب تيره روزان مى درد
در پى سنگ دل تيره دلان گردم هنوز
آن جفايى را كه اين دل كهنه كردست اين زمان مردمان سخت را مى افكند از پا هنوز
زندگى شايد گذار پنج و شش باشد ولى
مرد آن باشد كه پاى عهد و پيمان است هنوز
مهرداد شهابى نويد
خدا
پيچيد و گذر كرد... آمد و گذشت... از ميان درختان بيشه و باغچه، از روى گلدان اتاق، از لابه لاى خارهاى مهربان كاكتوس. غريد و صدا كرد... درخواست كرد و خواند... بارها و بارها... باز آمد و اين بار سوار بر امواج.... چه دريا، چه صوت، چه نور، عبور كرد از درونم و اين بار تنها با بوى باران... به خودم آمدم.... ديدم خداست.
محمد حاتمى
آفتاب زندگى
بايد كمى حال و هواى زندگى پيدا كنى، اما نمى توانى. آفتاب رادرك مى كنى و بهترين سرمنشأ زندگى مى دانى اما نمى توانى مثل او باشى. مانده اى كه در اين دنياى بسيار عظيم و خالى از انسانيت چكاره اى؟ آيا برده انسان هايى، آيا برده ذهن هايى، آيا برده ماشين هايى يا برده جنگ ميان انسان هايى؟ بايد همه آنها را كنار بگذارى و خودت را برده احساس جاى دهى. براى نجات خودت بايد اين كار را انجام دهى. زندگى را بايد با آفتاب بنگريد. آفتاب زندگى ما آفتابى است كه وجودش منشأ هر اميدى است. گاهى آفتاب هست و گاهى نيست.پس نبايد به او انس بگيرى. زندگى همين است. زندگى راهى است پرپيچ و خم كه بايد دره هايش، سيلاب هايش، بيابان هايش، كوه هايش، جنگل هايش را طى كنى و سپس به دشت اميدت برسى.
به تدريج خوشى هاى زندگيت را از دست مى دهى زيرا معكوس به دور خودت مى چرخى و اميدت را پيدا نمى كنى. شايد اشتباه مى كنى اما بايد پيدايش كنى تا تجربه كسب كنى. نمى دانى كه آيا در ذهنت افكار باطلى مى گذرد يا افكارى روشن؟ اخمت مايه اميد است كه كم كم به اميدت دست پيدا مى كنى. شايد اين صداها و شايد اين انسان ها هستند كه تو را به عقب مى رانند. بايد خويش را انسانى كه مى توانى تجربه كنى زيرا تو خورشيد را مايه رسيدن به هر چيز در دنيا مى دانى و طورى مطلبت را بازگو مى كنى تا او بشنود و حق را در اختيارت گذارد. بايد با روحت همصدا شوى و زندگيت را دوباره بازسازى كنى زندگى كه در آن آفتابى باشد تا عشق ، محبت، مهربانى، دوستى و صميميت را پرتو افكند.
كامران كاظم ارگى
فداكارى جوانان ديدنى است
باشد،كه تويك روز ببينى
243933.jpg
ساناز اقتصادنيا
در فداكارى حضرت ابراهيم شكى نيست. كارى بر دوشش بود كه به نحو احسن بايد انجامش مى داد و انجام داد. در قربانگاه اما، اسماعيل با چشم هاى بسته، گوش به فرمان ايستاده بود و منتظر. و چه فداكارى از اين بالاتر كه براى سربلندى پدر، رضا به ذبح خويشتن دهد؟ اسماعيل، نمونه فرزند فداكارى است كه هيچ وقت خودش را فداكار نخواند. عملش را وظيفه اى مى دانست در برابر دستور حق.
و ما جوانان بى شمارى هستيم با فداكارى هاى ريز و درشتى كه گاه ديده نمى شود. اين گزارش نگاهى است به مفهوم «فداكارى» ميان ما.
از سر جايش بلند شد و گفت: «من آقا! من عكس شما را روى تخته كشيدم.» همه با ناباورى نگاهش مى كردند. مچ دستش را گرفتم كه جلو نرود، اما دير شده بود: «ببخشيد آقا! اشتباه كردم.»
زنگ تفريح بچه ها ريختند روى سرش كه چرا اين كار را كرد؟ چرا فداكارى كرد و به جاى شايان كه عين خيالش نيست، نقاشى روى تخته را به گردن گرفت؟ اسمش را از بلندگوى دفتر شنيد. همه مى گفتند كارش زار است. شايان دم در كلاس ايستاده بود و با بچه هاى كلاس بغلى حرف مى زد.
به دفتر كه رسيد، آقا معلم يكى محكم خواباند توى گوشش: «چرا دروغ گفتى؟ چرا كار بد شايان را گردن گرفتى؟ فكر كردى اگر اين كار را بكنى، مدال افتخار مى گيرى؟ حالا جفتتون به دردسر افتادين. تو هم شريك جرمى.» شكستم. از برخورد ناعادلانه معلم با او شكستم و تصميم گرفتم هيچ وقت توى زندگى آدم فداكارى نباشم. معلم آن روز نفهميد كه يك پسر شانزده ساله، در اوج غرور با حرف هاى نسنجيده او، شكسته شد.
رشته نامرئى محبت
دكتر «احمد جلالى»، روانشناس معتقد است كه فداكارى نوعى از ايثار است. يك ايثارگر از جان و مال خود مى گذرد و يك آدم فداكار هم ممكن است از وقتش، عشقش، حقش و خيلى چيزهاى ديگر بگذرد. نكته اينجاست كه يك فرد فداكار يا ايثارگر هيچ وقت به فداكارى خودش معتقد نيست و خودش را آدم ايثارگرى نمى داند. خيلى وقت ها احساس مى كند، كارى كه در قبال كسى انجام مى دهد، يك وظيفه است. غافل از اينكه آدم با محبت و فداكارى است. دكتر جلالى تصور مى كند هميشه رشته اى بين انسان فداكار و حق تعالى متصل است. رشته اى از محبت، عشق يا هر چيز ديگر. رشته اى كه فرد ايثارگر را با آدم هاى ديگر متفاوت مى كند. يك رشته نامرئى كه باعث رهايى فرد ايثارگر است. به نظر دكتر جلالى، انسان هاى فداكار در طول تاريخ، افرادى رها از قيد و بند و بسيار تأثيرگذار هستند. نمونه اش را هم مبارزان ايرانى در جنگ تحميلى، پزشك ها و پرستاران اعزامى به جبهه هاى جنگ، مأموران آتش نشانى و ... مى داند. دكتر جلالى اعتقاد دارد پول، هيچ وقت باعث نمى شود تا كسى از جان خود بگذرد و به جبهه هاى جنگ برود، پول باعث نمى شود تا كسى شغل آتش نشانى را انتخاب كند و يك امدادگر باشد. او معتقد است كسى كه اين شغل ها را انتخاب مى كند يا به صورت داوطلبانه اقدام به انجام عملى جان فشانانه مى كند، بايد به منبع انرژى هستى متصل باشد.
پيوندها را محكم تر كرديم
شايد از ديدگاه شما گذشت، فداكارى و ايثارگرى هر سه يك معنى داشته باشد اما براستى هركدام جايگاه متفاوتى دارد. خيلى از ما تا به حال «گذشت» را تجربه كرده ايم. گذشت را به خاطر عشق هاى كوچك و بزرگ دور و برمان، به خاطر مهر و محبت و علاقه هايمان تجربه كرده و با مزه شيرينش آشناييم. خيلى از اوقات، آنچه را بهتر است به خواهر و برادر كوچكترمان بخشيديم، در برابر حرف هاى بى ادبانه دوستمان سكوت كرده ايم و با گذشتمان، پيوندها را محكم تر كرده ايم. فداكارى، اما از گذشت بزرگ تر است. بايد درون آدمى اتفاقى افتاده باشد تا بتواند فداكارى كند. بايد رشته اى از محبت بين انسان ها و منبع هستى متصل باشد تا فداكار قلمداد شود، درست مثل مادرها. نمى توانيم مادرها را فقط با گذشت بناميم. عملكرد آنها فراى گذشت است. مادر، نمونه بازر يك آدم فداكار است. ربطى هم به سن و سال ندارد. مادر، از وقتى كه مادر مى شود، خواه بيست يا سى ساله، فداكارى در رگ هايش جريان پيدا مى كند.
ايثارگرى هم ربطى به سن و سال ندارد. جبهه هاى جنگ را به خاطر آوريد با جوانان و مو سپيدهايى كه بخشى مهم از تاريخ ما را رقم زدند.
مواظب باش كسى نفهمد!
سارا مى گويد آدم فداكارى نيست. ممكن است گذشت كند اما فداكارى هرگز: «فداكارى يعنى يك چيزى از خودت، از درون خودت را به ديگرى بدهى. يعنى مال او كنى و من هرگز اين كار را نكردم.»
شكيبا فكر مى كند فداكارى يعنى از حق خودت بگذرى و آن را به كس ديگرى ببخشى: «مثل صندلى اتوبوس. من وقتى مى بينم خانم مسنى وارد اتوبوس مى شود و جا براى نشستن ندارد، حتماً جايم را به او مى دهم. اين يعنى فداكارى.»
محسن معتقد است طورى فداكارى براى كسى بكنيم كه هيچ كس متوجه نشود: «اگر قرار باشد همه بفهمند من براى كسى كارى مى كنم كه ديگر فداكارى نمى شود. مثلاً اگر من صد هزار تومان پول داشته باشم و به آن نياز هم داشته باشم، اگر رفيق فابريكم از من قرض بخواهد حتماً بهش مى دهم. اين يعنى فداكارى، قرار نيست كسى هم از آن باخبر شود.»
دوستان رضا معتقدند كه خدا از رضا فداكارتر نيافريده است. هميشه بى منت هركارى از دستش برآيد انجام مى دهد، اما خودش فكر مى كند آدم فداكارى نيست: «اين كارها كه فداكارى نيست. مثلاً ممكن است من نيم ساعت بيشتر در ماشين منتظر بمانم تا همسرم از كلاس بيرون بيايد. ترجيح مى دهم اين نيم ساعت را منتظر بمانم تا اينكه همسرم توى سرما با تاكسى بخواهد به مقصد برسد.»
اما دوستانش معتقدند فداكارى او بيش از اين حرف هاست. هميشه براى كمك به ديگران داوطلب است و توقع هيچ كمكى هم براى خودش ندارد: «به نظر من اين كارها وظيفه همه آدم هاست. اگر كسى انجام مى دهد فقط به وظيفه اش عمل مى كند و اگر كسى انجام نمى دهد آدم وظيفه نشناسى است.»
اجرت با آقا
دود همه جا را پر كرده است. عده اى جابه جا شهيد شده اند و بعضى بيهوش و زخمى روى خاك افتاده اند. كامران، ماسكش را برمى دارد و روى صورت همرزم زخمى اش مى گذارد. نفسش را حبس كرده است. دوباره ماسك را روى صورت خودش مى گذارد، تا سه مى شمارد و آن را به همرزمش مى دهد. براى اين كار نه نشان افتخار مى گيرد نه پول كلان. نه تقدير مى شود و نه كسى از او تشكر مى كند. اصلاً كسى نيست كه فداكارى او را تماشا كند. همرزمش با صداى گرفته و گلوى بسته مى گويد: «اجرت با آقا امام زمان!»
پتروس فداكار
درس پتروس را مى خوانيم و دهقان فداكار را. در كلمه تركيب، واژه فداكار را مى بينيم با معنى اى كه روبرويش نوشته شده است. شب از پدر مى پرسم فداكارى يعنى چه؟ مى شنوم: «يعنى وقتى داره بارون مياد، من ماشين رو بدم به مامانت تا با ماشين بره سركار و من با اتوبوس برم.» صبح، هنگام صبحانه، پدر و مادر دعوايشان مى شود. پدر حاضر نيست در باران امروز با اتوبوس برود سركار، و من به درس پتروس و دهقان فداكار فكر مى كنم كه بايد پنج بار از رويش مى نوشتم و فراموش كرده ام. نمى دانم پدر هم وقتى دبستان مى رفت، درس پتروس را خوانده بود؟
وقتى به خانه مى روى
جانباز است و با صندلى چرخدار مى آيد سركار. هيچ وقت جسارت نداشته ام درباره چگونگى جبهه رفتن و جانباز شدنش سؤال كنم. مى گويد: «فداكارى يعنى عشق و عشق يعنى فداكارى. بايد عاشق باشى تا بتوانى فداكارى كنى. نسبت به هرچيز كه عشق داشته باشى، حاضرى جان و مالت را هم فدا كنى. عشق به مملكتت، به همسرت، به ايمانت، اعتقادت، اصلاً هر چيز... حتى كارت.»
و من مى بينم كه هر شب بيشتر از بقيه سركار مى ماند، مهمانى نمى رود، مسافرت نمى رود، وقتى به خانه مى رود كه بچه هايش خوابيده اند و خودش مى گويد عاشق كارش است و در راه اين كار، همه آنچه را دارد فدا مى كند.
براى خودت ارزش قائل باش
وجه اشتراك هر سه واژه گذشت، فداكارى و ايثار بى قيد و شرط بودن و بى منت بودنشان است، اختيارى است و بدون اجبار. هيچ كس مجبور نيست آدم فداكار و ايثارگرى باشد. اصلاً ايثاگرى و گذشت با اجبار كه جور درنمى آيد. اگر مى بينى به خاطر كارى كه كرده اى و اسمش را فداكارى گذشته اى، اشك در چشمانت جمع شده است، بدان كه اشتباه كرده اى. اسم اين كار فداكارى نيست.
نيلوفر اعتراض مى كند: «خب بعضى وقت ها از شدت احساس، اشكمان درمى آيد. كى گفته اگر گريه مان بگيرد، ديگر آدم هاى فداكارى نيستيم؟» نيلوفر از كسانى است كه هميشه هنگام رويدادهاى طبيعى مثل سيل و زلزله براى كمك، راهى شهرهاى مختلف مى شود. خودش را آدم فداكارى مى داند و از اينكه بگويد دختر فداكارى است، ابايى ندارد: «آنها كه فداكارى مى كنند، اما اعتقادى به فداكار بودن خودشان ندارند، يعنى خودشان را دوست ندارند. البته هركس يك سليقه و نظرى دارد اما من فكر مى كنم وقتى مى توانى آدم فداكارى باشى كه خودت را دوست داشته باشى و براى خودت ارزش قائل باشى. آن وقت براى بزرگ شدن روح خودت _ چون دوستش دارى _ كارهايى مى كنى كه اسمش فداكارى است.»
تا آخرين نفس
«من توى زندگى گذشت كردم، اما فداكارى... نمى دانم. بايد از بقيه بپرسم. به نظرم فداكارى خيلى چيز عميق و جامعى  است. مثلاً اگر در يك جمعى باشم كه يك نفر از من كوچكتر هم باشد و همه تشنه باشيم، خب من دلم مى خواهد آن كسى كه از من كوچك تر است اول آب بخورد. حالا نمى دانم اين اسمش فداكارى هست يا نه؟»
«رامين» كوهنورد است. يك كوهنورد حرفه اى. از آنها كه مى روند براى فتح دماوند و مثلاً يك ماه طول مى كشد تا به مقصدشان برسند. او مى گويد كه هنگام كوهنوردى، موقعيت هاى زيادى براى فداكارى پيش مى آيد كه اگر افراد گروه، آدم هاى فداكارى نباشند، معلوم نيست آخرش چه مى شود؟
«مثلاً يك نفر در موقعيت بدى گير مى افتد. يك موقعيت خطرناك كه اگر كسى فداكارى نكند و به كمكش نرود، طرف حتماً سقوط مى كند. در اين شرايط نه فقط يك نفر كه همه گروه براى نجات جان همگروهشان، بسيج مى شوند و تا آخرين نفس هركارى كه بايد، انجام مى دهند.»
***
آن روى سكه فداكارى، خودخواهى است. به اطرافت نگاه كن! همه ما خودخواهيم. به رانندگى هايمان نگاه كن! شده تا به حال به كسى راه بدهيم؟ مراعات حال مرد مسنى را در رانندگى بكنيم؟ كدام يك از ما صبح زود از خواب بيدار شديم تا اجازه ندهيم پدر و مادرمان براى گرفتن نان و شير از خانه _ در اين سرما _ بيرون بروند؟ كدام يك وقتى خودمان درس و مشق داريم حوصله داريم به كوچك تر از خودمان در تكاليفش كمك كنيم؟ كدام يك در صف بانك و اتوبوس و صف هاى ديگر، نوبتمان را به پشت سرى مان كه از ما بيشتر عجله دارد، مى دهيم؟...
حرفش را قطع مى كنم تا برايش از فداكارى ناهيد بگويم كه چه طور پاى پياده تا مدرسه مى رود تا مادر، خواهر بزرگش را كه درس هايش سنگين است هر روز با ماشين به دانشگاه برساند.
از «هومن» بگويم كه هر روز يك ساعت بيشتر در دانشگاه مى ماند تا در كتابخانه به بچه ها درس روش تحقيق ياد بدهد. از «شادى» كه هميشه ساندويچ ناهارش را نصف مى كند و نصف بيشتر را به همكارى مى دهد كه غذا با خودش نياورده است. تو چشم هايت را باز كن! دور و بر ما پر از فداكارى هاى كوچك و بزرگ است كه برايت عادى شده و تو نمى بينى. ما جوانان فداكارى هستيم، متصل به منبع انرژى هستى. جوانانى كه خيلى وقت ها فداكارى هايمان ديده نمى شود يا به اسم كس ديگرى نوشته مى شود. ما اما نه به خاطر اسم و رسم، كه به خاطر خودمان و روح سرشار از زندگى مان، فداكارى مى كنيم. باشد كه تو يك روز ببينى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |