|
|
|
معرفى كتاب
|
|
|
|
داستان
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
هاپى
|
|
|
ياسمن شكرگزار ترس موش از گربه و دعواى گربه و سگ يك قصه هميشگى و تكراريه. مثلاً تا دو نفر به هم مى رسند و شروع به بحث و دعوا مى كنند، مى گن: «مثل سگ و گربه افتادن به جون هم!» فرار موش از گربه هم كه سوژه خيلى از كارتون ها مثل تام و جرى بوده، اما خيلى جالبه كه يك نويسنده آمريكايى به اسم «جورج سلدن» (۱۹۲۹) اين جريان طبيعى رو عوض كرده و در داستانش سه تا حيوون دشمن (موش و گربه و سگ) رو كنار هم آورده، طورى كه نه تنها با هم دعواشون نمى شه (جز بحث هاى جزيى) بلكه خوش و خرم با هم زندگى مى كنند. تاكر (موش) به همراه هرى (گربه) در يك راه آبى خالى، در ايستگاه قطار زيرزمينى زندگى مى كنند. تاكر يك موش خيلى تميز و علاقه مند به جمع كردن اشيائه (مثل قلاب فلزى كمربند، سنجاق سر) هرى هم گربه ايه كه همه چى رو خيلى ساده مى گيره، اما به خاطر علاقه اش به تاكر، سعى مى كنه اون رو راضى نگه داره و به حرفاش گوش بده. اين دو زندگى مسالمت آميزى كنار هم دارند، تا اينكه يك روز هرى، توله سگ پشمالويى رو كه نه صاحب داره و نه حرف مى زنه، از كوچه پيدا مى كنه و به راه آب مى آره. تاكر راضى نيست كه سگ اونجا بمونه، اما چون هرى تصميم به نگهدارى اون مى گيره، ناچار مى پذيره و با اينكه با حضورش مخالفه اما براى سير كردن و راحتى اش كلى به آب و آتش مى زنه، (مثلاً سعى مى كنه براى شام اون همبرگر بدزده تا گرسنه نمونه) تا اينكه از ديدن رابطه دوستانه سگ و هرى و اينكه هاپى (اسمى كه اون ها روى سگ مى گذارند) اسم هرى رو صدا مى زنه، حسودى اش مى شه و بعد هم وقتى مى بينه سگ، سكه هاى عتيقه اون رو پرت و پلا كرده، حسابى كفرى مى شه و كلى به هرى شكايت مى كنه. هاپى هم تمام حرف هاى تاكر رو مى شنوه و فرار مى كنه. تاكر و هرى با فهميدن موضوع، دنبال سگ مى گردند و بالاخره اون رو پيدا مى كنند. هاپى بعد از اين جريان مريض مى شه و تاكر كه خيلى از رفتارش پشيمون شده براى جبران، حسابى به او ن مى رسه. طورى كه وقتى هاپى سرپا مى شه، به خاطر بزرگ و چاق شدنش، بسختى مى تونه از سوراخ سنبه هاى راه آب خارج بشه! موش و گربه ناچار مى شند سگ رو به سردسته سگ هاى ولگرد پارك محل بسپارند، تا بعد جاى مناسبى براش پيدا كنند تا اين كه پيرمرد آهنگساز تنهايى رو مى بينند و تصميم مى گيرند هاپى رو يك جورى سرراهش قرار بدند اما پيرمرد گربه تربيت شده پرفيس و افاده اى به اسم دوشيزه كاترين داره كه براى موندن هاپى توى خونه رضايت اون، شرط اوله و به قول معروف بايد دمش رو ديد! حالا اين كه كار به كجا مى رسه و تاكر و هرى با هاپى چه كار مى كنند بايد خودتون بخونيد و ببينيد. «هاپى» يا با عنوان اصلى اش «توله سگ هرى گربه هه» Harry cats pet puppy قصه جذابى داره. سلدن به حيوانات شخصيت هاى انسانى داده و اونها جاهايى مثل آدم رفتار مى كنند اما اين مسأله كاملاً باورپذيره بنابراين «هاپى» تجربه خوبى در اين زمينه محسوب مى شه. شايد خط داستانى و نوع شخصيت پردازى حيوانات شما رو تا حد زيادى ياد «استوارت ليتل» نوشته «اى.بى.وايت» بندازه كه چند شماره قبل معرفى كرديم، اگه اينجوره به شما حق مى دم. سلدن «هاپى» رو توى دهه هفتاد، حدود بيست سال بعد از «استوارت ليتل» نوشته و به نظر من تحت تأثير اون بوده. اين مسأله رو تصويرسازى هاى «گارث ويليامز» تصويرگر «استوارت ليتل» تشديد كرده و حس و حال مشابهى به وجود آورده. به هرحال كار سلدن شايد معروفيت «استوارت ليتل» رو نداشته باشه اما خيلى خوندنيه، سلدن قبل از اين كتاب «جيرجيرك ها در ميدان تايمز» رو نوشته كه جايزه مهم نيوبرى رو برده و شخصيت هاى اصلى اون با داستان «هاپى» مشترك هستند. كتاب رو نشر و نوشه در ۱۷۲ صفحه با ترجمه «پروين على پور» و قيمت ۱۱۰۰ تومن منتشر كرده. بخونيد و ببينيد كه حيوانات چقدر متمدن و متفكر شدند و راحت با هم كنار مى آن و زندگى مى كنند!
|
|
|
|
|
داستان
سرباز حلبى شجاع
|
|
|
قسمت آخر نويسنده : هانس كريستين اندرسن مترجم و تصوير ساز: منصوره كمرى
سرباز حلبى شجاع به همراه ساير اسباب بازى ها در اتاقى زندگى مى كند. او كه فقط يك پا دارد، با ديدن دختر بالرينى كه روى يكى از پاهايش ايستاده، به او علاقه مند مى شود. سرباز حلبى بر اثر نفرين شيطونك سياهى كه در انفيه دان زندگى مى كند از پنجره به خيابان پرت مى شود و بچه ها او را سوار بر يك قايق كاغذى در راه آب قرار مى دهند و اكنون ادامه ماجرا... بچه ها كف زنان به دنبال قايق به راه افتادند. با تندتر شدن باران، موج بزرگى در جوى آب ايجاد شد كه قايق كاغذى را به لرزه انداخت، اما سرباز حلبى شجاع از جايش تكان نخورد مدتى بعد قايق به داخل سوراخى افتاد كه به فاضلاب راه داشت، ناگهان همه جا تاريك شد، درست به تاريكى جعبه چوبى سرباز حلبى! او با خودش گفت: «اين راه به كجا مى ره؟ حتماً اينم زير سر شيطونك بدجنسه! اگه دخترك بالرين الآن همرام بود به تاريكى اهميت نمى دادم.» در همين فكر و خيالات بود كه ناگهان موش بزرگى سر راهش سبز شد. موش از او پرسيد: «ببينم گذرنامه دارى. يالا نشونم بده!» اما سرباز حلبى از جايش تكان نخورد. موش كه ديد سرباز كوچكترين اهميتى به او نمى دهد با عصبانيت به دنبال قايق او به راه افتاد و فرياد زد: «جلوش رو بگيريد. او گذرنامه نداره. حاضرم نيست باج بده!» سرعت آب هر لحظه بيشتر مى شد و سرباز حلبى ديگر مى توانست نقطه روشنى را در انتهاى فاضلاب ببيند. همزمان با نزديك تر شدن به روشنايى، صداى وحشتناكى نيز به گوش مى رسيد كه رفته رفته بلند و بلندتر مى شد. آب از انتهاى فاضلاب با شدت به كانال ديگرى مى ريخت كه براى سرباز حلبى كوچولو آبشار خطرناكى محسوب مى شد. تنها كارى كه از دست سرباز بيچاره برمى آمد اين بود كه تا آن جا كه ممكن است سرجايش محكم بايستد. قايق به همراه آب به سمت پايين پرت شد و دو سه بار چرخ زد. قايق كاغذى كه حسابى خيس شده بود، تكه تكه شد و از بين رفت و سرباز بيچاره به داخل آب افتاد. همينطور كه پايين و پايين تر مى رفت به دخترك فكر مى كرد كه ديگر هرگز او را نمى ديد. در همان حال صدايى در گوشش گفت: «بدرود اى سلحشور شجاع! بدرود!» ناگهان ماهى بزرگى سرباز حلبى را بلعيد و همه جا دوباره تاريك شد. ماهى پيچ و تاب خوران شنا مى كرد، اما ناگهان ديگر تكان نخورد و همه چيز ساكت و بى حركت شد. مدتى به همين منوال گذشت تا اينكه پرتو نورى تابيد و سرباز حلبى توانست دوباره روشنايى را ببيند. صدايى با تعجب گفت: «يه سرباز حلبى!» ماهى را ماهيگيران صيد كرده و به آشپزى فروخته بودند. آشپز هم آن را به آشپزخانه اش برده و شكمش را باز كرده بود. او سرباز حلبى را برداشت و به اتاق ديگرى برد و درون جعبه اى قرار داد. سرباز حلبى به اطرافش نگاه كرد، آنجا همان اتاقى بود كه او به همراه برادرانش و ساير اسباب بازى ها در آن زندگى مى كرد. او با ديدن قصر كاغذى و دخترك بالرين خيلى خوشحال شد، تا جايى كه نزديك بود اشك از چشمانش سرازير شود. اما هر طورى بود خودش را نگه داشت و فقط به دختر زيبا خيره شد. دخترك بالرين هم در حالى كه مانند قبل روى نوك يك پايش ايستاده بود به سرباز حلبى نگاه كرد. چند لحظه بعد، بچه ها وارد اتاق شدند و يكى از آن ها سرباز حلبى را برداشت و به سمت بخارى پرت كرد. پسرك هيچ دليلى براى اين كارش نداشت. بنابراين اين كار هم حتماً زير سر شيطونك سياه بود كه در انفيه دان زندگى مى كرد. شعله هاى آتش سرباز حلبى بيچاره را در برگرفتند. گرماى بسيار سوزان و وحشتناكى بود. حالا اين گرما از آتش واقعى بود يا از آتش عشقى كه سرباز حلبى به دخترك كاغذى داشت، كسى چيزى نمى داند. سرباز حلبى همچنان شق و رق سرجايش ايستاده بود و به دخترك بالرين نگاه مى كرد. ناگهان پنجره باز شد و باد شديدى وزيد و دخترك كاغذى را به داخل بخارى پرت كرد. صبح روز بعد، زن خدمتكار در حال جمع كردن خاكستر بخارى متوجه سرباز حلبى شد كه حالا به شكل يك قلب حلبى در آمده بود. اما از بالرين كاغذى چيزى باقى نمانده بود جز گل رزش كه آن هم به سياهى رنگ زغال شده بود.
|
|
|
|
|