جمعه ۲۳ دى ۱۳۸۴ -
Fri, Jan 13, 2006
خانواده (ماجرا)
۳۳۶۷
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
تأ ملى بر رشد رفتارهاى كلاهبردارانه در سطح جامعه
اجساد خانه وحشت
244005.jpg
ترجمه: لى لى معين
روز ۲۴ فوريه سال ،۱۹۹۴ براى اهالى گلاسستر يك روز غيرعادى بود.
پنجشنبه بعدازظهر روزنامه هاى محلى گلاسستر با درج يكى از فجيع ترين جنايت ها، دست به دست ميان مردم مى چرخيدند. قبل از آن يكى از خبرنگاران با عجله وارد دفتر روزنامه شد و گفت: پليس در حال جست وجو و كندن حياط جلو و پشتى خانه شماره ۲۵ واقع در خيابان «كرامول» است. اين خانه متعلق به «فردريك ورفرمارى» بود. اين زوج گلاسسترى متهم به تعدى نسبت به دختر جوان و قتل وى بودند. اما دختر جوان كسى نبود جز «هيتر» دختر ۱۶ ساله آنها. هيتر از مه سال ۱۹۸۷ ناپديد شده بود. «هيتر» پس از ترك مدرسه ناپديد شد و والدينش هرگز گم شدن او را اطلاع ندادند بلكه به تمام دوستانش گفتند: «او براى كار به كمپى در «ديون» رفته است. اما كم كم شايعه اى عجيب در ميان دوستان او در آن منطقه دهان به دهان چرخيد كه «هيتر» كشته و سپس در حياط پشتى منزلش دفن شده است!
به تدريج اين شايعه به گوش سربازرس منطقه «هيزل سويج» هم رسيد و او تصميم گرفت صحت و سقم اين خبر را دنبال كند. سربازرس پس از تحقيقات فراوان متوجه شد شماره شناسايى و بيمه «هيتر» در هيچ جا ثبت نشده است و اين بدين معناست كه او پس از ناپديد شدن در هيچ شهر و يا شركتى مشغول به كار نبوده است. سويج در فوريه ۱۹۹۴ سرانجام توانست مقامات پليس را راضى كند تا دستور تفتيش و بازرسى منزل «فرد» را بدهند.
در زمان ورود پليس، استفان پسر بزرگ خانواده وست در منزل بود.
پسر ۲۰ ساله سعى كرد، مانع از ورود مأموران پليس شود، اما پليس با حكم بازرسى كه در اختيار داشت وارد منزل شد. آنها در حين جست وجو چيزى پيدا كردند. پس از رفتن پليس استفان با پدر تماس گرفت و از او خواست كه زودتر به منزل بيايد و دليل اين سوءظن پليس را توضيح دهد. ساعت ۱‎/۴۵ بعدازظهر بود كه پدر گفت در راه منزل است اما ساعت ۵‎/۴۵ دقيقه رسيد. هيچكس متوجه نشد كه «وست» آن ۴ ساعت را كجا و چگونه گذراند. در روز ۲۵ فوريه «فرد وست» به اداره پليس فراخوانده شد و پس از بازپرسى به قتل «هيتر» اعتراف كرد. اما از آن ها خواست تا به همسرش چيزى نگويند.
روز بعد پليس به منزل او رفت و پس از جست وجوى حياط پشت بقاياى يك جسد انسان را پيدا كرد. اما پزشكان كالبد شكافى، در ميان استخوان هاى به دست آمده، سه استخوان پاى ديگر هم كشف كردند و اين يعنى اينكه وى به جز جسد دخترش، جسد ديگرى نيز در حياط خانه اش دفن كرده است. پس از اين كشف او در حياط منزلش، جايى كه جسد دو دختر ديگر به نام هاى «شرلى روبينسون» و «آليسون چمبرز» را نيز دفن كرده بود را به پليس نشان داد. اين دو دختر در سال ۱۹۷۰ ناپديد شده بودند، با اين همه «فرد وست» به ۶ جسد ديگر كه در زيرزمين و كف حمام خانه شماره ۲۵ دفن شده بود، هيچ اشاره اى نكرد. نكته شگفت انگيز اين كه دليل سكوت او ترس از پليس يا كشف اجساد نبود، بلكه او ظاهراً علاقه خاصى به خانه اش داشت و نمى خواست منزلش توسط پليس ويران و زير رو شود (!) اما وقتى بازپرسى به نام «جانب ليچ» مسؤول بازجويى از وى شد، بالاخره توانست جاى ۶ جسد ديگر را نيز كشف كند.
اما پليس قادر به شناسايى همه قربانيان نشد و تنها دو تن از آنها شناسايى شدند. «فرد» دست يكى از قربانيانش به نام «اسكار هنر» را قبل از قتل سوزانده بود. بازپرس يكى ديگر از قربانيان را نيز كه يك زن سوئيسى بود شناسايى كرد كه «فرد» به او لقب توليپ يا «لاله» داده بود. به تدريج به قتل يك دختر ۸ ساله كه دختر همسر اولش از مرد ديگرى بود نيز اعتراف كرد. اين البته پايان اين ماجراى هولناك نبود. وست محل اختفاى دو جسد ديگر در خانه دوران بچگى خود درمرز «هر فورد شاير و گلاسستر» را نيز به پليس نشان داد. يكى از آن ها همسر اولش رنا و ديگرى دوست سابق وى بود.
قربانى بعدى يك دختر ۲۰ ساله بود كه در يكى از شب هاى دسامبر سال ۱۹۷۳ سوار ماشين فرد شده بود. بازرس اين پرونده معتقد بود كه حتماً همسر «فرد» همراهش بوده كه اين دختر براحتى سوار ماشين او شده است. بنابراين پليس همسر او را نيز به اتهام همكارى در قتل ها دستگير كرد. اما او همه چيز انكار كرد و حتى نسبت به اقدامات شوهرش نيز بسيار شوكه شد. با اين حال پليس حرف هاى او را قانع كننده تشخيص نداد و لذا مدتى او را تحت نظر داشت تا اينكه در ۱۸ آوريل ۱۹۹۴ دوباره وى را دستگير و تحت بازجويى قرار داد.
تمام تابستان و بهار آن سال توجه مطبوعات و رسانه ها متمركز بر منزل خانواده وست بود. اهالى منطقه نام خانه را «خانه وحشت» گذاشته بودند. تحقيقات نشان داد كه «فرد» براى مدت ۲۰ سال دائماً  مرتكب قتل مى شده، بدون اين كه كسى متوجه جنايات وى شود.
«فرد» در روز اول سال ۱۹۹۵ در حالى كه فرزندان «وينسون گرين» منتظر آخرين دادگاه خود بود، تا به اتهام قتل هاى زنجيره اى حكمش صادر شود، خود را در سلولش حلق آويز كرد. بدين ترتيب مطبوعات و رسانه ها را با ابهامات بسيارى مواجه ساخت. راز بسيارى از قتل ها و نحوه انجام آن ها براى مدتى مسكوت باقى ماند.
از طرفى همسر وى «رز» در اكتبر سال ۱۹۹۵ به اتهام ۱۰ فقره قتل و همكارى با شوهرش در دادگاه حضور يافت، از سوى برخى رسانه ها دو جلسه محاكمه وى يكى از وحشتناك ترين و حساس ترين جلسات قرن بيستم ناميده شده است زيرا دخترش «آن» و پسرش «استفان» با شگفتى و وحشت به سخنان برخى از اقوام قربانيان و نيز فرزند خوانده والدينشان كه شهادت مى داد زمانى كه يك دختر ۸ ساله بوده، توسط فرد و رز مورد تعدى قرار گرفته گوش مى دادند. شاهدان ديگرى نيز در اين جلسه حضور داشتند كه همگى ادعا مى كردند توسط رز و فرد مورد آزار و اذيت قرار گرفته اند اما موفق شده اند از دست آن دو فرار كنند. سرانجام پس از چند روز هيأت منصفه رز را مقصر و گناهكار تشخيص داد و به جرم ۱۰ فقره قتل به حبس ابد محكوم كرد. برادر «فرد» جان نيز كه ثابت شد در يكى از قتل ها همراه «فرد» بوده از ترس افشاى اين راز توسط پليس خود را حلق آويز كرد.
بعداً  دختر اين زن و شوهر قاتل در سال ۱۹۹۹ اقدام به خودكشى كرد و از بالاى پلى در گلاسستر خود را به رودخانه انداخت اما مردم او را نجات دادند و در ژانويه سال ،۲۰۰۲ پسر آن ها استفان نيز از فرط نوميدى در منزلش تلاش كرد خود را به دار بياويزد كه البته او نيز از مرگ نجات پيدا كرد.
۸ سال بعد پليس در جايى ديگر در گلاسستر جسد دو دختر ديگر را نيز يافت و همچنان به تحقيقات خود ادامه داد تا جسد هاى ديگر را نيز پيدا كند. پليس احتمال مى دهد كه اين قاتلان بيش از ۲۰ فقره قتل انجام داده اند و احتمالاً هنوز اجساد ديگرى در گوشه و كنار گلاسستر مدفون شده اند. پرونده اين قاتل قتل هاى زنجيره اى نيز پس از سال ها بسته شد.
تأ ملى بر رشد رفتارهاى كلاهبردارانه در سطح جامعه
بليت رفت و برگشت
براى تفريح در جهنم
برديا ارسطو
ما نمى آموزيم! حتماً مى پرسيد چه چيزى را؟ پاسخش ساده است، در يك كلام همه چيز، هرچيز!
شايد بگوييد اين بى انصافى، يا بر خلاف مشى اعتدال است كه در مقام قضاوت برآييم و همه چيز را زير سؤال ببريم... با اين همه باز هم مى گوييم متأسفيم، اما ظاهراً در اين مورد همه چيز را مى توان در يك كلمه خلاصه كرد، نمى آموزيم!
باز هم مى توان گفت اين كلمه «كلى و مبهم» است، باشد. از اينجا شروع مى كنيم. از اينجا كه ۹ ماه از سال گذشته و تازه همين هفته سال نو ميلادى هم آغاز شده. به بهانه اين شروع بياييم و ببينيم از اين سه فصلى كه گذشت، چه تجربه اى اندوخته ايم؟
244026.jpg
با همين يك سؤال مى شود به نتايج اساسى و مهمى رسيد! گرچه مى گويند حتى فلسفه حيات ما انسانها، گذر از پيچ و خم زندگى و كسب تجربه در اين دنياى فانى است، اما باز هم به نظر نمى رسد كه حداقل عده اى از ما در اين گذر پردردسر و از ميان شر و خير چيزى بياموزيم! بله واقعيت اين است كه ما تا خودمان تجربه نكنيم و خودمان نياموزيم، درس نمى گيريم! باورمان نمى شود كه اين شترى است كه در خانه همه مى خوابد!
هميشه وقتى صفحه حوادث را باز مى كنيم و شروع به خواندن مى كنيم، فكر نمى كنيم كه به همين سادگى ممكن است فردا ماجرايى از خود ما در روزنامه چاپ شود و ديگران بخوانند!
واقعيت اين است كه ما تجربه نمى آموزيم، نه از روز گاز و نه از بلاهايى كه بر سرمان مى آيد! دست كم در همين صفحه ما مطلبى چاپ كرديم تحت عنوان «در امتداد يك رؤيا» كه درباره وسوسه هاى يك شبه پولدار شدن بود! اما هنوز هم سردرگمى جمع كثيرى از اهوازى ها تمام نشده است. ضمن اينكه از آن ماجراى اهواز هيچ كس درس عبرتى نگرفت. بر اساس گزارش خبرگزارى مهر، دست كم ۱۳۵ هزار نفر در اهواز از طريق واسطه هاى عنوان موسوم به «سيد»ها پولشان را سرمايه گذارى كردند تا بلكه بتوانند ظرف مدت ۳۰ تا ۴۵ روز صاحب خودرو يا وسيله خانگى شوند.
حالا ۵ ماه گذشته است. از آخرين روزهايى كه پليس و دستگاه قضايى در اهواز «سيد»ها را تحت تعقيب خود قرار داده اند. آيا اتفاقى افتاد؟ فرمانده پليس در مهرماه خبر داد بيش از ۲۶ ميليارد تومان از اموال كلاهبردارى شده را توقيف كرده اند، ولى هنوز شاكيان بسيارى هستند كه نمى دانند بر سر پولشان چه آمده است. حق اين بود كه بعد از ماجراى «سيد»ها در اهواز از كلاهبردارى خبرى نشنويم، اما چه شد؟
با اينكه مرتب اخبار مشابه مى خوانيم، درباره شان اطلاع رسانى مى شود، اما انگار نمى خواهيم بياموزيم كه مى شود كارى كه او دست كم هوشيارتر پيش رفت!
دقيقتر كه بخواهيم نگاه كنيم، واقعيت اين است كه «فصل مشترك» همه كلاهبردارى ها يك چيز است؛ «طمع مالباختگان».
اگر در همان ماجراى اهواز مردم با وجود همه فشارهاى اقتصادى كه تحملش مى كنند، لحظه اى به اين هم مى انديشيدند كه چگونه ممكن است ظرف ۳۰ تا ۴۵ روز به اندازه يك سوم پولشان سود بگيرند (!) هيچ وقت اين چنين نمى شد. در واقع اگر با خود مى گفتند كه طمع نكنيم و به حداقلها رضايت دهيم، آن وقت شايد در مدت يك سال يك سوم سود هم نصيبشان نمى شد، ولى اصل پول را هم از دست نمى دادند!
تمام شواهد و قرائن نشان مى دهد در اين روزها در عين حال كه همه مردم سرگرم زندگى روزمره خود هستند و ظاهراً به هيچ چيز جز آن نمى انديشند، همان اندازه هم از منافع واقعى خود غافلند، زيرا اگر غفلت نمى كردند، ما الآن نقش پدربزرگها را بازى نمى كرديم تا در نقش آنها پند و اندرز بدهيم كه مراقب كلاهبردارها باشيد.
مى پرسيد كدام شواهد و قرائن؟ فقط كافى است نگاهى به اخبار حوادث بيندازيد. ما سايت اطلاع رسانى پليس را انتخاب كرديم. كارى نداشت يك كلمه را داديم به بخش جست و جو و نتيجه اش شد ۱۰۵ خبر و گزارش درباره «كلاهبردارى». تازه كلى خبر علاوه بر اين ۱۰۵ خبر هم در دنيا بود كه آن را حساب نكرديم. تقريباً هر ماه ۱۱‎/۶ خبر درباره كلاهبرداريهاى مختلف منتشر شده بود. البته براى محكم كارى سراغ يك شاهد ديگر هم رفتيم. سايت اينترنتى ايسنا با همان خبرگزارى دانشجويان ايران. آنجا هم واژه «كلاهبردارى» را به بخش جست و جو داديم. در ۹ ماهه نخست امسال ۵۸ عنوان خبرى منتشر شده بود. در ۹ ماهه نخست سال ۱۳۸۳ ايسنا با همين عنوان فقط ۲۴ خبر روى خط فرستاده بود.
با اين شاهد بايد به سراغ ماهيت ماجرا مى رفتيم. دهها عنوان براى اين كلاهبردارى ها به كار رفته است. فروش عتيقه جات تقلبى، فروش اقساطى خودرو و مسكن، جعل سند و استفاده از آن در خريد و فروش كه كلاهبردارى صورت گرفته بود، ترك اعتياد و راهى براى دريافت پول بدون ارائه خدمات، دعانويسى، كلاهبردارى از جويندگان كار، اقدام به ساخت تصادفات غير واقعى براى دريافت خسارت از شركتهاى بيمه، خريد اجناس، اعطاى وام فورى از طريق ثبت نام، كلاهبردارى با عنوان كميته امداد امام خمينى (ره)، كلاهبردارى با اجراى مهريه، فالگيرى، فروش بويژه فروش آپارتمان و زمين، تعويض پلاك، خريد و فروش خودرو، كلاهبردارى با عنوان مأمور دولت.
وسعتى كه همه جرمى در آن جا مى شود!
اين وسعت مصداقها را بايد در يك نكته جست و جو كرد. نكته اى كه حقوقدانان نيز به آن صحه مى گذارند. در واقع مشكل از تعريف كلاهبردارى در قانون مجازات اسلامى نشأت گرفته است. به اعتقاد حقوقدانان تعريف اين جرم آن قدر عام است كه هم در شناسايى جرم و هم در دفاع از متهم دست همه را باز گذاشته است.
اين اتفاق يك مشكل ديگر را هم رقم زده است. از آنجا كه طبق تعريف ماده ۲ قانون مجازات اسلامى «هر فعل يا ترك فعلى كه در قانون براى آن مجازات تعيين شده باشد، جرم محسوب مى شود»، بنابراين تا عملى يا ترك عملى منجر به انطباق بر تعريف اين قانون نشود، جرم تلقى نمى گردد. ممكن است بگوييد اين كه گفتيم يعنى چه؟ مثلاً مطابق ماده ۶۲۱ همين قانون «هر كس به قصد مطالبه وجه يا مال به قصد انتقام يا به هر منظور ديگر به عنف يا تهديد يا حيله يا به هر نحو ديگرى شخصاً يا توسط ديگرى شخصى را بربايد يا مخفى كند، به حبس از پنج تا ۱۵ سال محكوم خواهد شد، در صورتى كه سن مجنى عليه كمتر از ۱۵ سال تمام باشد يا ربودن توسط وسايل نقليه انجام پذيرد يا به مجنى عليه آسيب جسمى يا حيثيتى وارد شود، مرتكب به حداكثر مجازات تعيين شده محكوم خواهد شد و در صورت ارتكاب جرايم ديگر به مجازات آن جرم نيز محكوم مى گردد.»
بنابراين، تكليف چنين اقدامى كاملاً واضح و روشن است و چنين عملى مصداق «آدم ربايى» است، اما در كلاهبردارى چنين شفافيتى وجود ندارد. همين امر هم سبب كندى در شناسايى وقوع جرم و كندى در تعقيب مرتكب شده است.
در تأييد اين نظريه مى توان به تحليل دو حقوقدان و متخصصان علوم جامعه شناسى كيفرى و جرم شناسى اشاره كرد.
دكتر محمد سيف زاده جامعه شناس كيفرى در اين باره مى گويد: «در تعريف اين جرم يك كلى گويى به نظر مى رسد و كلى گويى در قانون سبب به وجود آمدن ايرادات بسيار مى شود و راه را باز مى كند براى روى آوردن به ارتكاب جرم، درحالى كه تعريف جرم بايد مضيق باشد.»
در همين حال دكتر على نجفى توانا نيز اين نظريه را تأييد مى كند. اين جرم شناس تصريح مى كند: «اين نوع جرايم از پيچيدگيهايى برخوردارند كه اثبات آن مستلزم طى طريق ويژه اى است. از طرفى بايد بگويم مردم آزمندتر و حريص تر شده اند و براى به دست آوردن ثروت در حداقل زمان و هزينه، دست به هر كارى مى زنند. در واقع اين نوع علاقه مندى ها و حرص ها طعمه هاى بالقوه و بالفعل را مى سازند كه بزهكاران در جست و جويش هستند.»
با اين تحليل دكتر نجفى توانا به همان فصل مشترك وقوع همه اين اتفاقات مى رسيم كه گفتيم «طمع مالباختگان» سبب آن مى شود.
اما بايد همين طمع را هم به درستى كاويد. چرا طمع اتوبان چندبانده اى شده تا كلاهبرداران در آن تخت گاز برانند و ما در مبدأ چشم انتظار رسيدن به مقصد باشيم!
دكتر نجفى توانا درباره طمع مالباختگان به تشريح موضوع پرداخته است. او مى گويد: «علاقه اى ندارم كه بزهكار بويژه در اين دسته از جرايم (بزهكارى هاى مالى) را به گرگ گرسنه تشبيه كنم، اما ناچارم. وقتى يك گرگ گرسنه در محاصره سرما و فشار گرسنگى قرار مى گيرد، با وصف ترس از مجازات به وسيله آدميان اما به ناچار به روستا يا شهر حمله ور مى شود. انسان گرسنه، انسان بيكار، مستعد بزهكارى است. او در اين شرايط نامساعد و درحالى كه تبليغات رسانه اى فراوان، نيازهاى كاذب بسيارى در او به وجود آورده است، براى تحقق خواسته هايش يعنى داشتن خانه خوب، خودرو مدل بالا و اسباب خانه مدرن از هر فرصتى استفاده مى كند، دلالى و واسطه گرى نيز در اين شرايط چراغ سبز جامعه به اين افراد است و ارتكاب جرم نتيجه محكوم و قهرى چنين شرايطى است.»
سالها پيش در يكى از درسهاى كتاب فارسى چهارم يا پنجم دبستان شعرى بود كه مى گفت «نابرده رنج گنج ميسر نمى شود ‎/ مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد». همواره همين را آموختيم. اما امروز عده اى هستند كه از صبح تا شب يكى - دو جا كار مى كنند. يك خودروى ليزينگى هم خريده اند تا روزهاى تعطيل آخر هفته هم مسافركشى كنند، اما هنوز نمى توانند اجاره خانه درست و حسابى بدهند، چه رسد به خريد يك يخچال سايدباى سايد (همان هم بر فارسى است البته) كه خانم خانه چند ماهى است درباره اش مدام حرف مى زند و رؤيا مى بافد!
باز هم يك يادآورى كوچك ديگر؛ اگر ما اشتباه مى گوييم، شما درستش كنيد: چشمتان را ببنديد؛ با هم روراست باشيم. آيا تا به حال شما را «پرزنت» كرده اند؟ باور كنيد به كسى نمى گوييم. وسوسه نشده اى شما هم زيرشاخه بشوى و بعد...
ولى راستش را بخواهيد، با وجود همه اين دردسرها كه شاهدش هستيم. با همه اين اخبار كه روايتش مى كنيم در خيلى ها تبديل به وسوسه شده و لذا پولهايشان را جمع كرده اند تا وارد يك شبكه بشوند!
واقعيت اين است كه گويى ديگر حرف رسانه ها هم خريدارى ندارد؛ چرا كه عرق ريختن و در حاشيه ماندنها و نيازهاى واقعى يا كاذبى كه به قول دكتر نجفى توانا در آدمها متولد شده و به سرعت رشد مى يابد، نمى گذارد. روزگارى نه چندان دور زندگى با يك فرش، يك يخچال و يك اجاق گاز و نهايتاً يك تلويزيون شكل مى گرفت، اما حالا تا زير تلويزيون يك دستگاه سينماى خانگى نباشد، تلويزيون مفهومى نمى يابد. تا كنار آن يخچال كه به صفحه ديجيتال مجهز است، يك سرى وسايل مثل مايكروويو، كاپوچينوساز، غذاساز و... نباشد، كسى حاضر به زندگى نيست. واقعيت اين است كه در ميدان نبرد با زندگى روزمره آموزه هاى پيشين ما رنگ باخته اند و همه در رؤياى يك شبه پولدار شدن رؤيا مى پردازند. باور نداريد. يك بار ديگر اگر حوصله داريد بياييد و ماجراى سيدها در اهواز يا همين گلدكوئيستى ها را بخوانيد. گلدكوئيست را تعطيل كردند، اما اينكه يك شبكه ايرانى شكل گرفته كه از صدر تا ذيل آن اساتيد دانشگاه، افراد معتبر و... زيرشاخه دارند و تو شك نمى كنى كه اين رويه به اصطلاح مو لاى درزش نمى رود و... غافل از اينكه قاعده بازى هنوز عوض نشده است.
بليت رفت و برگشت براى عمارتى در جهنم
شايد بگوييد زمانه عوض شده و ما هم بايد با زمانه عوض بشويم! اما فلسفه خيلى چيزها را نمى شود عوض كرد. شايد بشود مدرن شد و ديگر به روش گذشته زندگى نكرد، اما نمى شود خانه نشست و پرزنت كرد و زندگى را گذراند. وقتى توليدى نباشد، وقتى بذرى كاشته نشود، آخر فصل محصولى هم درو نمى شود.
متأسفانه حق با شما نيست اگر گمان مى كنيد مى شود پا روى پا انداخت و پول درآورد. درست است كه زمانه عوض شده، اما عقلانيت كه تغيير نكرده. مى شود تأمل كرد، عقل را به كار انداخت و با حساب و كتاب كردن حاصل و دسترنج زندگى را به درستى استفاده كرد و بهينه مصرف كرد، اما نمى شود دست روى دست گذاشت تا شايد روزى برسد.
در ميان اين رنگ باختگى آموزها كه محصول تنها با عرق ريختن به دست مى آيد، بگذاريد يك ماجرايى را مرور كنيم. ماجرا اين است كه از چند سال قبل يك انديشه اى ميان ما رواج يافته است. نخستين بار فرمانده سابق پليس هشدارش را داد، اما شايد چون همه هشدار در آمار و ارقام جرايم بود، حرفش را نفهميديم.
سردار محمد قاليباف كه اينك شهردار پايتخت است، در سال ۱۳۸۱ در جمع خبرنگاران گفت: «وقوع خيانت در امانت ۶ درصد، اختلاس ۱۰ درصد، كلاهبردارى ۱۰ درصد، جعل اسناد ۳۷ درصد، جرايم مالى كه عمدتاً منشأ مالى دارند ۲۵ درصد و سرقت خودرو ۸ درصد افزايش يافته است.»
اواخر سال ۱۳۸۲ نيز اين فرمانده كه توانسته بود به مدرنيزاسيون پليس بپردازد و به آمار دسترسى پيدا كند، هشدار داد كه جرايم خشن نظير راهزنى، قتل، آدم ربايى و سرقت مسلحانه كاهش يافته، ولى جرايم مالى افزايش يافته است.
از اين ماجرا تا زمستان ۱۳۸۳ مدت زيادى نگذشت كه سردار رضا زارعى فرمانده نيروى انتظامى استان تهران خبرى مشابه و ا لبته نگران كننده داد؛ «جرم كلاهبردارى در ۱۰ ماهه نخست سال ۸۳ نسبت به ۱۰ ماهه مشابه سال ۸۲ با رشد ۷۳ درصدى مواجه بوده است، درحالى كه سرقت مسلحانه در همين مدت كاهش ۲۸ درصدى را نشان داده است.»
باعث تعجب نبود. اين يك روند بود. نشستيم و نوشتيم بزهكاران تغيير تاكتيك داده اند. برايشان نمى صرفد سرقت مسلحانه كنند و خطر به جان بخرند، خب اينگونه هم بيشتر صاحب مى شوند و هم كمتر به خطر مى افتند! باز هم خبرى نشد.
در روزهايى كه از ابتداى سال تا به حال گذشته خبرهاى مشابهى را مرور كرديم كه مى شد از آن درسهايى آموخت، اما رسيديم به ماجراى اهواز و جمعيتى كه هنوز در ميانه راه خانه و دادگسترى سرگردانند تا ببينند رؤيايشان با «سيد»ها چگونه محقق مى شود.
روزها سپرى شده اند، اما براى ما تجربه نشد كه چطور ۲ هزار و ۵۳۷ نفر مالشان را به فردى سپردند كه تحت عنوان «شركت جهيزيه خانه سبز» مى خواست به مردم به همان اندازه سپرده شان سود بپردازد و حالا بايد شاهد برگزارى دادگاهى باشيم كه ۱۴ ميليارد تومان سهم مردم در پرونده آن كلاهبردارى شده است.
ماجراى جهيزيه خانه سبز البته مربوط به سال ۱۳۸۲ است. وقتى مردم سپرده گذارى كردند و بعد مدعى كلاهبردار از آب درآمد، عده اى از سپرده گذاران سكته كردند و تاب نياوردند كه ساده انديشى خود را نظاره كنند! ماجرا مربوط به همان زمانى است كه آپارتمانهاى مجتمع اركيده در شهر رى را هر كدام به چهار نفر فروختند و تا به حال كه ۲ سال گذشته، تكليف خريداران روشن نشده است!
چرخه معيوبى است، اما پرطرفدار! عده اى مالشان را به قمار مى نشينند تا عده اى ديگر در جهنم عمارتى برپا كنند. روزهاى خوش سازندگان عمارت جهنمى به همان اندازه كوتاه است كه شيرينى كام سپرده گذاران به تلخكامى ناشى از برآورده نشدن رؤيايشان. اگر باور نداريد، مى توانيد تجربه كنيد. تجربه سرشكستن ساده است. ما از روز شنبه يعنى همين فرداى روزى كه شما اين مطلب را خوانديد، در محل كارمان وام با بهره كم مى دهيم. شرط آن هم فقط پرداخت يك دوهزارى آبى رنگ است. بعد از ۳ ماه هم قرعه كشى مى كنيم. تا دير نشده بشتابيد. جهنم منتظر خوشباوران است!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |