مزدك على نظرى
آن وسط بين جماعت، يكى داشت مى سوخت. دلش آتش گرفته بود. دلش مى خواست نعره بكشد، داد بزند و جمله هاى بابك را قطع كند.
بابك تختى با همان لحن معصوم پدرش گفته بود: «من از روى همه شما كه در اين هواى سرد اينجا جمع شديد، شرمنده ام. شرمنده ام كه امسال هم مثل هميشه نمى توانيم پذيرايى آبرومندى از دوستداران تختى داشته باشيم...»
دلش آتش گرفته بود. دوست داشت فرياد بزند و حرفش را بگويد اما... مى لرزيد، صدايش اگر مى گفت مى لرزيد، پاهايش از خشم مى لرزيد، دلش مى لرزيد و مى سوخت... مى سوخت مثل قهرمان «پرويز مافى نژاد» كه خبر مرگ تختى را تاب نياورد و يك روز بعد از او دلش سوخت، جگرش پاره شد...
آيا نديدند چطور كسى مثل «احمدرضا عابدزاده» ساده و بى تكلف آمد، با سلام و دعاى بى رياى مردم استقبال شد، فاتحه اش را خواند و بعد رفت.
حالا اين سه دن كيشوت كلاه مخملى را ببين؛ تفاله هاى جان گرفته از فيلم فارسى هاى قديم گروهى از نوجوان هاى هيجان زده، با هر و هو پشت سرشان راه مى افتند و باقى تماشاگران كه نمى خواهند حرمت روز سوگوارى بر جهان پهلوان را بشكنند، خنده از سر تمسخر خود را به دندان مى گزند.
چند تايى هم هستند كه دست كمى از آن كلاه مخملى ها ندارند؛ پشت آرامگاه خانوادگى شمشيرى ها كه تختى كنارشان آرميده، مشغول بگو و بخند با هواداران تازه يافته شان هستند و بازار عكس يادگارى و امضا داغ است.
بابك دوباره به كنار پدر برگشته، بعد از آن سخنرانى كوتاه، باز به همان جايى برگشته كه از صبح زود ايستاده بود و به مردمى كه براى فاتحه بر سنگ تختى مى آيند، سلام مى كند. سلام، سلام، سلام...
او روزهايى را به ياد مى آورد كه مجبور بودند غريبانه و پنهانى تا همين نقطه عالم بيايند و خبرى از مراسم سالگرد و هجوم مردم نبود. او و مادرش شهلا چه روزهاى سختى را پشت سر گذاشتند... تا سال ۵۷ و بعد ۵۸ كه بالاخره درها باز شد، بابك بى وحشت پا به آرامگاه پدر گذاشت و مردم آمدند، همه بزرگان وقت آمدند، از شهيد دكتر چمران كه ديگر بين ما نيست گرفته تا همين مهندس غفورى فرد كه هميشه آمده و امسال هم آمده است.تمام اين خاطره ها، ياد آن عذاب هاست كه نمى گذارد بابك خاموش بماند. پشت تريبون، وقتى بين سخنرانى هاى صغير و كبير، وقت كوتاهى به او دادند گفت: «وارثان خوبى نخواهيم بود اگر قدر تختى را ندانيم و اينطور به آرامگاه او بى توجهى كنيم. آيا نبايد جايگاهى در شأن او ساخت و ظلمى كه در تمام آن سالها بر تختى رفته را جبران كرد؟»
مهندس على آبادى رئيس سازمان تربيت بدنى و معاون رئيس جمهور مى گويد: حاج آقا طالقانى (رئيس فدراسيون كشتى) پيگير حل مشكلات است. اما گويا بايد يكى به داد خود طالقانى برسد؛ وقت فاتحه خوانى، هجوم سخت اطرافيان او و شلوغى بيش از حد آرامگاه باعث از حال رفتن رئيس فدراسيون كشتى مى شود. زير شانه هايش را مى گيرند و طالقانى را مى برند تا استراحت كند. چرا كه هنوز تا پايان مراسم اندكى مانده و حاجى ديگر توان ماندن ندارد...
خداحافظ آقاى طالقانى، برايتان در چانه زنى با شهردارى شهررى و ادارات اوقاف و سازمان ميراث فرهنگى آرزوى موفقيت داريم. اميدواريم هر چه زودتر كلنگ ساخت «خانه تختى» را در دستهايتان ببينيم. چيزى كه آرزوى همه دوستداران آقا تختى و ديگر قهرمان هاى ملى ماست. جايى كه بابك آرزو دارد مركز فرهنگى بزرگى براى آيندگان ما باشد، ما آرزو داريم هر چه سريع تر افتتاحش را جشن بگيريم و لابد خود شما دوست داريد با به سرانجام رساندن آن بالاخره بار بزرگى را به مقصد برسانيد.
گفتيم: «جشن»؟ بله، جشن؛ شايد فقط بابك وارث خون تختى است كه مى تواند در چنين روز ماتم بارى، نويد بخش روزهايى شاد و روشن باشد. او پيشنهاد داد و گفت: «امسال بايد احداث بناى تختى را جدى بگيريم و سالروز تولدش (۵ شهريور) را روز «نيكنامى» بناميم. روزى كه بشود در آن ورزشكار برتر سال را معرفى كرد... و خلاصه نگذاريم چراغ اين راه خاموش شود.»