شنبه ۲۴ دى ۱۳۸۴ -
Sat, Jan 14, 2006
فرهنگ و پايدارى
۳۳۶۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
گفت وگو با على محمد آزاد
(از ياران نزديك شهيد احمد كشورى)
دست هايى كه تشنه يكديگرند
244203.jpg
مسعود آب آذرى

در آغاز جنگ با توجه به اين كه ايران، آمادگى مبارزه را نداشت و عراق به طور نابهنگام به ايران حمله كرده بود، در مناطق مرزى استان ايلام نيروى انتظامى و تدافعى كافى وجود نداشت. مرز، تقريباً در دست ژاندارمرى وقت بود و سپاه به تازگى نيروهايى را براى آموزش جذب كرده بود. با اولين حملات عراق، بخشى از خاك ايران اشغال شد. از جمله اين مناطق، قسمت هايى از منطقه ميمك، موسيان و سلسله ارتفاعات حمرين بود. دشمن سعى داشت با برنامه ريزى منسجم، تمام مناطق را به اشغال خود درآورد. با توجه به اين هجوم، مسؤولين گروهى از نيروهاى مناطق ديگر را به ايلام انتقال دادند. از جمله اين نيروها تيپ ۸۱ خرم آباد بود كه به منطقه انتقال داده شد. با توجه به وضعيت خاصى كه منطقه داشت، استفاده بهينه از اين تيپ وجود نداشت. تصميم گرفته شد كه از هوانيروز كمك گرفته شود. در آن زمان، بخشى از هوانيروز در كرمانشاه استقرار داشت كه در منطقه با دشمن درگير بود. به بخش ديگر مأموريت داده شد كه در ايلام مستقر شوند. با توجه به بررسى هاى اوليه تصميم گرفته شد كه پايگاه اين هلى كوپترها در منطقه قوچعلى كه از لحاظ نظامى و اختفا، امنيت داشت؛ در نظر گرفته شود. پس از چندى گروهى از نيروهاى هوانيروز به سرپرستى احمد كشورى به ايلام آمدند. در همان دوران على محمد آزاد، فرماندار شهرستان مهران بود. ايشان درباره نحوه آشنايى اش با شهيد احمد كشورى مى گويد: شهر، كاملاً اشغال و تخليه شده بود. ما در ايلام مستقر بوديم. به دليل ارتباط مستمر با نيروهاى نظامى مستقر در منطقه، سعادتى دست داد تا با شهيد كشورى از نزديك آشنا شوم. به ما مأموريت داده شد تا با خلبانان هوانيروز هماهنگى لازم داشته باشيم.
با گروهى كه سرپرست آنها شهيد كشورى بود، از پايگاه بازديد كرديم. امكاناتى مثل آب، برق، غذا، سوخت و مايحتاج ديگر را در نظر گرفتيم. براى اسكان نيروهاى خدماتى و كادر پرواز كه تعداد بيشترى بودند، هتل «جلب سياحان» را در نظر گرفتيم. مدتى بعد كه هلى كوپترها و تجهيزات آنها در منطقه و پايگاه اصلى استقرار يافت، كم كم يك رشته عمليات ها شروع شد.
حضور هوانيروز چه تأثيرى در منطقه داشت؟
در آن زمان، از لحاظ نيروى زمينى و زرهى در اقليت بوديم و حضور هوانيروز در ايلام، اميد تازه اى در دل مردم به وجود آورده بود. هلى كوپترها هر صبح با برنامه ريزى خاصى به منطقه عملياتى اعزام مى شدند تا مواضع دشمن را منهدم و يا تانك ها را شكار كنند. كارهاى فوق العاده اى انجام مى دادند. هم كار نيروى زمينى را انجام مى دادند و هم كار هوانيروز را. آن ها هم با نيروهاى عراق و نظامى هاى دشمن مى جنگيدند و هم با نيروهاى زرهى و تانك ها مقابله مى كردند و هم كار شناسايى و مقابله با تجاوز دشمن را به عهده داشتند. عراقى ها با ديدن اين حضور جدى، يكه خوردند و پيشروى به طرف ايران را قطع كردند. به همين دليل مردم نيرو گرفتند. حضور و تعداد هلى كوپترها با لحظه به لحظه اوقات روزانه مردم عجين شده بود. هر وقت هلى كوپترها پرواز عملياتى داشتند و از آسمان ايلام مى گذشتند، اكثر مردم در كوچه، خيابان، محل كار، خانه ها و حتى بچه هاى مدرسه كه سر كلاس بودند، از پشت پنجره عبور هلى كوپترها را دنبال مى كردند و آنان را مى شمردند. موقع برگشت هلى كوپترها هم همين كار تكرار مى شد كه مبادا خداى ناكرده يكى از آنها دچار سانحه شده باشد. مردم نگران وضعيت پرواز و عمليات هوانيروز بودند. اين كار به يك عادت روزانه مردم تبديل شده بود و شايد همين حس بود كه شهيد كشورى و گروهش را در ايلام ماندگار كرد.
مدتى بعد، احمد كشورى به استاندارى مراجعه كرد و گفت: مى خواهم خانواده ام را به ايلام بياورم. اين حرف برايم غيرقابل باور بود.
چرا؟
چون بخشى از مناطق كشور به اشغال عراق درآمده بود. از هر جهت احساس خطر مى شد. روال منطقى و معمولى اين بود كه مردم از مناطق جنگى به منطقه امن نقل مكان كنند. اما ديدگاه و تفكر شهيد كشورى جدا از اين بود. فكر مى كرديم در حد حرف باشد. اما بعدها با پافشارى و تأكيد ايشان، تصميم گرفتيم جايى براى خانواده ايشان در نظر بگيريم. ايشان، هر بار كه از عمليات بر مى گشتند سرى به ما مى زدند و مى پرسيدند: خانه چه شد؟ زن و بچه ام نگرانند. مى خواهم آنها را به ايلام منتقل كنم.
آن زمان هر دو فرزندشان به دنيا آمده بودند؟
يك دختر يك ساله و نيمه داشتند. بعد از صحبت با استاندار وقت تصميم بر اين شد كه طبقه پايين ساختمانى را كه خانواده استاندار در آن زندگى مى كردند، به شهيد كشورى بدهيم. اما طبقه زيرين آن ساختمان زياد جالب نبود. دو اتاق متروكه و غيرقابل استفاده داشت كه خيلى قديمى و كهنه بود. آن جا را به كشورى نشان داديم و گفتند، خوب است.
آن ساختمان، دو در ورودى داشت. يكى به داخل محوطه استاندارى باز مى شد و در ديگر به بيرون راه داشت. آن جا نظافت شد و كشورى خانواده اش را به ايلام منتقل كرد. واقعاً تصميم گرفته بود تا آخر در ايلام بماند.
در مدتى كه با ايشان كار مى كرديد، چه ويژگى هايى را به شكل بارزترى در وجودشان مى ديديد؟
در كسوت و لباس نظامى، فردى شجاع و بى باك و در حالت عادى، بسيار رئوف و مهربان بود. در عمليات هايى كه همراه ايشان مى رفتيم،  به وضوح مى ديديم كه اين مرد بزرگ، چه قدر شجاع و دلير است. بعد از عمليات، بسيار متواضع، سر به زير و شوخ طبع مى شد. روزبه روز به ايشان علاقه مندتر مى شديم و احساس نزديكى و صميميت بيشترى مى كرديم. هر بار كه از عمليات برمى گشت، به اتفاق دوستان به سراغش مى رفتيم و از او مى خواستيم كه راجع به عمليات برايمان صحبت كند. يك بار طراحى عملياتى را شروع كرد. بر اين عقيده بود كه تا كى بايد دست روى دست بگذاريم و فقط جنبه تدافعى داشته باشيم؟ مى گفت: بايد عمليات هاى هلى برد را طراحى كنيم. اين ديدگاه براى ما بسيار تازه و جالب بود. ايشان با جديت، طراحى عمليات را كه با هدف پياده كردن و استقرار نيروهاى خودى در پشت مواضع دشمن بود، انجام داد. امك انات موردنياز عمليات، تهيه شد و قرار بود كه عمليات در قسمتى از منطقه دهلران انجام گيرد.
همه نيروهاى عملياتى، از هوانيروز بودند؟
نيروهايى كه براى عمليات در نظر گرفته شده بودند، مردمى و افراد شخصى بودند. در تنگه قوچعلى مرحله آموزش اين عمليات آغاز شد. نحوه سوار و پياده شدن از هلى كوپتر را آموزش داد و نيروها در وضعيت مطلوبى قرار گرفتند. كشورى شوق فراوانى براى اين عمليات داشت. بعدها نمى دانم چرا اجازه ندادند كه اين عمليات، انجام بگيرد و آن نيروها داوطلبانه در منطقه دهلران - موسيان عمليات هايى را انجام دادند و پيروزى هايى را به دست آوردند. كشورى طورى از رزم و عمليات حرف مى زد كه حرفش به دل مى نشست و هر كسى را مجذوب مى كرد.
شهيد كشورى در كردستان هم فرماندهى برخى عمليات پروازى را به عهده داشت. چيزى از آن قضايا مى دانيد؟
از ديگران مى شنيديم. اما خودش هيچ وقت تعريف نمى كرد. جاى تركش بر گردنش بود. هر بار مى پرسيدم اين، جاى چيست؟ بحث را عوض مى كرد. حتى حاضر نبود كه از آن حرف بزند. وقتى از مناطق عملياتى بر مى گشت، مى گفت به كرمانشاه و كردستان زنگ بزنيم و ببينيم وضعيت آنها چگونه است.
نگران دوستانش در كرمانشاه و قصرشيرين بود. بعد از عمليات ها در اولين فرصت، سراغ بچه اش مى رفت. وقتى از او صحبت مى كرد، فكر مى كرديم همه كار و زندگى و علاقه اش همين دختر است.
شهيد كشورى قرآن را با صوت تلاوت مى كرد. يادتان هست؟
دقيقاً وقتى قرآن مى خواند، هر كارى داشتيم رها مى كرديم و به صداى ايشان گوش مى سپرديم. در بعضى عمليات ها به منظور شناسايى، همراه هلى كوپتر جت رنجر به منطقه اعزام مى شديم. وقتى شناسايى انجام مى شد،  در يكى از نقاط ملكشاهى كه از قبل به عنوان محل قرار در نظر گرفته بوديم،  به هم مى رسيديم. منطقه را ارزيابى مى كرديم، و بعد، كشورى قرآن تلاوت مى كرد. با آن كه منطقه كاملاً نظامى بود و از هر طرف خطر را احساس مى كرديم، اما ساير هلى كوپترها بى سيم را روشن مى كردند و به صداى دلنشين او گوش مى دادند. آرامش به ما دست مى داد. گويى جنگ نبود و در منطقه عملياتى نبوديم. يكى از دلايل قوت قلب نيروها و پيشروى آنان تا عمق مواضع عراقى ها،  همان توسل به قرآن بود. گاهى كشورى در حال پرواز، سر به سر دوستانش مى گذاشت و شوخى مى كرد. كدها را عوض مى كرد. همه بى سيم ها روشن مى شدند و او شوخى مى كرد. براى هر كدام از بچه هاى هوانيروز اسم به خصوصى گذاشته بود و آنها را با اين اسامى صدا مى كرد. ولى وقتى به منطقه عملياتى وارد مى شد، كد مخصوص بى سيم ها را تنظيم مى كرد و ديگر كسى جرأت شوخى كردن نداشت. بعد از عمليات، گاهى از طريق بى سيم بى -آر-سى با ايشان تماس مى گرفتم،  سر به سرمان مى گذاشت. به خلبان هلى كوپتر ترابرى كه ما در آن بوديم مى گفت كه با حركات نمايشى ما را اذيت كند. اطمينان و شجاعت او به حدى بود كه انگار هيچ خطرى ما را تهديد نمى كرد.
موقع عمليات، تا چه حد جديت داشت؟
همان «احمد»ى كه بچه ها به صورت دسته جمعى با او شوخى لفظى و فيزيكى مى كردند، موقع عمليات با همه جدى و يك افسر نظامى كامل بود. قبل از عمليات آخر هم به همه گفته بود كه ديگر برنمى گردم. خلبانان هم پروازش مى گفتند كه روز آخر، روحيه اش با هميشه تفاوت داشت.
احمد كشورى با شهيد «سهيليان» صميميت خاصى داشتند. اين ارتباط را چگونه مى ديديد؟
هميشه همراه شهيد سهيليان بود. چند روز قبل از شهادتش با گيلان غرب تماس گرفت. خط تلفنى خراب بود و تماس قطع شد. چند لحظه بعد به كرمانشاه زنگ زد. در حال صحبت، متوجه شدم كه رنگ صورتش سرخ شد. گفتم: چى شده؟ با اشاره دست گفت: ساكت باش. وقتى حرف هايش تمام شد و گوشى را گذاشت، گفت: پشتم را شكستند، سهيليان شهيد شد.
بعد از آن ديگر آن احمد شوخ طبع نبود و مرتباً ياد و خاطره سهيليان، ورد زبانش بود.
از شهادت شهيد كشورى چه خاطره اى داريد؟
وقتى مردم فهميدند يكى از هلى كوپترهاى عملياتى، به كشورمان برنگشته است خيلى نگران شدند ولى وقتى شنيدند كه بايد براى تشييع جنازه سردار بزرگ هوانيروز آماده شوند، اين نگرانى به شيون و ماتم تبديل شد. زنان بر سر و صورت خود مى زدند. جمعيت زيادى، كشورى را تشييع مى كرد. حالا كه سال ها از آن حادثه تلخ مى گذرد، باز ياد و خاطره شهيد كشورى در دل تك تك زن و مرد اين ديار زنده است و آنان، احمد را ايلامى الاصل مى دانند و من هرگاه به ياد ايشان مى افتم بى اختيار، اين بيت از ذهنم مى گذرد:
ما به هم كى مى رسيم اى آفتاب
دست هامان تشنه يكديگر است
در پايان جا دارد از سرهنگ پاسدار «ابراهيم محمدزاده» مدير كل محترم بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاى دفاع مقدس استان ايلام و از «محمدعلى قاسمى» كه براى هماهنگى مصاحبه زحماتى را متقبل شدند، تقدير و تشكر كنيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |