شنبه ۲۴ دى ۱۳۸۴ -
Sat, Jan 14, 2006
جوان
۳۳۶۸
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
هفته هفت روزه
شبيه زندگى
گفت وگو با حسين نوروزى (آرايشگر)
حرف دل
Harfedel_ir@yahoo.com
گربه ناجى
شب از نيمه شب گذشته بود. اهل خانه خواب بودند. صداى تيك تاك ساعت بخوبى شنيده مى شد. اجاق گاز روشن بود. كترى آب جوش روى آن قل قل مى كرد. آقاى جلالى هم از اين سكوت استفاده كرده و مشغول تصحيح اوراق امتحانى بود تا اينكه خواب چشمان او را هم گرفت. سعى كرد مقاومت كند، ولى بى فايده بود. سرانجام برگه هاى امتحانى را روى ميز آشپزخانه رها كرد. به اتاقش رفت و چند لحظه بعد، زير نسيم خنكى كه از پنجره اتاقش مى وزيد، به خواب عميقى فرو رفت.
اما هنوز شيرينى خواب را بخوبى نچشيده بود كه با صداى جيغ گربه اى از خواب پريد!
خيلى ناراحت شد. با عصبانيت از جا بلند شد و مى خواست لنگه كفشى را به طرف گربه مزاحم پرتاب كند كه ناگهان متوجه شعله هاى آتش شد. چنان مضطرب و نگران شد كه فوراً خانواده اش را بيدار كرد. آنها هم هراسان و وحشت زده از خواب پريدند. زبانه هاى آتش هر لحظه بيشتر مى شد. همسايه ها هم باخبر شدند و به كمك آنها آمدند. سرانجام با دخالت مأمورين آتش نشانى، آتش خاموش شد. با اين حال آقاى جلالى و خانواده اش شب را در منزل يكى از همسايه ها ماندند.
صبح زود آقاى جلالى قبل از همه به خانه شان مراجعت كرد. مى خواست اوضاع را بررسى كند تا شايد علت آتش سوزى را بفهمد. مبلها و فرشها سوخته بود. از كابينتهاى چوبى هم چيزى باقى نمانده بود. اشياى ديگر نيز از آتش بى نصيب نبودند، اما خوشبختانه اتاقهاى خواب سالم بودند. به آشپزخانه رسيد و برگه هاى سوخته را در گوشه و كنار آن ديد. حدسى زد و با مراجعه به متخصصين آتش نشانى متوجه شد حدسش درسته بوده: ظاهراً وقتى خواب بوده، باد مى وزد. بعضى از كاغذها را روى اجاق گاز مى برد و چون آشپزخانه ديوارى نداشت، آتش به طرف اتاق پذيرايى رفته و...
چند شب بعد كه وضع خانه به حالت عادى برگشته بود، آقاى جلالى باز مشغول تصحيح اوراق امتحانى بود كه دوباره صداى گربه را شنيد، سرش را آرام به طرف صدا برگرداند و لبخندى زد، از يخچال مقدارى گوشت برداشت و به سوى گربه انداخت، سپس اجاق گاز را خاموش كرد و به اتاقش رفت.
سيدرضا تولايى زاده
چيزى براى امروز
244170.jpg
رابطه انسان و طبيعت، رابطه اى عجيب و پيچيده است. انسان در طول تاريخ تمدن خود همواره از طبيعت هم متنفر بوده و هم به آن عشق مى ورزيده است. رابطه انسان و طبيعت در ميان ترس و عشق در نوسان بوده است. طبيعت از يك سو منابع خود را بى هيچ چشمداشتى در اختيار انسان ها گذاشته و از سوى ديگر هزاران انسان را قربانى زلزله ها و توفان هاى خود كرده است. سال گذشته توفان سونامى در سريلانكا سى هزار كشته بر جا گذاشت. با اين حال زنان مسلمان بعد از گذشت ماه ها، عشق به طبيعت را دوباره در خود زنده مى كنند. آنها در آيينى مذهبى خود را با آب دريا پاك مى كنند و اين مسأله را كه اين موج ها خانواده شان را از آنها گرفته اند، به دست فراموشى مى سپارند.
هفته هفت روزه
روشن كردن بخارى كار بسيار سختى است!
244173.jpg
سحر طلوعى Hafteh7roozeh @ yahoo.com
* درست در همين لحظه كه من مشغول نوشتن مطالب اين هفته هستم، آسمان بدجور دلش گرفته و هى شرشر بر سر ما مى بارد و گريه اش تمامى ندارد. چون تا آنجا كه يادم مى آيد، درحدود ۲۴ ساعت است كه چشمه اشكش همچنان پر است و نمى دانم چرا كسى نيست كه به درد دل اين آسمان رسيدگى كند. ما از ديدن اين بارش به شدت دچار حسى شده ايم كه دلمان مى خواهد يك دل سير بباريم!
* اين روزها بدجور بوى امتحانات دانشگاه و غيره همه جا را فراگرفته و من دلم به حال همه دانشجويان، دانش آموزان، و... مى سوزد. آدم در اين جور مواقع دچار حس يأس، بدبختى و سرطان گرفتگى حاد در ناحيه مغز مى شود! و شبها ياد جزوه هاى ناقص و يكى درميانش مى افتد و هى دنبال راه حل مى گردد تا بشود دل شاگرد زرنگهاى كلاس را به دست بياورد و زهى تصور باطل، زهى خيال محال. در اين گونه موارد آدم دست به يك عمليات انتحارى مى زند و قول مى دهد كه از ترم بعد حتماً جزوه هايش را قبل از فصل امتحانات تكميل كند و تصميم مى گيرد واقعاً آدم شود و بسيارى از اين خالى بندى هاى مرسوم، كه من چون خودم اينكاره بوده ام، مى دانم رؤيا پردازى و خيالبافى اى بيش نيست.
* شما اگر بازى تيم پرسپوليس و سايپا را تماشا كرده باشيد، حتماً ديده ايد بازيكنان قرمزپوش در لحظاتى از بازى يكهو دچار تب فراوان شدند و اين احساس گرما در دماى چند درجه زير صفر استاديوم آزادى! آنها را وادار كرد لباسشان را در بياورند و دور زمين بچرخند. شما اگر از IQ ، عقل و هوش ذره اى بهره برده باشيد، حتماً پيش خودتان مى گوييد، آدم بايد ماخلق اللهش تعطيل باشد. وگرنه وقتى كسى كه يك كارت زرد دارد نبايد حتى اگر دماى بدنش درحد سوختگى حاد هم بالا رفت،لباسش را دربياورد. درهرصورت من هشدار مى دهم، من به عنوان يك تماشاگر پر و پا قرص فوتبال اعلام خطر مى كنم. اين پرسپوليس يكى از نمونه هاى IQ در اين چندسال اخير تيم هاى فوتبال ايران است.
* بهمن در راه است. بهمن مى آيد. (نگران نشويد، منظورم ماه بهمن است) و وقتى مى آيد، با خودش كلى فيلم، موسيقى و تئاتر مى آورد و من از همين جا و از همين نقطه به شما اعلام مى كنم حضورتان را در صفهاى پشت در پشت جهت اخذ بليت گرامى مى دارم، من اين سماجت شما را و اين توان پاهايتان را مى ستايم. من از اين همه علاقه شما به ايستادن در صف، متعجبم و دراين سن و سال هنوز به فوايد صف پى نبرده ام و از اين بابت به شدت متأسفم.
و اينك مشروح اخبار:
نتايج يك بررسى!
همينطور كه روزنامه ها را گذاشته ام كنارم و آنها را تورق مى كنم (من چه كارهايى كه بلد نيستم!) ناگهان به موضوعى برخورد مى كنم كه به شدت آدم را وادار به تفكر مى كند. ملاحظه كنيد: «بخارى هاى مدارس روستاهاى زابل هنوز خاموش است.» من اين خبر را نه يك بار كه ده بار خواندم تا به كنه قضيه پى ببرم.
همان طور كه گفتم موضوعى بس تفكربرانگيز و عقلى است و به شما نيز توصيه مى كنم بى تفاوت از كنار آن رد نشويد و اما نتايج پى بردن به كنه موضوع:
۱- روشن كردن بخارى كارى بس دشوار و سخت است كه هر كس را ياراى اين كار نيست!
۲- در زابل به تعدادى بخارى روشن كن احتياج داريم!
۳- اصولاً بايد چيزى باشد تا روشن شود، وقتى نيست روشن نمى شود!
چگونه لذت ببريم؟
اين چند وقته تاكسى سوار شده ايد؟ (خب من با آنهايى هستم كه سوار شده اند). از اين تنوع در قيمتها تعجب نكرده ايد؟ از اينكه هر روز براى يك مسير مشخص بايد هزينه هاى مختلفى بپردازيد؟ اين قضيه ابعاد مختلفى دارد كه اگر بدبين باشيد حتماً مى گوييد چرا كسى نيست به اين بى سروسامانى كرايه تاكسى سروسامان بدهد و نرخ كرايه ها را يكسان كند، اما اگر خوشبين باشيد به هيچوجه اعتراض نمى كنيد و تازه از رانندگان تاكسى تشكر هم مى كنيد به خاطر تلاش و كوشش بى شائبه شان در از بين بردن اين يكنواختى كه بر زندگى روزانه ماسايه افكنده (فعل را حال مى كنيد؟) به هر حال اين همت عالى رانندگان تاكسى در هيجان دادن به زندگى ما بس ستودنى است و ما از اينكه هر روز بر ميزان كرايه مان مى افزاييم بسيار خوشحاليم. راستش را بخواهيد اگر ناراحت باشيم و اعتراض كنيم جز اينكه احوالپرسى مبسوطى با اعضاى خانواده مان مى شود، اتفاق ديگرى نمى افتد.
دبش، دونبش، دو لوكس
هنوز برگه امتحانات مدرسه اى ها خشك نشده و كارنامه نگرفته اند، يك خبر دبش، دونبش، دولوكس مبسوط بدهم حالش را ببريد. اگر در مدارس غيرانتفاعى تحصيل مى كنيد و يا قصد تحصيل داريدبدانيد و آگاه باشيد كه شهريه اينگونه مدارس در سال ۸۵ افزايش مى يابد. حالش را برديد؟ دچار انبساط خاطر شديد؟ (شما نگران نباشيد، من از افعال معكوس استفاده مى كنم!) وگرنه مى دانم شما معانى افعال را به خوبى درك مى كنيدو زمان و مكان استفاده از آنها را به خوبى مى دانيد. من ديگر روى IQ شما حساب مى كنم و مى دانم كه الآن داريد فعل افزايش دادن را پيش خودتان تجزيه و تحليل مى كنيدو قطعاً به اين نتيجه رسيده ايدكه اين فعل از دسته افعال تأكيدى، حتمى و بى بروبرگرد است. پس خودتان را براى سال ۸۵ آماده كنيد، پولهايتان را جمع كنيد. كمتر در gamenetها پرسه بزنيد، كمتر CD بازى بخريد. پولتان را بگذاريد براى روزى كه اين فعل افزايش مى يابد و تحقق پيدا مى كند.
لطفاً افسردگى نگيريد!
امروز داشتم يك مقاله راجع به افسردگى مى خواندم. نويسنده علايم افسردگى را كامل و مبسوط براى خواننده تشريح كرده بود. مثل كم خوابى يا پرخوابى، يكنواخت حرف زدن يا هيجانى حرف زدن، بى تفاوتى و پرخاش و... خلاصه يك نگاهى به اطرافم و البته اول از همه خودم انداختم. اين افسردگى هم بدكوفتى است ها! با اين علايم همه آنهايى كه اطرافم هستند و ازجمله خودم بدجور دچار افسردگى هستيم. اينها را واقعاً جدى مى گويم. كارى ندارد امروز كه مى رويدخيابان به مردم خوب نگاه كنيد بعد با اين علايم مقايسه كنيد. اصلاً به رنگهايى كه مردم در نوع پوشش خود استفاده مى كنند، توجه كنيد. تنها حرفى كه مى شود زد اين است كه سعى كنيد افسردگى نگيريد!
بدون شرح
- حمام ديلمان، به موزه مردم شناسى تبديل مى شود!
شبيه زندگى
گفت وگو با حسين نوروزى (آرايشگر)
كوزه گر و كوزه شكسته
244206.jpg
مرتضى قديمى
حالا كه روى صندلى نشسته ام و حواسم به باز و بسته شدن قيچى نيست و احتمالاً مثل مادربزرگ نگران نيستم كه مبادا دعوايى شود! خاطراتم را مرور مى كنم و مى بينم سال هاست با او آشنا كه نه، ديگر دوست شده ايم.
البته اغلب كسانى كه پيش او مى آيند با او دوست هستند. شايد ماهى، دو ماهى يك بار پيش او مى آيند و حداكثر نيم ساعتى با هم هستند. آنها رابطه خوبى با هم دارند، من هم همين طور.
نمى دانم به خاطر اخلاق اوست يا اينكه هميشه و همه جا همين طور است كه آرايشگرها با مشترى هايشان رفيق مى شوند. فكر مى كنم به واسطه نوع ارتباطى كه بين آرايشگر و مشترى وجود دارد بايد يك رابطه صميمى و دوستانه برقرار شود تا آرايشگر مشترى هايش را از دست ندهد.
وقتى نظرم را مى گويم، او هم تأييد مى كند و مى گويد: «همين طور است. اگر آرايشگر اخلاق خوبى نداشته باشد و به قول معروف روابط عمومى ضعيفى داشته باشد، مشترى هايش را از دست مى دهد. كسى كه زير دست يك آرايشگر مى نشيند، در وهله اول بايد به او اعتماد كند، چرا كه مو براى اكثر آدم ها مهم است. يك آرايشگر با نوع برخورد خودش مى تواند اين اعتماد را ايجاد كند.»
اين حرف ها را حسين نوروزى مى گويد. آرايشگر جوانى كه ميهمان اين هفته شبيه زندگى است.
نوروزى شغل آرايشگرى را خودش انتخاب كرد و در اين زمينه مى گويد: «ماه هاى آخر سربازى بود كه فكر كردم بايد شغلى را انتخاب كنم. عصرها كه از پادگان خارج مى شدم، از ميدان ونك پياده راه مى افتادم و در راسته خيابان وليعصر به مغازه ها نگاه مى كردم و در مورد شغل هاى مختلف فكر و خيال مى كردم. تا اينكه آرايشگاه فائق سر چهارراه وليعصر نظرم را جلب كرد. موضوع را با خانواده مطرح كردم و گفتم مى خواهم آرايشگر شوم، آنها هم مخالفتى نكردند و رفتم كلاس آموزش آرايشگرى.»
حالا كه دارد صحبت مى كند حواسش به مرور خاطرات است و ديگر قيچى باز و بسته نمى شود. بى خيال ساعت بالاى آيينه مى شوم و به حرف هايش گوش مى دهم.
تقريباً دو ماهى طول كشيد تا دوره آموزش تمام شد. در آن دوره كوتاه كار خيلى زيادى نمى شد ياد گرفت و صرفاً قيچى زدن و اين حرف ها بود.
از حرف هايش مى فهمم آرايشگرى نياز به تجربه دارد و اوايلش هم كمى جسارت كه او جسارت را داشت.
مى گويد: «آرايشگر هرچه به تجربه اش اضافه مى شود، در عوض حوصله اش كمتر مى شود.»
دوره آموزش آرايشگرى كه تمام مى شود، خيلى جاها مى رود براى كار. اما به يك مبتدى خيلى راحت كار نمى دهند تا اينكه بالاخره در يك آرايشگاه مشغول به كار مى شود. از همان روزها تصميم مى گيرد طورى رفتار كند كه هيچ كس از او ناراضى نباشد. بنابراين موهايى را كه احساس مى كرد نمى تواند خوب اصلاح كند قبول نمى كرد و به مشترى بى رودربايستى مى گفت: «من نمى توانم موهاى شما را اصلاح كنم، ممكن است خراب كنم.»
خيلى ها به او مى گفتند: بى خيال، بزن جوان؛ خراب هم شد فداى سرت.
آرام آرام تجربه لازم را به دست آورد، هر چند كه هنوز هم گاهى اوقات اگر احساس كند ممكن است نتواند سرى را خوب اصلاح كند، به مشترى خواهد گفت.
مى گويد: «اغلب اصلاح موهاى فرفرى و بلند را قبول نمى كنم، يك جورايى دوست ندارم.»
حسين كه سال هاست از شروع به كارش در اين حرفه مى گذرد، مى گويد: «به رغم اينكه آرايشگرى را دوست داشتم و دوست دارم و به واسطه اين شغل دوستان زيادى پيدا كردم، اما فكر مى كنم دير يا زود اين شغل را ترك كنم و وارد حرفه ديگرى شوم.»
او مى گويد: «آرايشگرى شغل خسته كننده اى است و اينكه دائماً بايد سرپا بايستى و البته امكان انتقال بيمارى هم وجود دارد، به نوعى مى تواند نگران كننده باشد.» وقتى اين موضوع را مطرح مى كند، مى گويد: «البته حتماً دلم براى دوستانم و اصلاح موى سر خيلى ها تنگ مى شود.»
او كه به شغل خود هميشه علاقه داشته و با اشتياق زيادى سر كار حاضر مى شده، مى گويد: «يك آرايشگر موفق بايد خيلى حوصله داشته باشد و در عين حال بتواند ارتباط خوبى با مشترى ها ايجاد كند.»
حسين كه خودش را موفق مى داند، مى گويد: «وقتى مشترى زير دست يك آرايشگر قرار مى گيرد، علاوه بر اينكه به او اطمينان كرده و تصور مى كند تا دقايقى ديگر به يك چهره جديد و مرتب خواهد رسيد، در عين حال در همان فرصت كوتاه اين امكان را دارد كه با آرايشگر حرف بزند.»
حسين فكر مى كند اين خيلى سخت است كه يك آرايشگر هم در كارش دقيق باشد كه مبادا اشتباه كند و هم اينكه به حرف هاى مشترى گوش بدهد.
او تصور مى كند اگر اين دو اتفاق همزمان به خوبى صورت گيرد، يعنى يك اصلاح مورد پسند و ايجاد رابطه خوب و صميمى با مشترى، نتيجه اش افزايش مشترى است كه براى يك آرايشگر خيلى مهم است.
حسين نوروزى فكر مى كند توانسته است هر دو اتفاق مورد نظر را ايجاد كند و به نتيجه اى كه مى خواسته برسد، يعنى داشتن مشترى هاى خوب و البته زياد.
او مى گويد: «گاهى اوقات مجبور مى شوم از مشترى ها عذرخواهى كنم از اينكه فرصت نمى كنم موهايشان را اصلاح كنم و به آنها وقت مى دهم.»
او سررسيدى كنار تلفنش دارد كه به مشترى ها وقت مى دهد. مى گويم: «پس كار شما آرايشگرها هم مثل پزشك ها سكه است؟» مى خندد و مى گويد: «اى بابا، اين طور نيست. صبح تا شب بايد قيچى بزنى، ما كجا و پول درست و حسابى كجا؟!»
مى پرسم: «درآمد يك آرايشگر چقدر است؟»
مى گويد: «بستگى دارد.»
- «به چه؟»
- «خيلى چيزها. مثل محل آرايشگاه و اينكه به چه صورت مشغول باشه.»
- «مگر به چه صورت هايى مى توان مشغول شد؟»
- «خب بعضى ها از خودشان آرايشگاه دارند و هر چقدر كار كنند توى جيب خودشان مى رود. اما بعضى ها حقوق ماهيانه مى گيرند و بعضى ها هم يك صندلى اجاره مى كنند و ماهيانه مبلغ مورد توافق را به صاحب مغازه مى دهند.»
به او مى گويم خيلى از آرايشگاه ها را مى بينم كه شيك و باكلاس شده اند. مى گويد: «خب بالاخره با توجه به افزايش نيروى كار جوان، خيلى ها هم سراغ اين شغل آمدند و بالطبع در كار آرايشگرى هم مثل خيلى از شغل هاى ديگر رقابت ايجاد مى شود. حالا دادن سرويس ها و خدمات مختلف چون شست وشوى سر، گريم كردن، فر كردن مو و... همه اينها باعث مى شود تعداد مشترى ها افزايش پيدا كند و اينكه خدمات مختلف درآمد مغازه را نيز افزايش مى دهد.»
هميشه يك سؤال در ذهنم وجود داشت و آن اينكه موى آرايشگرها را چه كسى اصلاح مى كند؟ وقتى مى پرسم خنده اش مى گيرد و مى گويد: «من كه خودم مو ندارم، اما به قول معروف كوزه گر از كوزه شكسته آب مى خورد. معمولاً در آرايشگاه ها وقتى همكارها بيكار مى شوند، موى همديگر را اصلاح مى كنند.» مى خندم و مى گويم: «ضرب المثلت هيچ ربطى نداشت ها! پس يعنى هر وقت بيكار مى شويد موى همديگر را مى زنيد؟» مى گويد: «هميشه كه نه، اگر حوصله داشته باشيم و مشترى نباشد. ولى جالب اينجاست كه وقتى موى همديگر را مى زنيم، اصلاً دقت نمى كنيم.»
- مگر مى شود؟
- چرا نمى شود. گفتم كه كوزه گر از كوزه شكسته آب مى خورد. شايد براى خودمان خيلى مهم نباشد. شايد وقتى كه موى همديگر را كوتاه مى كنيم از روى تفريح باشد و به همين دليل گاهى هم ممكن است خراب كنيم. شايد اگر دقت كرده باشى، اغلب آرايشگرها موهايشان خيلى زياد هم مرتب نيست.»
حسين كه هر روز صبح از ساعت هشت يا نه شروع به كار مى كند تا ظهر، بعدازظهرها هم از ساعت چهار مشغول مى شود تا حوالى ده شب. او تقريباً روزى ده نفر را اصلاح مى كند.
مى پرسم: «انگشت هايت خسته نمى شوند اين همه قيچى مى زنى؟»
مى گويد: «ديگر عادت كرده ايم. گاهى وقت ها هم كه قيچى دستم نيست، انگشتانم باز و بسته مى شوند و دائم به هم مى خورند.»
- تا حالا گوش كسى را هم قيچى كرده اى؟
- يك بار، آن اوايل. اتفاقاً چقدر هم خون آمد، البته تقصير من نبود و داشتم موهاى يك جوانى را كوتاه مى كردم كه خيلى عجله داشت و دائم با موبايلش صحبت مى كرد كه يك دفعه سرش را چرخاند تا بيرون را ببيند.
- مشكل هم پيش آمد؟
- نه، همه مشكلات با كمى پنبه و چسب حل مى شود.
از او مى پرسم چه وقت هايى معمولاً از اصلاح سر و آرايشگرى لذت مى برى؟
مى گويد: «هميشه اصلاح سر بچه ها برايم خيلى جالب است. رفتارهاى متفاوتى دارند. بعضى هايشان مى ترسند، بعضى هايشان برعكس خيلى باعلاقه به آيينه نگاه مى كنند. واى از دست آن شيطان ها كه همه اش تكان مى خورند و اين طرف و آن طرف را نگاه مى كنند.»
او مى گويد: «با آنكه اصلاح موى بچه ها كمى خسته كننده است، اما بسيار جذاب است. خصوصاً وقتى كه كار تمام مى شود و پارچه را از دور گردنشان باز مى كنم، قيافه بچه ها ديدنى مى شود. آن لحظه انگار كه خلاص شده باشند، لبخند بامزه اى روى صورتشان دارند.»
حسين كه هنوز ازدواج نكرده است، مى گويد: «اصلاح مو و صورت دامادهاى جوان هم خيلى لذت بخش است. عجله دارند، نگران هستند، هى ساعت را نگاه مى كنند و هى آيينه را.»
او مى گويد: «موقع اصلاح موى سر دامادها خيلى بايد حوصله به خرج داد، چرا كه خود آنها به اندازه كافى استرس دارند.»
او كه تاكنون دامادهاى زيادى را اصلاح كرده، مى گويد: «اگر شغل آرايشگرى را كنار بگذارم، دوست دارم هر از گاهى آن هم دوستانى كه داماد مى شوند، موهايشان را اصلاح كنم.»
اين آرايشگر جوان كه به فعاليت هاى هنرى علاقه مند است، مدتى در زمينه نمايش فعال بوده و اخيراً هم طراحى مى كند.مى گويد: «حسابى به طراحى علاقه مند شده ام و فكر مى كنم آن را ادامه بدهم.»
او معتقد است يك آرايشگر اگر نگاهى هنرمندانه داشته باشد، مى تواند با توجه به فرم صورت مشترى خودش اصلاح سر و صورت بهترى ارائه دهد.
او خنده اش مى گيرد از اين مدل هاى جديد مو و ريش و مى گويد: «شايد بعضى از اين مدل ها خيلى هم شيك و جالب باشند، اما بايد به صورت طرف بيايد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |