دوشنبه ۲۶ دى ۱۳۸۴ -
Mon, Jan 16, 2006
ماجرا
۳۳۷۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۰۳
* پاسخ معماى پليسى شماره ۱۰۰ _ وحشت از آينه
تنها دليل بازپرس شمس: همانطورى كه اشاره شده بود باغ در ضلع جنوب و عمارت در ضلع شمال قرار داشت درحالى كه ايوان رو به باغ يعنى به سمت ضلع جنوبى بود و از آنجا زيبايى اين باغ را مى شد ديد. در نقاشى نيمه كاره «منيژه»، سايه هاى درختان و مجسمه ها از راست به چپ بوده است يعنى نور آفتاب از غرب مى تابيده است و اين زن در لحظه اى از روز كه آفتاب در غرب بود و مى خواست غروب كند نقاشى نيمه كاره را ترسيم مى كرد يعنى بعدازظهر و عصر در حالى كه قتل صبح رخ داده بود يعنى اينكه در لحظه وقوع قتل خورشيد بايستى از شرق مى تابيده است و سايه ها را بايستى از چپ به راست ترسيم مى كرد پس منيژه، دروغ مى گفت و نقاشى به لحظه وقوع قتل متعلق نبود و دست به صحنه سازى زده بود.
معماى پليسى شماره ۱۰۳
روباه
244398.jpg
مهدى ابراهيمى
ساعت ها در ترافيك گرفتار شده بود، وقتى به در خانه اش در فرمانيه رسيد و دست به جيب برد تا كليدش را درآورد يادش افتاد كه از سه روز پيش وقتى پسرش در خانه آنها ميهمان بود و با هم دعوا مى كردند، كليدش را گم كرده است.
زنگ را فشرد، هيچ كس جوابى نداد، او آخرين بار ساعت ۷ عصر بود كه از حجره اش تلفنى با «فرخ لقا» حرف زده بود، خيلى نگران شد، هوا سرد بود به موبايل شاگردش زنگ زد و خواست خود را به در خانه اش برساند.
«جعفر» با موتورش در كمتر از نيم ساعت خود را به فرمانيه رساند و با درخواست پيرمرد از ديوار خانه ويلايى بالا رفت، وقتى در باز شد «مظفر» با عجله داخل رفت، شاگرش پشت در ايستاد، پيرمرد با پشت سر گذاشتن حياط ۲۵۰ مترى داخل ساختمان دو طبقه شد، هنوز دقايقى نگذشته بود كه پيرمرد فريادزنان خود را به شاگردش رساند و خواست با پليس تماس بگيرد.
وقتى موبايل كشيك قتل زنگ خورد، عقربه ها، ساعت ۱۰ شب را نشان مى داد، زنى از پله ها سقوط كرده بود و شوهرش ادعا مى كرد او توسط پسر خانواده به قتل رسيده است.خيابان ها به خاطر بارانى كه در طول روز باريده بود، خيس بودند، نيم ساعتى نگذشته بود كه بازپرس شمس لابه لاى خودروهاى پليس و در برابر يك خانه ويلايى بزرگ از خودرواش پياده شد.جلوى در هيچ نشانى از ازدحام جمعيت نبود و حتى آثارى از حضور بستگان مقتول نيز ديده نمى شد، موتوسيكلتى چسبيده به ديوار خانه جلب توجه مى كرد چرا كه روى آن كارتنى خيس بود و مشخص مى كرد از زمان بارش باران زير آن مانده است.
داخل حياط شد، قبل از ورود نگاهى به قفل در ورودى انداخت هيچ شكستگى اى ديده نمى شد، بعد قدم به قدم همه حياط را زير نظر گرفت تا اينكه با پشت سر گذاشتن در ورودى عمارت داخل رفت، قفل در سالم بود و پنجره هاى مشرف به تراس نيز از داخل بسته بودند و هيچ راه ورودى وجود نداشت.داخل ساختمان راهرويى ۳ مترى وجود داشت كه جاى آويز لباس و كفش در سمت چپ قرار داده شده بود و لباس هاى زنانه روى آن ديده مى شد، وقتى راهرو تمام شد، پذيرايى بسيار بزرگ روبروى بازپرس شمس قرار گرفت كه در گوشه جنوب شرق آن پله هاى زيبايى به طبقه دوم راه داشت.
پله ها به صورت شكل «L» - ال بزرگ انگليسى _ بود و يك پاگرد نيم مترى نيز در آنجا قرار داشت، ارتفاع اين پاگرد تا زمين حدود ۲ متر بود و بعد از آن دو پله مورب وجود داشت كه به راهروى طبقه دوم ختم مى شد.
در اطراف اين پله ها هيچ حفاظى وجود نداشت و براى زيبايى آن در حاشيه هاى هر پله اى گلدان و اشياى زينتى و قيمتى قرار داده شده بود، بازپرس شمس دقيقاً زير پاگرد با فاصله يك مترى در امتداد حاشيه آن جسد «فرخ لقا» را ديد كه به صورت طاقباز روى كف سنگ پذيرايى افتاده است.
وقتى بالاى سر جسد رفت پيرزنى را ديد كه دستانش به اطراف باز بود، لباس راحتى خانه به تن داشت و هنوز هيچ كس او را جابه جا نكرده بود، در نگاه نخست اگر خون پشت سر اين زن را نمى ديديد باور نمى كرديد كه او مرده باشد چرا كه جسد كاملاً سالم بود و سر فرخ لقا، نيز فقط در قسمتى كه به زمين خورده بود يعنى پشت سر جراحت برداشته بود.
به درخواست بازپرس شمس، مأموران تشخيص هويت جسد را برگرداندند و درحالى كه از آن فيلمبردارى مى كردند دكتر بابايى به معاينه محل جراحت پرداخت، لخته هاى خون تبديل به دلمه شده بودند و سرخى آن به سياهى تبديل شده بود.
پزشك جنايى در همان معاينه نخست با اشاره به اينكه جراحت به عمق ۳ سانتيمتر و به طول ۵ سانتيمتر است علت مرگ را خونريزى مغزى و وارد آمدن ضربه اى سنگين به سر بر اثر افتادن از بلندى اعلام كرد كه ترك خوردگى هايى نيز در اطراف محل خونريزى ديده مى شد و بيان كرد حدود ۷ ساعت از وقوع مرگ گذشته است.
بازپرس شمس از پله ها بالا رفت و روى پاگرد ايستاد، صحنه طورى بود كه نشان مى داد پيرزن از روى پاگرد نيم مترى سقوط كرده است و از ارتفاع ۲ مترى و از پشت سر به زمين خورده است.
پاهاى جسد به سمت پله ها و سرش به سمت مبل هاى استيل اتاق پذيرايى بود، وقتى بازپرس براى تكميل تحقيقاتش به طبقه دوم رفت صداى گريه پيرمردى را شنيد كه مأموران درحال دلدارى دادن به او بودند.
هواى اتاق ها سرد بود و نشان مى داد كه شوفاژها كار نمى كنند، كنار شومينه نيمه روشن نشست، ابتدا جعفر به نزد بازپرس رفت و شرح داد كه از صبح همراه صاحب كارش در حجره بود تا اينكه شبانه در مسير خانه اش «مظفرخان» به موبايلش زنگ زده و خواسته تا به درخانه اش بيايد و ...
«مظفرخان» گريه مى كرد و بغض امانش نمى داد، بازپرس به دلدارى اين پيرمرد پرداخت و خواست به سؤالاتش جواب بدهد:
* كسى تاكنون از اين پله ها سقوط كرده است؟
- خير، مگر ممكن است چنين اتفاقى بيفتد، پسرم مقصر است او قاتل است، عروسم نيز بى تقصير نيست آنها را اعدام كنيد.
* يعنى مى گويى آنها باعث سقوط همسرت شده اند؟
- آنها «فرخ لقا» را هل داده و كشته اند، مطمئن هستم.
* مگر پسرت خانه شما بود؟
- قرار نبود بيايند، يعنى اگر مى آمدند زنم آنها را به خانه راه نمى داد اما...
* پس چطور داخل خانه آمده اند؟
- كليدهايم را چند شب پيش دزديده اند، مى دانستند من در خانه نيستم، پنهانى به اينجا آمده اند و او را كشته اند.
* چرا اينطورى؟
- پسرم زرنگ است، البته عروسم يك روباه است، مى دانستند مرگ با اين شكل يك اتفاق جلوه داده مى شود، آن شب وقتى فرخ لقا، پسرم را از خانه بيرون انداخت مى دانستم چنين اتفاقى مى افتد.
* اما حادثه قتل را نشان نمى دهد؟
- مطمئنم شك نكنيد.
* در طول روز با همسرت تماس داشتى؟
- بله، ساعت ۷ عصر بود كه زنگ زد، حالم را پرسيد، از دست پسرم ناراحت بود، گريه كرد دلداريش دادم اما خب دلش آرام نمى گرفت، نگران اين پسر ناخلف بود و نمى دانست قاتل جانش مى شود.
* يعنى از پسرت شكايت دارى؟
- بله هم از او و هم از همسرش.
* آخر با چه انگيزه اى؟
- پسرم مى خواست سرم كلاه بگذارد، شريكش عروسم بود وقتى «فرخ لقا» من را هوشيار كرد آن دو جبهه گرفتند و همسرم هر دو را از خانه بيرون انداخت يادم نمى رود وقتى آنها از خانه مان مى رفتند در چهره شان كينه و نفرت موج مى زد.
* مطمئن هستى؟
- بله، مطمئن هستم.
بازپرس شمس به اين پيرمرد حق مى داد كه مشكوك باشد، حتماً بعد از چند روز با وساطت دخترانش پى مى برد كه اشتباه كرده است.
فرداى آن روز، شب چله بود، بازپرس شمس وقتى به خانه اش مى رفت نمى دانست چرا مرگ «فرخ لقا» از ذهنش خارج نمى شد، وقتى هنداونه بزرگى خريد به خاطر آورد كه بايستى از پسر و عروس پيرمرد بازجويى كند با عجله خود را به در خانه رساند، همسرش با شنيدن صداى او از آيفون خود را به در خانه رساند با عجله هندوانه را به دستان او داد و خواست برگردد كه هندوانه به زمين افتاد و كاملاً تركيد.نمى دانست چرا دلشوره دارد، برخلاف تصورى كه داشت و ماجراى مرگ «فرخ لقا» را سقوط عادى مى دانست اين بار دلش همراه او نبود، درحالى كه به همسرش قول داد در بازگشت به خانه هندوانه ديگرى بخرد جلوى خانه را تميز كند و هندوانه هاى پخش شده را بيرون بيندازد.
بار دوم بود كه به خانه «مظفرخان» مى رفت، ديد كه حدسش درست بود و پيرمرد در آغوش پسرش گريه مى كند و دختران دور آنان حلقه زده اند.
همه سياهپوش بودند، عروس خانواده درحال پذيرايى از ميهمانان بود و فضا كاملاً دوستانه به نظر مى رسيد.
مظفرخان با ديدن بازپرس شمس از جا بلند شد و او را به كنار خود دعوت كرد، بعد با اشاره به پسرش گفت كه در شب گذشته عصبانى بود و حرف هاى نامربوطى زده است.
پسر «فرخ لقا» نيز كه بشدت گريان بود از اينكه با مادرش چند روز پيش دعوا كرده بود ناراحت به نظر مى رسيد و با افسوس سرش را تكان مى داد.
وقتى مظفرخان كه پذيرفته بود همسرش در اثر يك حادثه مرده است از بازپرس شنيد كه «فرخ لقا» به قتل رسيده است تعجب كرد، بلافاصله رو به پسرش كرد و با زدن سيلى محكمى به صورت او و ناسزاگويى پسرش را عامل قتل شناخت.اين بار نوبت بازپرس شمس بود كه باز با سرش حرف او را نپذيرد، او با قاطعيت گفت: «قاتل همسرت، خودت هستى!»
وقتى دو دليل بازپرس را همه شنيدند، مظفرخان از جا بلند شد و به محلى رفت كه همسرش افتاده بود، به روى زمين نشست و زار زار گريه كرد.او گفت كه ظهر قبل از ترك خانه با فرخ لقا سر پسرش درگير شده است و او را از پشت و با ضربه چوب مخصوص كيك پزى به قتل رسانده است و براى گمراه كردن پليس دست به صحنه سازى سقوط زده است و چون از دست پسر و عروسش ناراحت بود پاى آنان را در شب حادثه به ميان كشيده است.
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس و ارسال پاسخ به صندوق پستى روزنامه ايران مى توانيد در معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |