|
به مناسبت برگزارى چهاردهمين كنگره سراسرى شعر دفاع مقدس
قصر شيرين ميزبان دلهاى شاعران
|
|
|
اشاره: چهاردهمين كنگره سراسرى شعر دفاع مقدس امسال، شاعران را به كرمانشاه و قصرشيرين مى برد و حماسه فرزندان ايران را در سالهاى مقاومت وسرافرازى زنده مى كند. روزهاى پايانى دى ماه امسال (۲۷ و ۲۸ و ۲۹) بار ديگر حنجره هاى زخمى شاعران به شكوه، صداقت و صفاى ۸ سال دفاع مقدس زمزمه مهربانى و ايثار سر مى دهند و بار ديگر دلهاى زنگار گرفته از روزگار با نور معنويت و عشق جلا مى يابند. در آستانه برگزارى اين كنگره ملى صحبت هاى كوتاه دبير كنگره و همچنين تعدادى از داوران كه خود از شاعران خوب اين ديارند را جويا شده ايم كه در پى مى آيد: سورنا صداقت ناگفته ها هر سال مطرح مى شوند استاد مشفق كاشانى: اگرچه حماسه هاى جاودانى هشت سال دفاع مقدس در آثار شاعران، نويسندگان و داستانها و خاطرات رزمندگان انعكاسى قابل ملاحظه داشته است ولى هنوز خيلى از اين حوادث جنگ تحميلى، ايثارگرى، رزمندگان و دليران پهنه هاى دفاع مقدس در پرده اى از ابهام باقى مانده است. هر سال در كنگره هاى دفاع مقدس به وسيله شاعران و هنرمندان مسائلى تازه تر مطرح مى شود، بدون ترديد چهاردهمين كنگره دفاع مقدس در برگيرنده مسائل و مواردى از حماسه هاى ناگفته خواهد بود. ان شاءالله. استقبال شاعران جوان قابل توجه است در اين كنگره استقبال شاعران بسيار در خورتوجه است و به ويژه شاعران جوان و اين بدان مفهوم است كه كنگره سراسرى شعر دفاع مقدس در برقرارى ارتباط صميمانه با نسل جوان موفق بوده است. كنگره هاى سراسرى شعر دفاع مقدس منسجم ترين، گسترده ترين و پوياترين حركتى است كه هر ساله شكل مى گيرد و منعكس كننده اشكها، لبخندها، حماسه هاو بى قرارى هاى شاعران اين سرزمين است. كنگره چهاردهم نيز در امتداد تلاش هاى گذشته تداوم مى يابد و با شكوهمندى و بالندگى هر چه بيشتر، طنين انداز آواز سرخ شاعران در آفاق ايران عزيز خواهد بود. پرويز بيگى حبيب آبادى استقبال گسترده شاعران شهرستانى در كنگره چهاردهم چيزى كه بيشتر جلب نظر مى كند استقبال فزاينده شاعران شهرستانى از كنگره است كه قريب ۱۱ هزار فقره شعر واصل گرديده كه بر غناى محتوايى آن افزوده و نشان دهنده اين موضوع است كه دفاع مقدس و موضوعات مرتبط با آن همچنان از دغدغه هاى خاطر شاعران است كه بعد از گذشت سالها پيوند قلبى خود را با شهيدان سرافراز اين سرزمين حفظ كرده است كه ايجاب مى نمايد اين قبيل رويكرد جوانان به شعر دفاع مقدس را در عرصه فرهنگى پاس داشت و در جهت رشد و شكوفايى استعدادها بيش از پيش برنامه ريزى كرد. شيرينعلى گلمرادى تعدادى از جديدترين آثار سروده شده به مناسبت چهاردهمين كنگره سراسرى شعر دفاع مقدس راز عبدالحسين رحمتى - دهلران كس ز راز رفتنش خبر نداشت سيزده بهار بيشتر نداشت درشناسنامه دست برده بود يعنى اينكه چاره اى دگر نداشت هيچ بچه اى به سن و سال او زين ميانه جرأت سفر نداشت عزم، جزم كرده بود - مى رود ذره اى گمان در او اثر نداشت آنچنان يقين در او شكفته بود آنچنان كه «شايد» و «اگر» نداشت تا شب اجابت دعاى خويش از خداى عشق دست برنداشت سالها گذشت و نامه اى رسيد از پرنده اى كه بال و پر نداشت سالهاى بعد، پيكرى رسيد پيكرى كه دست و پا و سر نداشت همدوش توفان بهروز سپيدنامه - ايلام «تقديم به شهيد على بسطامى» ديروز در معبر باد، بى تابى اش را برافراشت آنگاه انبوه آتش در دشت آيينه ها كاشت موعود افسانه رنگم، با چلچراغ نگاهش از رازهاى سياهم، بار دگر پرده برداشت در شعله برگريزان، هم ناى باران و آتش از آن «من» خالى از رنگ، ما را چو آيينه انباشت مى خواستم پا به پايش خود را به فردا رسانم افسوس رؤياى ماندن، ما را غريبانه نگذاشت ديروز همدوش توفان يك دم نياسود و كوچيد مردى كه در كوله بارش رنگين كمان غزل داشت آن سوى باد به فرزندان مظلوم شهدا سودانه مهيجى - تهران سنگر تمام عاشقى مرد را گريست بر عضو عضو خستگى اش درد را گريست سنگر به عمق حادثه زانو زد و نشست پيشانى ستاره شبگرد را گريست آن سوى باد قاصدكى سمت خانه رفت وقتى كه زن شنيد و شب سرد را گريست؛ خورشيد، تكه هاى كسى را به دوش برد تابوت سبز خالى بى مرد را گريست نزديك عشق، چادر مشكى خميده تر پرواز چشم حادثه پرورد را گريست كودك بريده هاى پدر را نفس كشيد از دور بوسه اى به رخ زرد را گريست كودك يتيم يك شبگى را بلد نبود كارى كه عشق با پدرش كرد را گريست. آن سوى خط مرضيه قصابى - كاشان هنوز سپيده نزده بر شانه هايم مى نشينى و خدا را مى بوسى كه آن بالا نشسته لوله هاى تفنگش را گردگيرى مى كند و نارنجك هاى مشقى آن سوى خط كه آتش نمى گيرد بنگ، بنگ، بنگ بلند مى شوم چادرم را مى كشم روى باران تا موهايم را باد نبرد و پلاكت از دستانم سر نخورد عادت مى كنم به خيابان به خاكريزهاى خزه بسته و جوى هاى قرمز لاجورد به مقنعه راه راه شده و خط چشمى كه يادم نمى رود و ماه كه ديگر سيگارش را روشن نمى كند آواز آشنا امير سنجورى - شاهين شهر و كوچه بدرقه را دست بر دعا مانده درست يك قدم از مرد تا خدا مانده درنگ آخرش از التهاب كوچه گريخت تبسمى و نگاهى كه بى صدا مانده زنى كه پشت سر رود، آب مى ريزد زنى كه خيره در ابهام كوچه ها مانده و حال از همه عاشقانه هاى قديم سكوتى از تو درآوازى آشنا مانده هنوز روى زمين كار واجبى دارى كنار پنجره مقدارى از تو جا مانده مسافر الهام فرامرزى نيا - تهران كبوترانه پريديد، خوش به حال شما قفس چگونه نشد مانع وصال شما؟ همين كه بال گشوديد، آسمان لرزيد و عرشيان صله دادند در قبال شما ميان آتش و خون، عاشقانه رقصيديد كه جاودانه رقم خورده بود فال شما و ما نظاره گران عروجتان بوديم چه عاشقانه عروجى، خوشا به حال شما سفر! چه رسم قشنگى! سفر به عرش خدا سفر به خير! سفر خوش! سفر حلال شما! انتظار غريب مرتضى آخرتى - نيشابور تو سوختى و نى و نخل و نسترن مى سوخت شبى كه جسم تو تشييع شد، كفن مى سوخت هزار بار سرودم كه بازمى گردى هزار بار نبودى و شعر من مى سوخت به گل، به آب، به آيينه، گفت مى آيى چه حيف شد همه وعده هاى زن مى سوخت چه انتظار غريبى! چه سرخ بود، چه سبز! شقايقى كه برايت چمن چمن مى سوخت جنازه ات چه سبك بود - استخوان و پلاك - شبى كه اسم تو تشييع شد، وطن مى سوخت پرواز عباس محمدى - خمين پركشيدى با كبوترها و سقف خانه ريخت گرد غربت مثل مه بر روى اين ويرانه ريخت آسمان آوار شد بر شانه ديوارها ضجه زد آنقدر تا با خشت خشت خانه ريخت بغض ها بردند تا سمت فراموشى مرا گريه تاول شد كه باز خم گلو برشانه ريخت مادرت هر روز عصر از ابرها شد ابرتر روى قبر خالى تو دامنى پروانه ريخت بعد تو حتى قنارى نيز آوازى نخواند بس كه پرپر زد قفس افتاد، آب و دانه ريخت چشم هايم ريخت روى آستين هاى ترم از تكان گريه هايم اين دل ديوانه ريخت پر كشيدى با كبوترها و سقف خانه ريخت بر بهار مرده ام خاكستر پروانه ريخت جاى پدر وحيد كيانى - ايذه وقتى كه بر دو پاى تنومندش ايستاد در چشم ها تداوم لبخندش ايستاد در آسمان شكوفه و در خاك ريشه داشت همچون درخت بر سر پيوندش ايستاد با اتكا به روشنى خون سركشش كارون روانه گشت و دماوندش ايستاد مانند نخل ريشه دوانيد در غروب پل شد كنار غربت اروندش ايستاد دنبال كرد رود و شبيه اش به دشت زد تقليد كرد كوه و همانندش ايستاد افتاد بر زمين و نشد سنگرش تهى جاى پدر دو مرتبه فرزندش ايستاد نامه اى به شهيد كمال رستمعلى - قائم شهر تقديم به طلبه شهيد سيدجواد محسنى سلام! حالمان خوب است از جيب هم مى دزديم كنار هم توبه مى كنيم مى شكنيم آن را با هم دوباره... هفته پيش عمل كردم راست كردم همه روده هايم را دستم، ولى هنوز كج است و فكرم! عكست را قاب گرفتيم تاقچه بالا و كسى به ما نگفت گريه را نمى شود قاب گرفت راستى! تو چرا تمام اشك ها را براى دستمال خودت برداشتى؟! عزيز! به كوچه هاى شهر نيا روى خاطرات لباس خاكى ات آسفالت كشيده اند!
|