|
درباره «دوستى» و «آواز» با صديق تعريف
نقش بازى كردن يك خواننده
|
|
|
تأثيرگذاران بر صديق تعريف
آقاى خرسندى او در عين حالى كه معلم زبان ما بود بيشتر در فضاهاى نمايشى سير مى كرد. سعى مى كرد همه چيز را در قالب نمايش ببرد. تشويقم مى كرد آواز بخوانم بى آنكه ربطى به زبان انگليسى داشته باشد. او سر كلاس از من مى خواست قبل از شروع درس آواز بخوانم، من آوازهاى ايرج را كه خيلى باب روز بود براى بچه هاى كلاس مى خواندم. آقاى حجت جلالى او ما را با خواندن صحيح و جدى كتاب آشنا كرد. تشويق مان مى كرد كتابهاى عزيز نسين ، صمد بهرنگى، آل احمد و ايرج پزشكزاد را بخوانيم. يعنى سعى مى كرد ما را از يك كتابخوان بى هدف و غيرجدى به كتابخوانى تقريباً جدى تبديل كند كه برايشان مهم باشد چه مى خوانند و چطور مى انديشند. سيروس گل سرشت سيروس هم مدرسه اى ام بود كه با هم كتاب مى خوانديم و آواز او به نوعى محرك من بود براى آنكه در انتخاب چيزهايى كه دوست داشتم مصمم تر عمل كنم. او هم آواز مى خواند و صداى خوبى داشت. با هم در كوچه باغهاى شبانه و خلوت شهر آواز عشق سر مى داديم. يادش به خير پاييز و بهار كردستان!
صديق تعريف استاد آواز ايرانى كم حرف مى زند و كمتر نشانه اى از خود به جا مى گذارد. شايد براى همين است كه روزنامه نگاران كمتر به سراغ او مى روند و شايد هم دليلش اين است كه مصاحبه كننده را جان به سر مى كند تا اينكه متن نهايى گفت وگو را به دستش برساند. درباره آنچه مى گويد چنان وسواس و دقتى دارد كه در هيچيك از اهل موسيقى پيدا نمى شود. اين گفت و گو از پس يك ماه رفت و آمد و تلفن هاى مدام به يكديگر، حالا به دست شما رسيده است. بد نيست ببينيد صديق تعريف با آن صداى جادويى (ترانه تيتراژ مجموعه امام على(ع) را به يادداريد) چگونه مى انديشد و چگونه زندگى مى كند. منصور ضابطيان
مى خواستم گفت وگويمان را از نقطه ديگرى آغاز كنم، اما وقتى ترافيك اطراف منزلتان را ديدم و ديدم كه درست كنار منزلتان در حال ساخت و ساز هستند پرسشم را تغيير دادم. حالا دوست دارم بدانم چطور ميان اين همه صداى تيشه و كلنگ و بوق اتومبيل، صدايتان را رها مى كنيد؟ چطور در اينجا آواز مى خوانيد؟ قطعاً كاركردن در چنين فضايى كم سخت نيست! موسيقى نياز به آرامش و سكوت دارد اما در جوامعى مثل جامعه ما برخورد با اين معضلات عادى شده است.بايد جان بكنيم تا بتوانيم احياناً خلق كنيم. بهانه حيات است ميان اين همه سرو صدا! تازه بايد مراقب همسايه ها هم بود كه مبادا از شنيدن سروصداى آواز و موسيقى! در عذاب باشند. اينها همه جزو ويژگى هاى محتوم ما جهان سومى هاست. انتظار نداشته باشيد زندگى ما شبيه زندگى فلان خواننده يا فلان بازيگر مثلاً فرانسوى باشد. صد البته همه آنها هم در پر قو نياراميده اند! اما دست كم براى خلق يك اثر هنرى از آرامش و آسايش بيشترى قطعاً برخوردارند. آيا اين فايل ها را از ذهن تان پاك كرده ايد؟ كدام فايل ها را؟ همين سروصداى اطراف، روابط با همسايه ها... آيا تصميم گرفته ايد فراموش شان كنيد و به فكرشان نباشيد؟ هم آره و هم نه. آره به خاطر اينكه ناچارم. البته بسيار سخت است. از طرفى ديگر وقتى آدم روى كارش حساس باشد و براى لحظه لحظه آن اهميت قائل شود، طبيعتاً نمى تواند با اين شرايط كنار بيايد و مدام در رنج اليم است. ده سال پيش اينجا كوچه آرامى بود كه من اصلاً به خاطر خلوتى اش آن را انتخاب كردم. اما درطول اين سالها بى رحمانه شلوغ و پرازدحام شد تا جايى كه حالا مجبور شده اند سر اين كوچه چراغ راهنمايى بگذارند. در يك مقاله قديمى از شما خواندم كه گفته بوديد آواز خواندن كارى سهل و ممتنع است. چگونه يك هنر مى تواند هم سهل باشد و هم ممتنع؟ دقيقاً خاطرم نيست كه اين نكته را در كدام مقاله و چه زمانى گفته ام. اما طبيعتاً براى كسى كه زمينه، پشتكار و علاقه به يادگيرى داشته باشد آموختن آواز كارى سهل است. او مى تواند آواز را با آموزش و پشتكار ياد بگيرد و درصورت داشتن ذوق و سليقه به شكلى خلاقانه آن را از صافى ذهن و روان خود عبور دهد. اما ممتنع بودن به اين لحاظ است كه اصولاً استعداد كافى نيست. بلكه اين پشتكار هنرآموز است كه راه را براى حضور در وادى هنر هموار مى كند. شاگردى كردن و ممارست در يادگيرى با رنج همراه است و هركسى را ياراى تحمل اين رنج نيست. گذشته شما را كه بررسى مى كنم مى بينم مرتب در حال يادگيرى بوده ايد. از محضر اين استاد به محضر استادى ديگر رفته ايد و حالا خودتان آموزش مى دهيد. آيا همچنان چيزى براى يادگرفتن باقى مانده؟ حتماً بله، شكى درآن نيست. درياى بى كرانى است! لطفاً جواب كليشه اى ندهيد كه هميشه بايد ياد گرفت و از اين جور حرف ها. پرسشم اين است كه اين روزها دقيقاً داريد چه چيزى ياد مى گيريد؟ هيچگاه يادگيرى درعرصه آواز تمام نمى شود. چيزى به اسم تكنيك يا فن آواز وجوددارد كه جريانى پوياست و براى دستيابى به مهارت ها و تكنيك هاى قوى تر براى اجراهاى بهتر و قوى تر، مى بايست جست وجو گر بود. مسلماً در اين تحقيق و جست وجو آنقدر چيزهاى جديد وجوددارد كه براى بيان بهتر و بيشتر احساس كه از مهمترين ويژگيهاى اصلى بيان هنرى است، استفاده كرد. اما اين كه يادگيرى نيست، تمرين است. شما يك شعر را به شكل هاى مختلف مى خوانيد تا ببينيد كدام شكلش به احساستان نزديك تر است. تصورمى كنم اين مسأله با «آموختن» تفاوت داشته باشد. اين هم بخشى از تكنيك مى تواند باشد. اين چگونه اجراكردن خود در حوزه بحث تكنيك مى گنجد كه نياز به سال ها ممارست و كار دارد. يعنى نه اينكه تنها به آموختن ديروز آدم مربوط باشد _ كه البته هست _ بلكه با آنچه امروز هم ياد مى گيرد ارتباط پيدا مى كند. بگذاريد مثالى از ادبيات بزنم. آيا كسى مثل دكتر شفيعى كدكنى استاد گرانسنگ شعر و ادبيات معاصر ايران كه سال ها ادبيات كلاسيك و معاصر را دوره كرده و حافظ و سعدى و مولانا و نظامى و فردوسى و... را زير و رو كرده است، ديگر نيازى به دوباره خوانى و تفحص اين آثار و اشعار ندارد؟ نه، او نيازمند مرور دوباره و چندباره آنهاست چون در اين آثار آنقدر گستردگى وجوددارد كه هربار چيزجديدى درآن مى توان كشف كرد. حرفتان را كاملاً مى پذيرم اما آيا گنجينه «شعر» ايران را با گنجينه آواز اين سرزمين مى توان مقايسه كرد؟ ديگر چقدر مى خواهيد آواز عبدالله خان دوامى و اقبال آذر و تاج اصفهانى را گوش كنيد و درآن نكات جديدى پيداكنيد؟ اولاً موسيقى به طورعام تنها در محدوده جغرافيايى سرزمين ما خلاصه نمى شود و به طور خاص هم در همين جغرافياى محدود، موسيقى ما به عبدالله خان دوامى و اقبال و تاج و... و حتى موسيقى معاصر، محدود نمى شود و تازه به طور خاص تاريخ موسيقى در موسيقى قرن حاضر محدود و خلاصه نمى شود و عمر آدمى كوتاه تر از آن است كه حتى فقط بخش كوچكى از اين ميراث را فرابگيرد. ازطرف ديگر همه چيز معناى كلاسيك يادگرفتن را درخود ندارد. يعنى نمى شود تعريف كرد كه مشخصاً آدم از شنيدن فلان آواز، فلان مطلب را ياد مى گيرد. بعضى چيزها انگار به آدم الهام مى شود. منظورم از الهام يك چيز عجيب و غريب نيست. حسى است كه در جان آدم مى نشيند و ممكن است امروز از شنيدن يك آواز در آدم ايجاد شود و روز ديگر ايجاد نشود. اين مسأله بسته به شرايط و استعداد آدم هاى مختلف، تفاوت مى كند. آدم مرتباً نياز دارد به گذشته برگردد و در آن غور كند. در موسيقى امروز هم همينطور. يعنى اين جست و جو فقط به آواز و رديف خوانى ديروز محدود نمى شود. به گمان من هنرمند درعصر ارتباطات قطعاً بايد با ساير اشكال موسيقى در جغرافياى وسيع ترى هم آشنا شود. چه به عنوان عنصرى براى يادگيرى و چه به عنوان عاملى براى صيقل يافتن روح. در ضمن من در چنبره يادگيرى آواز قدما گيرنكرده ام. در زمينه هاى ديگر موسيقى نيز سعى كرده ام بياموزم و همين طور در عرصه هاى مختلف ازجمله جامعه شناسى هنر. انسان معاصر درحوزه جغرافيايى بسيار وسيع تر و گسترده ترى مجبور به ادامه حيات است و عمر آدمى كوتاه تر از آن است كه حتى فقط بخش كوچكى از آب دريايى كه بايد بنوشد را بنوشد! برايم جالب است بدانم كسى كه در آواز ايرانى فعال است، از شنيدن موسيقى چايكوفسكى يا ترانه هاى التون جان چه چيزى ممكن است بياموزد كه به كار آوازش بيايد؟ حتى نيازى نيست كه آدم اثرى را گوش كند و گوش كردن آن اثر به كار توليد و بازتوليدش بيايد. خير، من هم يك انسانم و نياز دارم بدانم كه ديگران چه كار كرده اند و چه كار مى كنند. من يكى از عشاق هميشگى پاواروتى هستم. حتى موسيقى پاپ را دنبال مى كنم و فكرمى كنم نوع خوبش راهم گوش مى كنم و نيازش را هم در خودم احساس مى كنم. اما مشخصاً نمى توانم كلاسه شده بگويم كه شنيدن صداى فلان خواننده پاپ يا كلاسيك يا موسيقى آمريكاى لاتين ياروسيه چه تأثير مستقيمى در كار من مى گذارد و چه بازتابى در كارم دارد اما مسلماً شنيدن موسيقى سالم از هرنوع، در پالايش و تلطيف روح و روان و خلاقيت هنرى، هر هنرمندى مخصوصاً هنرمند موسيقى بى تأثير نيست. انسان سالم نياز به غذاى سالم دارد. آيا قديمى ترين دوستتان را به ياد مى آوريد؟ بله. بچه هاى دوره دبستان در سنندج. بچه هايى كه با هم فوتبال بازى مى كرديم. مى رفتيم به ديدن فيلم هاى هركولى و داراسينگى و فردينى! نقش چهره اغلب بچه هاى آن دوران هنوز جلوى چشمم هست و كاملاً آنها را به خاطر مى آورم! قديمى ترين شان چه كسى است؟ دوستى است از دوران دبستان به اسم آقاى كمال فريدون كه الآن در سنندج است و شنيده ام مسؤول اورژانس بهدارى كردستان است و دوستى از دوره دبيرستان آقاى طيب سدرى كه در حال حاضر دبير دبيرستان هاى سنندج است. شما تئاتر خوانده ايد و با بازيگرى آشنا هستيد. در حوزه موسيقى پاپ خوانندگان بسيارى را مى توان پيداكرد كه وقت اجراى برنامه به نوعى بازى هم مى كنند. آيا در حوزه آواز سنتى ايرانى نيز بازيگرى و خوانندگى نسبتى پيدا مى كنند؟ اگر نسبت اين باشد كه وقتى دارد روى صحنه آوازى را روايت مى كند، با حركاتش به بهتر ارائه كردن آن روايت كمك كند. جواب پرسش تان مثبت است. بله، نسبت پيدا مى كنند. اتفاقاً برخى از دوستانم خصوصاً آنها كه اهل تئاتر و سينما هستند، هميشه به استفاده ام از عواملى غير از صدا، ازجمله ميميك صورت و حركات روائى دست اشاره مى كنند. آيا دراين بخش هم تكنيك خاصى به كار مى گيريد يا كاملاً حسى است؟ چيزهايى در وجود انسان هست كه به ناخودآگاه او بازمى گردد. از بس دراين سالها تئاتر و فيلم ديده ام، اين مسأله در ناخودآگاهم رفته. به آن فكرنمى كنم بلكه وقت اجرا خودم را به دست احساسم مى سپارم. هر هنرمندى اگر واقعاً خودش را رها كند، كارهايى مى كند كه خودش هم با يك عقل حسابگر نمى فهمد كه چطور از پس چنين كارهايى برآمده است. بهترين لحظه اجراى يك برنامه لحظه اى است كه واقعاً خودت هستى. بازى درنمى آورى بلكه اين بازى از دل تو بيرون آمده و فقط مخصوص همان لحظه است. لحظه اى كه نقاب ندارى. با اين حساب خواندن تئاتر به شما هيچ كمكى نكرده. چرا كمكى نكرده؟ شما اگر تئاتر هم نمى خوانديد باز خودتان را مى سپرديد به دست حس تان. بله ولى بالاخره رل در گروه تئاتر و نمايش داشتن، شاگرد بيضايى و شميم بهار بودن و چخوف و شكسپير خواندن، جايى خودش را بيرون مى ريزد. نمى توانم بگويم فلان حركتم روى صحنه شبيه حركت مكبث يا پرتلف است در مرغ دريايى!! اما مى دانم خواندن و ديدن مكبث آنقدر آدم را تحت تأثير قرار مى دهد كه در جايى به صورتى ديگر خود را نشان مى دهد. قطعاً داستايوفسكى و راسكلنيكف هم به همان ترتيب! آيا وقتى روى صحنه هستيد، حضور تماشاگر را حس مى كنيد؟ يكى از بهترين شكل هاى اجرا اين است كه در حالى كه آدم مردم را مى بيند، آنها را نبيند. يعنى به تماشاگران به عنوان يك مجموعه واحد فكر كند نه يك مجموعه پراكنده. يكى ديگر از راههاى خوبى كه آدم خود واقعى اش را روى صحنه مى تواند بروز دهد اين است كه با اين ذهنيت روى صحنه حاضر مى شود كه قرار است يك عده را با آواز خود خوشحال و مشعوف كند. من به اين فكر مى كنم كه خواندن بايد در عرض دو سه ساعتى كه تماشاگر در سالن است موجب تشفى خاطر او شود. البته اين يك رابطه دو طرفه است. اگر روى صحنه باشى و احساس كنى امواج منفى دارد به تو مى رسد، همه چيز به هم مى ريزد. هميشه آدمهايى با انرژى منفى به كنسرت مى آيند. در اين شرايط بايد حبابى نامريى دور خود ساخت تا اصابت آن امواج تأثير منفى روى اجرا نگذارد. در حال حاضر صميمى ترين دوستانتان در عرصه هنر چه كسانى هستند؟ صميمى ترين ها كم نيستند. به همين خاطر نمى توانم مشخصاً فقط به نام يك يا چند نفرشان اشاره كنم. وقتى داريد توى خانه ظرف مى شوييد يا به كوه رفته ايد، چه اتفاقى بايددر شما بيفتد كه ناگهان زير آواز بزنيد؟ نمى دانم. موجى است كه خودش مى آيد. نمى خواهم كليشه اى صحبت كنم، خواهم بگويم ناگهان الهام مى شود، لحظه خاصى نيست. گاهى در اوج شادى است، گاهى در نهايت غم و گاهى در يك روز معمولى معمولى. خودش مى آيد بدون آنكه من بخواهم. فصل مشتركى بين اين زمانها وجود ندارد. مكانيسمى تعريف شده ندارد. ضرورتاً اين طور نيست كه در شادى الزاماً ماهور بخوانى، خيلى وقتها به شدت خوشحالى ولى دشتى مى خوانى پاره اى اوقات هم غمگينى اما ماهور مى خوانى! به شاگردان تان به غير از آواز چه چيز ديگرى ياد مى دهيد؟ اهل نصيحت كردن نيستم. برايشان سخنرانى نمى كنم كه اين طور باشيد و آن طور نه! سعى مى كنم يادشان بدهم حرمت آنچه ميراث شان است را داشته باشند و موسيقى را وسيله اى براى به دست آوردن چيزهايى كه به موسيقى ربطى ندارد قرار ندهند. سعى مى كنم يادشان دهم از توليد به مصرف نشوند و آنچه به دست آورده اند را بدون ورز دادن خرج نكنند. از آنها مى خواهم درون شان را صاف كنند تا آوازشان صيقل پيدا كند. آيا اين حرف اخير شما بدان معناست كه هر آواز زيبايى نشانه آن است كه صاحب آواز دلى صيقل يافته دارد؟ نه، كسانى هستند كه آوازخوانان خوبى به شمار مى آيند اما اعوجاجات و غل و غش هاى خاص خود را هم دارند. به هر حال انسان مجموعه اى از تناقض ها و تضادهاست! وجه غالب اين تضادها و تناقضات است كه مهم است. اين دو پاسخ شما با هم تناقض دارد. شايد. ولى از كجا مى دانيد كه اگر صاحب آن آواز خوب دلى صيقل يافته داشت، آوازى به مراتب بهتر و زيباتر و تأثيرگذارتر نمى خواند؟ همان طورى كه گفتم وجه غالب اين تضادها است كه نمايان مى كند هزار نكته باريكتر از مو را... در ايران و در شرايطى كه كمتر كنسرتى برگزار مى شود، اگر كسى كنسرت بگذارد، سالن پر مى شود و همه بليت هايش به فروش مى رسد. اما برايم عجيب است كه چرا كنسرت هاى شما و ديگر خوانندگان سنتى از سوى خارجى ها هم مورد استقبال قرار مى گيرد؟ آنها در آواز ايرانى دنبال چه هستند؟ بيش از هر چيز اين مسأله به ويژگى هميشگى و تربيتى آنها مربوط مى شود. آنها طبق يك عادت فرهنگى هميشه دنبال كشف چيزهاى تازه هستند. آنها مى خواهند آواز ايرانى بشنوند چون آن را قبلاً نشنيده اند يا كمتر شنيده اند يا اگر شنيده اند جذبش شده اند و آن را دنبال مى كنند. همانطور كه دوست دارند به سرزمين ديگرى بروند تا آنجا را كشف كنند. قصدشان تنها لذت بردن نيست. پاسخ به كنجكاوى هاى تربيت شده تاريخى شان است. كنسرت اخير شما در كجا برگزار شد؟ در فرانسه و مراكش. مراكشى ها چه برخوردى با شما داشتند؟ آيا آنچه به آنها عرضه مى كرديد به آنچه خودشان داشتند نزديك بود؟ مراكشى ها با تعريفى كه ما معمولاً از عرب هاى نزديك به خودمان داريم تفاوت دارند. فرهنگ آنها با فرهنگ فرانسوى درآميخته است. وجه غالب فضاى آنجا يك فضاى همدلى و انسانى بود. آنها هم دنبال جست وجوگرى در موسيقى ايران بودند و به دنبال مشتركات موسيقى ما با خودشان. برنامه ما در دو بخش اجرا شد. بخش اول موسيقى سنتى ايرانى به زبان فارسى و بخش دوم اجراى موسيقى كردستان. برايشان آرامش بخش اول جذاب تر بود يا ريتم هاى تند بخش دوم؟ بخش اول هم برايشان جالب بود اما بخش دوم را بيشتر دوست داشتند. گويا خيلى از ريتم هاى كردى شبيه ريتم هاى موسيقى آنهاست. مشتركاتى هم در حوزه ملودى در اين دو نوع موسيقى گويا وجود دارد. در مراكش به كدام شهرها رفتيد؟ رباط، كازابلانكا، مگنس و فس. كازابلانكا شبيه همان كازابلانكاى همفرى بوگارت و اينگريد برگمن بود؟ نه، كازابلانكا حالا يك شهر صنعتى شلوغ است و فضايش تقريباً هيچ ربطى به كازابلانكاى آن سالها و آن فيلم و اينگريد برگمن و همفرى بوگارت ندارد. نشانه هاى دنياى خصوصى خصوصى شما چيست؟ گريه هاى خلوت شبانه. گريه هايى كه حزن انگيز نيست. منظورم راز و نيازهاى شبانه نيست و اميدوارم بوى تزوير و ريا از اين حرف نيايد. اگر فكر مى كنيد چنين است، پاسخم را چاپ نكنيد و سرخوشى هاى اندك و كوتاه و گذراى اميدوارانه!! آيا در اين دنياى خصوصى اشياى به ظاهر بى ارزش اما براى شما ارزشمندى وجود دارد؟ بله. چيزهاى خيلى ريزى كه از دوره هاى مختلف زندگى ام نگه داشته ام. از كبريت هاى كوچك قديمى بگير تا اشياى ريز گاه به ظاهر كم ارزش و نامه ها و يادداشت هاى قديمى و خيلى چيزهاى ديگر. بالاخره اين آلبوم «ماه عروس» شما به خانه بخت رفت؟ گوش شيطان كر گويا قرار است اوايل بهمن امسال وارد بازار شود، خبر انتشار اين آلبوم چند بار در مطبوعات درج شد اما هر بار به دليل مشكلات پايان ناپذير و دائمى زيست محيطى مان! اين امر به تأخير افتاد. آوازهاى كردى است؟ خير، كارى است در دستگاه شور و آواز دشتى به آهنگسازى و تنظيم آقاى متبسم و ملهم از موسيقى خراسان، بااجراى گروه دستان و اشعار ملك الشعرا بهار، اخوان ثالث، ابتهاج و چند دوبيتى محلى كه با گويش خراسانى و مشهدى اجرا شده است.
|