چهارشنبه ۲۸ دى ۱۳۸۴ -
Wed, Jan 18, 2006
زنان
۳۳۷۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
از خودم نگريختم
244644.jpg
هميشه آينه از من گريخته بود. اين را از همان كودكى فهميده بودم. وقتى كه پدرم ميان من و ديگر دخترانش تفاوت مى گذاشت، دلگير مى شدم و در عالم كودكانه حسادت مى كردم، با اين حال سعى من در اين بود كه هرطور شده مثل خواهران رفتار كنم. هرچه بزرگتر مى شدم، بيشتر متوجه تبعيض والدينم مى شدم. بالاخره در نهايت ناراحتى به اين نتيجه رسيدم كه نمى توانم مثل ديگران رفتار كنم و نمى توانم با تقليد از ديگران جايگاهى را به دست بياورم كه به آن اعتقادى ندارم. براى همين بود كه تصميم گرفتم با تلاش به والدينم، بخصوص پدرم اين نكته را گوشزد كنم كه او در رفتار با من دچار اشتباه و خطا شده است.
مى دانستم اگر پدرم مرا كمتر از خواهرانم دوست دارد، به خاطر اين است كه من چهره زيبايى ندارم. زشتى چهره من باعث شده بود كه حتى از برابر آينه هم فرار كنم. بيشتر وقت من درحالى مى گذشت كه كتاب در دست داشتم و گوشه اتاق در حال درس خواندن بودم. برعكس من دو خواهرم بودند كه دائم وقتشان در ميهمانى مى گذشت. از اينكه از آنها بزرگتر بودم و نمى توانستم مثل آنها در شادى ها و ميهمانى ها شركت كنم، احساس سرافكندگى مى كردم، ولى به اين بهانه كه درس دارم، به نوعى به خودم اميدوارى مى دادم. وقتى ۱۸ ساله شده بودم و خودم را براى كنكور آماده مى كردم، براى خواهر كوچكترم كه ۱۶ ساله بود، هر روز خواستگار مى آمد. از اينكه تا آن سن خواستگارى نداشتم، احساس سرشكستگى مى كردم.
مادرم در اين مواقع براى اينكه به قول خودشان آبرويشان نرود، از من مى خواست خودم را جلوى ميهمانها آفتابى نكنم. خواهرم ازدواج كرد و همان سال من هم در دانشگاه قبول شدم. خواهر بعدى ام كه چهار سالى از من كوچكتر بود هم خواستگار داشت. من براى اينكه سرم در كارم بود و بيشتر وقتم را خارج از خانه مى گذراندم، كمتر تحت تأثير حرفها قرار مى گرفتم. فقط كنايه هايى كه از گوشه و كنار مى شنيدم، آزارم مى داد و من را به هم مى ريخت. كم كم سعى كردم از حساسيتهايم كم كنم. از خدا مى خواستم كه به من كمك كند. مى دانستم كه خدا با وجود اينكه به من زيبايى نداده است، ولى استعدادى داده كه خواهرانم از آن بى بهره بودند. دلم مى خواست پدر و مادرم نسبت به اين مسأله توجه پيدا كنند، ولى انگار اين اتفاق نمى افتاد. درس دانشگاهى ام در حال تمام شدن بود كه خواهر ديگرم هم ازدواج كرد. از نيشخندهاى خانواده شوهرخواهرانم احساس بدى داشتم، براى همين و براى اينكه در معرض تمسخر قرار نگيرم، تصميم گرفتم كه در مراسم ازدواج خواهرم شركت نكنم. اولين بار بود كه عقب مى كشيدم و خودم را پنهان مى كردم. شب عروسى خواهرم به بهانه داشتن امتحان به خوابگاه و پيش دوستانم رفتم. مادر و پدرم اصلاً اصرارى نكرده بودند كه در مراسم ازدواج خواهرم شركت كنم، انگار پيشنهاد من براى نرفتن به عروسى باعث شادى شان شده بود.
دلم شكسته بود. يكى از دوستانم كه از جريان باخبر بود، از اينكه مثل يك ترسو برخورد كرده و خودم را پنهان كرده بودم، از من انتقاد كرد و گفت: تا كى مى خواهى خودت را پنهان كنى؟ اين كار تو ضعف تو را نشان مى دهد. پس بهتر است كه به جاى عقب نشينى فكر ديگرى كنى و...
به حرفهاى او گوش دادم. او راست مى گفت. به همين خاطر بود كه تصميم گرفتم در رفتارم تجديدنظر كنم. به همين خاطر، اعتماد به نفسم را زيادتر كردم. وقتى اولين بار تصميم گرفتم كه در جمع ميهمانان حاضر شوم، سرم را پايين نينداختم و گوشه اى كز نكردم. هر طور بود من هم بايد به ديگران ثابت مى كردم كه وجود دارم و زشتى و زيبايى به چهره نيست. اميد به اينكه در اين راه موفق مى شوم، وجودم را پر كرده بود. هر طور بود، بايد خودم را نشان مى دادم. همان برخوردهاى اول نشان داد كه ديگران رفتارشان را كنترل كرده اند. هرچند سخت بود، ولى من پس از چند ماه حضور در فاميل و نزد دوست و آشنا به عنوان دخترى موفق و محجوب شناخته شدم. درست چند ماه بعد بود كه خواستگاران مختلفى برايم آمد. باورم نمى شد كه در سايه اعتماد به نفس توانسته باشم خودم را بشناسم.
پدر و مادرم باور نمى كردند زشت ترين دختر شان، با كسى ازدواج كند كه بيشتر دختران فاميل آرزوى ازدواج با او را داشته و دارند. حالا از آن زمان سالها مى گذرد. من خودم فرزند دارم. گذشت اين سالها بيشتر به من اثبات كرده است هر زن مى تواند در سايه اميد و توكل با تلاش به تمام آنچه كه به نظر دست نيافتنى است برسد. شايد باورتان نشود. شايد آينه باز هم بخواهد از من بگريزد ولى اين من هستم كه روبروى آينه مى ايستم و لبخند مى زنم زيرا به زندگى اميدوار هستم و مى دانم در سايه تمام زشتى ها، يك زيبايى نهفته است

همراه با برق اميد

چند ماه بيشتر نداشتم كه پدرم را به علت سرطان از دست دادم. سه ساله بودم كه مادر هم براثر سكته قلبى جان سپرد. من ماندم و تنهايى. چند ماهى در خانه خاله بودم ولى به خوبى ياد دارم كه شوهر خاله ام به علت حضور من بارها خاله ام را آزار مى داد. براى همين بود كه يك روز عمويم آمد و مرا از خانه خاله برد. از آن به بعد از تمام عروسك ها و خاطرات كودكى ام جدا ماندم.
چند روز اول در خانه عمو به آرامش گذشت. چون بعد از آن بود كه هر روز بعد از رفتن عمو به سر كار، همسر او بناى سختگيرى گذاشت.
-  خوب گوشهايت را باز كن «حميرا» بايد در تمام كارها كمك كنى. اگر ميهمان بودى چند روز ميهمان بودى كه تمام شد. من نمى توانم و اصلاً هم نمى خواستم تو را در اينجا تحمل كنم ولى نه من چاره اى دارم و نه تو. پس به نفع ات است كه خوب به حرفهايم توجه كنى و ... با اينكه چهارساله بودم ولى در به درى و تنهايى به من ياد داده بود كه با شرايط كنار بيايم. روزهايم به سختى مى گذشت و شب ها در كنج تنهايى به ياد مادرم گريه مى كردم. عمو متوجه شده بود كه من وضعيت روحى خوبى ندارم. ولى سعى مى كرد به خاطر زندگى خودش كمتر سر به سر همسرش بگذارد.
دختر عمويى داشتم كه يكسالى از من بزرگتر بود. زن عمو سعى مى كرد من و او را از هم جدا نگه دارد. دختر عمويم وقتى شب ها تنها مى شد آرام خودش را به من نزديك مى كرد و با من حرف مى زد. دوستى پنهان من و او روز به روز بيشتر مى شد، تمام محبت هايى را كه از آن دور بودم در وجود دختر عمويم مى ديدم. «شيوا» وقتى به سن مدرسه رسيد كمتر او را مى ديدم.
وقتى خواستم سال بعد مثل او به مدرسه بروم زن عمو مخالفت كرد.
-  من نمى توانم ببينم تو كم بين من و بچه ها مى گذارى تا بچه برادرت را به مدرسه بفرستى. فهميدى؟ دعوا ميان عمو و زنش بالا گرفته بود و بالاخره عمو ناچار به تسليم شد چون زن عمو قهر كرد و از خانه براى چند روز رفت. عاشق درس و مدرسه بودم. ولى روز به روز در حسرت مدرسه بيشتر مى ماندم. شيوا كه متوجه غصه بزرگ من شده بود، مخفيانه به من الفبا را ياد داد.
هر وقت فرصتى مى يافتم مى نوشتم. درس ها را از شيوا فرا مى گرفتم. معلم كوچك من علاوه بر درس اميد هم به من ياد مى داد. بالاخره شيوا دوران ابتدايى را تمام كرد خودم را به او رسانده بودم. بدون اينكه كسى بداند مى آموختم و جلو مى رفتم.
كلاس دوم راهنمايى را با شيوا مى خوانديم كه او بيمار شد. آنقدر سخت كه بعد از چند هفته خاموش شد. شيوا سرطان خون گرفته بود. مى  سوختم واشك مى ريختم. از او مى خواستم مرا تنها نگذارد. ولى شيوا هيچ كدام از خواسته هايم را نمى توانست جواب بدهد. بعد از مرگ شيوا من هم به شدت اميدم را از دست دادم. در آن لحظات بود كه اطرافيان متوجه شدند شيوا تا چه اندازه با من مهربان بوده است. به اجبار زن عمو دوسال بعد مرا شوهر دادند فضاى زندگى ام با مردى بيسواد آغاز شد. او هرچند بى سواد بود ولى قلبى مهربان داشت. براى اينكه ياد شيوا را زنده كنم به فكر افتادم كه ديپلم بگيرم. شروع به درس خواندن كردم و در مدت چند سال ديپلم گرفتم و در كنكور شركت كردم. وقتى اسمم در ليست پذيرفته شدگان قرار گرفت بر سر مزار شيوا رفتم.
با وجود فرزند و مسؤوليت مادرى در اين مسير سخت پيش رفتم. حالا من در جايگاه خيلى خوبى در اجتماع فعاليت دارم. خيلى ها نمى  دانند من با چه سختى هايى دست و پنجه نرم كرده ام، خيلى ها نمى دانند كه من از كودكى چگونه زندگى را گذرانده ام و از مشكلاتشان با من حرف مى زنند، گاهى دلم مى خواهد فرياد بزنم من در تمام زندگى به حرفهاى دخترى گوش كردم كه اراده اش را اميدى كه در نگاهش بود مرا به اينجا رساند. اى كاش باورمان مى شد «برق اميد» نگاههاى خودمان را هميشه به همراه داشته باشيم.
اخبار زنانه
توصيه هاى غذايى به زنان باردار

روزانه هشت ليوان آب بنوشيد
مصرف روزانه گوشت، تخم مرغ و شير را فراموش نكنيد
يك متخصص زنان و زايمان اعلام كرد: در زمان حاملگى حداقل هشت ليوان آب در روز بايد طبق سليقه فرد باردار مصرف شود.
دكتر جميله هاشمى با بيان اين مطلب تصريح كرد: زنان باردار با برنامه غذايى صحيح جنين سالمى خواهند داشت بنابراين كسانى كه وزن طبيعى دارند، در دوران باردارى ۱۰ تا ۱۵ كيلو و كسانى كه چاق هستند بايد ۸ تا ۹ كيلو و افراد لاغر ۱۵ تا ۱۶ كيلو اضافه وزن داشته باشند.
وى افزود: همچنين روزانه ۷۵ گرم پروتئين براى رشد و ترميم نسوج مورد نياز است كه پروتئين به مقدار فراوان در گوشت، تخم مرغ، شير و فرآوده هاى آن وجود دارد؛ همچنين يك زن باردار براى ايجاد گرما و انرژى نيازمند چربى به اندازه كافى و مصرف نشاسته، كربوهيدارتها و يد است.
دكتر هاشمى تأخير قاعدگى را يكى از علائم حاملگى دانست كه همراه با سرگيجه، تهوع، استفراغ، درد زير شكم، لگن و احساس سنگينى در سينه ها است.
وى بارداريهاى همراه با بيماريهاى قلبى، فشار خون، كم خونى، ديابت، سابقه زايمان زودرس، تأخير در رشد نوزادان قبلى، كم وزنى نوزاد و خونريزى ضمن حاملگى را حاملگى پرخطر دانست و تصريح كرد: طول دوران حاملگى ۲۸۰ روز (۴۰ هفته) است كه اين دوران به سه دوره سه ماهه قابل تقسيم است كه هر يك از اين سه قسمت داراى بيماريهاى خاص خود هستند به عنوان نمونه بيشترين سقطها در سه ماه اول و فشار خون ضمن باردارى در سه ماه سوم تظاهر پيدا مى كند. .


|   شناسنامه   |   آرشيو   |