چهارشنبه ۲۸ دى ۱۳۸۴ -
Wed, Jan 18, 2006
جوان
۳۳۷۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
يك پيشنهاد
در خوابگاه دختران چه مى گذرد؟
يك پيشنهاد
ماه و مس، پرسه
«چيزى به نام تمام شدن‎/ چيزى در اعماق من‎/ آغاز مى شود.»
اين سرآغاز دفتر شعرى است از شاعر و نويسنده جوان امروز، حامد حبيبى. او متولد سال ۱۳۵۷ است و در سال ،۸۴ دو كتاب شعر و داستان منتشر كرده است. كتاب شعر او با عنوان «پرسه» توسط نشر ثالث و مجموعه داستان او به نام «ماه و مس» به همت نشر مركز روانه بازار كتاب شده است.
در مجموعه «ماه و مس» مى توانيد داستان هايى با عناوين «بالماسكه، كاپوچينوى روسى، پيازداغ، ويترين، پنجره هاى خالى و ...» بخوانيد. اگر حوصله تان بدجور سررفته است و چشمتان را روى پيشخوان كتابفروشى مى گردانيد تا چيزى پيدا كنيد براى ورق زدن و خواندن، سراغ مجموعه شعر يا داستانى از همنسلان خودتان برويد.
كتاب هاى حبيبى پاسخ خوبى است به آنها كه تصور مى كنند نويسنده جوان وجود ندارد و براى نويسنده شدن آدم ها، مرز سنى تعيين مى كنند و براى اختتاميه دوباره شعرى از كتاب «پرسه»: «زندگى‎/ همين چيزهاى افسرده گاه گاهى است‎/ كه پيش مى آيد‎/ زندگى‎/ عبور مبهم هلال ماهيست‎/ از خلال تيرگى.»
در خوابگاه دختران چه مى گذرد؟
هشت جفت دمپايى پلاستيكى
244659.jpg
سميرا سامانى
هشت جفت دمپايى به عبارتى ۱۶ عدد دمپايى پلاستيكى پشت در يك اتاق بر سر و كله هم افتاده اند. اينجا يك اتاق با ۴ تخت ۲ طبقه است. در واقع اينجا يك ساختمان ۴ طبقه با ۵۰ تخت ۲ طبقه است. اينجا خوابگاه است. جايى كه تو براى گذراندن دوران تحصيل مهمان آن هستى، البته اگر به شهر ديگرى سفر كرده باشى.
اينجا جايى است كه در چند سال آينده تبديل مى شود به يكى از صندوق خاطراتت. خاطراتى تلخ و شيرين.
خوابگاه دختران متفاوت است با خوابگاه پسران. در اين شماره به سراغ چند خوابگاه دخترانه رفتيم تا از حال و روز آنها جويا شويم. البته آنقدر خاطرات و اتفاقات متنوع بود كه تصميم گرفتيم خاطرات را طبقه بندى كنيم. قرعه به «امنيت در محيط خوابگاه» افتاد.
*  دزدى از سرشوخى
«لباس هايمان غيب مى شد. اوايل مى گذاشتيم به حساب شلختگى خودمان. اما يواش يواش تعداد لباس هاى گم شده طبقه مان به حدى رسيد كه ظن و گمان دزدى به يقين تبديل شد. ماجرا را به گوش مسؤول خوابگاه رسانديم اما او هم نتوانست كارى كند. دهان به دهان ماجرا به گوش مديريت دانشگاه رسيد اما آنها هم نتوانستند كارى كنند و دزدى ها همچنان ادامه داشت.»
زهرا رفيعى يكى از همين مال باختگان دانشگاه صنعتى اصفهان بود كه با وجودگذشت چند سال از اين ماجرا، جزئيات آن را بخوبى به ياد داشت.« ما براى خشك كردن لباس هايمان محدوديت داشتيم، براى همين لباس هاى خيس مان را براى خشك كردن روى نرده پنجره ها آويزان مى كرديم. يك شب با صداى جيغى وحشتناك از خواب بلند شديم كه البته منجر به گرفتن دزد لباس ها شد. كاشف به عمل آمد كه يكى از دخترهاى طبقه دوم با تعدادى از دوستان خود شرط بندى كرده بوده كه يك چمدان لباس از طبقه اول جمع كند.»
كميته انضباطى دانشگاه، آن دختر را يك ترم از تحصيل معلق كرد اما به قول زهرا آخر جمع كردن لباس خيس ديگران هم شد شوخى!
*  اينجا خوابگاه است نه قصر
«بى خواب شده بودم. مدام دنده به دنده مى شدم. در همين حين ديدم در اتاق باز شد. اول فكر كردم يكى از بچه هاست، اما چشمهايم را كه خوب باز كردم، ديدم يك پسر است. به حد مرگ ترسيده بودم. براى اينكه صدايى ازم در نيايد پتو را كردم توى دهانم. مى رفت بالاى سر يكى يكى بچه ها به آنها چند ثانيه زل مى زد. وقتى بالاى سرم رسيد، قلبم را دردهانم حس مى كردم، چند لحظه بعد كه چشمهايم را باز كردم، ديدم نشسته و دارد چمدان ها را باز مى كند اما چيزى بر نمى دارد، حتى پول. از اتاق كه رفت بيرون، از تخت پريدم پايين و در اتاقمان را بستم و شروع كردم به داد و بيداد اما تا بچه ها و سرايدارمان به خودشان بيايند، پسرك ترك موتورش نشسته و فرار كرده بود.»
مرجان كرمى، ترس ديدن يك دزد آن هم در يك خوابگاه دخترانه را با همه وجود لمس كرده و بروز چنين اتفاقاتى را معلول بى توجهى مسؤولان امور خوابگاه ها دانست و گفت: «يقين دارم، دزد بوده و روحش هم خبر نداشته جايى كه براى دزدى آن شبش انتخاب كرده يك خوابگاه آن هم از جنس دخترانه است. نگاهى كرده به سرو وضع ساختمان وتصور كرده از اين خانه هاى قديمى اعيان و اشراف است كه در آن خمره سكه پيدا مى شود و دست انداخته بالاى ديوار و آمده داخل.»
به گفته مرجان وقتى يك خوابگاه با صدتا دانشجو تنها با يك سرايدار زن، شب را صبح مى كند، چنين اتفاقهايى كاملاً معمولى است و نبايد انتظار اتفاقى غير از اين را داشت.
*  در به رويش بسته شد
«در ساختمان خوابگاه رأس ساعت ده شب بسته مى شد و طبيعى است كه هر كس در هرجايى از حياط و به هر كارى مشغول بود بايد در اين ساعت به داخل اتاقش بر مى گشت. يكى از شب هاى امتحان كه فرداى آن امتحان معارف داشتيم، تحت تأثير مطالب كتاب معارف، گفت وگويى در باب دوزخ و عقاب گناهگاران بين دوستان هم اتاقى گل انداخت و هر كسى به نوعى داخل بحث شد. بعد از گذشت يك ساعت چنان متأثر شده بودم كه بى توجه به زمان و مكان از اتاق بيرون رفتم و به گوشه اى از حياط تاريك خوابگاه پناه بردم، آن هم ده دقيقه مانده به ساعت ده و تا به خودم بيايم عقربه ها از ده گذشته بود.»
سيما صادقى، خودش هم نمى داند آن شب سرد را چگونه تا صبح در حياط خوابگاه به سر برده اما اين موضوع نه تنها باعث نشده او به قوانين سفت و سخت خوابگاه ها معترض باشد بلكه گفت: «آن شب به اين نتيجه رسيدم كه خيلى خوب است در ورودى خوابگاه را قفل مى كنند چون قطعاً خوابيدن در چنين شرايطى از احساس امنيت مناسب ترى برخوردار است.»
*  آبرويم رفت
آناهيتا اما برعكس سيما به قوانين خوابگاه ها نه تنها معترض بود بلكه آن را تجاوز به حريم شخصى اش دانست. «قوانين خوابگاه ها با هم فرق دارد اما خوابگاه طرشت (دانشگاه شريف) ساعت ۸ شب (نيمه دوم سال) و ۹ شب (نيمه اول سال) درهاى خوابگاه را مى بستند. اول ورودمان اسم و تلفن چند خانواده آشنا را بايد به مسؤول خوابگاه مى داديم و فقط در صورتى مى توانستيم شب را خارج از خوابگاه باشيم كه پيش يكى از آن خانواده ها مى مانديم و البته هميشه از طرف خوابگاه زنگ مى زدند. يك شب با يكى از دوستانم رفته بوديم سينما. برگشتنى يك موتور به دوستم زد. تا ببرمش بيمارستان و به خانواده اش بسپارمش يكى دو ساعتى از ۸ گذشته بود. زنگ زدند، خانه خاله و عمه ام و آبرويى از من بردند كه نپرسيد.»
آناهيتا اين شيوه را اصلاً مناسب شأن دانشجو بودنشان نمى دانست و گفت: «من انتظار دارم مسؤولين دانشگاه و خوابگاه به عنوان يك دانشجو آنقدر به من اطمينان داشته باشند كه نخواهند از اين طريق، امنيتم را حفظ كنند.»
آناهيتا بر اين باور است كه وقتى خانواده اى دخترشان را به يك شهر ديگر مى فرستند يعنى به او آنقدر اطمينان دارند كه از مسؤولان خوابگاه انتظار نداشته باشند كه روابط و رفت و آمدهاى او را زير ذره بين بگذارند.
*  دريغ از يك كپسول اطفاى حريق
«تمام ساختمان بوى دود گرفته بود. ديوارهاى زيرزمين يكپارچه سياه شدند. هيچ وقت هم نفهميديم كه چرا سالن مطالعه آتش گرفت.»
فريبا كوره پز، زنگ مى زند به آتش نشانى اما آنقدر دخترها جيغ و هوار مى كشيدند كه سر و پابرهنه به خانه همسايه ها مى رود تا كپسول احتراق حريق پيدا كند. تا آتش نشانى بخواهد برسد، آتش را خاموش مى كند. اما چه فايده همان چند تا ميز و صندلى هم كه داشتند، شد زغال.
فريبا با وجود اينكه آن روز برايش روز تلخى بوده اما خدا را شكر مى كرد كه آتش بموقع خاموش شد. به قول او خدا مى داند اگر كمى دير جنبيده بودند چه بر سر شان مى آمد. فقط به خاطر اينكه يك خوابگاه چند طبقه و ده ها اتاقى يك كپسول احتراق حريق نداشتند.
* * * 
زندگى در خوابگاه بخشى از بهترين خاطرات دوران دانشجويى است. حتى با وجود خاطرات تلخى كه گاه به گاه برايتان باقى مى گذارد.
چيزى براى امروز
244641.jpg
اين كه زنان رانندگان خوبى هستنند يا نه، بحثى است كه چندين سال از آن مى گذرد و نمى توان به راحتى جوابى براى آن يافت. اما همين سؤال تكرارى به خوبى نشان مى دهد كه تبعيض هاى جنسيتى چقدر در ذهن هاى ما ريشه دوانده اند و جنبش هاى حمايت از حقوق زنان چه مسير سختى را پيش رو دارند. تصادف هاى زنان هنوز هم عكاسها را به هيجان مى آورد و توجه رسانه ها را به خود جلب مى كند، در صورتى كه تصادف هاى مردانه ديگر براى همه طبيعى شده است. در خيابان هاى شهر خودمان هرگاه زنى بدون چراغ راهنما مى پيچد، بوق ها به صدا در مى آيد، اما همه آدم ها بى تفاوت از كنار راننده مردى كه چراغ قرمز را رد مى كند، مى گذرند. رانندگى خانم ها سال هاست كه زير ذره بين قرار گرفته و اين بر استرسهاى آنها هنگام رانندگى مى افزايد. اين عكس كه تصادفى در لندن را نشان مى دهد، در نوع خود عكس جالب و خنده دارى است، اما مطمئنم اگر راننده ماشين زن نبود، اين عكس با اين حجم در جهان ايميل نمى شد و هيچ گاه به دست من نمى رسيد. تصور اينكه بين رانندگى زنان و مردان «تفاوتى وجود دارد»، يك انگاره تبعيض گرايانه است كه صد سال در تمدن آزادى طلب ما دوام آورده و شايد تا دهها سال ديگر نيز ادامه يابد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |