|
در خوابگاه دختران چه مى گذرد؟
هشت جفت دمپايى پلاستيكى
|
|
|
سميرا سامانى هشت جفت دمپايى به عبارتى ۱۶ عدد دمپايى پلاستيكى پشت در يك اتاق بر سر و كله هم افتاده اند. اينجا يك اتاق با ۴ تخت ۲ طبقه است. در واقع اينجا يك ساختمان ۴ طبقه با ۵۰ تخت ۲ طبقه است. اينجا خوابگاه است. جايى كه تو براى گذراندن دوران تحصيل مهمان آن هستى، البته اگر به شهر ديگرى سفر كرده باشى. اينجا جايى است كه در چند سال آينده تبديل مى شود به يكى از صندوق خاطراتت. خاطراتى تلخ و شيرين. خوابگاه دختران متفاوت است با خوابگاه پسران. در اين شماره به سراغ چند خوابگاه دخترانه رفتيم تا از حال و روز آنها جويا شويم. البته آنقدر خاطرات و اتفاقات متنوع بود كه تصميم گرفتيم خاطرات را طبقه بندى كنيم. قرعه به «امنيت در محيط خوابگاه» افتاد. * دزدى از سرشوخى «لباس هايمان غيب مى شد. اوايل مى گذاشتيم به حساب شلختگى خودمان. اما يواش يواش تعداد لباس هاى گم شده طبقه مان به حدى رسيد كه ظن و گمان دزدى به يقين تبديل شد. ماجرا را به گوش مسؤول خوابگاه رسانديم اما او هم نتوانست كارى كند. دهان به دهان ماجرا به گوش مديريت دانشگاه رسيد اما آنها هم نتوانستند كارى كنند و دزدى ها همچنان ادامه داشت.» زهرا رفيعى يكى از همين مال باختگان دانشگاه صنعتى اصفهان بود كه با وجودگذشت چند سال از اين ماجرا، جزئيات آن را بخوبى به ياد داشت.« ما براى خشك كردن لباس هايمان محدوديت داشتيم، براى همين لباس هاى خيس مان را براى خشك كردن روى نرده پنجره ها آويزان مى كرديم. يك شب با صداى جيغى وحشتناك از خواب بلند شديم كه البته منجر به گرفتن دزد لباس ها شد. كاشف به عمل آمد كه يكى از دخترهاى طبقه دوم با تعدادى از دوستان خود شرط بندى كرده بوده كه يك چمدان لباس از طبقه اول جمع كند.» كميته انضباطى دانشگاه، آن دختر را يك ترم از تحصيل معلق كرد اما به قول زهرا آخر جمع كردن لباس خيس ديگران هم شد شوخى! * اينجا خوابگاه است نه قصر «بى خواب شده بودم. مدام دنده به دنده مى شدم. در همين حين ديدم در اتاق باز شد. اول فكر كردم يكى از بچه هاست، اما چشمهايم را كه خوب باز كردم، ديدم يك پسر است. به حد مرگ ترسيده بودم. براى اينكه صدايى ازم در نيايد پتو را كردم توى دهانم. مى رفت بالاى سر يكى يكى بچه ها به آنها چند ثانيه زل مى زد. وقتى بالاى سرم رسيد، قلبم را دردهانم حس مى كردم، چند لحظه بعد كه چشمهايم را باز كردم، ديدم نشسته و دارد چمدان ها را باز مى كند اما چيزى بر نمى دارد، حتى پول. از اتاق كه رفت بيرون، از تخت پريدم پايين و در اتاقمان را بستم و شروع كردم به داد و بيداد اما تا بچه ها و سرايدارمان به خودشان بيايند، پسرك ترك موتورش نشسته و فرار كرده بود.» مرجان كرمى، ترس ديدن يك دزد آن هم در يك خوابگاه دخترانه را با همه وجود لمس كرده و بروز چنين اتفاقاتى را معلول بى توجهى مسؤولان امور خوابگاه ها دانست و گفت: «يقين دارم، دزد بوده و روحش هم خبر نداشته جايى كه براى دزدى آن شبش انتخاب كرده يك خوابگاه آن هم از جنس دخترانه است. نگاهى كرده به سرو وضع ساختمان وتصور كرده از اين خانه هاى قديمى اعيان و اشراف است كه در آن خمره سكه پيدا مى شود و دست انداخته بالاى ديوار و آمده داخل.» به گفته مرجان وقتى يك خوابگاه با صدتا دانشجو تنها با يك سرايدار زن، شب را صبح مى كند، چنين اتفاقهايى كاملاً معمولى است و نبايد انتظار اتفاقى غير از اين را داشت. * در به رويش بسته شد «در ساختمان خوابگاه رأس ساعت ده شب بسته مى شد و طبيعى است كه هر كس در هرجايى از حياط و به هر كارى مشغول بود بايد در اين ساعت به داخل اتاقش بر مى گشت. يكى از شب هاى امتحان كه فرداى آن امتحان معارف داشتيم، تحت تأثير مطالب كتاب معارف، گفت وگويى در باب دوزخ و عقاب گناهگاران بين دوستان هم اتاقى گل انداخت و هر كسى به نوعى داخل بحث شد. بعد از گذشت يك ساعت چنان متأثر شده بودم كه بى توجه به زمان و مكان از اتاق بيرون رفتم و به گوشه اى از حياط تاريك خوابگاه پناه بردم، آن هم ده دقيقه مانده به ساعت ده و تا به خودم بيايم عقربه ها از ده گذشته بود.» سيما صادقى، خودش هم نمى داند آن شب سرد را چگونه تا صبح در حياط خوابگاه به سر برده اما اين موضوع نه تنها باعث نشده او به قوانين سفت و سخت خوابگاه ها معترض باشد بلكه گفت: «آن شب به اين نتيجه رسيدم كه خيلى خوب است در ورودى خوابگاه را قفل مى كنند چون قطعاً خوابيدن در چنين شرايطى از احساس امنيت مناسب ترى برخوردار است.» * آبرويم رفت آناهيتا اما برعكس سيما به قوانين خوابگاه ها نه تنها معترض بود بلكه آن را تجاوز به حريم شخصى اش دانست. «قوانين خوابگاه ها با هم فرق دارد اما خوابگاه طرشت (دانشگاه شريف) ساعت ۸ شب (نيمه دوم سال) و ۹ شب (نيمه اول سال) درهاى خوابگاه را مى بستند. اول ورودمان اسم و تلفن چند خانواده آشنا را بايد به مسؤول خوابگاه مى داديم و فقط در صورتى مى توانستيم شب را خارج از خوابگاه باشيم كه پيش يكى از آن خانواده ها مى مانديم و البته هميشه از طرف خوابگاه زنگ مى زدند. يك شب با يكى از دوستانم رفته بوديم سينما. برگشتنى يك موتور به دوستم زد. تا ببرمش بيمارستان و به خانواده اش بسپارمش يكى دو ساعتى از ۸ گذشته بود. زنگ زدند، خانه خاله و عمه ام و آبرويى از من بردند كه نپرسيد.» آناهيتا اين شيوه را اصلاً مناسب شأن دانشجو بودنشان نمى دانست و گفت: «من انتظار دارم مسؤولين دانشگاه و خوابگاه به عنوان يك دانشجو آنقدر به من اطمينان داشته باشند كه نخواهند از اين طريق، امنيتم را حفظ كنند.» آناهيتا بر اين باور است كه وقتى خانواده اى دخترشان را به يك شهر ديگر مى فرستند يعنى به او آنقدر اطمينان دارند كه از مسؤولان خوابگاه انتظار نداشته باشند كه روابط و رفت و آمدهاى او را زير ذره بين بگذارند. * دريغ از يك كپسول اطفاى حريق «تمام ساختمان بوى دود گرفته بود. ديوارهاى زيرزمين يكپارچه سياه شدند. هيچ وقت هم نفهميديم كه چرا سالن مطالعه آتش گرفت.» فريبا كوره پز، زنگ مى زند به آتش نشانى اما آنقدر دخترها جيغ و هوار مى كشيدند كه سر و پابرهنه به خانه همسايه ها مى رود تا كپسول احتراق حريق پيدا كند. تا آتش نشانى بخواهد برسد، آتش را خاموش مى كند. اما چه فايده همان چند تا ميز و صندلى هم كه داشتند، شد زغال. فريبا با وجود اينكه آن روز برايش روز تلخى بوده اما خدا را شكر مى كرد كه آتش بموقع خاموش شد. به قول او خدا مى داند اگر كمى دير جنبيده بودند چه بر سر شان مى آمد. فقط به خاطر اينكه يك خوابگاه چند طبقه و ده ها اتاقى يك كپسول احتراق حريق نداشتند. * * * زندگى در خوابگاه بخشى از بهترين خاطرات دوران دانشجويى است. حتى با وجود خاطرات تلخى كه گاه به گاه برايتان باقى مى گذارد.
|