|
|
|
خاطره هاى دانشجويى به بهانه پايان امتحانات دانشگاهها:
|
|
|
|
يك پيشنهاد
|
|
|
|
|
|
براى جوانانى كه كارشان را دوست ندارند
|
|
|
|
|
زمينى كه فراموش شد
|
|
|
ستون داستان تو، متعلق به قصه هاى شماست. مى توانيد داستانهايتان را به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) روى يك طرف كاغذ، به صورت خوانا بنويسيد و براى ما بفرستيد. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستان كنيد. اين هفته داستانى از صديقه جاذبى را مى خوانيم. او متولد ۱۳۵۵ در بندر تركمن است و از چهار سال پيش داستان مى نويسد. دقيقاًدر لبه ايستاده بود. فقط يك گاز ديگر مى داد تا سقوط مى كرد. به خودش جرأت داد و چشمانش را باز كرد. به پايين نگاهى انداخت. داخل دره پر از جمعيت بود. - «نه! اين همه جمعيت اين جا چيكار مى كنن؟» جمعيت به او خيره شده بودند. گويا منتظر سقوطش بودند تا او را در ازدحام خود، ببلعند. - «توى اين همه جمعيت كسى آشنا نيست؟» از پشت شيشه ماشين كه در مسير فرار شيشه اى از آن باقى نمانده بود، به جمعيت نگاه كرد. ناگهان از ميان آن همه جمعيت متوجه شد كه يك زن جوان با يك بچه توى بغلش دارد به او دست تكان مى دهد. زن مى خنديد. - «اين زن كيه؟ انگار جايى ديدمش!» مجالى براى فكر كردن نداشت. به پشت سرش نگاهى انداخت. شهر همچنان به طرف او مى آمد. ساختمان هاى بزرگ، كارخانجات و ... چونان اژدهايى به او حمله ور شده بودند. دود از كله اژدها بلند مى شد. با خودش انديشيد: «من كه كارى با اين اژدها نداشتم، خوش و خرم با او مى ساختم، نمى دانم چه بدى اى از من ديده كه به جون من افتاده.» اژدها نزديكتر و نزديكتر مى شد. اگر خودش را پايين مى انداخت معلوم نبود چه بلايى سرش مى آمد. حتماً له و لورده مى شد و آن جمعيتى كه با چشمان خيره به او نگاه مى كردند دورش جمع مى شدند. شايد آن زنى كه به او دست تكان داده بود، بر بالينش حاضر مى شد وقطره اشكى مى ريخت. چشمانش را بست و خودش را پايين انداخت. روى هوا بود. بى وزن شده بود. از ماشينش خبرى نبود. ماشين محو شده بود. نفهميد چطور به زمين افتاد. چشمانش را با ترديد باز كرد. همه جمعيت و همان زن با بچه بغلش بالاى سرش ايستاده بودند. جمعيت سرى از روى تأسف تكان دادند و پراكنده شدند. اما زن جوان بالاى سرش ايستاده بود و بچه مرتب گريه مى كرد. پرسيد: من مردم؟ زن گفت: اين را بايد خودت بدانى. تو نمى دانى مردى يا نمردى؟ با حيرت گفت: نه! من نمى دانم، ميشه خانوم شما بگيد من كجا هستم؟ زن خنده معنى دارى كرد و خوب به او دقيق شد. از نگاه زن ترسى به دلش افتاد و پرسيد: تو كى هستى؟ - يعنى تو ديگه منو نمى شناسى! - قيافه تون آشناست ولى نمى دانم شما را كجا ديدم. شايد تو را بارها در خواب ديدم. - نه تو منو در خواب نديدى بلكه در بيدارى ديدى. من شبيه عكس كنار تختت نيستم؟ - مادر؟! ولى تو چقدر جوان شدى. اينجا چه كار مى كنى؟ اون بچه كيه؟ چرا اينقدر گريه مى كنه؟ - اينجا يه فصل ديگه است. اين بچه هم بچه منه. براى مردن تو گريه مى كنه. - ولى بچه تو كه فقط من هستم! - خوب نگاش كن؛ اين تو نيستى؟ با حالتى ناشى از عجز پرسيد: مامان من چرا اينجا هستم؟ مادر بدون اينكه جوابش را بدهد پرسيد: از زمين چه خبر؟ - نمى دونى مامان، سر اين زمين چقدر دوندگى كشيدم. چند وقته كه مى خوام بفروشم؛ يه خريدار خوب پيدا شده كه مى خواد كل زمينو بخره و روش شهرك بسازه؛ ولى نمى ذارن زمين خودمو بفروشم، ميگن زمين كشاورزى رو نميشه به قصد ساخت و ساز بفروشى. اين زمينو بايد به يه كشاورز بفروشم. تازگى ها اون طرفى كه مى خواد بخره يه پارتى پيدا كرده و گفته مى تونه يه جورايى كار مارو راه بندازه. قراره امروز بياد كار زمينو تموم كنيم. اون وقت راحت مى شم. هيچ دردسرى هم نداره مامان! مى دونى كه من نمى تونم به اين زمين برسم، نگه داشتنش فايده اى نداره. تا خودت نكارى، اجاره دادنش هم فايده اى نداره. مادر با ناراحتى گفت: تو مى خواى بذارى روى اون زمين به اون خوبى ساختمان بسازند؟ - من كارى ندارم روش مى خوان چى كار كنن. مهم اينه كه كى ازم به قيمت خوبى مى خره. اين آقا خريداره، حالا مى خواد روش شهرك بسازه! من پولمو مى گيرم و از دردسر اون زمين خلاص ميشم. - ولى اون زمين خيلى با ارزشه. تو كه به پول فروش آن نيازى ندارى؛ غير از اينكه مى خواى به پولت اضافه كنى. - ولى مامان الان زندگى با پوله. پوله كه پول مى آره. زمينى كه نمى تونم روش خودم كار كنم به چه دردم مى خوره؟ - پس لااقل به يك كشاورز بفروش. - الان كشاورز از كجا پيدا كنم. در ضمن اين قراره پول خوبى بابت اين زمين بده. بعد يك دفعه قيافه مادر عوض شد. كمى مسن تر شد. بچه بغلش هم بزرگ شد و دويد و رفت و پشت درختچه ها و بوته ها از نظر محو شد. مادر با لبخندى از رضايت به بچه اش كه با شادى مى رفت نگاه انداخت. بعد روبه پسرش كرد و گفت: يادته اولين روزى كه براى چيدن پنبه رفتى؟ - مگه ميشه اون روزو فراموش كنم! خيلى وقته دوست داشتم من هم همراه بابا و بقيه بچه ها براى پنبه چينى برم؛ ولى بابا اصلاً اجازه نمى داد. مى گفت: تو بچه اى؛ اما خيلى از بچه هاى همسن من مى رفتند. من اون موقع تازه كلاس دومو تموم كرده بودم. - بابات دوست نداشت بچه ها رو ببره. مى گفت: بچه ها باعث دردسرند؛ ولى براى اينكه كمكى باشه بچه هارو مى برد. - يادمه همه با شور و شوق پشت گارى سوار مى شدند. هلهله كنان سر زمين مى رفتند. بعد من اجازه نداشتم سر زمين برم. يه روز اينقدر اصرار كردم كه بابام آخرش گفت كه فردا منو هم سرزمين مى بره، شب دو تا گونى رو آماده كردم. هر چى تو گفته بودى كه «يه گونى بسه، تو همين يه گونى رو هم كه پر كنى خيلى كار كردى»، من اصلاً گوش نكرده بودم. گفتم: من فردا هر دو تا گونى رو پر مى كنم. فردا صبح منو بيدار كردى. بابا قبل از من بيدار شده بود و داشت اسب و گارى را آماده مى كرد. شنيده بودم بچه ها نون و پنيرو يه چيزى براى خوردن مى برند. من هم نون و پنير برداشتم و آماده حركت بودم. هوا داشت روشنتر مى شد. نزديك ۲۵ نفر جمع شده بود كه شيش هفت نفرى همسن من بودند و بقيه بچه ها از ما سه چهارسالى بزرگتر بودند. خواستيم سوار گارى بشيم كه بابا گفت: امروز تعدادتون زياده بچه هاى كوچيك رو نمى بريم. حبيب كه نوچه بابام بود خنده اى كرد و گفت: هرى بچه ها! بچه ها همه پكر شدند. با چه شور و شوقى صبح به اون زودى آمده بودند. بچه ها وقتى براى چيدن پنبه مى رفتند بعدش هر چى دوست داشتند مى خريدند؛ حتى پولاشونو براى رفتن به مدرسه پس انداز مى كردند. بچه ها پنبه هارو تا نزديكاى ظهر مى چيدند و هر كس هر چى خودش چيده داخل گونى مى ذاشت و روى گونى اسماشونو مى نوشتند. بعد تراكتور مى آمد و پنبه هاى چيده شده را پشت آن بار مى كردند و خودشان هم پشت آن سوار مى شدند و هلهله كنان به روستا مى آمدند. از كنار خونه هر كدوم از بچه ها كه رد مى شدند، خودشون و پنبه هاشونو پياده مى كردند. بعد بچه ها تو خونه شون پنبه هاشونو پاك مى كردند و مى آوردند پيش بابام تا پنبه هاشونو وزن كنه و پولشونو بده. بچه ها بعد از اينكه پولاشونو مى گرفتند جلو مغازه جمع مى شدند و هر كس ميزان پنبه اى كه چيده به رخ هم مى كشيد. من هميشه بچه ها را با حسرت نگاه مى كردم. بچه ها رفتند. من ماندم با گونى اى كه تو دستم بود. نگاه التماس آميزم را به پدر دوختم. پدر گفت: با تو هم بودم. تو هم برو بازيتو بكن. گارى آرام آرام حركت كرد. دوست نداشتم اصلاً به خانه برگردم. آرمان كنارم ايستاده بود. پدر او را هم نبرده بود. گفتم: زمين بابارو مى شناسى؟ گفت: آره، قبلاً رفتم. گفتم: بريم دنبال گارى. بدون اينكه كسى بفهمه دنبال گارى راه افتاديم. گارى خيلى از ما دور شده بود. زمين بيرون روستا بود. آنقدر دور نبود كه ما را از پا در بياره ولى كمى خسته شده بوديم. ذوق چيدن پنبه باعث مى شد كه احساس خستگى نكنم. به زمين كه رسيدم همه مشغول چيدن بودند.يك دفعه حبيب ما را ديد. با تعجب گفت: تو اينجا چيكار مى كنى بچه؟ بابات ببينه منو دعوا مى كنه، فكر مى كنه تو را من آوردم. گفتم: خب بابام نفهمه ! بابا بعد از همه با گارى مى آمد. همه چيز به خير گذشته بود. روى تراكتور حبيب مى خوند و ما دست مى زديم و هورا مى كشيديم. پنبه رو جلو خونه بچه ها پياده كردند. خونه حبيب كه رسيديم نگاهى بهش كردم. گفت: پنبه هاتو من مى برم تميز مى كنم بعد باهات حساب مى كنم. گفتم: ولى من دوست دارم خودم تميز كنم و خودم برم با بابا حساب كنم. حبيب عصبانى شد و گفت: «پس پياده شو. بدون اينكه جم بخورى تا آخر بايد پنبه هاتو تميز كنى.» خواهر و مامان حبيب كمكم كردند و پنبه هاى من زود تميز شد. الان كه فكر مى كنم پنبه هايى كه چيدم چيزى نبوده. اون موقع فكر مى كردم كه چقدر چيدم. حبيب پنبه منو داخل فرغون گذاشت و گفت: پنبه هاتو با اين ببر انبار و بعدش هم برگردون. از خوشحالى تو پوست خودم نمى گنجيدم. بابام توى انبار نشسته بود و پنبه هاى تميز شده را وزن مى كرد. گونى پنبه را از توى فرغون برداشتم و كشان كشان داخل انبارى بردم. بابام گفت: براى كيه؟ با ذوق و شوق گفتم: خودم چيدم. امروز اومدم دنبالتون و يواشكى چيدم و خونه حبيب تميز كردم. بابام بدون اينكه حرفى بزنه خنديد و پولى از توى جيبش درآورد و گفت: برو با اين هر چى دلت خواست بخر. گفتم: پنبه هامو بكش. خنده معنادارى كرد و پنبه هامو وزن كرد و بيست و پنج تومان گذاشت دستم. - از اون روزها بيست و پنج سال گذشته. چه روزهايى بود. تا رفتن به مدرسه هر روز مى آمدى و پولاتو مى شمردى. تو خيلى بچه خوبى بودى. - مامان! دلم براى بابا تنگ شده. - ولى من اونو هر روز مى بينم. - مگه بابا هم اينجاست؟ - آره، رفته سر زمين. الان مى آد. - مامان! بريم سر زمين؟ - باشه بريم. با هم سر زمين رفتند. پدر با لذت داشت پنبه ها رو نگاه مى كرد. به پدر سلام كرد. پدر گفت: نگاه كن پسر! پنبه هارو مى بينى؟ امسال محصول خوبى داريم. پدر با حرارت اين جملات را مى گفت و به سمت پسرش مى آمد تا او را در آغوش بگيرد كه يك دفعه هوا ابرى شد و رعد و برق در گرفت و صاعقه اى به زمين افتاد و كل زمين در يك چشم به هم زدن آتش گرفت و آن پنبه هاى سبز جايش را به سياهى زمين سوخته داد. پدر و مادر يك دفعه پير شدند و رويشان را از پسرشان برگرداند و رفتند. يك دفعه همه جا خلوت شد. پدر ومادر دورتر و دورتر مى شدند. همه چيز خشك شده بود. صدايى از هيچ جا نمى آمد. احساس كرد كه در آنجا تنهاى تنهاست. از صداى خودش از خواب پريد. داخل كلبه كنار زمين خوابش برده بود. از كلبه بيرون آمد. به زمين نگاهى انداخت: «چه محصولى، معلومه كسى كه بهش زمينو اجاره دادم خوب بهش رسيده.» امروز قرار بود مشترى بيايد و زمين را خوب ورانداز كند و تصميمات نهايى در مورد آن گرفته شود.
|
|
|
|
|
خاطره هاى دانشجويى به بهانه پايان امتحانات دانشگاهها:
مشاوره در وقت اضافه!
|
|
|
سميرا سامانى ترم اول تمام شد. شايد هم روزهاى آخر خود را سپرى مى كند. اولين شماره اى كه« دانشگاه» را بهانه «جوان» كرديم ، خاطرتان است؟ يك طنز دانشجويى بود. آخر قصد داشتيم ، اول ترم با خنده به دانشگاه راهيتان كنيم. حالا چهار و نيم ماه از آن روز گذشته است و ما قصد داريم پايان ترم نيز با خنده راهيتان كنيم، البته اين بار به خانه و براى شروع به تعطيلات ميان ترم. سراغ تعدادى از شما آمديم و جوياى احوالاتى شديم كه در اين مدت شكل خاطره به خود گرفته اند. مشاوره در وقت اضافه! محمدمهدى طهرانى ، دانشجوى مكانيك روزى كارش با دست هاى مدير گروهشان گره مى خورد. آن روز از زبان محمدمهدى اين گونه سپرى مى شود: « آن روز كلاس نداشتم و فقط براى اينكه مدير گروهمان برگه اى را امضا كند از اكباتان راهى ولنجك شدم. در تابلوى آويخته شده كنار اتاقش نوشته شده بود ۱۱/۳۰ تا ۱۲/۳۰ ساعت مشاوره. يك ساعت پشت در اتاقش منتظر ماندم. از استادان تا نگهبانى سراغش را گرفتم اما نتيجه اى نداشت، آنقدر كه پله ها را به قصد خروج پايين آمدم. اما در همين لحظه مدير گروهمان را ديدم و گفتم : «استاد! من يك ساعت است كه منتظر شما هستم.» او هم گفت: «عجله كار شيطان است. پسر جان! بيا اتاقم تا ببينم چه كار دارى؟» تا به اتاق استاد عزيز برسيم با تعداد بى شمارى از استادها، كارمندها و دانشجويان سلام وعليك رد و بدل شد و كار من يك و نيم بعدازظهر تمام.» جرأت ندارم حرف بزنم اخم و تخم مسؤولان آموزش، شهره عام و خاص محافل دانشجويى است. ماجراى آشنايى حسن عسگرى، دانشجوى ارتباطات با اين مسأله هم خواندنى است: «اولين روز ثبت نام بود. با چندتا از بچه ها بالاى سرخانمى در اتاق آموزش ايستاده بوديم كه تلفن در دست داشت و با لبى خندان ، گرم گفت وگو با شخص آن سوى تلفن بود . از لبخند او ما هم لبخند مى زديم تا اينكه مكالمه او تمام شد و همزمان با گذاشتن گوشى تلفن، سرش را روى كامپيوتر خم كرد. وقتى سرش را بلند كرد چنان اخمى كرده بود كه اگر ما براى بار اول ديده بوديمشان باور نمى كرديم ايشان بلد باشند لبخند بزنند چه رسد به خنده! هنوز هم آن خانم هست و هنوز هم بعد از دو سال من جرأت صحبت كردن با او غير از صحبت هاى ضرورى را ندارم .» دست و كتاب ، هر دو بالاى سر گاهى اين اساتيد گرامى از سر سوزن رد مى شوند اما از در دروازه نه! حبيب الله حبيبى دانشجوى فيزيك با يكى از اين اساتيد محترم واحدى مى گيرد كه كلاس شيرين رياضى را بر او تلخ مى كند شايد هم تلخ تر! « يكى از استادهاى محترم ، براى درسى كه با ايشان داشتيم، اصرار داشتند ، كتابى را بخريم و ابتداى هرجلسه هنگام حضور و غياب بايد كتاب را به جاى دستمان بالا مى برديم تا ايشان ببيند. آن قدر خريد آن كتاب اهميت داشت كه اين استاد اعلام كردند اگر كسى پولش را ندارد به ايشان مراجعه كند تا يك جورى با هم كنار بيايند! راستش را بخواهيد من چند جلسه تنبلى كردم و براى فرار از نصايح استاد سر كلاس حاضر نشدم به اميد اينكه استاد از موضع خودكوتاه بيايد و به قولى آبها از آسياب بيفتد. اما اينگونه كه نشد ، هيچ بلكه روزى يكى از هم كلاسى ها پيام آورد كه بيا درست را حذف كن و گرنه ...» وقتى گربه اى شيطان مى شود حتماً با دانشجويانى كه از سر شيطنت در كلاس ها را مى زنند و جيم مى شوند، مواجه شده ايد. اما حتم دارم با گربه شيطان ،كمتر و شايد هم اصلاً! فاصله عرب كرمانى ، دانشجوى ادبيات انگليسى اما از يك گربه شيطان بى ملاحظه خاطره دارد. « يكى از استادان بسيار طرفدار نظم و قانون مان در حال درس دادن بودند. در كلاس كمى باز شد. استاد گفت: «بفرماييد » بار دوم كه استاد بفرماييد زد، گربه اى گردن بلندش را داخل كلاس كرد و ميوى بلندى كشيد. استاد دستش را به سوى گربه دراز كرد و با همان لحن جدى اش فرياد زد:« كيشت! كيشت! به تو مى گويم كيشت!» و گربه بى توجه به عصبانيت استاد، خميازه اى كشيد و با غمزه سرش را بيرون برد.» ورود ممنوع هياهوى كتابخانه دانشگاهها گاه به فلك مى رسد و هيچ تنابنده اى ياراى ساكت كردن عاملان اين هياهو را ندارد اما گاهى يك سخت گيرى بى موقع پاى يك دوستدار كتابى را تا پايان فراغت تحصيل از ورود به اين مكان قطع مى كند. مهدى على اقدم دانشجوى شيمى يكى از اين پا بريده ها است: « روز اولى كه به دانشكده آمدم كسى جلوى مخزن كتابخانه نبود. من هم سرم را انداختم پايين و رفتم مخزن. از ديدن آن همه كتاب هاى خوب هوش از سرم پريد. با خودم گفتم از فردا صبح ديگر كار من گردش كردن دراين گلستان پر از كتاب خواهد بود. فرداى آن روز با شوق فراوان خواستم بروم مخزن كه يك آقاى محترم جلويم را گرفت و گفت: «كجا آقا!» گفتم چطور مگر ؟ فرمودند: «كارتتان را ببينم» گفتم هنوز كارت برايم صادر نشده است. خلاصه به من اجازه ندادند كه وارد مخزن شوم در حالى كه خود آن آقا بهتر مى دانست روز دوم از آغاز سال تحصيلى دانشجوى ورودى جديد كارتى براى نشان دادن ندارد. علاوه براين مگر در اين مملكت چقدر آدم علاقه مند به كتاب پيدا مى شود كه بخواهيم پاى يكى شان را هم قطع كنيم! با گذشت چهار سال از اين ماجرا و با وجودكارت كتابخانه هيچ رغبتى براى رفتن به آن گلستان ندارم.» استاد! يادم نبود امتحان دارم فصل امتحانات ، عالمى دارد به ياد ماندنى . بخصوص زمانى كه استادان محترم تاريخ و ساعت امتحان درسشان را فراموش كنند . تعجب كردنى است اما اتفاق است و پس مى افتد تا ما از زبان شيلا مهرابى دانشجوى مديريت بازرگانى نمونه اى از آن را بشنويم. «ساعت هشت صبح بود و همه بچه ها با معلوماتى كه با هزار ترفند داخل مغزشان ريخته بودند انتظار استاد محترم را مى كشيدند تا به همراه سؤالات تشريف بياورند . نيم ساعتى گذشت اما خبرى نشد. انتظار همچنان ادامه داشت تا آنكه خانم آموزش گوشى تلفن را به دست مى گيرد. استاد! ببخشيد مزاحمتان شدم. فكر كنم شما امتحان داريد و ايشان «شوخى مى فرماييد» باور كنيد استاد!و باز ايشان «جدى فراموش كرده بودم! اشكالى ندارد به بچه ها بگوييد ساعت دوازده مى آيم.» نه دير بيا نه زود! بعضى از دانشجويان هم شور همه چيز را در مى آورند . نه حرمت كلاس را نگاه مى دارند نه حرمت استاد و نه حرمت خودشان را. ليلا بايگان ، دانشجوى جامعه شناسى دلش از دست اين دست از دانشجويان خون است «كلاس از ساعت ده صبح شروع شده بود. استاد در حال تمام كردن درس بود كه يكى از دانشجويان (ساعت ۱۱/۳۰) وارد كلاس شد. استاد هم رو به او كرد و گفت: اگر براى اين جلسه آمده ايد، خيلى دير آمده ايد، ولى اگر براى جلسه بعد آمده ايد خيلى زود تشريف آورده ايد!» شايد همه آنچه خوانديد، خنده برلبانتان ننشاند. اما خاطرات دانشجويى ويژگى هاى بسيارى دارند به حدى كه بعد از گذر زمان تلخ ترين آنها براى دانشجو شيرين مى شوند و خنده به همراه مى آورند.
|
|
|
|
|
يك پيشنهاد
مرا به بغداد نبريد!
كتابى ديگر از نشر ثالث در سال۱۳۸۴. «مرا به بغداد نبريد!» عنوان داستانى است از ناهيد كبيرى. «در فرودگاه سان فرانسيسكو، از همان ابتدا، وقتى كه «كريس» را ديده بود، دلش براى او لرزيده بود «اى خداى بزرگ... چه شوهرى! چه طور بايد جبران كنم؟» كريس با موهاى خوش رنگ نسبتاً بلند، خوش هيكل، شيك، با آن خنده جادويى معركه، همراه خاله جون، آقاى بهادرى و مهناز خانم به استقبالش آمده بود. كريس به نظر «ياسمين» آشنا آمد. فكر كرد پيش از اين آيا او را در خواب نديده بودم؟ يا... يا شايد هم شبيه يكى از هنرپيشه هاى هاليوود است. براى معرفى كتاب البته اين چند خط كفايت نمى كند. بايد كتاب را بگيرى دستت و خودت ورق بزنى تا ببينى مى خواهى برگ به برگش را بخوانى يا نه؟ اما مطمئن باش «مرا به بغداد نبريد!» را كه؛ دست بگيرى، عمراً زمينش نمى گذارى.
|
|
|
|
|
چيزى براى امروز
سال گذشته يكى از كارگران بارگيرى فرودگاه كويت به خاطر چند عكس ساده اى كه با دوربين كوچك ديجيتالى اش گرفته بود، حسابى در جهان مشهور شد. عكس هاى اوتابوت صدها سرباز آمريكايى را نشان مى داد كه به سوى وطن بارگيرى مى شدند. راس كيك عكس هايش را به دفتر چند مجله برد، اما آنها از چاپ عكس ها خوددارى كردند. جرج بوش رسماً عكسبردارى از كشتگان جنگ عراق را ممنوع كرده بود و به رسانه ها و نشريات هشدار داده بود هيچ تصويرى در اين باره منتشر نكنند. پنتاگون هم رسماً به راس كيك، صاحب عكس ها هشدار داد و حتى توانست او را از كار بركنار كند. عكاس بيچاره كه از اينجا مانده و از آنجا رانده شده بود، عكس هاش را در سايت thememoryhole.org به چاپ رساند و زير آنها نوشت: «اينها عكس هايى است كه ما حق نداريم ببينيم.» اما درست يك سال بعد از ماجراى آقاى كيك، عكاسان مجله تايم به خاطر گرفتن عكس هايى مشابه، برنده جايزه هاى جهانى شدند و نامشان در رديف بهترين عكاسان سال قرار گرفت. عكس هاى ممنوع بعد از يك سال ممنوعيت خود را از دست دادند و براى عكاسان محافظه كار و سربه زير، شهرت و ثروت به ارمغان آوردند. تنها به خاطر اينكه سياست بوش تغيير كرده بود و ايجاد حس ترحم، جايگزين سياست پنهان كارى شده بود. اين عكس را يكى از عكاسان مجله تايم گرفته است. زيبايى عكس انكارنشدنى است. نگاه بى تفاوت مسافران، با بارگيرى تابوت ها تضاد زيبايى ايجاد كرده است. اما آيا اين جايزه هاى هزار دلارى، سزاوار راس كيك جسور نبود؟
|
|
|
|
|
براى جوانانى كه كارشان را دوست ندارند
چگونه مى شود از شركت خود اخراج شد!؟
|
|
|
فريبا عرب زاده اين نوشته، سخنرانى استيوجابز، مديرعامل شركت كامپيوترى اپل و استوديوى انيميشن سازى پيكسار در مراسم فارغ التحصيلى دانشجويان يكى از دانشگاه هاى معتبر غرب است. او به جوانان توصيه مى كند تا به دنبال كارى باشند كه دوستش داشته باشند. حتماً انيميشن «داستان اسباب بازى» را ديده ايد. اين انيميشن حاصل شركت استيوجابز است. جابز به نظر كارشناسان، فردى جسور و موفق محسوب مى شود. شايد سخنرانى او به آنهايى كه از كار خودشان دلزده اند، كمك كند. داستان دوم او را مى خوانيد: من و woz شركت Apple را در گاراژ منزل پدر و مادرم راه اندازى كرديم و در آن زمان من فقط ۲۰ سال داشتم. ما سخت كار مى كرديم و طى ۱۰ سال Apple از ۲ نفر در پاركينگ به يك شركت ۲ ميليون دلارى با بيش از ۴۰۰۰ كارمند گسترش يافت. زمانى كه ۲۹ ساله بودم، بهترين طراحى مان يعنى مكينتاش را انجام داديم و سال بعد اخراج شدم. خوب همان طور كه Apple گسترش پيدا مى كرد، شخصى را كه فكر مى كردم براى اداره شركت خيلى بااستعداد است، استخدام كرديم و براى مدتى حدود يك سال همه چيز خوب پيش مى رفت. اما بعداً نگرش ما نسبت به آينده تغيير كرد و ديگر هيچ وجه مشتركى بين ديدگاه هاى ما باقى نماند و نهايتاً كارمان به دعوا كشيد. پس از اين ماجرا هيأت مديره از او طرفدارى كرد و من در ۳۰ سالگى اخراج شدم. خيلى علنى و ناخوشايند! در آن سن و سال چه كار ديگرى مى توانستم شروع كنم؟ شرايط خيلى سختى بود. چندين ماه واقعاً نمى دانستم چه كار بايد بكنم. احساس مى كردم با من عادلانه رفتار نشده. اما پس از مدتى David Packard و Bob Noyce را ديدم و آنها خيلى سعى داشتند بابت اجحافى كه به من شده معذرت خواهى كنند. البته اين يك مسأله عادى بود و امكان داشت براى هر كسى روى دهد و من حتى از قبل درباره اينكه چگونه خودم را از چنين مخمصه اى نجات دهم، فكر كرده بودم. اما چيزى در درونم باعث شد كه كوتاه بيايم. من هنوز عاشق كارم بودم. بنابراين به Apple برگشتم. روند كارها تغييرى نكرده بودند، حتى يك ذره. ولى من هنوز عاشق كارم بودم. پس تصميم گرفتم دوباره شروع كنم. ديگر هرگز از Apple اخراج نشدم، ولى بعدها برايم ثابت شد آن بهترين اتفاقى بود كه امكان داشت برايم روى دهد. احساس خوشايند شروعى دوباره، جايگزين يكنواختى موفقيت شد و همچنين پذيرش عدم قطعيت در مورد همه چيز باعث شد وارد يكى از خلاقانه ترين دوران زندگى ام شوم. ۵ سال بعد شركت ديگرى به نام NEXT و پس از آن PIXAR را تأسيس كردم و در همان زمان عاشق زنى به نام Laurene شدم كه پس از مدتى با هم ازدواج كرديم. Pixar اولين انيميشن فيلم كامپيوترى دنيا به نام داستان اسباب بازى را ساخت و هنوز هم موفق ترين استوديو انيميشن سازى جهان است. در تغييرى چشمگير Apple شركت Next را خريد و من مجدداً به Apple برگشتم و فناورى كه در Next ارتقاء داده بوديم، اساس دوره كارى جديد Apple شد. مطمئنم اگر از Apple اخراج نمى شدم، هيچ كدام از اين اتفاقات برايم نمى افتادند. دقيقاً مثل خوردن دارو كه ناخوشايند، ولى براى بيمار ضرورى است. گاهى اوقات زندگى ضربات هولناكى به شما مى زند. ولى ايمانتان را از دست ندهيد. معتقدم تنها چيزى كه باعث شد كارم را دوباره شروع كنم، عشقى بود كه به آن مى ورزيدم. شما هم بايد كارى را كه عاشقش هستيد، پيدا كنيد. شغل شما بخش بزرگى از زندگيتان را پر مى كند و انجام دادن كارى كه ايمان داريد امر مهمى است، تنها راه خوشنودى شما است و تنها راه براى انجام كار بزرگ، عشق ورزيدن به آن است. اگر هنوز آن را نيافته ايد، به جست وجو ادامه دهيد. از پاى ننشينيد. مثل تمام امور احساسى، وقتى كار مورد علاقه تان را بيابيد، آن را تشخيص خواهيد داد و با گذر زمان كيفيت كارتان بهتر و بهتر خواهد شد. پس به جست وجو ادامه دهيد تا آن را پيدا كنيد، از پا ننشينيد.
|
|
|
|