|
درباره رابطه جوانان و خانواده
خط باريك قرمز
|
|
|
سارا جمال آبادى تصور كن من مى گويم، تو تصور كن؛ چهار ديوار، يك سقف، يك چراغ، يك در، يك اتاق. من مى گويم، تو تصور كن؛ چهار ديوار، يك سقف، يك چراغ، يك در، يك اتاق، يك مادر، يك پدر، يك خواهر، يك برادر. من مى گويم، تو تصور كن؛ چهار ديوار، يك سقف، يك چراغ، يك اتاق، نه دو اتاق، نه سه اتاق، به هر حال فرقى نمى كند يك يا دو يا سه اتاق با در بسته. من مى گويم تو تصور كن؛ يك خانه، يك چراغ خاموش، يك در بسته و يك سكوت سنگين. اتاق قرمز از هر نقطه كه مى خواهم شروع كنم، به حرف هايى مى رسم كه رنگ قرمز را نشانم مى دهند. نقاط قرمز را بر سر حرف ها مى كوبند و به اتاق قرمز، خط قرمز و خانه قرمزى مى رسم كه داغ داغ داغ است. دست را مى سوزاند و از همه دست سوخته هاى همه اين قرمزها كه مى پرسى، ميان حرف هايشان لذت چشيدن رنگ نقطه آبى، خط آبى و خانه آبى را مى شنوى و آرزوى اينكه اى كاش جاى اين همه داغى و قرمزى را خنكاى آبى زلال مى گرفت، به آرامش مى برد و تكان تكان مى داد گهواره آشفتگى هاى روزانه را... تو از تو شروع مى كنم. از تو كه ۱۷ ، ،۱۸ ۱۹ يا نه ۲۰ ، ۲۴ و ۲۵ ساله هستى و يا نمى دانم هر سنى و سالى كه وقتى چهره ات بر مردمك چشمان ديگران مى افتد، مى گويند جوان... با تو كه در خانه اى زندگى مى كنى مثل همه به همراه خانواده اى! رنگ اين ريسمان؛ ريسمانى كه تو را به اعضاى اين چهار ديوارى پيوند داده است، چه رنگى است؟ معصومه ۲۶ ساله فارغ التحصيل رشته انيميشن است. چند سالى دور از خانه در شهر ديگرى درس خواند و بعد كارى پيدا كرد و در اين شهر ماندگار شد؛ اما خيلى زود به خاطر اجبار خانواده مجبور شد دوباره به همان شهر خودش برگردد. حالا كارش را از دست داده و بيكار شده است. درباره رابطه با خانواده مى گويد: حقيقت اين است كه رابطه اى وجود ندارد. تنها همزيستى در كنار همديگر زير يك سقف باعث مى شود خانواده باشيم. پدرى كه كار مى كند، مادرى كه كارهاى خانه را انجام مى دهد و برادر و خواهرى كه هستند. ما تنها در كنار همديگر زندگى مى كنيم، شايد هم در كنار هم زنده هستيم، اما رابطه عاطفى به صورت حقيقى وجود ندارد. اگر هم باشد، يك عادت بيست و چند ساله است. يك نياز است، به وجود داشتن ديگران. ما تخيل بودن در يك خانواده را داريم و تنها در مقابل اجتماع، مقابل مردم كوچه و بازار يك جمع هستيم. دست هايمان در دست همديگر هست، اما دل هايمان از همديگر فاصله دارد. آن هم فاصله اى بسيار دور و طولانى... اما به نظر على، خانواده تعريف خودش را دارد و تعريفش آنقدر در طول سال ها تكرار و تكرار شده كه انگار غير از اين تعريفى ندارد. على در تعريف يك خانواده مى گويد: خانواده يعنى نان آور (پدر)، نان پز (مادر) و نان خور (بچه). بچه ها، اعضاى كوچك خانه هستند. هميشه حتى تا ۴۰ سالگى كه اگر پرفسور هم بشوند، به درون خانه كه پا مى گذارند، بچه اى بيش نيستند و تا زمانى كه اين اعضاى كوچك خوب و پذيرفتنى از طرف خانواده هستند كه «نه» بر سر زبان هايشان نيايد و حرف گوش كن باشند، درس بخوانند و ازدواج كنند و خلاصه هر چه كه خانواده از آنها مى خواهد. على مى گويد: خانواده مثل يك شركت است، قاعده و قانون دارد. اين قاعده از همه چيز مهمتر است. رابطه مرحله دوم است كه در بعضى خانواده ها وجود دارد؛ حقيقتى زنده و در بعضى از خانواده ها تنها در حدود سطحى ديده مى شود. پويا، ۲۷ ساله، دانشجوى فوق ليسانس علوم ارتباطات درباره رابطه جوانان و خانواده مى گويد: جوانان امروز تغييركرده اند، اما پدر و مادرها با زمانه خود جلو نرفته اند. جوان امروز حرف خود را مى زند، اما پدر و مادر كه جوان ديروز بوده اند، خيلى كم پيش آمده كه حرفشان را حتى حرف هاى خيلى منطقى شان را بزنند. آنها هميشه مطيع بوده اند و امروز تحمل بيان اين خواست ها را ندارند و اين اعمال را به حساب پرخاشگرى جوانان مى گذارند. پويا ميان اسامى دوستانش مى گردد و مى گويد: شايد از هر ۱۰ نفرى كه در طول روز با آنها سر و كار دارم،تنها دو نفرشان با اعضاى خانواده، بخصوص پدر و مادرهايشان رابطه نزديك دارند. رابطه از نوع نزديك اصلاً رابطه داشتن با خانواده يعنى چه؟! مهشيد مى گويد: هيچ وقت رابطه اى كه با خانواده مان برقرار مى كنيم، نمى تواند عمق رابطه با دوستانمان را پيدا كند. مهشيد دوستان را افرادى مى داند كه در يك سطح با فرد ايستاده اند و نگاه از موضع بالا بر سر دوست ديگر نيست و در طول جاده اى كه قدم بر مى داريم، نظرهاى مشترك زيادى داريم. مهشيد كه خانواده را جدا از حرفهاى كليشه اى مأمنى گرم و امن در جامعه مى نامد، مى گويد: ارتباط برقرار كردن با جمع خانواده - بويژه پدر و مادر - يك شبه و دوشبه صورت نمى گيرد، بلكه اين اعتماد بايد از همان سالهاى كودكى در فرد به وجود بيايد و فرد اين احساس را در وجودش درك كند كه حتى اگر بزرگترين مشكلات برايش پيش آمد، خانواده او را كنار نمى زند و همراهى اش مى كند، در اين صورت است كه همزبانى، رابطه نزديك و دوستى به وجود مى آيد. مهشيد كه از رابطه چندان نزديكى با اهالى خانه برخوردار نيست، مى گويد: شايد خيلى مسخره باشد، اما شروع بى اعتمادى و رابطه نداشتن و دوست نداشتن پدر از آنجا شروع شد كه روز مادر براى مادرم هديه اى پنهانى خريده بودم. اين موضوع را به پدر گفتم و از او خواستم تا اين حرف پيش خودمان بماند، اما او نه تنها اين كار را نكرد كه براى اينكه من تنهايى به خريد رفته بودم، يك توگوشى هم نثارم كرد. هرچند بعدها با هر بهانه اى خواست جبران كند، اما ديگر هيچ وقت، هيچ وقت هيچ حرفى به او نزدم. شايد به دورترين دوستانم راحت حرفهايم را مى زدم، اما به پدرم نمى توانستم بگويم، هرچند خيلى زياد هم دوستش داشته باشم. به قول شاعر خانه از پاى بست ويران شده بود! من هستم! اما سيما ۲۲ ساله دانشجوى عمران مى گويد: در بين دوستانش هستند كسانى كه با پدر و مادرشان واسطه هاى احساسى عميقى دارند. مهمترين اتفاقهاى زندگى شان را با آنها تقسيم مى كنند. او علت رابطه هاى كمرنگ جوانان و خانواده را در اين مى داند كه بيشتر خانواده ها انسانيت و آزادى بچه ها را قبول ندارند و مى گويد: آنها فكر مى كنند بچه ها بايد مطيع صد درصد آنها باشند، بنابراين نه تنها رابطه اى به وجود نمى آيد كه حتى ارتباطات در حد نرمال هم از بين مى رود، چرا كه سن جوانى، دوره خواسته هاى جديد است بخصوص كه به هرحال زمانه عوض مى شود، شرايط تغيير مى كند. سيما نقل قولى از كنفسيوس مى كند كه در جايى گفته: «زبون ترين مردم آخرين پناهگاه خود را تسط بر فرزندان خود مى دانند.» سيما مى گويد: «من هستم، همان طور كه تو هم هستى، من موجوديت دارم همان طور كه تو موجوديت دارى و هرگاه از طرف هر كسى اين اصل پذيرفته شد، رابطه به وجود مى آيد، دوستى به وجود مى آيد و حس اعتماد درون آدم را گرم مى كند، اما افسوس كه خيلى جاها در دل خيلى از آدمها بخصوص پدر و مادرها اين اعتقاد وجود ندارد. ۵۰ سال قبل گاهى وقتها بهتر است براى ديدن امروز، ديروز را هم ديد و براى تحمل امروز نگاهى هم به فردا داشت. من مى گويم، تو تصور كن، تصور كن به سالها سال قبل بر مى گردى، به جاى پدرت، به جاى مادرت، به خانه اى كه آنها در آن زندگى مى كردند، به جسمى كه آنها داشتند. اصلاً برو و بپرس، مطمئن هستم از هر ۱۰۰ نفر نزديك به ۸۰ نفر در توصيف رابطه هايشان با خانواده هايى كه داشتند، با اين جمله شروع مى كنند كه ما احترام بزرگترهايمان را داشتيم، اما جوانان امروز حرف حرف خودشان است! شايد تو هم اين جمله را شنيده باشى، اما احترام يعنى چه؟ به چه قيمتى است؟ جنس اين احترام از چه چيزى بوده است؟ عارف مى گويد: ترس! سعيد مى گويد: تكرار قالبهاى تكرارى. مريم مى گويد: يقين به دانايى بزرگترها و شايان احمدفر، فارغ التحصيل روانشناسى، پدر يك دختر ۴ ساله مى گويد: مشاجرات بين جوانها و خانواده هايشان زياد شده است، اما اين يك شروع است براى آغاز يك راه. درست است كه در زمانهاى گذشته جوانها با خانواده هايشان كمتر درگيرى داشتند، اما اين به معناى وجود رابطه و درك متقابل نبوده است، بلكه برعكس حرفى در ميان خانواده و جوان رد و بدل نمى شده است. نه تنها پدر و مادر حاضر به شنيدن حرف بچه ها نبوده اند، در اكثر مواقع بچه ها هم پدر و مادر را نمى توانستند در قالب يك دوست و همراه ببينند. شايان از عوض شدن زمانه مى گويد و از شكاف عميق بين آدمها نه تنها پدر و مادرها و فرزندان كه اين شكاف بين فرزندان هم وجود دارد. بچه هايى كه شايد تفاوت سنى آنها به ۵ ۶، سال مى رسد. شايان درباره جوان ۲۵ ، ۲۶ ساله امروز مى گويد: هم نسلان من با هم نسلان خود در سراسر جهان با فرهنگهاى مختلف ارتباط دارند؛ زندگى جوانان مختلف را مى بينند، از آزاديهاى آنها مى شنوند مى خواهند زندگى همچون آنها داشته باشند، استقلالى مى خواهند كه حتى در تصور پدر و مادرش هم نمى گنجيده است و در مقابل اين نسل پدر و مادر ها تنبلى مى كنند، نمى خواهند به روز پيش بروند. نه اينكه خود را عوض كنند، از ظاهر تا باطن ولى مى توانند فضايى را كه جوانانشان در آن ها قرار گرفته اند، بهتر بشناسند. شايان مقصر را هر دو گروه مى داند و مى گويد نه پدر و مادر ها حاضرند جايگاه خود را تغيير دهند و نه اين نسلى كه به گفت وگو اعتقاد دارد. ما خود خواه هستيم و آن ها دگم . جوان هاى امروز جنگ را به رابطه ترجيح مى دهند. جنگ رابطه روشنك ۱۸ ساله دانش آموز پيش دانشگاهى است. او مى گويد همه دوستان من مجبورند با داد و بيداد حرفشان را پيش ببرند. همه مى گويند اگر آدم ساده و سر به راهى باشيم، تمام اين ها وظيفه مان مى شود. كسى به حقوقمان اهميت نمى دهد. پيمان ۲۹ ساله كارمند بانك هم مى گويد: اين ها همه حرف است. من با پدر و مادرم دوست هستم. به نظر من اين حرف هيچ وقت حقيقت پيدا نمى كند دوست مثل من مى بيند. امروز را و فردا را هم پيش بينى نمى كند. بدبينى كمترى دارد به من انرژى مى دهد اما پدر و مادرها _ البته بى گناه هم هستند _ از دلسوزى زياد از حس محبت زياد، تنها سياهى ها را مى بينند؛ مى ترسند كه ناگهان قرار است چه بلايى بر سر تو بيايد و تمام اين بيم ها انرژى هاى منفى را مى دهد كه اجازه حرف زدن را از آدم مى گيرد. سيما ۲۶ ساله مى گويد: خانواده بد كه وجود ندارد اما حتى همين خانواده بد هم از هزار دوست خوب بهتر است چون دلسوزى خانواده را هيچ كس ندارد. ما نمى توانيم حرف بزرگترهايمان را قبول كنيم چون تنها همين لحظه را مى بينيم اما آن ها فردا را ديده اند من حتى اگر بدانم حرفى كه به پدر يا مادرم مى زنم، باعث تنبيه من مى شود اين حرف را مى زنم. چون فكر مى كنم از خطر بزرگترى نجات پيدا كرده ام . در بسته حال و حوصله حرف زدن در اين مورد را ندارد، مى گويد: اگر مجبور نباشم، حتى همان دو سه كلمه حرف رد و بدل شده در طى روز را هم به زبان نمى آورم. با سكوت موافق است. مى گويد: هزار هزار هزار بار امتحان كردم، خواستم به خانواده ام (منظورم پدر، مادر و مخصوصاً پدر) نزديك شوم اما اجازه ندادند. البته نه اينكه اجازه ندادند؛ من جلو رفتم لبخندى زدم و لبخندى تحويل گرفتم اما باز هم همان قصه تكرارى هميشگى. من بچه آن هايم آن ها پدر و مادر من نگران من و صاحب من. عصبانى مى شود و مى گويد: يكى نيست بگويد آخر خانه يعنى با هم بودن، يعنى روح هايى كه در كنار هم قرار مى گيرند، نه حجم هايى كه سر يك سفره مى نشيند و به هم پاسخ بلى يا خير مى دهند. گذرگاه همه چيز در حال گذر است. همه چيز تغيير مى كند. شكل شهرها، شكل خانه ها، شكل آدم ها، شكل رابطه ها. درست كه نگاه مى كنيم، مى بينم نه... گاهى جنگ و جدل نشانى از بودن است و اين سكوت است كه خطرناك به چشم مى آيد اين سكوت است كه آدم را ياد درهاى بسته و رابطه هاى يخ زده مى اندازد. شايد اين جنگ و جدل ها گذرى است از يخ رابطه هاى ديروز براى رسيدن به جوانه سبز رابطه هاى فردا. شايد اين داد و بيدادها روزى به سرانجام برسد. البته به قول دكتر معترف اگر همه ما بخواهيم گامى در اين راه برداريم، دنيا به سمت نا امنى مى رود چون خانواده ها به سمت سردى مى روند و اگر همين طور پيش برود، ناگهان كركره خورشيد پايين مى آيد و زمين يخ مى زند و يك خانه چراغش خاموش مى شود. يك سقف ترك بر مى دارد و در يك اتاق بسته مى شود، چراغ هاى رابطه تاريك مى شوند و امن ترين حسن هاى زمين گم مى شوند. اگر من و تو براى اين تن زخمى رابطه مرهمى بر نداريم!
|