جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴ -
Fri, Jan 27, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۳۷۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
معرفى كتاب
لطفاً بيدارم نكن!
245553.jpg
مانا نيستانى
شايد فكر كرديد كه چون «داريوش رمضانى» جزو بر و بچه هاى ثابت بخش كودك و نوجوان «ايران جمعه» و از اون مهم  تر، دوست خيلى خوب منه كتابش رو اين هفته براى معرفى انتخاب كردم. كاملاً درسته! داريوش، دوست و همكار خوب منه و من هم اصلاً قايم نمى كنم كه اهل رفيق بازى و مرام و اين حرف ها هستم. اما خيلى دلايل ديگه هم هست كه اگر داريوش رو از نزديك نمى شناختم و با ما كار نمى كرد باز هم «لطفاً بيدارم نكن!» رو معرفى مى كردم.
اولاً به اعتقاد من، داريوش كارتونيست خيلى خوبيه. كارهاى اون به شدت شبيه كاراكتر خودش هستند؛ بى شيله پيله و راحت و دلنشين. شايد به همين خاطر بچه ها خيلى خوب با كارهاش رابطه برقرار مى كنند و دوستشون دارند. از همه مهمتر اين كه داريوش، صاحب يك «نگاه»  خاص به دنياست. اون فقط دنبال خندوندن  ماها نيست (هر چند اگر بخواد معمولاً خوب مى تونه بخندونه) داريوش احساسات، تفكرات و دلمشغولى هاش رو با ما در ميون مى گذاره و اين چيزيه كه من در كارتون و كاريكاتور خيلى دوست دارم؛ شريك شدن در دنياى شخصى كارتونيست!
شايد توى ستون ثابت و بامزه «چگونه كاردستى بسازم؟» صفحه ۴ ايران جمعه كودكان، كمتر بشه دنياى درونى و شخصى داريوش رو ديد براى همين، كتاب «لطفاً بيدارم نكن!» فرصت مناسبيه تا بهتر و بيشتر با دنياى اين هنرمند آشنا بشيم.
«لطفاً بيدارم نكن» مجموعه ۳۸ نوشته كوتاه همراه با تصوير سازيه كه اندكى ما رو به ياد سبك كار «شل سيلورستاين» مى اندازند اما چيزى كه در نوشته هاى داريوش، بيشتر به چشم مى آد هجو يك نوع نوشتار شاعرانه، قصار و ظاهراً پرمعنى اما در واقع كليشه اى و توخاليه؛ نوشته هايى كه معمولاً از شعر بودن، تكه تكه نوشتن جملات رو دارند و با تكيه بر ترجيع بندهاى بى سرو ته به زور سعى مى كنند به ما بقبولونند كه عميق و جدى هستند! داريوش، گاهى چندين خط يا صفحه رو با همين سبك مى نويسه و بعد با يك جمله آخر و تصويرى در كنارش كل اين تصور آبكى و احساساتى رو به هم مى ريزه و ريشخند مى كنه، مثلاً اين يكى:
بخشش را از دريا آموختم،
استوارى را از كوه و گذشت را از مادر.
صداقت را از زمين، وسعت را از آسمان
و سكوت را از شب
پاكى را از باران، زيبايى را از ابر
لطافت را از آفتاب
و افتادگى را از...
پوست خربزه!
تصاوير به شيوه كارهاى «شل» گاهى نوشته رونقض يا هجو مى كنند و تفسير متفاوتى از اون ارائه مى دند به عبارتى كامل كننده متن هستند هر چند من با شناختى كه از توانايى هاى داريوش به عنوان كارتونيست دارم انتظار داشتم كتابش به مراتب تصويرى تر باشه و تصاوير حتى از اين هم نقش كليدى ترى داشته باشند. مشكل ديگه اينه كه توى بعضى نوشته ها مثل «چطور؟» يا «مرد برهنه» داريوش اندكى به دام همون قصارگويى مى افته كه هجو مى كنه و جنس نوشته هاش از همون دست مى شه. با اين حال كتاب، مجموعه جمع و جور خيلى جذابيه و طنز ظريف بعضى نوشته ها و تصاوير، آدم رو حسابى سر ذوق مى آرند.
اين كتاب كوچولوى ۵۰ صفحه اى كه ۶۰۰ تومان بيشتر نداره و چاپ نشر فرهنگ ايليا از ناشران شهر رشته عجيب حال و هواى خود داريوش رمضانى رو داره: ساده، مأخوذ به حيا و كم ادعا اما جذاب و پرمغز!
جوجه اردك زشت
245565.jpg
نويسنده: هانس كريستين اندرسن
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
قسمت اول
تابستان بود و هوا بسيار گرم و دلپذير، ساقه هاى ذرتى كه از درون علفزار سربرآورده بودند بر اثر تابش نور خورشيد مثل طلا مى درخشيدند. لك لك با پاهاى دراز نارنجى رنگش در علفزار قدم مى زد و زير لب چيزهايى به زبان مصرى زمزمه مى كرد. اين زبان را از مادرش ياد گرفته بود. مزرعه ذرت را جنگل هاى انبوهى دربرگرفته بودند كه در وسط هر كدام درياچه نسبتاً عميق و زيبايى وجود داشت. قدم زدن در اين هواى آفتابى در ميان ساقه هاى ذرت واقعاً لذت بخش بود. كمى آن طرف تر در منطقه اى آفتاب گير خانه روستايى كوچكى و در نزديكى آن رودخانه زيبايى وجود داشت كه زمين ميان آن دو از بوته هاى ريش باباآدم* پوشيده شده بود كه بعضى از آن ها به بلنداى قد پسر بچه اى مى رسيدند. در همين حوالى، در گوشه  اى خلوت و دنج، اردك ماده اى بر روى لانه اش نشسته بود و براى از تخم درآمدن جوجه هايش لحظه شمارى مى كرد. مدت زيادى بود كه اردك روى تخم ها خوابيده بود ولى هنوز هيچ كدام از جوجه ها سر از تخم درنياورده بودند. اردك كم كم داشت از اين انتظار خسته مى شد. به ندرت كسى به ملاقات او مى آمد، چون بقيه اردك ها ترجيح مى دادند به جاى درد دل كردن با او در رودخانه شنا كنندو از هواى گرم تابستانى لذت ببرند. بالاخره يكى از تخم ها ترك برداشت و بعد يكى ديگر و كم كم از هر كدام از تخم ها موجود زنده كوچكى سر بيرون آورد. جوجه اردك ها جيرجيركنان به مادرشان نگاه كردند، مادر جوجه ها هم با خوشحالى گفت: «كواك كواك!»
جوجه ها هم به دنبال مادرشان گفتند: «كواك، كواك!» و بعد به اطراف خيره شدند يكى از آن ها با تعجب گفت: «چقدر اينجا بزرگه!» مادر جوجه اردك ها جواب داد: «فكر مى كنى همه دنيا همين قدره؟ صبر كن تا باغ رو ببينى، اون تا جنگل ادامه داره. اما من خودم هيچ وقت جرأت نكردم پام رو از حصار اون طرف تر بگذارم.» بعد اردك نگاهى به تخم هاى شكسته انداخت و گفت: «مثل اين كه همه تون از تخم دراومديد. اما نه بزرگترين تخم هنوز نشكسته! نمى دونم چقدر طول مى كشه تا اين يكى هم جوجه بشه. من كه واقعاً خسته شدم.» و با نااميدى دوباره روى تخم نشست. مدتى بعد اردك پير به ديدن او آمد و گفت: «اوضاع در چه حاله؟» خانم اردك با ناراحتى گفت: «يكى از تخم ها هنوز جوجه نشده ولى بقيه همه از تخم دراومدند، نگاه چقدر خوشگلند!» اردك پير با كنجكاوى گفت: «بذار يه نگاه به اون تخم بندازم. شك ندارم تخم بوقلمونه. يك بار هم چندتاشون نصيب من شده بود. بعد از كلى مراقبت و نگهدارى مى ترسيدند وارد آب بشند. من هم هر كارى كردم نتونستم وادارشون كنم شنا كنند!» بعد نگاهى به تخم انداخت و ادامه داد: «خودشه! شك ندارم كه تخم بوقلمونه! از من مى شنوى ولش كن به حال خودش و وقتت رو تلف نكن، برو به بقيه بچه هات شنا ياد بده!»
خانم اردك جواب داد: «اما من ترجيح مى دم يه مدت ديگه هم صبر كنم.»
اردك پير گفت: «خود دانى از ما گفتن بود.» و از آن جا دور شد. چند روز بعد بالاخره بزرگترين تخم هم شكست و جوجه ديگرى جيرجيركنان از آن بيرون آمد. جوجه تازه از تخم درآمده در مقايسه با بقيه جوجه ها خيلى درشت و بدقواره بود.اردك به او نگاهى كرد و گفت: «خيلى گنده ست. خيلى هم زشته. نكنه واقعاً جوجه يه بوقلمون باشه! بزودى مى فهمم. بايد ديد كه از آب مى ترسه يا نه!» روز بعد هوا بسيار آفتابى بودپس مادر جوجه اردك ها آن ها را به كنار آب برد و بعد خودش داخل آب پريد. جوجه اردك ها هم به دنبال او، يكى پس از ديگرى به داخل آب پريدند و شروع به شنا كردند. جوجه اردك بدريخت هم به خوبى بقيه مى توانست شنا كند. مادر جوجه ها با خوشحالى گفت: «اون جوجه بوقلمون نيست. نگاه، چقدر خوب شنا مى كنه! بچه خودمه! تازه اگه درست نگاه كنى اونقدرها هم زشت نيست.» و بعد رو به بچه هايش گفت: «دنبال من بياييد، كوچولوها! مى خوام شما رو به بقيه حيوانات مزرعه معرفى كنم. اما يادتون باشه كه نزديك من بمونيد وگرنه ممكنه زير دست و پا له بشيد و چهارچشمى مواظب گربه ها باشيد!» وقتى آن ها به محوطه مزرعه رسيدند دو تا خروس سر يك مار ماهى دعوا به راه انداخته بودند، مادر اردك ها در حالى كه نوكش را تيز مى كرد رو به بچه هاش گفت: «نگاه كنيد بچه ها! زندگى اينطوريه. بايد براى غذا تلاش كرد. حالا دنبال من بياييد. وقتى به اون اردكى كه اونجاست رسيديم مى خوام خيلى مؤدبانه سرتون رو خم كنيد. اون از همه مسن تره و رگ و ريشه اسپانيايى داره، نگاه يه پارچه قرمز به پاش بسته كه براى اردك ها افتخار خيلى بزرگيه، چون نشون مى ده كه همه نگرانند كه يه وقت گم نشه و اونو بين آدم و حيوون انگشت نما مى كنه. حالا دنبال من بيايد. پاهاتون رو صاف بذاريد روى زمين! اينطورى كج و كوله راه نريد. خب، سرتون رو خم كنيد و بگيد: كواك، كواك!» جوجه اردك ها حرف هاى مادرشان را مو به مو اجرا كردند، سايراردك هاى مزرعه باديدن آن ها گفتند: «يه سرى اردك تازه. خودمون كم هستيم، چند تا ديگه هم اضافه شد! اما نگاه كنين! اون چيه؟ يه موجود عجيب و غريب هم بينشونه!» بعد با عصبانيت كواك كواك كنان ادامه دادند: «چقدر زشته! ما اونو نمى خوايم.» و شروع كردند به نوك زدن به جوجه اردك بيچاره. مادر جوجه اردك ها با عصبانيت گفت: «ولش كنيد! اون به كسى آزار نمى رسونه.» يكى از اردك ها كه خيلى بدعنق بود گفت: «اون خيلى گنده و بى ريخته بايد از اينجا بره!» اردك پير گفت: «بقيه جوجه ها خيلى زيبا و دوست داشتنى اند اما اين يكى...» مادر جوجه اردك ها وسط حرفش پريد: «درسته كه خيلى قشنگ نيست ولى شناگر ماهريه حتى از خواهر برادرهاش هم بهتر شنا مى كنه. من فكر مى كنم وقتى بزرگ شد مثل بقيه زيبا و قشنگ مى شه، بايد بهش فرصت داد، آخه مدت زيادى توى تخم مونده و بدنش يه كم بدفرم شده.» و بعد با نوكش پرهاى جوجه اردك را نوازش كرد و ادامه داد: «اون يه اردك نره! مطمئنم وقتى بزرگ شد، حسابى قوى مى شه و مى تونه از خودش به خوبى مراقبت كنه!» اردك پير گفت: «خب، اشكالى نداره، بقيه جوجه اردك ها به قدر كافى قشنگ هستند. بياييد بچه ها بياييد پيش ما. اينجا رو خونه خودتون بدونيد. فقط اگه يه وقت يه كله مار ماهى پيدا كرديد، حتماً بياريدش براى من!» به اين ترتيب جوجه اردك ها قاطى بقيه شدند و شروع به گشت و گذار كردند، اما به جوجه اردكى كه ديرتر از بقيه از تخم درآمده بود خيلى خوش نمى گذشت، چون اردك هاى ديگر از او خوششان نمى آمد و مدام مورد تمسخر و اذيت و آزار بقيه قرار مى گرفت. آن ها به او نوك مى زدند و يا هلش مى دادند و نه تنها اردك ها بلكه مرغ و خروس ها هم او را مسخره مى كردند. بوقلمون نر گفت: «اون خيلى بى ريخته!» اردك بيچاره نمى دانست بايد چه كار كند و به كجا برود.
روزها پشت هم مى گذشتند و حال و روز جوجه اردك بيچاره هر روز بدتر و بدتر مى شد. حتى خواهر و برادرهايش او را دوست نداشتند و با ديدنش مى گفتند: «اَه! تو چه موجود كريهى هستى. اميدواريم گربه يه لقمه چپت كنه!» و مادرش ناله كنان مى گفت: «اى كاش هيچ وقت به دنيا نيومده بودى!» حتى دخترك مزرعه دار هم هنگام غذا دادن به مرغ و جوجه ها، او را با پا كنار مى زد. تا اينكه جوجه اردك زشت ديگر طاقت نياورد و پا به فرار گذاشت و پرواز كنان از روى حصار گذشت و با خودش گفت: «همه از من بدشون مى آد چون من خيلى زشتم.» و بعد چشمهايش را بست و از آن جا دور و دورتر شد تا اينكه به بيشه زار وسيعى رسيد كه محل زندگى اردك هاى وحشى بود جوجه اردك شب را همانجا سپرى كرد. صبح روز بعد وقتى اردك هاى وحشى از خواب بيدار شدند با ديدن او دورش حلقه زدند و با تعجب گفتند: «تو ديگه چه جور اردكى هستى!» جوجه اردك به نشانه سلام سرش را تكان داد، اما حرفى نزد. آنها ادامه دادند: «واقعاً كه خيلى زشتى! اما اگر خيال ندارى با يكى از افراد خانواده ما ازدواج كنى، ما كارى به كارت نداريم، مى تونى اينجا بمونى.»اردك بيچاره اصلاً در فكر ازدواج نبود، او فقط مى خواست در نيزار دراز بكشد و از آب رودخانه بنوشد. چند روزى را در آن جا سپرى كرد تا اينكه يك روز سر و كله دو غاز جوان پيدا شد. آن ها خيلى ماجراجو و پردل و جرأت بودند و رو به جوجه اردك گفتند: «ببين رفيق! بااين كه خيلى زشتى ولى ما دوستت داريم! مى تونى همراه ما بياى و يك پرنده مهاجر بشى. كمى دورتر از اينجا دشت ديگه اى وجود داره كه پر از غازهاى وحشى زيباست، تازه هيچ كدوم هنوزازدواج نكردند. بيا و شانستو امتحان كن و همسرى براى خودت انتخاب كن. شايد به همان اندازه كه زشتى، خوش شانس هم باشى...» «بنگ! بنگ!» جوجه اردك زشت با اين صدا از جايش پريد و ديد كه دو غاز وحشى در رودخانه افتادند و خون آب را قرمز كرد. صداى بنگ بنگ ديگرى از نقطه اى در دور دست به گوش رسيد. همه غازهاى وحشى به آسمان پريدند. صداى بنگ بنگ از هر طرف به گوش مى رسيد. چون عده اى شكارچى دشت را محاصره كرده بودند و از هر سو به طرف غازهاى بيچاره شليك مى كردند. دود آبى رنگى از تفنگ هايشان بلند مى شد و مانند ابر سياهى بالاى سرشان را مى گرفت. مدتى بعد تعدادى سگ شكارچى پارس كنان وارد دشت شدند. جوجه اردك بيچاره كه از ترس خشكش زده بود، در حالى كه مى لرزيد سرش را بين بال هايش گرفت. در همان لحظه سگ شكارچى بزرگ و ترسناكى به او نزديك شد...
يعنى چه بلايى بر سر جوجه اردك بيچاره خواهد آمد؟ بقيه داستان را در قسمت بعد بخوانيد!

*ريش باباآدم: يك نوع گياه كوهستانى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |