جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴ -
Fri, Jan 27, 2006
خانواده (گفت وگو)
۳۳۷۹
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
آرشيو
RSS
كيومرث درم بخش مستندساز
حاضر نيستم
مدال رنج ملتم را به سينه بزنم
«در زمستان سرد و برفى سال ۱۹۴۵ ميلادى (چهارم دى ماه ۱۳۲۴) و با پايان گرفتن جنگ جهانى دوم و در پى انفجارهاى اتمى هيروشيما و ناكازاكى به دنيا آمدم. شايد اگر به محيط زيست در زمينه ساخت فيلم مستند گرايش دارم و از جنگ متنفرم به خاطر تولد در اين سال بحرانى باشد.» اين بخشى از زندگينامه كيومرث درم بخش از زبان خودش است.
«درم بخش» در مدرسه «سن لويى» درس خوانده است. آنجايى كه هفته اى دوبار فيلم مستند به زبان فرانسه ديده و پشت نيمكتى درس خوانده كه سال ها قبل «صادق هدايت» و «نيما يوشيج» نامشان را روى آن حك كرده بودند. شايد همين تجربه ها باعث شده كه «درم بخش» سال ها بعد سه فيلم درباره اين دو شخصيت استثنايى ادبيات معاصر ايران بسازد. ادامه را از زبان خودش بخوانيد.
245616.jpg
اميد توشه
مهناز جعفرى

آقاى درم بخش، شما مستندساز موفقى شديد همانطور كه برادر شما كامبيز درم بخش كاريكاتوريست صاحبنامى شد.
بله ما در يك خانواده فرهنگى بزرگ شديم. پنجاه سال پيش پدرم يك دستگاه «آپارات» داشت كه پارچه سفيدى به ديوار مى آويخت و براى ما فيلم نمايش مى داد. بيشتر فيلم ها مستندهاى فرانسوى بود و من آن موقع اولين بار با آثار «رابرت فلاهرتى» پدر سينماى مستند آشنا شدم.
فلاهرتى به خاطر فيلم «نانوك شمالى» كه از زندگى اسكيموها ساخت به اين لقب مفتخر شد. وقتى من در ۶ سالگى اين فيلم را ديدم به پدرم گفتم من هم مى خواهم مثل اين آقا، فيلم بسازم. منتهى پدرم گفت براى اين كه فيلم بسازى اول بايد عكاسى را ياد بگيرى. پدرم در ۸ يا ۹ سالگى برايم دوربين عكاسى خريد و همين سرآغاز مسير امروزما شد.
آيا مردم عادى از اين نشانه ها و غناى فرهنگ گذشته خود آگاهى دارند؟
بله كه دارند. من فيلمى دارم به نام «خاك و ابريشم» كه به زندگى دختران قاليباف ايرانى مى پردازد كه چگونه از تصاوير باغ ها الهام مى گيرند و مثل باغبان ها براى خود باغى از نقش و رنگ طرح مى كنند كه در آن فيلم من از يك قاليباف كرمانى پرسيدم، شما از كجا الهام مى گيريد و اين نقش ها را از كجا مى آوريد. در پاسخ گفت ما در منطقه اى خشك و بيابانى زندگى مى كنيم و نمى توانيم براى زن و بچه هايمان باغى درست كنيم. اما در عوض همان باغ را مى بافيم و زير پايشان پهن مى كنيم.
به چه نكته شاعرانه اى اشاره كرده است!...
بله، روزى در يك جشنواره زيست محيطى در فرانسه، خبرنگارى از من پرسيد، چرا نگاه شما ايرانيان چه در فيلم ها و چه در نوع نگاهتان به زندگى تا اين حد شاعرانه است؟ گفتم، خيلى طبيعى است. براى اينكه بند ناف ما را روى قالى مى برند. ما تا يك سالگى و حتى بيشتر روى قالى «تراولينگ» مى كنيم و چون تا يك سالگى مغز نوزاد از دنياى اطرافش خالى است، گل، حجم و پرسپكتيو ضبط مى كند و تمام بنيان فكرى و هستى و انديشه ما و تفكر ما بر آن اساس است.
صحبت از جشنواره زيست محيطى شد. اگر اشتباه نكنيم براى اولين بار شما دبير چنين جشنواره اى در ايران بوديد؟
من سه جشنواره جهانى در ايران برگزار كردم. قبل از آن در ايران جشنواره موضوعى نداشتيم كه اولين آن جشنواره جهانى فيلم هاى محيط زيست بود. ۷۰۰ فيلم از سراسر دنيا جمع كرديم و در تمام دانشگاه ها پخش كرديم.
همين جشنواره اى كه به نام «سبز» هر ساله برگزار مى شود؟
بله. من طراح و دبير اولين دوره اين جشنواره بودم كه با كمك خانم «معصومه ابتكار» برگزار شد. تنديس جشنواره يك «آهو» است جشنواره را هم در روز تولد امام رضا(ع) كه من به ايشان ارادت خاصى دارم، افتتاح كرديم.
و دو جشنواره ديگر چه بودند؟
يكى جشنواره فيلم هاى دريايى بود كه در كيش برگزار شد. متأسفانه به دليل سياسى شدن درياهاى ايران، جامعه ما فرهنگ دريايى ندارد. غذاى دريايى نمى خورد و اهميت درياهايش را نمى شناسد. خليج فارس دروازه اى است به سوى تمام اقيانوس هاى جهان كه ۸۰ درصد انرژى دنيا از آن عبور مى كند و درياى «اومان» را كنارش داريم كه به غلط با «عين» نوشته مى شود كه خواسته اند عربى اش كنند. درحالى كه صد در صد ايرانى است. چون نام اين دريا «اومان» است كه معنى «آب ماندگار» مى دهد.
در ميان برگزيدگان اين جشنواره ها ايرانى ها هم بودند؟
بله، حدود ۱۲ جايزه داديم كه سهم بچه هاى ايرانى خوب بود. اكثر هيأت داوران غير ايرانى بودند. جز ناصر تقوايى و كامران شيردل، دو فرانسوى، تاراسوف از روسيه و لارى زتلين هم از استراليا تركيب اين هيأت را تشكيل مى دادند. من هم دبير جشنواره بودم. بعد از آن نخستين جشنواره جهانى فيلم هاى جهانگردى را برگزار كردم. اين ۳ جشنواره به فاصله ۲ سال از يكديگر بين سال هاى ۱۳۷۸ تا ۱۳۸۲ برگزار شد. آخرين جشنواره در ارگ بم برگزار شد كه متأسفانه چند ماه بعد بر اثر زلزله از ميان رفت. حدود ۸۰۰ فيلم توريستى به دبيرخانه جشنواره رسيد و من به بهانه اين جشنواره تمام جذابيت هاى گردشگرى ايران چون، آبشارها، كوهستان ها، پيست هاى اسكى، محل هاى شنا و غيره را نشان دادم. شعار جشنواره هم اين بود «به نام آنكه پرواز را آفريد و روح سفر را در انسان تجلى بخشيد.» با اين شعار كلى اسپانسر جمع كردم. شعار جشنواره فيلم سبز هم اين بود: «خداوند پرنده را آفريد و انسان قفس را.»
با اين حساب گويا شما را بايد بيشتر به عنوان دبير جشنواره «اولين» شناخت. اما درم بخش مستندساز چه مى كند؟
در سى و چند سال گذشته من ده ها فيلم مستند ساخته ام و افتخارم مستندسازى است. اگر هم اين جشنواره ها را برگزار و پيگيرى كردم، به اين خاطر بود كه در خصوص آن ها كمبودى وجود داشت. مثل پروژه اى كه چند سال است در خصوص اقوام ايرانى آغاز كرده ام.
درباره اين پروژه لطفا ً بيشتر بگوييد...
در ايران ۱۰ قوم بزرگ زندگى مى كنند. «ايل شاهسون»، «ايل قشقايى»، «كردها» و «بختيارى ها» كه به زبان فارسى اصيل صحبت مى كنند. «عرب زبان هاى خوزستان» صد در صد ايرانى هستند و فقط زبانشان عربى است آنها مثل «تركمن ها» كه در شمال خراسان و در مرز كشور تركمنستان در منطقه اى بكر به نام «جرگلان» زندگى مى كنند و با اينكه تركمنى صحبت مى كنند عاشق ايرانند. جمهورى تركمنستان بارها سعى كرد آنها را به سوى خود بكشد. بعد «بلوچ ها» را داريم. سپس «ايل افشار» است كه در استان فارس زندگى مى كنند و ايل «خمره» كه در شمال ايران هستند. اين اقوام باعث يگانگى و وحدت ايران شده اند. چون ما سرزمين پهناورى داريم و ملتى هستيم كه از موزائيك اقوام مختلف تشكيل شده ايم. همه اين اقوام در طول تاريخ مثل تارهاى قالى به هم تنيده شده اند و از هم ناگسستنى هستند.
آذربايجان و تركمنستان در شمال، كردستان عراق در غرب، كشورهاى عربى در جنوب و ايالت بلوچستان پاكستان در شرق سرزمين ما قرار دارند كه از نظر فرهنگى با اقوام سرزمين ما نزديكى خاصى دارند. به نظر شما به عنوان يك پژوهشگر و مستندساز همين تنوع قومى باعث جدايى اين اقوام از سرزمين ما نخواهد شد؟
من مى گويم همين اقوام باعث ماندگارى ايران بوده اند. قسمتى از سؤال شما به بحث ما ارتباطى ندارد. من يك مستندساز ايرانى هستم كه به سرزمينم عشق مى ورزم و بايد اين وحدت ملى را در كارهايم به نمايش بگذارم. وظيفه من است كه اگر كدورتى است آشتى را پديد آورم. اين وظيفه يك مستندساز است. اما به طور قطع، مستندساز سياستمدار نيست. آن ديگر وظيفه سياستمداران است كه چگونه در رسانه ها به اين اقوام بها دهند. از لباس هاى سنتى حمايت كنند. از موسيقى شان حمايت كنند. كنسرت بگذارند و مراسمشان را نشان دهند. موسيقى بلوچى را ببرند شمال و به گيلكى نشان دهند. موسيقى شمال را ببرند در كردستان اجرا كنند و موسيقى كردها را در تهران به نمايش بگذارند. اين ها ديگر كار دستگاه هايى است كه مديريتش دست من نيست. اما به عنوان يك مستندساز و از قول خودم مى گويم، بايد باعث وحدت ملى باشيم و ابزارى هم جز فيلم ساختن نداريم. ما همگى عضو يك پيكر هستيم. يكى سر و ديگرى پا است.
علاقه تان به ايران احساس خوشايندى در انسان به وجود مى آورد.
بر اساس اساطير ايرانى، در شب يلدا كه «ايزد مهر» مطابق با اعتقادات آيين ميترائيسم به دنيا مى آيد همه جا را برف گرفته و همه چيز در خواب است. فقط يك موجود شاهد تولد ايزدمهر است و آن درخت سرو است. در سنگ نگاره هاى تخت جمشيد نيز هر جا به جايى با موضوعى را با درخت سرو نشان داده اند. بر اساس رواياتى مى گويند زرتشت اين درخت را در كاشمر خراسان مى كارد و بعدها خليفه اموى دستور مى دهد اين درخت را قطع كنند كه بار ۵۰۰ قاطر مى شود و ماه ها سوخت حمام خليفه را تأمين مى كند. همان موقع عده اى سرشاخه هاى اين درخت را مى برند و در جايى دورتر مى كارند و نام آن را هم كاشمر مى گذارند كه اكنون به نام كشمير معروف است. آن جا نساجى راه مى اندازند و ترمه هايى با نقش سرو مى بافند و به دنيا صادر مى كنند. اين پارچه ها كه ما به آن «بته جقه اى» مى گوييم و در اروپا به پارچه كشميرى معروف مى شود، نقش يك سرو سر خم كرده را دارد، اما ريشه اش قرص و محكم است و اگر در اين طرح ها دقت كنيد مى بينيد كه در اين سرو خم شده، جنين سرو راست قامتى وجود دارد. من اين ها را در فيلم خاك و ابريشم نشان دادم.
منظورتان از نامگذارى اين فيلم به «خاك و ابريشم» چيست؟
مى خواهم بگويم از دل خاك است كه ابريشم به وجود مى آيد. براى ساخت مجموعه اقوام ۵ سال از عمرم را گذاشتم كه تاكنون ۴ فيلمش را ساخته ام و تا اين مجموعه فيلم هاى مستند اقوام ايرانى را تمام نكنم، نخواهم نشست.
فيلم ايل قشقايى كه در جشنواره كن سال ۲۰۰۲ به نمايش درآمد هم جزو همين مجموعه است؟
بله، فيلم تقريباً مستند - داستانى و درباره ايل قشقايى است و «بنكوه پستچى ايل» نام دارد. بنكوه كه معنى اش مشخص است يعنى كسى كه در پايين كوه است. در ميان قشقايى ها طبقات اجتماعى مختلفى وجود دارد كه در سلسله مراتب آن بنكوه كوچكترين آن است. به ۱۰ خانواده كه با هم سياه چادر بزنند، بنكوه مى گويند. ۱۰ تا بنكوه را يك طايفه مى گويند و ۱۰ تا طايفه را ايل مى گويند و قشقايى ها از اين ايل ها تشكيل شده اند. در فرانسه وقتى فيلم را ديدند، آن را براى نمايش در جشنواره كن مناسب تشخيص دادند. اما چون مستند داستانى است ما نمى توانيم آن را درهيچ قالبى جا دهيم و مجبوريم خارج از مسابقه به نمايش درآوريم.
تم داستانى فيلم چه بود؟
داستان پسرى است كه پدرش معلم ايل به حساب مى آيد و مجبور مى شود براى تهيه جهيزيه دخترش به شيراز برود و پخش نامه ها را به پسر ۱۱ ساله اش مى سپرد. ما با اين نامه ها با آرزوها، دردها و خواسته هاى ايل آشنا مى شويم. چون اكثر ايل سواد ندارند، اين پسر نامه ها را مى خواند و گاهى مجبور مى شود جواب نامه را هم از طرف گيرنده نامه بنويسد. به اين صورت است كه يك رابطه انسانى ميان اين پسر بچه و ايل برقرار مى شود و با اين ارتباط بزرگ مى شود. در واقع با اين داستان نشان مى دهيم، مراسم و رابطه هاى ايل چون عروسى، كوچ، رقص و كار چگونه است.
در جشنواره ديگرى هم به نمايش درآمد؟
اين فيلم در چند جشنواره مثل رومانى سال ۲۰۰۵ به نمايش درآمد و جايزه اول را هم گرفت. در ژاپن از آن تقدير شد. هر چند در ايران به نمايش در نيامده است. اما يكى از موفقيت هايى كه داشت و مرا بسيار خوشحال كرد اين بود كه از ۶ ماه پيش در پروازهاى خارجى ايران اير به نمايش در مى آيد. مشكلى كه من با جشنواره هاى خارجى دارم اين است كه مى گويند «تو مقدارى رنج و معضل هاى اجتماعى ايران را نشان بده، تو وقتى يك فيلم مى سازى كه تمامش ستايش و تقدير از جامعه ايران است ما نمى توانيم به تو جايزه بدهيم. بايد فيلمى به نمايش درآيد كه حالت انتقادى داشته باشد. البته نبايد خيلى سياسى و بر خلاف منافع اقتصادى ما باشد اما مى تواند سوژه هايى مثل دختران فرارى، معتادها و يا روستاهايى باشد كه برق ندارند و در شرايط ابتدايى زندگى مى كنند.»
اينجاست كه سؤالى پيش مى آيد. وقتى من از ايل فيلم مى سازم، در اين هيچ مظهر مدرنى وجود ندارد ولى يك تمدن غنى فرهنگى را نشان مى دهم كه هزاران سال است وجود داشته و روابط انسانى وجود دارد كه اين روابط را ديگر نمى توانيم در جامعه شهرى ببينيم. ما شناسنامه هويت بشر را نشان مى دهيم كه بشر در دوران گذشته روابطش به گونه اى بسيار بسيار زيبا بوده است و به بشر يادآورى مى كنيم كه اين روابط در جامعه شهرى بخصوص غرب ديده نمى شود.
طبيعى است كه يك غربى و خارجى اين روابط را درك نكند تا به آن جايزه بدهد چون نمونه اش را نديده و آن را نمى فهمند.
اين جريان سينماى جشنواره پسند كه شما به آن اشاره كرديد چند سالى است كه مخالفان و موافقان فراوانى دارد، شما جزو كدام دسته هستيد؟
راستش سينماى ما ضد توريستى است. در كل اگر فقط اين فيلم هايى كه از ايران براى جشنواره هاى خارجى مى رود را در نظر بگيريم، هيچ كس حاضر نيست پايش را به ايران بگذارد. اگر چه معتقدم در مجموع فيلمسازان اين سرزمين از كوچكترين تا بزرگترين آن ها به فرهنگ اين مملكت خدمت مى كنند، اما شخصاً حاضر نيستم مدال رنج ملتم را به سينه بزنم. من فقط سزاوارى ملتم را مى خواهم و زيبايى هاى سرزمينم را نشان مى دهم.
اما خود شما هم به عنوان فيلمساز جشنواره اى شناخته مى شويد.
به هيچ وجه اين طور نيست. من هيچ وقت در رده اول جشنواره ها نبودم، اما اين فستيوال ها هستند كه با فيلم هاى من تزئين مى شوند. با زيبايى هاى ايران تزئين مى شوند. تلطيف و لطيف مى شوند و اين براى من كافى است و احتياجى هم به جايزه ندارم. جايزه مرا بايد مردم سرزمينم بدهند.
مردمى كه فيلم هاى شما را نمى بينند چگونه بايد به شما جايزه دهند؟
اين ديگر مشكل مراكز پخش فيلم است. كار رسانه هاست. آنها بايد سراغ اين فيلم ها بيايند و آن ها را بگيرند و پخش كنند. جشنواره رشد، مرور آثار مرا برگزار كرد. فكر كنم ۲ سال پيش بود. جمعيت در سالن ايستاده فيلم تماشا مى كرد و عده اى هم بيرون اعتراض داشتند كه چرا به داخل راهشان نمى دهند. حالا من چطور مى توانم سالن بگيرم! چطور مى توانم تبليغات كنم! اينها وظيفه من نيست. كار من فرهنگ سازى است. من توليد مى كنم، بقيه اش در مسؤوليت افراد ديگرى است.
خودتان مى گوييد براى ۴ فيلم اقوام ايرانى ۵ سال در كوه، دشت و بيابان زندگى كرديد. از طرفى مگر فيلم ساخته نمى شود كه ديده شود؟ برايم جالب است كه تا يك قدمى خط پايان مى دويد و براى نمايش فيلم كه رد شدن از اين خط است تلاشى نمى كنيد؟
روزگارى مجال نمايش هم پيدا مى كنند. شايد اين اتفاق بعد از مرگمان بيفتد. زمانش مهم نيست.
يعنى فلسفه تان اين است كه هنرمند با هنرش جاودانه مى شود. در مقابل مرگ انسان اختيارى در انتخاب آن ندارد؟
از نظر من مرگ از پاى درآوردن انسان نيست. يك نوع رهايى است. ما در عمر كوتاه روى كره زمين بايد سعى كنيم بال درآوريم و آن را بلند كنيم تا در جهان باقى بهتر پرواز كنيم. بايد در زندگى، عادل و بخشنده باشيم. من آرزو دارم اگر روزى دوباره به دنيا آمدم، درخت باشم. درخت معجزه مسلمى است. فلسفه درخت بخشندگى است.
245574.jpg
به نظر شما فردوسى هم مستند ساز بوده است؟
بله بوده است. آن زمان در دربار غزنويان، ۲۰۰۰ شاعر به زبان عربى شعر مى گفتند. از خوان نعمت سلطان محمود هم بهره مى بردند. اما اين فردوسى بود كه نيمه هاى شب در خانه ها را مى زد و روغن چراغ گدايى مى كرد تا شاهنامه اش را كامل كند. يك استاد مصرى الاصل در سوربن پاريس بود كه روزى از او پرسيدم چطور شد شما با ۶۰۰۰ سال تمدن، فرهنگ و زبان، خطتان عربى شد و چرا ما نشديم. ما هم مسلمان هستيم اما عرب نيستيم. اسلام را پذيرفتيم اما ناسيوناليسم عربى را قبول نكرديم. در جواب گفت: «چون شما فردوسى داشتيد و ما نداشتيم.»
چرا به سينماى داستانى نمى پردازيد؟
من دو كارگردان ايرانى را خيلى تقدير مى كنم. كارگردان هاى سالم و پاك كه عاشق ايران بودند. يكى سهراب شهيد ثالث و ديگرى پرويز كيمياوى كه با اين كه فيلم هايشان بى نقص است، خط ظريف داستانى هم دارد. اما هيچ گاه مطرح نشدند. برادران لومير گفتند سينما دروغ است. چيزى كه ژان لوك گدار هم مى گويد. براى اين كه فيلم سينمايى بسازيم، خانمى را مى آوريد كه در فيلم شما ازدواج كرده و بچه هم دارد اما در واقعيت هنوز مجرد است يا در فيلم بعدى نقش يك آدم متضاد با فيلم قبلى اش را بازى مى كند. به واقع اين نوع سينما واقعيت ها را دگرگون مى كند. عناصر را به نفع خودتان مى چينيد تا بودجه ۱۵۰- ۱۰۰ ميليون تومانى تهيه كننده را برگردانيد. بالطبع بايد به تمايلات بسيار كودكانه و غريزى برخى تماشاچى ها هم احترام بگذاريد و احساسات بسيار رقيقش را تحريك كنيد.
شما پيش از آن كه مستندساز باشيد، سينماگر محسوب مى شويد؟
شايد بشود نام سينماگر را به نوعى كارگر گذاشت. كارگر بايد كار خودش را درست انجام دهد. كارش اصيل باشد. در غير اين صورت تمام روابط انسانى اش با جامعه قطع مى شود. اگر ۶ نفر از ميان ۶۰ ميليون نفر فيلم مرا ببينند و پيام آن را بگيرند من خودم را تكثير كرده ام. وقتى ساعت ها پشت در اتاق مديرى مى نشينم و بعد طرف مى گويد درم بخش را ۲ ساعت معطل كردم چطور انتظار داريد دوباره برگردم.
اما شما بوف كور را به صورت داستانى ساختيد، يعنى اگر بخواهيد مى توانيد پيام هايتان را در فيلم هاى بلند ديگرى به مردم منتقل كنيد؟
من بوف كور را در ۲۴ سالگى ساختم. فيلم ۳۵ ميلى مترى و به تهيه كنندگى تلويزيون ساخته شد. در آن فيلم كه مرحوم پرويز فنى زاده بازى كرد، احساس كردم شهرتى به من روى مى آورد كه مرا خراب مى كند.
شهرت چيز خيلى بدى است و مى تواند آدم هاى قوى را هم آلوده كند. شهرت آدم را فاسد مى كند. از آن روز به بعد تصميم گرفتم كه ديگر فيلم سينمايى كه منظور شماست را نسازم. با اينكه بوف كور فيلم بسيار موفقى بود.
برگرديم به بحث خودمان. راجع به خانواده تان بگوييد، ازدواج و حمايت خانواده چقدر شما را در ادامه مسيرتان كمك كرد؟
ما پسران دوقلويى داريم كه در فرانسه زندگى مى كنند كه نتيجه و حاصل ۳۰ سال زندگى من و ثريا هستند. در اواسط زندگى بود كه با هم همكار شديم. او عكاس بسيار خوبى است. من هم سعى كردم يك سرى از اطلاعات و تجربياتم را به او منتقل كنم. در حال حاضر ثريا يكى از بهترين عكاسان ايران در زمينه عكاسى اقوام است. حدود ۲۰۰۰ نگاتيو و اسلايد دارد كه قابليت انتشار در چند كتاب را دارند. او در ساخت فيلم ها هم رابط دوربين با زنان اقوام مى شود و آنها را براى حضور مقابل دوربين آماده مى كند.
پس آن دوربينى كه پدرتان در كودكى برايتان خريد، مسيرتان را به اين سمت كشاند؟
در همان سال ها يك دوره بسيار فشرده عكاسى خبرى را گذراندم و ارادت خاصى به مرحوم تختى داشتم. تختى را خيلى دوست داشتم و به من مى گفت، عكاس كوچولو. در مسابقات جهانى تهران هنگام مسابقه اش با «مدويد» مى خواست آن فن معروف «سگك» را بزند. به من نگاه كرد يعنى آماده باش. ديافراگ را درست كردم و گفتم آماده ام. سگك را زد و ايران صاحب طلا شد و مرحوم تختى برد. آن عكس من صبح روز شنبه عكس روى جلد مجله كيهان ورزشى شد.
پس شما هم دست كمى از موتزارت نداشتيد؟
(مى خندد) الآن كار براى فيلمسازهاى جوان به دليل وجود دوربين هاى ويدئويى و ديجيتال بسيار آسان شده است. اما اين فيلم ها فاقد روحى هستند كه فيلم ساخته شده با نگاتيو دارد.
چه توصيه اى براى اين بچه ها داريد؟
كيفيت پايين آمده است اما كميت خيلى بالا رفته است. الآن انجمن سينماى جوان افتخار مى كند كه در چند سال گذشته ۳۰۰۰ فيلم توليد كرده است. اما چندتاى آنها به درد مى خورند.در هنر به دنبال عدد كه نيستيم. چون همه چيز سهل الوصول شده ديگر تحقيق قوى پشتش نيست.
نكته ناگفته اى هم مانده است؟
من ۴۰ سال است كه كار تصويرى مى كنم. چطور انتظار دارى در ۴۰ دقيقه اين ۴۰ سال را بگويم. اما از زندگى ام راضى هستم. اگر فردا بميرم خوشحالم كه آدم مفيدى بودم. وقتم را به بطالت نگذراندم. سعى كردم دائم تحقيق كنم و دنيا را بهتر بشناسم و از همه مهمتر عاشق سرزمين پهناورم ايران و مردمان بسيار نازنين و مهربانش هستم و دوست دارم آنها را همين شكلى و تميز به دنيا معرفى كنم. اين آرزوى هميشگى من است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |