دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۴ -
Mon, Jan 30, 2006
ماجرا
۳۳۸۲
sLogo.gif

جستجوى پيشرفته
PDF Edition
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
RSS
معماى پليسى شماره ۱۰۵
پاسخ معماى پليسى شماره ۱۰۲ - پيرمرد عاشق
دليل اول: وقتى بازپرس شمس به صحنه جنايت رسيد از بيرون ساختمان پنجره هاى طبه دوم را ديد كه با روشن بودن لامپ هاى داخل ساختمان و حريرى بودن پرده مى شد طبقه دوم را تشخيص داد اين در حالى بود كه پسر بزرگ مقتول ادعا كرد وقتى به در خانه شان رسيده است جز چراغ هاى طبقه اول ديگر چراغ ها خاموش بوده است و چون در ورودى طبقه دوم قفل بود و كسى داخل آن رفت و آمد نكرده بود، مشخص بود حميد دروغ مى گويد.
دليل دوم: حميد گفت كه پيكر بى هوش برادرش را در اتاق خواب پيدا كرده است در حالى داريوش گفت سارقان در طبقه همكف و درست روبروى در ورودى كوچك با اسپرى بى هوش كننده به او حمله كرده اند و او سعى كرده است زمين نخورد و چيزى نفهميده است.
معماى پليسى شماره ۱۰۵
قاتل خونسرد
245874.jpg
مهدى ابراهيمى
شب از نيمه گذشته بود كه ساكنان خيابان خلوت زاويه با شنيدن صداى شليك گلوله اى از خانه هايشان بيرون ريختند، نور سفيد رنگ چراغ برق به اندازه اى بود كه همه محله را روشن كند.
همه فريادهاى مردى را شنيدند كه از پنجره خانه اى در طبقه دوم يك خانه قديمى سرش را بيرون آورده بود و با دستش پيكر بى جان مردانه اى را كه روبروى خانه  اش افتاده بود، نشان مى داد.
«كشتند! فرار كردند!» جملاتى بود كه سياوش فرياد مى زد، چند زن و مرد خود را بالاى سر جسد رسانده بودند اما سياوش هنوز هيجانزده فرياد مى زد و از همسايه ها مى خواست پليس را خبر كنند.
ساعت يك بامداد بود كه موبايل كشيك قتل زنگ خورد و بازپرس شمس خيلى سريع آماده اعزام به محل جنايت شد، در خلوتى شبانه خيابان ها ۲۰ دقيقه طول نكشيد كه خود را به خيابان زاويه رساند، با وجود اين كه قتل در نيمه شب رخ داده بود به خاطر صداى شليك گلوله همه همسايه ها با خبر شده بودند و هياهويى به راه انداخته بودند.
نوار زرد رنگ تشخيص هويت به شعاع ۲۰ مترى در اطراف جسد كشيده شده بود و دورتادور اين دايره امنيتى زن و مردان زيادى جمع شده بودند.
به سختى از بين جمعيت گذشت و خود را به كنار دو پروژكتور تيم فيلمبردارى پليس رساند، همه مشغول بودند، بازپرس وقتى بالاى سر جسد پسر جوان ايستاد، سوراخ گلوله را دقيقاً در پيشانى و بين ابروهاى آن ديد، جوانى حدود ۲۸ ساله با چشم و ابروهاى سياهرنگ، موهاى خرمايى ژل زده كه خون روى آن لخته شده بود.
جسد به صورت طاقباز افتاده بود، پسر جوان كفش اسپرت سفيد و سورمه اى رنگ به پا داشت، شلوار لى سفيد شور و پيراهنى صورتى رنگ به همراه كمربند سياهى او را آرامتر نشان مى داد.
بازپرس شمس دستكش ويژه جراحى به دست كرد و روى جسد خم شد، سعى كرد بدون اينكه صحنه قتل را به هم بزند جيب هاى مقتول را وارسى كند، هيچ مدرك هويتى اى داخل لباس هاى قربانى وجود نداشت. نحوه افتادن جسد به گونه اى بود كه مشخص نمى كرد قاتل در چه فاصله اى از او ايستاده بود، هيچ علائمى مبنى بر پرتاب شدن مقتول پس از اصابت گلوله كه برخاسته از شتاب گلوله باشد وجود نداشت.
جسد خيلى آرام روى زمين افتاده بود و مى شد حدس زد گلوله از يك اسلحه خفيف شليك شده است، در اطراف سر مقتول خون هاى جارى شده ديده مى شد و جز چند قطره پاشيده شده به اطراف جسد، خون ديگرى وجود نداشت.
وقتى از بالاى سر جسد بلند شد چراغ قوه اى به دست گرفت و با دقت در اطراف جسد قدم زد، او به دنبال پوكه گلوله بود كه دقيقاً در دومترى سمت راست جسد كه با پاهاى مقتول در يك امتداد بود آن را پيدا كرد.
حدسش درست بود، گلوله از نوع خفيف بود و اگر در شب جنايت خيابان زاويه خلوت نبود هيچ كس صداى شليك را نمى شنيد، پوكه داخل يك كيسه پلاستيكى بى رنگ قرار داده شد، ديگر نيازى به بررسى در صحنه قتل نبود، بازپرس كه شنيده بود يكى از ساكنان خيابان زاويه، قاتل را در حين فرار ديده است، سراغ او را گرفت و با راهنمايى ستوان بهبودى وارد خانه «سياوش» كه روبروى محل وقوع قتل بود شد و در طبقه دوم از پنجره به محل افتادن جسد خيره شد، فاصله زيادى نبود و مى شد با چشم بدون دوربين صحنه را كامل ديد.
سياوش ترسيده بود، او مردى ۳۳ ساله بود و تنها زندگى مى كرد، به هم ريختگى اثاثيه اش نشان مى داد كه بدسليقه و شلخته است، وقتى از او خواسته شد با دقت همه اطلاعاتش را در ذهنش مرور كند با تكان دادن سرش اعلام آمادگى كرد، بازپرس شمس كاغذ صورتجلسه را كنارى  گذاشت و فرم هاى مخصوص بازجويى را روى ميز غذاخورى قرار داد.
* مقتول را مى شناسى؟
تاكنون او را نديده ام، چقدر جوان بود و خوش لباس! معلوم است كه پولدار هستند قاتل هم شيك پوش بود.
* قاتل را مى شناسى؟
اگر او را ببينم كاملاً مى شناسم، جوانى قدبلند، موهايى مشكى و صاف كه به سمت چپ شانه شده بود، صورتى كشيده با چشمانى درشت، صورتش نيز كاملاً تراشيده شده بود، پيراهن سفيدرنگ با شلوار مشكى و كفش هاى واكس زده و براق داشت، يك گوشى موبايل نيز به كمرش بود و سيم طوسى رنگ هندز فرى به گوش داشت.
* چگونه با اين ظرافت قاتل را ديدى؟
درست روبروى پنجره خانه ما گلوله شليك شد و دقيقاً زير نور سفيد چراغ برق، اگر كمى دورتر بود چون تير چراغ برق نور كافى اى ندارد شايد نمى توانستم با اين دقت قاتل را شناسايى كنم.
* چرا لب پنجره بودى؟
من لب پنجره نبودم، لحاف و تشك من پهن است وقتى صداى شليك گلوله را شنيدم با عجله از آن پريدم و خودم را لب پنجره رساندم، خودروى پرايد سفيدرنگى دقيقاً در لاين چپ خيابان به سمت ضلع شرقى ايستاده بود.
قاتل را ديدم كه با عجله از پشت فرمان پياده شد، در سمت مخالف را باز كرد، جسد مقتول را در حالى كه زير بغل هايش را گرفته بود بيرون كشيد، حدود ۴ مترى روى زمين كشيد، احساس كردم كه مى خواهد در جوى آب بيندازد اما منصرف شد و همانجا وسط خيابان رها كرد.
* قاتل تو را نديد؟
باور كنيد از ترس نمى دانستم چه كنم، چون چراغ هاى خانه ام خاموش بود مى دانستم من را نمى تواند از گوشه پرده تشخيص دهد، خيلى خونسرد بود او به اطراف نگاه كرد، آرام سوار خودرواش شد و با سرعت پا به فرار گذاشت.
وقتى مطمئن شدم قاتل رفته است، پنجره را باز كردم، همسايه ها نيز يكى پس از ديگرى از پنجره هايشان بيرون را نگاه مى كردند با وجود اين كه صداى شليك گلوله زياد نبود اما در خلوتى شب همه ترسيده بودند، با فريادهايم همه را آگاه كردم كه قتل روبروى خانه ام رخ داده است.
* تو تنها زندگى مى كنى؟
بله، اما ربطى به اين قتل ندارد.
* مى دانم، چرا مجرد هستى؟
همسرم ريخت و پاش را دوست داشت و من علاقه اى به اينجور برنامه ها نداشتم مجبور شدم از او جدا شوم چون داشت بيچاره ام مى كرد.
* حرف خاصى ندارى؟
هر چه مى دانستم گفتم!
بازپرس شمس آن شب وقتى به خانه برگشت اميدوار بود هويت مقتول در پزشكى قانونى مشخص شود تا با رديابى يك آشنا با مشخصات قاتل فرارى ماجرا روشن شود.
سه روز گذشته بود كه زنى ميانسال به همراه پسر جوانى وارد اتاق كار بازپرس شمس شد و گريه كنان گفت: قاتل داوود بايستى اعدام شود، مى خواهم دستگيرش كنيد، بايستى پيدايش كنيد و...
بازپرس تا آن جايى كه به خاطر داشت پرونده اى كه مقتول داوود باشد در بين كارهايش نبود تا اينكه شنيد داوود همان پسرى است كه با گلوله در خيابان زاويه به قتل رسيده است. همان لحظه بازپرس از مادر داوود خواست روبرويش بنشيند و به سؤالاتش با دقت جواب دهد:
* دوستان پسرت را مى شناسى؟
او دوستان زيادى نداشت، بيشتر مواقع با پسرخاله اش بود.
* شب جنايت نمى دانى، كجا رفته بود؟
هميشه با عماد بيرون مى رفت اما آن روز تنها رفته بود، خواهرزاده ام گفت براى خريد يك عتيقه نزد كسى مى رفت كه تاكنون عماد او را از نزديك نديده بود.
* يعنى او را از دور ديده بود؟
عماد مى گويد يكبار در خيابان منوچهرى به ملاقات فروشنده عتيقه كه دوره گرد بود رفته اند اما داوود براى ساعتى از او جدا شده است و وقتى برگشته است، تنها بود.
* خواهرزاده ات چند ساله است؟
حدود ۲۲ ساله، او جوان متشخصى است.
* خودرويى دارد؟
يك پرايد سفيدرنگ.
بازپرس شمس يك چهره نگارى كامپيوترى را كه تنها شاهد جنايت از قاتل ترسيم كرده بود روى ميز گذاشت و گفت:
* ببينيد شبيه اين چهره نيست؟
خودش است با مقدارى تفاوت، حدود ۸۰درصد شبيه به چهره عماد است.
* خوش لباس است، مثلاً پيراهن سفيد، شلوار مشكى و هميشه هندس فرى موبايل در گوش دارد؟
بله، او چنين پوششى دارد و اكثراً هندس فرى در گوشش است.
* شب قتل او كجا بود؟
مى گويد در خانه اش خوابيده بود، او يك شركت و يك خانه مجردى دارد و جدا از خواهرم زندگى مى كند.
وقتى مادر داوود پرسيد چرا به خواهرزاده او شك دارند و جواب را شنيد شروع به نفرين كرد و عماد را به باد ناسزا گرفت.
ظهر آن روز عماد كه دستگير شده بود و در بازجويى ها ادعاد كرده بود نه تنها دخالتى در مرگ پسرخاله اش نداشته است بلكه به خاطر وارد شدن او به بازار خريد قاچاق عتيقه نگرانش بود در بين ۱۰ متهم ديگر قرار گرفت و در يك رديف روى صندلى نشست.
سياوش كه شاهد فرار قاتل از صحنه تيراندازى بود ابتدا از پشت سر توانست عماد را شناسايى كند سپس وقتى رودررو شد در حالى كه به سمت عماد حمله مى كرد فرياد زد: اين خود قاتل خونسرد است، نامرد چرا كشتى؟ چطور دلت آمد!؟
بازپرس شمس از اينكه سريعتر از تصورش قاتل تيرانداز شناسايى شده بود وقتى سروان مسلمى از اداره قتل آگاهى وارد اتاق شد رو به او كرد و گفت عماد بى گناه است و سياوش بايستى دليل اين جنايت را بگويد.
دو دليل كافى بود كه اين قاچاقچى اشياى عتيقه به قتل داوود اعتراف كند او درضمن قتل ۱۵ ميليون تومان پول مقتول را كه براى خريد مجسمه عتيقه همراه داشت به سرقت برده بود.
***
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد تا در قرعه كشى معماى پليسى شركت داده شويد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |