|
گفت وگو با ناهيد نورى مدير مهدكودك
خانه؛مدرسه اى با يك دانش آموز
|
|
|
فاطمه مصطفوى چه گروهى از كودكان را در اين مهد مى پذيريد؟ همه كودكان سه تا شش ساله را با انجام آزمون مى پذيريم. البته كودكانى كه مشكل عمده يا مسأله خاصى داشته باشند و يا خانواده ها همكارى نكنند، به دليل اينكه خود بچه ها اذيت مى شوند، از پذيرفتن و يا نگهدارى شان عذرمى خواهيم. شما چه همكاريهايى از خانواده مى خواهيد؟ اگر كودكى اضطراب داشته باشد، اين اضطراب را از مادر بگيرد و همراهش بياورد، ما از مادر او مى خواهيم كه اضطراب خود را كم كرده و بدين ترتيب با ما همكارى كند، ولى اگر مادر اضطرابش كم نشود، بچه اذيت مى شود، ما اين همكارى را از مادران مى خواهيم. مثلاً پسرى در مهد ما ثبت نام كرده بود كه مشكل «هويت جنسى» داشت و خود را دختر مى دانست. خانواده هم گيره دخترانه به سرش مى زد. او حسابى يك دختر شده بود و مى گفت من پسر نيستم. با مادر و پدر و همين طور پرستار بچه جلسه گذاشتيم و گفتيم كار ما در اينجا خنثى مى شود؛ ولى توجهى نكردند. مى گفت: به من بگوييد «الف _ ح خانم». او مادرى با خصوصيات مردانه داشت و در خانه مرتباً او را با وسايل دخترانه تشويق مى كردند. ما هم چون ديديم هركارى مى كنيم خانواده خنثى مى كند، اين بود كه امسال ديگر او را ثبت نام نكرديم، چون بچه از تربيت دوگانه دچار تناقض مى شد. به طور كلى در اعلام اوليه گفتيم روى «هوش هيجانى» بچه ها كار مى كنيم و اينجا همچنين يك مركز مشاوره است. پس پدر و مادرها با ديد مركز مشاوره ثبت نام مى كنند؟ نه الزاماً. ولى كمكهاى مشاوره هم براى خانواده ها داريم. عمده كار ما روى مسائل روانشناسى است. ما مى خواهيم در هر سال سطح بچه ها را از نظر شناختى، رفتارى، اجتماعى، عاطفى و جسمى _ حركتى ارتقا دهيم. ابتدا از اين ابعاد بچه ها را موردسنجش قرارمى دهيم و بعد روى تمام اين موارد با آنها كارمى كنيم. با سه ساله ها از نظر جسمى _ حركتى كار مى كنيم و در وسط سال بعد شناختى، عاطفى و همين طور اخلاقى آنها را موردتوجه قرار مى دهيم. هوش در كودك سه ساله از نظر جسمى _ حركتى رشد مى كند و در شش ساله بيشتر از نظر شناختى. هر هفته يك واحد كارى داريم، به طورى كه بعد از ۳۶ هفته، كارهاى ظريف مربوط به سن خودش را بايد ياد گرفته باشد. اين بچه ها نسبت به همسالان خود مهارتهاى بيشترى پيدامى كنند؟ بله، آنها در حين بازى و فعاليتهاى جسمى خود، مهارتهايى را ياد مى گيرند و خودشان هم متوجه كسب مهارت در هنگام بازى نمى شوند. روى مهارتهاى شناختى چه كارهايى انجام مى دهيد؟ رنگ ها، مفاهيم، اعداد، اسم ميوه ها، تشخيص حيوانات وحشى، اهلى و... و بعد از آموزش هم آنها را ارزيابى مى كنيم. همين طور مفهوم اعداد و جمع و منها را هم ياد مى گيرند. وقتى به مدرسه مى روند تفاوت آنها با ساير همكلاسانشان مشخص مى شود. معلمهايشان مى گويند اين بچه ها خودشان قادرند كارهايشان را انجام دهند و مشكلاتشان را حل كنند. شما چه كارهايى انجام داديد كه باعث «خودكار» شدن آنها شديد؟ اينجا خيلى با بچه ها كار مى كنيم. بچه ها را تشويق مى كنيم كه درباره سؤالاتشان پرس وجو و تحقيق كنند. همين طور درباره اصول دين با آنها صحبت مى كنيم. ولى اطلاعاتى به ايشان نمى دهيم تا خودشان با سؤال و تحقيق اين اصول را ياد بگيرند. ياد گرفتن اصول دين چه تأثيرى بر آنها مى گذارد؟ ظاهر مسأله اين است كه فقط آموزش دينى مى دهد، ولى هم حافظه را تقويت مى كند و هم بچه ها جواب آوردن و تحقيق كردن را ياد مى گيرند و با اين فراگيرى تشويق مى شوند پى آمد رفتار خود را ببينند. با تكنيك «پى آمد رفتار» در واقع خودكارشدن را به آنها ياد مى دهيد؟ يكى از روشها اين است، ما كارهاى بچه ها را پيگيرى مى كنيم و اگر كسى هنوز به جواب سؤالش نرسيده باشد علت يابى مى كنيم كه چطور شده كه هنوز جواب سؤالش را پيدا نكرده. ما از خانواده ها اصلاً انتظار نداريم، ولى ايجاد سؤال و بعد پيداكردن راه حل را با بازى در اينجا به طور مكرر موردتوجه قرار مى دهيم. مثلاً سركلاس به بچه هاى كوچكتر مى گوييم، امروز مى خواهيم با صندليهايمان يك دايره درست كنيم هر كدامتان پيشنهادتان را بدهيد تا ببينيم چطور مى شود يك دايره درست كرد. بچه ها خودشان در حل مسأله مشاركت مى كنند. درباره مهارتهاى حركتى، سه ساله ها كار با دست را ياد مى گيرند، چهارساله ها با قيچى كارمى كنند و پنج و شش ساله ها مهارت درست كردن يك تابلو را كسب مى كنند. ما مى گوييم كار كج و كوله و بى ريخت هم انجام دهند، مهم نيست ولى كار خودشان باشد. بچه ها اوايل مى گفتند مادرانمان كارهايى را كه به خانه مى بريم دور مى ريزند، ولى ما از مادرها خواستيم، چون كار، كار خود بچه است و مهارتهايش را ياد گرفته، شما از اين كارها نمايشگاه درست كرده، به ديگران نيز معرفى كنيد. طورى شد كه ديگر اگر بچه كار دست خودش را به خانه نمى برد و اين، كار مربى بود، مادران شكايت مى كردند كه چرا مربى آن را ساخته! چه روشهايى براى آموزش مادران داريد؟ بطور ماهانه جلسات آموزش خانواده داريم و در اين جلسات طريقه دادن اطلاعات و راهنمايى دادن به بچه ها را به مادران ياد مى دهيم. فرزندپرورى مقدماتى و پيشرفته، همسرپرورى، ريلكسيشن و كلاسهاى شناختى هم برگزارمى كنيم. در اين دوره، عقايد غيرمنطقى را معرفى مى كنيم وياد مى دهيم كه يك باور غلط را چگونه مى شود از ذهن بچه بيرون آورد. اين عقايد غيرمنطقى چگونه ايجاد مى شوند؟ ببينيد، مثلاً مادرى به بچه گفته بود نبايد هيچوقت لباست را جلوى كسى دربياورى. اين، حرف درستى بود؛ ولى به صورت غيرمنطقى گفته بود «در هيچ شرايطى». من به مادر گفتم: كافى است كسى يك بار بدن اين بچه را ببيند، آن وقت قبحش مى ريزد و ديگر جلوى همه لباسش را درمى آورد. وقتى با تعصب باورى را وارد ذهن كودك كنيم، كافى است يك بار خلافش انجام شود كه ديگر قبحش مى ريزد. همين اتفاق درباره آن كودك افتاد و ما با روش حل مسأله، باور غيرمنطقى را به صورت منطقى درمى آوريم. البته هوش و پشتكار زيادى لازم است تا مادران باورهاى غيرمنطقى را اصلاح كنند. البته بعد از ۱۲ جلسه تغييرعمده اى در آنها ايجاد مى شود. چطور مادران و كودكان هماهنگ مى شوند؟ روش حل مسأله را با شعر، شعار و مشاركت بچه ها ياد مى دهيم، در كلاس مهارتهاى زندگى به بچه ها ياد مى دهيم راه حل ارائه كنند و همين طور مهارت برقرارى ارتباط را به آنها ياد مى دهيم و اين آموزش ها را بچه ها در خانه تمرين مى كنند، از طرف ديگر در كلاس مادران هم مى گوييم اين مهارتها را به بچه هايتان ياد داده ايم، شما هم با آنها تمرين كنيد. مگر در مهدهاى ديگر اين مهارتها را ياد نمى دهند؟ نه، فقط نگهدارى كودك مسأله است. دلتان مى خواهد همين كار را در يك مدرسه ادامه دهيد؟ چرا، چون اينجا فقط سه سال با بچه ها هستيم، ولى در دبستان اين آموزشها درونى مى شود. اوايل گاهى مى بريدم. چون پيشرفت بچه ها در سال اول خيلى كند و نامحسوس بود. گاهى مى گفتم چرا اينها تكان نمى خورند؟ ولى سال دوم تغيير كردند، نه؟ بله، روز اول مهر از بهزيستى براى بازديد آمده بودند. همه بچه ها مى دويدند و مى پريدند. ۶۰درصد، ثبت نام جديد داشتيم. ولى كم كم بچه ها از هم ياد گرفتند. آموزش بچه به بچه يكى از بهترين روشهاى آموزشى است. در همان هفته اول مادران ثبت نام هاى جديد گزارش مى دادند كه فرزندانشان خيلى تغيير كرده اند. اين در حالى است كه در سال اول، حتى پس از سه ماه هيچ تغييرى نديده بوديم. رشد، مثل جريان دانه اى است كه در خاك مى كاريم. تا مدتها فقط بايد از آن مراقبت كنيم تا يك دفعه سر ازخاك بيرون آورد. حالا، در سال دوم ديگر دانه هاى ما از خاك بيرون آمده بود. بچه هاى جديد گاهى به طور وحشتناكى از بقيه عقب ترند! ولى وقتى ازهم ياد مى گيرند خوب رشد مى كنند. راحت ترين گروه سنى كدام است؟ بچه هاى پنج ساله. با اين حساب نگهدارى مهد كودك از نگهدارى روزنامه سخت تر است...! خوب من قبلاً مجله هم داشتم. آنجا كسانى آدم را اذيت مى كردند در حالى كه هيچ انرژى اى به انسان بازنمى گشت. تمام انرژى را در كار مطبوعاتى از دست مى دادم؛ ولى در مهدكودك درست است كه خيلى انرژى از آدم گرفته مى شود، اما انرژى هم مى دهند. چطور انرژى مى گيريد؟ دائم آموزش ضمن خدمت داريم. هم روش جديد را ياد مى دهيم، هم آموزش جديد داريم. يك ماه فقط روى آموزش همدلى با بچه ها كار كرديم. طورى شده بود كه در پايان اين ماه مثلاً اگر بچه اى زمين مى خورد همه سعى مى كردند به او كمك كنند؛ در حالى كه اگر كسى در خيابان روى زمين افتاده باشد، در فرهنگ ما بزرگسالان نيست كه به او كمك كنيم. همدلى را بچه ها خيلى خوب ياد مى گيرند. سطح هوشى بچه ها با آموزشهاى شما بالا مى رود؟ ببينيد الآن ديگر IQ مطرح نيست، EQ مطرح است. يعنى هوش هيجانى يا كاربردى. هيجانات باعث مى شود هوش يك دفعه متوقف شود. كودكى كه دائم تحت تأثير هيجانات مختلف است هوش خود را نمى تواند زياد نشان دهد. يكى از روزها كودكى آمد و گفت: خانم، چه كار كنم امروز احساسم بد نشود؟ گفتم: مگر چه شده؟ گفت: آخر سبدى را كه توى كلاس بايد تزئين مى كرديم، نياورده ام. گفتم: دو راه دارد، يكى اينكه تا آخر ساعت ناراحت باشى، يكى هم اينكه ببينى چه كارهايى را مى توانى امروز انجام دهى تا احساس خوبى پيدا كنى و او راه حل را خودش پيدا كرد و آن روز را با احساس خوبى گذراند. اين را مى گويند هوش كاربردى يا EQ. بچه ديگرى داشتيم كه پدر و مادرش از هم جدا شده بودند. او با گفتن احساساتش سعى مى كرد راهى را پيدا كند كه هم خودش از زندگى اش لذت ببرد و احساس خوبى داشته باشد و هم به مادرش در ملاقاتهاى هفتگى آرامش و راه حل نشان دهد. او به مادرش هميشه مى گفت: شما ناراحت نباشيد ما از پس مشكلمان برمى آييم. بچه ها چطور ياد مى گيرند كه احساسات خود را بشناسند و بيان كنند؟ همين كودكى كه پيش از اين گفتم، يكى از روزها آمد پيش من و گفت: مى دانيد چه احساسى دارم؟ احساس مى كنم كرم هستم. گفتم چرا؟ گفت چون مربى همه ما را با هم توى كلاس فرستاد و هى گفت زود برويد، زود برويد. من فكر مى كردم كرمى هستم روى زمين كه مربى پايش را گذاشته روى من و دارد هولم مى دهد توى كلاس. مربى هم كه اين را فهميد و جبران كرد. با اين آموزشها بايد فرهنگسازى كرد. شما چقدر به ادارات مى رويد و تحقير مى شويد، ولى نمى توانيد احساستان را بيان كنيد؟ خب كارمند آن اداره كه مثل مربى شما نيست كه جبران كند... وقتى شما و ديگران احساستان را بگوييد شايد بار اول و دوم پرخاش هم بشنويد؛ ولى مسلماً بيان احساس شما آن فرد مقابل را هم به فكر فرومى برد و دفعه بعد در برخورد با مردم حواسش را جمع مى كند. آن مربى در برابر كودكى كه احساسش را بيان كرده بود، گفت: امروز چيزى از اين بچه ياد گرفتم كه هيچ جاى ديگرى ياد نمى گرفتم. كودك همه چيز را به طور خالص دريافت مى كند و به بهترين شكل ممكن بازتاب مى دهد. ما كودك خيلى باهوشى داشتيم. روز اول كه آمده بود روى صندلى لم داده و با لبخندى ما را به تمسخر كشيده بود. فكر مى كرد همه بچه اند و او آدم بزرگ است.با هيچ كس رابطه پايدار بر قرار نمى كرد. ساعت ها وقت گذاشتم براى اينكه بتوانم تشخيص دهم چطور بايد با اين كودك رابطه برقرار كرد. بعد فهميدم كه او از دو ماهگى به مهدكودك رفته و مرتب مربى عوض كرده است. اين بچه دائم سوگوارى كرده بود. مرگ رابطه ها باعث ناپايدارى ارتباطات در او شده بود. به همين دليل تنها فقط بايد به او محبت خالصانه نشان مى داديم. به مربى گفتم: فقط محبت عاشقانه و خالصانه باعث مى شود او در قلعه اى را كه براى خود ساخته باز كند. واقعاً مربى توانست محبت عاشقانه نشان دهد؟ بله، البته اين كار يك دفعه صورت نگرفت. مربى همه روشهايى را كه ياد گرفته بود، امتحان كرد. سعى كرديم هيجاناتش را عوض كنيم. كم كم توانست رابطه پايدار برقرار كند. سال بعد كه از اين مهد رفته بود هفته اى يك بار مى آمد و براى مربى اش فلفل شيرين (براى ناهار) مى آورد. حالا هم رفته خارج... واقعاً ساعت ها وقت گذاشتم تا به اين بچه بياموزيم الآن وقت دويدن، پريدن، بازى كردن و جيغ زدن توست، اين قدر اداى بزرگها را درنياور. پس شما اينجا پير شديد... نه، از دست بچه ها كه نه. از برخوردهاى همسايه اى پير شدم. نسبت به بچه ها و مادرانشان فحاشى مى كند. به بهزيستى هم شكايت كرده است و بهزيستى از ما حمايت نمى كند. چرا؟ بهزيستى مى گويد نبايد در مهد سروصدا ايجاد شود! مى شود بچه ها سروصدا نداشته باشند؟ بچه ها در اينجا وقت مشاوره مى گيرند و خيلى بهتر از يك آدم بزرگ احساسشان را مى شناسند و مى گويند. ساده ترين شكل بيان احساسشان اين است كه مى گويند: تشنه ام؛ ولى نمى گويند آب بده. اين شناخت احساس باعث مى شود آدم خودش به خودش كمك كند. پرورش EQ يعنى شناخت احساس و مهار آن. كودكان ما ياد مى گيرند، اگر دلشان براى مادرشان تنگ شد، به جاى گريه برايش بوسه بفرستند. كودك ديگرى داشتيم كه انگليسى حرف مى زد. نمى توانست منظورش را بفهماند. هر وقت هم كه گرسنه بود يا مى خواست به دستشويى برود، گريه مى كرد و مى گفت: مى خواهم بروم خانه. ما به طور اتفاقى متوجه مسأله اش شديم و بعد حتى به مادرش هم اين بيان احساس را منتقل كرديم، چون او هم نمى دانست چرا اين بچه يك دفعه اين عكس العمل را از خودش نشان مى دهد. بايد كسى به بچه كمك كند تا احساسش را پيدا كند. آيا بچه ها در اينجا به ثباتى مى رسند كه رفتارهاى ياد گرفته را تعميم دهند؟ ما بيش از هر چيز به يك شناخت مى رسيم نه به يك ثبات. يكى از بچه ها به مدت يك هفته هر روز مى گفت: دندانش يا دستش درد مى كند. علت، وابستگى او به يكى از بچه هاى غايب آن هفته بود. او را نسبت به علت دردش هوشيار كرديم. خيالش راحت شد و بعد شنبه صبح به دوستش گفت: «دلم خيلى برايت تنگ شده بود.» اين بچه سه سال بيشتر نداشت. به نظر شما مهمترين چيزى كه زنان در جامعه ما بلد نيستند چيست؟ خوب نگاه كردن، خوب فكر كردن و خوب گوش دادن. بايد آموزشها را با تفكر از درون خودمان بيرون بكشيم. اين كتابها هم از تجربيات بشر و تفكرات او نوشته شده اند. دانشمندان كسانى هستند كه خوب فكر مى كنند، خوب مى بينند و از تجربيات خود، طراحى مى كنند. زنان براى همه چيز آموزش مى بينند به جز ارتباط با همسر و كودك. سخت ترين شغل خانه دارى است. چون خانه براى كودك يك مدرسه است. وقتى خودمان براى خودمان ارزشى قائل نباشيم ديگران چه ارزشى براى ما قائل مى شوند؟ خانه مدرسه اى است كه يك دانش آموز بيشتر ندارد. تنبيه هم براى بچه ها داريد؟ تنبيه بچه ها نشستن روى صندلى فكر است. هل دادن، زدن، فحش دادن، رعايت نكردن نوبت، سر كيف كسى رفتن و بى اجازه بيرون رفتن در مهد ممنوع اعلام شده. بچه ها، همه مى دانند و اگر كسى يكى از اين كارها را كرد خودش مى رود روى صندلى فكر مى نشيند و فقط فكر مى كند كه چگونه بايد كارش جبران شود. عمده مشكلات بزرگسالى به سن ۳ تا ۶ سالگى برمى گردد. مثلاً اگر كودكى در اين سنين ياد بگيرد بدنش حريم اوست، در بزرگسالى از حريمش دفاع مى كند.
|