سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴ -
Tue, Jan 31, 2006
جوان
۳۳۸۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
خرافات و جوانان
براى جوانانى كه
كارشان را دوست ندارند
خرافات و جوانان
روز سيزدهم دنبالم نيا
245976.jpg
پرديس شكيبا

براى خروج از خانه فرصت زيادى نداشت. نزديك به يك ساعت ديگر امتحان شروع مى شد و او همچنان مشغول زير و رو كردن اتاق به اميد يافتن خودكار سحرآميز خود بود، خودكارى كه در ۵ امتحان قبلى به خوبى از عهده پاسخگويى به سؤالات برآمده بود!!، گويا زمين دهان باز كرده و آن را بلعيده بود!
... از آن جايى كه عاقبت جوينده يابنده است، وارد مرحله بعد و پوشيدن پالتوى كرم رنگ روزهاى قبل و قهوه اى امروز شد! همان شلوار، كيف و ... پنج امتحان قبلى به سرعت انتخاب شدند و از خانه خارج شدند.
... درست مانند روزهاى پيشين از پياده روى سمت راست كوچه «سعادت» گذشت. اصلاً تمايلى به تغيير متغيرهاى معادله اى كه در پيش رويش بود نداشت.
... در آخرين لحظات باقيمانده در سر آخرين امتحان همچون روزهاى قبل تا آخرين لحظه و آخرين سال با آخرين رمق هاى باقيمانده از خودكارش ماند و اولين و بهترين نمره را هم گرفت!
تكرار يك اعتقاد، درست يا نادرست؟!
آيا شما هم مانند خيلى از مردم در گوشه گوشه اين دنياى پهناور به خرافات فكر مى كنيد؟ درست همانند بسيارى از كسانى كه حتى بدون اينكه خودشان هم تشخيص دهند چه مى كنند. بارها و بارها در عقايد و رفتارهايشان نكاتى را رعايت مى كنند كه هيچ دليل منطقى، عقلانى و علمى ندارد.
از خودتان سؤال كنيد، آخرين بارى كه به تخته زديد، از گربه سياه فرار كرديد يا عدد ۱۳ را به فال بد گرفتيد، كى بود؟! تا چه حدى به خواندن طالع روزانه خود معتقد هستيد؟ و يا مهر و محبت و خوشبختى و بازشدن بخت و ... را كجا جست وجو مى كنيد؟! خلاصه اينكه در يك كلام و خيلى ساده «خرافاتى هستيد يا خير؟!»
شايد تصور كنيد، دوران اين صحبت ها به پايان رسيده است اما در جايى كه هنوز خيلى ها شماره خانه شان را ۱+۱۲ مى نويسند و روزها و ساعت ها منتظر مى مانند تا شخصى با چند ابزار ساده از گذشته، آينده، خوشبختى، بدبختى، شىء گمشده و ... براى آنها بگويد و ... مى توان فهميد چندان هم بيراهه نرفته ايم.
چنين باورهايى صرفاً مختص مردم كشور و منطقه اى خاص نيست و براى مثال نيمى از مردم آمريكا تصديق مى كنند كه خرافات تا حدودى در زندگى  آنها جاى دارد.
البته بايد توجه داشت كه هر اعتقادى خرافه پرستى نيست و بايد مرز بين اين دو را درك كرد. تنها زمانى يك اعتقاد و باور را خرافه مى گوييم كه به آن مفهومى جادويى و سحرآميز و به دور از هر گونه منطق و استدلال بدهيم.
براى نمونه يك ورزشكار براساس يك اعتقاد دينى و مذهبى به راحتى پيش از شروع يك مسابقه مهم مى تواند به آرامش و تمركز لازم برسد و به خوبى با يك باور درست نتيجه مناسب را هم به دست آورد. (كارى كه امروزه بسيارى از مربيان با توجه به پرداختن به امر روانشناسى ورزش بر آن تكيه دارند، اما اگر براى مثال ورزشكارى تصور كند كه ۱۶ مرتبه به توپ كوبيدن پيش از شروع كار باعث خوش شانسى است و كمتر و بيشتر از اين عدد نويد بازى خوبى را نمى دهد. او به سادگى وارد محدوده خرافات شده است و به عبارتى دچار وهم و خيالى باطل است.
چنين رفتارهايى شايد در آغاز بسيار ساده به نظر رسند اما با تكرار شخص را دچار وسواسى مى كند كه منجر به يك نوع اختلال مى شود و كم كم حاضر نمى شود با هيچ تغيير كوچكى در زندگى معمول و عادى خود كنار آيد. همواره همه چيز را برروى الگوى بريده شده از روزهاى قبل مى اندازد! و كمى نمى گذرد كه تشويش و اضطراب نيز چاشنى اين وسواس مى شود.
براى نمونه در مصاحبه هاى كارى، آزمونهاى مهم زندگى و هر شرايطى كه تمايل داريم از آن نتيجه خوبى بگيريم. پرداختن بيش از حد به اين بايد و نبايدها، بدون در نظر گرفتن ميزان تلاش و آمادگى، از عوامل تعيين كننده به حساب خواهند آمد و بزودى درمى يابيم كه همه چيز خارج از كنترل شخص ما قرار گرفته اند.
دوست يا دشمن؟
مهمترين فايده اى كه چنين رفتارهايى مى توانند در برخى شرايط داشته باشند، حس امنيت و اعتماد به نفسى است كه گهگاه در صورت وجود تمام شرايط لازم، ايجاد مى شود. براى نمونه دوست جوان ما، گرچه مدت زيادى به دنبال خودكار مورد نظرش مى گشت اما همين ابزار كوچك براى او مانند رايانه كوچكى درآمد كه تمام مطالب خوانده شده را در خود ذخيره كرده بود!
در حقيقت يك تلاش خوب، ثبت يك باور نادرست ، دريافت نتيجه اى مثبت ناشى از آرامشى بدون ريشه منطقى و علمى را مى توان شاهد بود.
مى بينيد كه با تلاش و كوشش و به دنبال جست وجوى راهى براى آرامتر شدن و رشد افكار مثبت موفقيت چندان دور از انتظار نيست.
اما نكته مهمى كه باقى مى ماند اين است كه اگر اين روش خوشبختى و خوش شانسى آور از دست برود چه خواهد شد؟! اگر در آن لحظات خاص خودكار پيدا نمى شد دانشجوى جوان در سر جلسه امتحان حاضر نمى شد يا با نگرانى و تشويش بدون اعتماد به خودكارى ديگر حاضر و نتيجه اى مطلوب نمى گرفت؟! بنابر يك بار ديگر تغيير نوع نگاه، باور و عمل مطرح مى شود.
خرافات و وحشت
خرافات ترس آور مى توانند در اثر تكرار در زندگى ايجاد اختلال كنند و منجر به اضطرابات و تشويش هاى فراوانى شوند.
اگر فكر مى كنيد عدد ۱۳ فقط در كشور ما آوازه خوبى ندارد سخت در اشتباهى بزرگ هستيد! بسيارى از مردم در ساير كشورها از «جمعه سيزدهم» فرارى هستند و تقريباً كار خاصى در اين روز انجام نمى دهند. آنها حتى قرار ملاقات و سفرهاى خود را در اين روز تغيير مى دهند. در بسيارى ازكشورهاى غربى ساختمان هاى مرتفع طبقه سيزدهم ندارد و شما مى توانيد از طبقه دوازدهم به طرزى خارق العاده به طبقه چهاردهم برسيد!
البته خرافات در مورد اعداد در برخى از كشورها متفاوت است براى مثال چينى ها در مورد عدد (۴) با نگرانى رفتار مى كنند و از آن جايى كه تلفظ آن شبيه تلفظ كلمه مرگ است آن را عدد نحس به حساب مى آورند. اما در ميان تفاوت ها و تشابهاتى كه در مورد اعداد و درك آنها وجود دارد، عدد ۱۳ از بخت و اقبال كمترى برخوردار است. البته براى همين عدد ۱۳ هم تبصره و بندى در نظر گرفته اند! و مى گويند عدد ۱۳ و جمعه سيزدهم اوج بدشانسى است مگر اينكه شما خودتان در جمعه سيزدهم متولد شده باشيد در آن صورت برگ برنده در دستان شماست و عدد ۱۳ و جمعه سيزدهم خوشبختى و خوش شانسى شما را تضمين مى كند.
ريشه باورها در مورد عدد ۱۳:
اولين و ساده ترين راه حلى كه براى فلاكت اين عدد در نظر مى گيرند اين است كه: وقتى انسان براى نخستين بار شروع به شمردن انگشتان خود كرد در دست هايش بيش از ۱۰ انگشت نيافت و به ناچار به سراغ دو پا رفت و آن ها را هم شمرد ۱۲=۲+۱۰ اما سؤالى كه پيش مى    آيد و سازندگان اين فرضيه مى بايست به آن پاسخ دهند اين است كه: مگر در آن زمان پاها انگشت نداشت تا عدد ۲۱ بديمن شود؟!
عده اى نيز معتقدند حضرت عيسى پيش از به صليب كشيده شدن در آخرين شامى كه خورد به همراه ۱۲ نفر ديگر جمع سيزده نفره اى را به وجود آورده بود و ... چندين و چند تصور متفاوت ديگر!
چند نكته:
- انرژى دادن و قوت بخشيدن يك تصور و فكر (هر چند نادرست) باعث ظهور و جلوه واقعى آن مى شود و كم كم بر صفحه ذهن تأثير مى گذارد.
- در يك بررسى اقتصادى دريافته اند روز جمعه سيزدهم حدود ۹۰۰ - ۸۰۰ ميليون دلار به تجارت آمريكا ضرر مى رساند چون دراين روز بسيارى از مردم پروازهاى خود را كنسل (لغو) مى كنند و وارد فعاليت تجارى نمى شوند.
- بسيارى از مردم فنلاند اگر صبح گربه سياهى را ببينند آن روز سركار نمى روند. آنها معتقدند كه گربه سياه از زمان باستان تاكنون براى مردم فنلاند بدبيارى آورده است.
- طبق آمار دانشگاه بوستون آمريكا خرافات حدود ۱۰% از زندگى افراد را دچار بحران مى كند.
حرف دل
خاطره
خاطراتم را سوزاندم!
خاكستر خاطرات سوخته
برجاى ماند و
خاطره شد...
احسان عزتى _ قم
يادگارى
چه خوب بود روزگار كودكى. روز تولد، مثل عيد بود براى ما. پر از هديه، خنده و اما هرچه كه بزرگتر شديم، يادمان رفت كه چقدر خوش بوديم و دغدغه مان عروسك پارچه اى مانده در خانه همسايه بود. حالا از پس پشت غبار روزهاى گذشته بين جان كندن روزانه براى پرداخت قسط هاى وام، ديگر نه حوصله خنديدن هست و نه يادى از سرخوشى هاى كودكى.
اسير زمان شده ايم. كاش مى شد.... نه من بزرگ شده ام. بيست و سه ساله ام اين حرف ها از من بعيد است!
رؤيا ـ پ _ تهران
عادت كرده ايم كه به همه چيز اعتراض كنيم. به روزها، به بزرگترها، به استادهاى دانشگاه و حتى به دوستانمان. بيشتر اوقات يادمان مى رود كه خود ما هيچ كارى براى كسى انجام نمى دهيم. هيچ كمكى به اشخاص نمى كنيم. هيچ تلاشى براى موفقيت نمى كنيم. مانده ايم كه كسى به دادمان برسد. بى حال و حوصله گوشه خانه مى نشينيم به اميد ديگران. كاش ياد بگيريم بلند شويم و خودمان كار كنيم. اين قدر هم غر نزنيم!
مهدى كبريايى - اصفهان
زندگى از بيست سالگى:
سال اول: ببخشيد شما چكاره هستيد؟
مى خواهم ازدواج كنم.
سال دوم: خيلى معذرت مى خواهم شغل شما چيست؟
من تازه نامزد كرده ام.
سال سوم: ببخشيد مبارك است كارى پيدا كرديد؟
من تازه عقد كرده ام و قرار است ازدواج كنم.
سال چهارم: خب بارك الله شاه داماد حالا چه كار مى كنيد؟
همسر من باردار است و قرار است بزودى فارغ شود.
سال پنجم: قدم نورسيده مبارك اميدوارم قدمش براى شما مبارك باشد ديگر چكار مى كنيد؟
راستش خيلى گرفتارم دنبال شيرخشك و پوشك و دكتر و آمپول زدن بچه هستم.
سال ششم: چه عجب ما شما را ديديم از وقتى قاطى مرغها شده اى ديگر به ما سر نمى  زنى.
والله چى بگم دست به دلم نگذار كه دلم خون است با همسرم اختلاف پيدا كرده ام و با هم قهر هستيم.
سال هفتم: به به رسيدن به خير. ان شاءالله كه خير است حالا چه كار مى كنى؟
از خدا پنهان نيست از شما چه پنهان در يك شركت مشغول به كار شده ام. آخر همسرم طلاق گرفته و مهريه اش را به اجرا گذاشته و من هم آن را قسط بندى كردم و مشغول پرداخت اقساط آن هستم.
سال هشتم: خب زياد ناراحت نباش. پس بالاخره يك شغل آبرومند پيدا كردى!!
سعيد رحمان نيا
براى جوانانى كه
كارشان را دوست ندارند
مشتاق بمان نادان بمان!
اين نوشته، سخنرانى استيوجابز، مديرعامل شركت كامپيوترى اپل و استوديوى انيميشن سازى پيكسار در مراسم فارغ التحصيلى دانشجويان يكى از دانشگاه هاى معتبر غرب است. او به جوانان توصيه مى كند تا به دنبال كارى باشند كه دوستش داشته باشند. حتماً انيميشن «داستان اسباب بازى» را ديده ايد. اين انيميشن حاصل شركت استيوجابز است. جابز به نظر كارشناسان، فردى جسور و موفق محسوب مى شود. شايد سخنرانى او به آنهايى كه از كار خودشان دلزده  اند، كمك كند.
سومين داستان درباره مرگ است.
وقتى ۱۷ سالم بود، جمله اى را خواندم كه چنين مضمونى داشت:اگر هر روز را مثل آخرين ساعت هاى عمرتان زندگى كنيد، تمام تصميم گيرى ها و عملكردتان در آن روز درست و بجا خواهد بود. اين جمله تأثير زيادى بر من گذاشت، به طورى كه از آن زمان تا ۳۳ سال بعد هر روز صبح در آينه نگاه مى كنم و اين سؤال را از خودم مى پرسم «اگر امروز آخرين روز زندگى ام بود، آيا كارى را كه قرار بود انجام مى دادم يا خير؟» اگر براى چند روز متوالى جوابم خير باشد، مى فهمم كه لازم است چيزى را تغيير دهم.
يادآورى اينكه بزودى خواهم مرد، مهمترين ابزارى است كه براى تصميم گيرى هاى بزرگ كمكم مى كند. چون تقريباً همه چيز، همه انتظارات، افتخارات، ترس از گرفتارى ها يا شكست و خلاصه همه احساسات منفى و مخرب فقط در مواجهه با مرگ رنگ مى بازند.
همه چيز را كنار بگذاريد، غير از آنچه كه حقيقتاً مهم است. يادآورى مرگ بهترين راه براى جلوگيرى از غصه خوردن در مورد چيزهايى است كه از دست مى دهيد.
هيچ دليلى وجود ندارد كه به نداى قلبتان گوش ندهيد.
حدود يك سال قبل پزشكان تشخيص دادند كه سرطان دارم. در اسكنى كه ۳۰و۷ دقيقه صبح روى من انجام شد، غده اى در لوزالمعده ام به وضوح قابل رؤيت بود. تا آن موقع حتى نمى دانستم لوزالمعده چى هست! به گفته پزشكان، بيمارى من نوعى سرطان غيرقابل درمان بود. يعنى اينكه حداكثر ۳ تا ۶ ماه بيشتر فرصت نداشتم. به توصيه پزشك معالجم به منزل رفتم و او يك سرى كارهايى برايم تجويز كرد كه پزشكان در چنين مواقعى به منظور آماده كردن بيمار براى مردن، سفارش مى كنند.
يعنى اينكه در چنين شرايطى چيزهايى را كه فكر مى كرديد طى ۱۰ سال آينده به فرزندانتان خواهيد گفت، فقط بايد ظرف مدت چند ماه به آنها بگوييد.
يعنى اينكه مطمئن باشيد همه چيز بعد از شما براى خانواده تان مهيا است و بعد خداحافظى كنيد.
تمام آن روز را با همان تشخيص زندگى كردم. چند ساعت بعد يعنى عصر از غده ام نمونه بردارى كردند. يعنى به وسيله يك سوزن چند سلول از آن را بيرون آوردند. در تمام آن دقايق كاملاً خونسرد و آرام بودم. همسرم گفت وقتى پزشكان سلول ها را زير ميكروسكوپ مشاهده كردند، از خوشحالى گريستند. چون معلوم شد سرطان من از نوع خيلى نادرى است كه با جراحى قابل درمان است. جراحى شدم و الآن كاملاً خوب هستم.
اين نزديكترين مواجهه من با مرگ بود و اميدوارم تا ۴۰ _ ۳۰ سال ديگر هم تكرار نشود. پس از زنده ماندن از آن بيمارى، حالا با اطمينان بيشترى مى توانم به شما بگويم كه مرگ مفيد است، ولى صرفاً از جنبه عقلانى.
هيچ كس نمى خواهد بميرد، حتى كسانى كه مى خواهند به بهشت بروند و هنوز مرگ مقصد مشترك همه ماست. هيچ كس نمى تواند از آن بگريزد و لازمه ادامه بقاست، چون بهترين ابداع زندگى و باعث تحول آن است. كهنه را به نو تبديل مى كند. الآن شما جوان هستيد، اما روزى كه خيلى دور نيست بتدريج پير مى شويد و سپس مرگ. متأسفم از اينكه اينقدر صريح صحبت مى كنم، ولى اين عين واقعيت است.
عمر شما محدود است، پس آن را تلف نكنيد. اسير تعصباتى كه زاييده تفكرات ديگران هستند، نباشيد. اجازه ندهيد صداى عقايد ديگران، نداى درونى شما را خفه كند و مهمتر از همه، شهامت دنبال كردن نداى باطنى و احساساتتان را داشته باشيد. آنها قبل از خود شما مى دانند كه واقعاً چه مى خواهيد بشويد.
چيزهاى ديگر اهميت كمترى دارند. وقتى جوان بودم مجله جالبى به نام Whole Earth Catalog چاپ مى شد كه يكى از نشريات روشنفكرانه نسل من بود و توسط فردى به نام Stewart Brand در محلى واقع در پارك Menlo منتشر مى گرديد. او مطالب مجله را با احساس و نگرش شاعرانه اش گردآورى و نگارش مى كرد. آن زمان اواخر دهه ۱۹۶۰ بود، يعنى قبل از رواج كامپيوتر و ساير ابزار ادارى شخصى، لذا وسايل كارش فقط ماشين تحرير، قيچى و دوربين هاى عكاسى پولارويد بود. آن مجله به نوعى شبيه Google بود، البته از نوع كاغذى اش و ۳۵ سال قبل از آن.
Whole Earth Catalog نشريه اى بود آرمانگرا و سرشار از ايده هاى بزرگ و نو. Stewart و گروهش چندين شماره از مجله شان را منتشر كردند و سپس آخرين آن كه در اواسط دهه ۱۹۷۰ بود. در آن زمان من همسن شما بودم. پشت جلد آخرين شماره آنها عكسى از صبح زود و يك جاده بود، طورى كه ممكن بود خودتان را منتظر در كناره راه احساس كنيد. زير آن عكس اين جمله نوشته شده بود:
مشتاق بمان. نادان بمان.
و اين آخرين پيام خداحافظى آنها به عنوان اعلام پايان كارشان بود.
مشتاق بمان. نادان بمان.
يعنى هميشه تشنه و در جست وجوى يافتن و آموختن باش و همواره احساس كن كه چيزى نمى دانى.
و هميشه آن را براى خودم آرزو مى كنم و حالا كه شما فارغ التحصيل شده ايد تا دوره جديدى را شروع كنيد، آن را براى شما هم آرزومندم.
مشتاق بمان. نادان بمان.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |