|
براى جوانانى كه كارشان را دوست ندارند
مشتاق بمان نادان بمان!
اين نوشته، سخنرانى استيوجابز، مديرعامل شركت كامپيوترى اپل و استوديوى انيميشن سازى پيكسار در مراسم فارغ التحصيلى دانشجويان يكى از دانشگاه هاى معتبر غرب است. او به جوانان توصيه مى كند تا به دنبال كارى باشند كه دوستش داشته باشند. حتماً انيميشن «داستان اسباب بازى» را ديده ايد. اين انيميشن حاصل شركت استيوجابز است. جابز به نظر كارشناسان، فردى جسور و موفق محسوب مى شود. شايد سخنرانى او به آنهايى كه از كار خودشان دلزده اند، كمك كند. سومين داستان درباره مرگ است. وقتى ۱۷ سالم بود، جمله اى را خواندم كه چنين مضمونى داشت:اگر هر روز را مثل آخرين ساعت هاى عمرتان زندگى كنيد، تمام تصميم گيرى ها و عملكردتان در آن روز درست و بجا خواهد بود. اين جمله تأثير زيادى بر من گذاشت، به طورى كه از آن زمان تا ۳۳ سال بعد هر روز صبح در آينه نگاه مى كنم و اين سؤال را از خودم مى پرسم «اگر امروز آخرين روز زندگى ام بود، آيا كارى را كه قرار بود انجام مى دادم يا خير؟» اگر براى چند روز متوالى جوابم خير باشد، مى فهمم كه لازم است چيزى را تغيير دهم. يادآورى اينكه بزودى خواهم مرد، مهمترين ابزارى است كه براى تصميم گيرى هاى بزرگ كمكم مى كند. چون تقريباً همه چيز، همه انتظارات، افتخارات، ترس از گرفتارى ها يا شكست و خلاصه همه احساسات منفى و مخرب فقط در مواجهه با مرگ رنگ مى بازند. همه چيز را كنار بگذاريد، غير از آنچه كه حقيقتاً مهم است. يادآورى مرگ بهترين راه براى جلوگيرى از غصه خوردن در مورد چيزهايى است كه از دست مى دهيد. هيچ دليلى وجود ندارد كه به نداى قلبتان گوش ندهيد. حدود يك سال قبل پزشكان تشخيص دادند كه سرطان دارم. در اسكنى كه ۳۰و۷ دقيقه صبح روى من انجام شد، غده اى در لوزالمعده ام به وضوح قابل رؤيت بود. تا آن موقع حتى نمى دانستم لوزالمعده چى هست! به گفته پزشكان، بيمارى من نوعى سرطان غيرقابل درمان بود. يعنى اينكه حداكثر ۳ تا ۶ ماه بيشتر فرصت نداشتم. به توصيه پزشك معالجم به منزل رفتم و او يك سرى كارهايى برايم تجويز كرد كه پزشكان در چنين مواقعى به منظور آماده كردن بيمار براى مردن، سفارش مى كنند. يعنى اينكه در چنين شرايطى چيزهايى را كه فكر مى كرديد طى ۱۰ سال آينده به فرزندانتان خواهيد گفت، فقط بايد ظرف مدت چند ماه به آنها بگوييد. يعنى اينكه مطمئن باشيد همه چيز بعد از شما براى خانواده تان مهيا است و بعد خداحافظى كنيد. تمام آن روز را با همان تشخيص زندگى كردم. چند ساعت بعد يعنى عصر از غده ام نمونه بردارى كردند. يعنى به وسيله يك سوزن چند سلول از آن را بيرون آوردند. در تمام آن دقايق كاملاً خونسرد و آرام بودم. همسرم گفت وقتى پزشكان سلول ها را زير ميكروسكوپ مشاهده كردند، از خوشحالى گريستند. چون معلوم شد سرطان من از نوع خيلى نادرى است كه با جراحى قابل درمان است. جراحى شدم و الآن كاملاً خوب هستم. اين نزديكترين مواجهه من با مرگ بود و اميدوارم تا ۴۰ _ ۳۰ سال ديگر هم تكرار نشود. پس از زنده ماندن از آن بيمارى، حالا با اطمينان بيشترى مى توانم به شما بگويم كه مرگ مفيد است، ولى صرفاً از جنبه عقلانى. هيچ كس نمى خواهد بميرد، حتى كسانى كه مى خواهند به بهشت بروند و هنوز مرگ مقصد مشترك همه ماست. هيچ كس نمى تواند از آن بگريزد و لازمه ادامه بقاست، چون بهترين ابداع زندگى و باعث تحول آن است. كهنه را به نو تبديل مى كند. الآن شما جوان هستيد، اما روزى كه خيلى دور نيست بتدريج پير مى شويد و سپس مرگ. متأسفم از اينكه اينقدر صريح صحبت مى كنم، ولى اين عين واقعيت است. عمر شما محدود است، پس آن را تلف نكنيد. اسير تعصباتى كه زاييده تفكرات ديگران هستند، نباشيد. اجازه ندهيد صداى عقايد ديگران، نداى درونى شما را خفه كند و مهمتر از همه، شهامت دنبال كردن نداى باطنى و احساساتتان را داشته باشيد. آنها قبل از خود شما مى دانند كه واقعاً چه مى خواهيد بشويد. چيزهاى ديگر اهميت كمترى دارند. وقتى جوان بودم مجله جالبى به نام Whole Earth Catalog چاپ مى شد كه يكى از نشريات روشنفكرانه نسل من بود و توسط فردى به نام Stewart Brand در محلى واقع در پارك Menlo منتشر مى گرديد. او مطالب مجله را با احساس و نگرش شاعرانه اش گردآورى و نگارش مى كرد. آن زمان اواخر دهه ۱۹۶۰ بود، يعنى قبل از رواج كامپيوتر و ساير ابزار ادارى شخصى، لذا وسايل كارش فقط ماشين تحرير، قيچى و دوربين هاى عكاسى پولارويد بود. آن مجله به نوعى شبيه Google بود، البته از نوع كاغذى اش و ۳۵ سال قبل از آن. Whole Earth Catalog نشريه اى بود آرمانگرا و سرشار از ايده هاى بزرگ و نو. Stewart و گروهش چندين شماره از مجله شان را منتشر كردند و سپس آخرين آن كه در اواسط دهه ۱۹۷۰ بود. در آن زمان من همسن شما بودم. پشت جلد آخرين شماره آنها عكسى از صبح زود و يك جاده بود، طورى كه ممكن بود خودتان را منتظر در كناره راه احساس كنيد. زير آن عكس اين جمله نوشته شده بود: مشتاق بمان. نادان بمان. و اين آخرين پيام خداحافظى آنها به عنوان اعلام پايان كارشان بود. مشتاق بمان. نادان بمان. يعنى هميشه تشنه و در جست وجوى يافتن و آموختن باش و همواره احساس كن كه چيزى نمى دانى. و هميشه آن را براى خودم آرزو مى كنم و حالا كه شما فارغ التحصيل شده ايد تا دوره جديدى را شروع كنيد، آن را براى شما هم آرزومندم. مشتاق بمان. نادان بمان.
|