|
گفت وگو با دكتر جابر عناصرى
عاشورا در ايران ما
|
|
|
گفت وگو از: مريم سادات گوشه
«ايران ما سلطان كربلا» اولين مجموعه از سرى مجموعه هاى ايران ما، كتابى است حاوى بى نظيرترين نقاشى هاى عاميانه، قهوه خانه اى و طرح هاى گرافيكى در واقعه عاشورا از زبان راوى دشت كربلا، حضرت سيدالساجدين زين العابدين (ع). روايت حماسه اى است بزرگ كه در زير رواق بلند آسمان، شكوه ابدى دارد، حماسه اى كه با گذشت اعصار و قرون، عظمت جاودان و شگرفش كاهش نمى يابد و در گذرگاه زمان بر سيماى تابنده اش غبارى نمى نشيند. روايت سوزناكى كه با نثرى مصنوع، به شرح واقعه عاشورا و آيين هاى سوگوارى حضرت اباعبدالله الحسين (ع) براساس بيش از پنجاه مقتل و نسخه ناياب مرجع، دل را در گرو آستان مقدسش مى نهد و جان مايه كلام را از زبان دكتر جابر عناصرى در سطور گفت وگويى صميمانه به تصوير مى كشد. ابتدا از نفوذ فرهنگ عاشورايى در عمق فرهنگ ايرانى كه يكى از اهداف كتاب است، صحبت كنيد؟ تخصص من در ايران شناسى است، به همين دليل ظرايف و دقايق مربوط به فرهنگ كهن و فرهنگ امروز ايران را از سبك ها، مكتب ها و كتب ارزنده و نيز از جملات قصير با معانى كثير در ذهنم دارم. به قول فرانسيس بيكن، فيلسوف انگليسى، ما مثل غول هايى هستيم كه بر شانه هامان كودكان كوچكى سوار مى كنيم. مى توانستيم به هدف برسيم ولى خواستيم كه كودكان چنين كارى را بكنند و به منظور هم رسيدند و اگر ما خودمان را از زير پاى كودكان بكشيم با سر به زمين مى خورند، لذا هر ملتى آيين، رسم و سنتش را فراموش كند، مثل طفلى است كه بايد همه چيز را از اول ياد بگيرد. به اين دليل است كه وقتى اين كتاب را نوشتم، به ياد داشتم كه روزگارى در ايران ما حتى نوازندگان چنان سرودهاى زيبايى ساخته اند و جامه دران كردند و سوگ چامه و سوگ سرود خواندند، سوگ نوا، سوگيانه و سوگ خانه داشتند. چه زخمه راندى از كين سياووش پر از خون سياووشان شدى هوش چو كردى ياد ايرج را سرآغاز جهان را كين ايرج نو شدى باز بنابراين مى دانستم كه در ايران ما سوگ كيومرث، سياووش، ايرج، سهراب، اسفنديار و ساير سوگ ها وجود دارد، و مى دانستم كه در معتبرترين كتاب تاريخى كه نامش «تاريخ بخارا» است، «ابوبكر جعفر نرشخى» گفته است مردم بخارا را در كشتن سياووش نوحه هاست و مطربان آن را سرود ساخته اند و قوالان و نوازندگان آن را مى نوازند و مى خوانند و مى گريند و اين داستان زيادت از سه هزار سال است. و باز هم مى دانستم كه ابوريحان بيرونى در كتاب «آثار الباقية التنجيم، لاوائل الصناعة التنجيم» مى گويد: «روز دهم عاشورا حسين (ع) به اتفاق ياران خود به حمام خون درآمدند كه در تاريخ بشرى چنين سوگى ديده نشده است» و چون مى دانستم كه نقاشى موزاييكى از مناطق آسياى مركزى به دست آمده از سوى «الكساندر مونگيت» باستان شناس روسى كه سوگ سياووش را در قالب تصوير براى ما نشان مى دهد، بى شك بايد ترانه هايى باشند به عنوان مراثى و براى نشان دادن دلسوزى و اظهار همدمى و همنوايى ما با كسانى كه روزگارى چه در عالم اسطوره و چه در عالم اسوه براى ما كهن سرمشق بوده اند و تداوم فرهنگى هميشه در ايران بوده، اما انقطاع فرهنگى هرگز نبوده است. من با اشراف كامل به فرهنگ ايران باستان و سور و سوگ مردم، اين كتاب را نوشتم خواستم از زمينه هايى استفاده كنم كه جريان سيال ذهن و جوهره خيال وابسته به اين مباحث بدون كوچك ترين تحليفى وارد مبحث شود. مطالب اين كتاب را از زبان امام معصوم حضرت زين العباد (ع) به صورت راوى نوشتم زيرا مطالبى كه حضرت زين العابدين (ع) فرموده اند در مقاتل بسيارى منعكس شده است كه كاملاً براى ما موثق بوده است. از اين نظر، اين كتاب با بررسى و تحقيق بر اسناد و مدارك نگاشته شده است. بنابراين در فرهنگ ما يك جايگزينى صورت گرفته است يعنى سوگ كربلا جايگزين سوگ سياووش شده كه در كتاب شما نيز نمود كامل دارد؟ كاملاً مى توانيم بگوييم كه در «ايران ما» ذوق و شوق ايرانى ها و فرهنگ دوستى آنان و فرهنگ آشنايى شان، به قدرى بوده است كه هم سوگ سياووش را مطابقت داده اند و هم در مورد «مهر» كه در ايران باستان به صورت آيين بوده است، در وجود بى مثال حضرت امير (ع) خواستند اين تطابق صورت بگيرد. يعنى شما بر اين باوريد كه در اين سوگ ها تطابق صورت گرفته است؟ بله. تطبيق بر دو نوع است. تطبيق بعيد و قريب. تطبيق بعيد يعنى نشان دادن فقط رگه هايى از موضوع و تطبيق قريب يعنى تو گويى در عالم اسطوره كه فارغ از قيد زمان و مكان بوده و در عالم اسوه كه مقيد به زمان و مكان بوده است، صفات پسنديده و والا و متعالى ايرانيان بروز كرده است در قالب شخصيت هايى كه براى ما بعدها در جهان بينى اسلامى الگو واقع شده اند. براى حضرت امير (ع) لقب «حيدر» به كار مى بريم اين لقبى است كه در آيين مهر براى «مهر» هم به عنوان «حمله كننده مكرر» به كار مى رفته است و لقب «اسد» به معناى «شير» كه در ايران باستان نماد مهر بوده است و هاله مقدسى كه دور سر قديسين مى افتد مسلماً از ايران ما به فرهنگ هاى ديگر نفوذ كرده است كه نشان خورشيد منور هميشه تابانى بوده كه در وجود اولياست. نقاشى هايى كه در كتابتان به تصوير كشيده ايد، به نوعى بيانگر علاقه وافر ايرانيان به اسطوره و حماسه سازى است، زيرا در مقتل هايى كه به صورت مستند و مكتوب مقاتل نويسان نوشته اند برخى از اين مباحث نيامده است، براى مثال «حضرت قاسم (ع) سرى را بريده است و در دستانش گرفته»، و يا «شهادت دو طفلان مسلم در تاريخ طبرى بسيار كمرنگ مطرح شده است»، به جز اسطوره در شعر كربلا، اسطوره سازى در نقاشى عاشورايى را چگونه تفسير و تعبير مى كنيد؟ ايرانيان يك صفت بسيار مثبت دارند و اينكه به هر آنچه هست بسنده نمى كنند و به آنچه بايد باشد، تفكر مى كنند. دنياى آرمانى ايرانى ها هميشه چنين بوده است كه آنچه كهن نمونه بوده به اعلا درجه اى مى رساندند تا بتوانند خودشان بارى از همت ببندند. شعر زيباى مولانا كه «از جمادى مردم و نامى شدن» بهترين نمونه است كه در آخر مى گويد: از فلك هم پران مى شوم و از آن هم فراتر مى روم و اين زمانى است كه انسان ايرانى به زمان، مكان و شخص جزئى بسنده نمى كند و سعى مى كند كه ضمن شناخت اسوه اى موجودات برتر، آنها را به حدى برساند كه بتواند از همه زيبايى ها، خوبى ها، برازندگى ها و رشادت ها براى وجود آنان استفاده كند. در اين صورت بحث غلو به وجود نمى آيد؟ در عالم غلو، غلو بر دو معنا است. يكى غلو مبتنى بر مصاديق كه غلو مثبت است و ديگرى غلو منفى كه مكروه است. ولى وقتى مى بينيم كه جوانى در نوسبيلى آن چنان براى رفتن به كام مرگ آماده است كه ديگران حتى آماده نيستند كه خارى از خارستان كربلا به پايشان برود مسلماً بى غلو نيست اين شتاب، ره پويى و سلوك عارف است. وقتى عارف مى گويد: «شيخ ما به يك نظر بر روى درياها از مغرب به مشرق مى رود آن سان كه دامنش آلوده نمى شود» شايد غلو به نظر برسد اما معناى رمزى، اشاره اى ، كنايه اى و استعاره اى در آن هست كه اگر بخواهد مى تواند چنين بكند. ما در تاريخ بايد عين آنچه را كه هست ثبت كنيم، اما وقتى كه به غلو مثبت مى رسيم، جوهره خيال ما در اينجا نفوذ پيدا مى كند. درست مثل نمايش كه امكان وقوعش در جهان خارج مطلقاً وجود نداشته باشد، اما ما اين كار را انجام مى دهيم تا نشان بدهيم كه انسان ها بايد هدف را بزرگ جلوه دهند تا براى رسيدن به هدف جانفشانى ها كنند. در برخى از مباحث عاشورا، روايت ضعيفى وجود داشته است. اما در نقاشى ها و در فرهنگ عاشورايى ما ايرانيان بسيار زياد به آن پرداخته شده است. مثلاً قضيه «شير» كه در پيشگاه حضرت سيدالشهدا (ع) حضور مى يابد، حتى در مقاتل طراز بالاى شيعه هم اين مسأله را به صورت كمرنگ مى بينيم، اما در نقاشى ها و فرهنگ ما پررنگ تر مطرح شده است؟ روزى به استاد «حسن اسماعيل زاده چليپا» كه مصور بسيارى از اين نقاشى هاست گفتم: «شما ذوالجناح را چنان ترسيم كرده ايد كه انگار خط كش گذاشته اى و دندان هاى ذوالجناح را مكعب شكل درآورده ايد، يالش را بلند و سمش را تيز، آخر اين حيوان كه زير پاى اسب ها بوده، چه گناهى كرده است. ولى درباره اسب شمر دندان ها و موهايش را ريخته، گوشش را بريده و سمش را كند كشيدى» گفت: «نتوانستم بيشتر ازاين اسب وحشى شمر را ذليل تر نشان دهم تازه دلم به حالش سوخت. اگر احساس و شعور داشت كه به شمر سوارى نمى داد و محكم بر زمين مى كوبيدش». يادتان باشد كه عوام اهل تجسم اند و عوام كسى نيست كه با ژرفانگرى فقهى فلسفى به طور دقيق به موضوع بنگرد. عوام آنچه مى بيند ابژكتيو و عينى است. حتى به جايى برسد كه روايت باشد. ما در تاريخ ديديم كه چوپان موسى فرياد زد «خداى من تو كجايى تا شوم من چاكرت، چارقت دوزم كنم شانه سرت» در آنجا نشان مى داد كه وجود من و تو از همديگر تفكيك ناپذير است، با اينكه مى دانيم كه خدا نه مركب بود و جسم و نه مرئى نه محل، ولى او خدا را در حرمخانه غار خود آورده بود تا پنهان كند. با اينكه روايت است و ضعيف، اما باز مثالى آوردند و به مزاح حتى گفتند كه كسى نمازش را كوتاه خواند، به او گفتند: كوتاه خواندى گفت: طرف بزرگ است. در پايين برخى نقاشى ها بنى اسد را با «ع» نوشته اند، آيا نقاشان مقتل ها را نخوانده بودند؟ مصوران، عامى بودند و هنرمندان كوچه و بازار كه از طريق شنيدن، اين اسامى را نوشته اند براى مثال كلمه دارالاماره با الف درست است كه آنان نوشته اند: دارالعماره مختار. بنابراين چون نقاشان عموماً عامى بوده اند از طريق ديدارى به ترسيم اين وقايع پرداخته اند. براى همين در خيلى از موارد اسامى پايين نقاشى ها غلط املايى بسيار فاحشى دارد. چون آنان حتى كتابت هم نمى دانستند. چرا بيشتر هنرهاى نمايشى به جز تعزيه و حتى هنرهاى تجسمى كه شما هم در كتابتان آورده ايد به سمت عاشورا گرايش پيدا كرده اند؟ بسيارى از نويسندگان خارجى در پاسخ به همين سؤال گفته اند: «تعزيه نمونه بارز نبوغ نمايشى ايرانيان است» به دليل آن كه در واقع هنرهاى ايرانى در جهان بينى اسلامى از هنرهاى آوايى و موسيقايى گرفته تا هنرهاى تجسمى دراماتيك همه به دين پناه برده اند تا در سايه دين به حيات خود ادامه دهند. موسيقى چون در تعزيه آمد، ماندگار شد. از اين نظر بود كه استاد صبا در مجله موسيقى ويژه استاد صبا در بهمن ۱۳۳۶ ه .ش اظهار كرد كه اين تعزيه بوده كه تا به حال موسيقى ما را حفظ كرده است و بعد از اين نمى دانيم كه بر سر موسيقى ما چه خواهد آمد چرا؟ چون در تعزيه سى لحن باربد را ملاحظه مى كنيم و مى بينيم موسيقى تعزيه همان جامه دران ايرانيان باستان است كه امير شاهى سبزوارى در رباعى زيبايى در قرن هشتم گفته: در ماتم تو دهر بسى شيون كرد لاله همه خون ديده بر دامن كرد گل جيب قباى ارغوانى بدريد قمرى نمد سياه بر گردن كرد جيب قباى ارغوانى دريدن يعنى همان جامه دران ايرانى ها در عالم سوز، اما تعزيه اين حسن را دارد كه مجمع البحرين، هنر قدسى ايران است و هنر را به سه قسمت تقسيم مى كنيم: ۱- هنرهاى آوايى و موسيقايى، يعنى در تعزيه زيباترين نوع شعر وجود دارد و تعزيه معروف ترين منظومه خوانى نمايشى جهان است. در جهان، نمايشى به زيبايى تعزيه نداريم كه همه مكالمه ها، مناظره ها، مشاعره ها و مغازله ها همه به شعر باشد و در كنارش نثر در مداحى قوى و موسيقى هم آن چنان است كه ما ۵۰ نوع طبل در تعزيه مى بينيم. همه اين ها در جاى خودش ملودى ها، آهنگ ها، سه گاه ها، رديف ها و... را داشته است و ما گرفتار نسيان شديم. ۲- در نقاشى ما زيباترين تجلى مباحث سوگ را مى بينيم. چون نقاش مى گويد: «گريم، گريم نه بر حسين هم بر حسين هم بر خويشتن». يعنى، در اينجا نمونه مى سازيم و خودمان را به اين نمونه نزديك مى كنيم كه ظالم و مظلوم در كنار همديگر هميشه بوده اند. «كل يوم عاشورا و كل عرض كرببلا». در صنايع دستى مان مى بينيم وقتى اشيا در قامت اشياى مربوط به ابزار شبيه خوانى در مى آيد قداست پيدا مى كند. در هنر نمايشى هم ابزار و لباس صحنه مقدس است. جمله زيباى حضرت عيسى (ع) در شبيه خوانى قرون وسطى كه هركس صليب مرا بردارد در رنج مقسوم من شركت كند شايد جايش در بهشت برين باشد. در كتاب شما دو روايت داريم يكى روايت تصويرى است و ديگرى روايتى به صورت تاريخ نگارى از زبان حضرت سيدالساجدين (ع)، كداميك از اين روايت ها براى شما اهميت بيشترى داشته است؟ بى شك از نظر حجت، برهان و دليل، بخش تاريخى قوى تر است و حائز اهميت و به اين دليل است كه من از كلمه به كلمه مقاتل براى اين كتاب استفاده كردم، اما هميشه اين بيت وحشى بافقى را زمزمه مى كردم «به نام چاشنى بخش زبان ها - حلاوت بخش معنى در بيان ها» بنابراين لازمه اش اين بود كه حلاوت و چاشنى اى به تاريخ بدهم تا مرا تاريخ نگار حساب نكنند و به عنوان هنرمندى به حساب آورند كه عاشورا را به عنوان هنر قدسى در نظر گرفتم. نقاشى عاشورايى كه در كتاب شما بسيار است از چه دوره اى شروع شده است؟ بى ترديد لفظ عاشورا به جهان اسلام مى رسد، اما نقاشى دينى، سابقه اش به عمر هنرهاى ابتدايى مى رسد كه در اين هنر نقاشان به قداست در ديواره غارها كه در معرض ديد همگان هم نباشد، اين نقاشى ها را كشيدند و آن را در حد ستايش و نيايش بردند. اما در مورد نقاشى عاشورايى، خود صحراى كربلا نگارستان بزرگ نقاشى عاشورايى بوده است و خود الگوهاى واقعه عاشورا سوژه هاى اصلى اين نقاشى بوده اند. شايد زيباتر از اين صحنه سوژه اى نباشد آنجا كه حضرت سيدالساجدين مى فرمايند كه: «بعدازظهر بود، نشسته بودم پشت خيمه سوخته اى ديدم تك سوارى از ميان لشكر بيرون آمد، دور خيمه مى چرخيد و در هر دور زدن لخته هاى خون بود كه به روى زمين مى ريخت. نگاه كردم بوى عطرناك كاكل پدرم بود كه از بن كاكلش بوى عطر مى آمد و او خولى ابن يزيد اصبحى بود كه سر پدرم را مى برد». اين منظره سازى تصور نمى كنم كه به مقام و منزلت و قيامت قامت رعناى سيدالساجدين كوچك ترين گرد و غبارى بنشاند و من در اوج احساسات خودم اين منظره سازى را نوشتم تا نشان دهم كه انسان دايره تخيلش تا قاف كرمناست. «اى نسخه نامه الهى كه تويى وى آيينه جمال شاهى كه تويى بيرون زتو نيست هر آنچه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهى كه تويى» وقتى كنز مخفى را دارم من هم مى توانم خليفة الله باشم، در نشان دادن الگويى از يك بزرگوار كه در تاريخ مسلم و در عالم خيال گلواژه كلام مى داند. تخيل دو دسته است فعال و انفعالى. من در نوشتن اين كتاب از تخيل فعال استفاده كردم چون تخيل انفعالى خرافه و تحريف است، اما مسأله مهمى كه وجود دارد اين است كه هيچ سوز دل حاصل نمى شود مگر با چشم سر ديده شود. اشعارى كه در كتاب شما به چشم مى خورند به سه دسته تقسيم مى شوند يك دسته اشعارى كه اهل ادب و نيز در تاريخ هم برايشان ارزش قائل اند مثل اشعار عربى، دسته دوم اشعار صميمى و عوام پسند كوچه و بازار و دسته سوم رجزهاى عربى تلفيق اين سه دسته در كنار هم به چه نحو است؟ بله، كاملاً درست است. من سه نوع شعر در اين كتاب به كار بردم با توجه به اشرافى كه در زبان عربى دارم سعى كردم حتى رجزهاى عربى را «انى قطعت يمينى و يسارى» از حضرت ابوالفاضل آوردم و نيز اشعار عربى كه در كتاب آورده ام اشعارى است كه رونويسى نشده است بلكه من معانى اين اشعار را دقيقاً مى دانستم كه به كار بردم و اين اشعار در عالم فقه و در عالم يقين مطرح بود و اشعار ديگر نيز اشعارى بودند كه شعر را وسيله قرار دادند به جاى اينكه با زبان خشك تاريخ فقط اين مباحث را مطرح كنم، اما براى اين كه اين كتاب جهان شمول باشد و تمام قشرها بتوانند اين كتاب را بخوانند ناچار بودم در بعضى موارد شعرهاى زيباى عاميانه حتى شروه خوانى هايى از مردم كه در مراثى، نوحه ها و مداحى و در بسيارى از اشعار بكايى آن را مى بينيم، به كار برم تا اين كتاب فقط براى كتابخانه ها نباشد، عوام هم بتوانند از آن استفاده كنند. در برنامه تلويزيونى كه من اين شروه ها را مى خواندم، از تمام نقاط ايران به من زنگ مى زدند كه اگر مشابه اين ها هست براى ما بخوانيد. «خبر آمدكه كوفه نوبهاره - زمين از خون مسلم لاله زاره). اباعبدالله براى همه است و براى تمام اقشار جامعه است. واقعه كربلا دربرگيرنده زاهد و عارف و عامى و همه انسان هاست. فتوت و جوانمردى اباعبدالله براى تمام مردم است و زبان هم برآمده از «هيهات من الذله» است. استاد اين مباحثى كه بيان كرديد در بخش چاووش خوانى كتاب جلوه بيشترى دارد؟ بله، در بخش چاووش خوانى كه چاووشان هر وقت به سفر مى رفتند اين شعر زيبا را مى خوانند. «كى موالى موسم فصل بهار كربلاست لاله بايد چيد هركس داغدار كربلاست» منابع اصلى روايت ها از چه كتبى بوده است؟ در طى شصت سال عمرم، يكى از بى رياترين گردآورندگان اسناد و مدارك گهرنشان ايران عزيز بودم. بيست و يك هزار جلد كتاب، حدود شش هزار فيلم ويدئويى، نوار صوتى، CD، اسلايد، كتب چاپ سنگى، كتب چاپ سربى، دست نوشته ها و مدارك خطى، طومارها، بياض ها و جُنگ ها همه در اختيار من است و آنچه معلم ساده اى مثل من در طى اين سالها به دست آورده است، گنجينه اى است كه كمتر مى شود در جايى به دست آورد. به اين دليل من مى دانستم در مقابل هر مطلبى كه مطرح مى كنم تصويرى بايسته و شايسته لازم است، باشد تا از نظر تصويرگرى كتاب روشن كند كه تصاوير از نظر بصرى، عينى، رسامى، گرافيكى، تزئينى و نقاشى مى تواند كمك كننده به موضوع باشد. وقتى مى نوشتم على اكبر ملك منظر يا خال هاشمى حضرت عباس (ع) يا موهاى تاب داده قاسم همه اين تصاوير را مى آوردم. در انتخاب مطالب از هيچ كتابخانه اى جز كتابخانه خودم استفاده نكردم چون به قدرى غنى است كه من به خواندن همه كتاب ها نرسيدم چون براى نوشتن اين كتاب محدوديت وجود داشت و بايد در صفحات اندكى آن را مى نوشتم و از هيچ آرشيوى استفاده نكردم جز آرشيو خودم به طورى كه در اول كتاب نوشته شده است كه تنها از آرشيو شخصى من اين كتاب نوشته شده است. از اينكه وقت گهربارتان را در اختيار ما گذاشتيد سپاسگزارم.
|