چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۴ -
Wed, Feb 1, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۳۸۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
بزرگان انديشه (۸۸)
ادموند هوسرل
دشوارى هاى زندگى اخلاقى
درجهان جديد
بخش دوم وپايانى
246111.jpg
حميد رضا فرزاد
هوسرل در دوره دوم فلسفه اخلاقى اش تحت تأثير فيخته است. هوسرل در سخنرانى هايى كه در سال ۱۹۱۷ براى سربازان زخمى آلمانى ايراد كرد و چنان كه خود تصريح داشت بسيار تحت تأثير نگرش دينى و اخلاقى فيخته بود. هوسرل در اين سخنرانى ها از نگرش فيخته راجع به آرمانهاى حقيقى انسان با ستايش بسيار ياد كرد. او خاطرنشان مى كند كه در متافيزيك و فلسفه دين متأخر فيخته، خدا ديگر برابر با نظام دنياى اخلاق نيست و زندگى دينى نيز ديگر برابر با زندگى اخلاقى نيست. به ديد او زندگى اخلاقى تنها، گامى است به سوى شكوفايى و تحقق تقدير آدمى كه عبارت است از وصال با خداوند. همه زندگى در ژرف ترين بنيان و معنايش عبارت از حيات خداوند است. كل زندگى معطوف به آن است كه سرشار از سرور و سعادت الهى گردد و به رستگارى منتهى شود و زندگى هرچه حقيقى تر باشد از سعادت و بركت و محبت بيشترى بهره دارد.
همه اين موضوعات و تعابير فيخته اى در متافيزيك و نگرش بعدى هوسرل راجع به اخلاق دوباره مطرح مى شود. نوشته هاى اخلاقى مردم پسند فيخته چه بسا حتى الگويى براى مقالات مهم هوسرل در باره «تجديد حيات و نوسازى » كه در سالهاى ۱۹۲۳ و ۱۹۲۴ در نشريه ژاپنى (The Kaizo) به چاپ رسيد بوده است.
اين مقالات بيانگر يك عقل گرايى اخلاقى قاطع (radical) هستند كه در آنها تصورات و مفاهيم كانتى راجع به تسلط عقلى بر خويشتن و نيز راجع به دوگانگى ميان انگيزه هاى غيرعقلى و عملكرد عقلى، نقش محورى دارد. هوسرل در اينجا اخلاق را به صورت «علم مربوط به كل زندگى عملى يك موجود صاحب عقل» تعريف مى كند، زندگى اى كه تحت اشراف عقل قرار دارد و توسط عقل به شكلى منسجم و هماهنگ سامان پيدا مى كند. اخلاق و علم عقل عملى يكى اند. زندگى اخلاقى تحت هدايت و راهنمايى ايده آل عقل است ايده آلى مربوط به كمال. زندگى كامل ، زندگى كاملاً عقلى است زندگى اى كه در نهايت، همه اجزاى آن را مى توان به درستى توجيه كرد.
هوسرل يك مفهوم جديد به توصيف ويژگى هاى زندگى اخلاقى اضافه مى كند: زندگى اخلاقى با تصميم به يك نوسازى قاطع شروع مى شود. هوسرل دراين مورد چنين مى نويسد: «نوسازى انسان - نوسازى فرد و جامعه - موضوع اصلى اخلاق است. زندگى اخلاقى اساساً و به شكل آگاهانه از مفهوم نوسازى (renewal) الهام مى گيرد.» مفهوم نوسازى فرهنگى پس از ويرانى هاى جنگ جهانى اول رواج بسيار يافت. به عقيده هوسرل تصميم به چنين نوسازى اى، تصميم به يك آغاز اساساً نو و يك زندگى نو است كه تحت فرمان عقل قرار دارد. اين نوسازى مستلزم مقابله با انگيزه هاى ضدعقلى، عادتهاى بد، و اهداف و آرمان هاى غلط است. به علاوه، اين نوسازى رويدادى يكه و يكباره نيست بلكه وظيفه اى مستمر است. در واقع اراده معطوف به نوسازى خودش بايد پيوسته مورد تجديد و نوسازى قرار گيرد.
از آنجا كه شخصيت آدمى مرتبط با جامعه است ، اخلاق فردى و اخلاق اجتماعى از هم جدايى ناپذيرند. دلمشغولى و تعلق خاطر به زندگى اخلاقى شخصى ام، دلمشغولى و تعلق خاطر به زندگى اخلاقى ديگران و به طور كلى جامعه را نيز در بر دارد.
در نظر هوسرل، معرفت حقيقى به امور واقع (Facts) و نيز ارزشها (values) و اهداف، پيش شرط يك زندگى عقلى - اخلاقى است. وظيفه علم و فلسفه - در مقام علم كلى و مستدل - است كه چنين معرفتى را حاصل كنند. از طريق فلسفه است كه افراد و نيز جوامع و فرهنگ هايشان به بالاترين مرحله استقلال و عقلانيت مى رسند. از اين رو مى توان گفت زندگى اخلاقى يك زندگى فلسفى است زندگى اى كه تحت هدايت و راهنمايى بصيرت فلسفى است .
اما مقالات هوسرل در نشريه ژاپنى Kaizo و دست نوشته هاى تحقيقاتى اش در باره اين موضوعات، فقط تصويرى ناكامل و يك بعدى از انديشه اخلاقى متأخر هوسرل به دست مى دهند. موضوع عشق و ارزشهاى عشق تقريباً به طور كامل در آنها غايب است. فقط دريك جا، هوسرل به عشق اشاره مى كند، آنجا كه از يك طبقه خاص ارزشها - كه خاستگاه و انگيزه انتخاب يك كار يا وظيفه اند - سخن مى گويد.
هوسرل ويژگى هايى براى زندگى شخصى برمى شمارد كه يكى از آنها ويژگى يا كيفيت تاريخى است ، بدين معنى كه شخص يك تاريخ و پيشينه دارد. شخص نسبت به تاريخ خود يعنى نسبت به زندگى اش به طور كلى، دلمشغولى دارد. بنابراين پرسش اخلاقى همواره دو بعد دارد: «در اين موقعيت خاص چه بايد بكنم؟» و «چگونه زندگى ام را به كلى دگرگون كنم و آن را تبديل به يك زندگى اخلاقى كنم؟»
تعلق خاطر به زندگى ام، به طور كلى ، از طريق يك اپوخه اخلاقى - به يك تعلق خاطر و دلمشغولى اخلاقى تبديل مى شود. مقصود از اپوخه اخلاقى آن است كه كل زندگى پيشين ام را به اصطلاح ، داخل پرانتز يا بين الهلالين قرار دهم و با نقد كلى آن و بر طبق آرمان هاى اخلاقى ، آن را معطوف و رهسپار به يك نوسازى و تجديدبناى قاطع و اساسى كنم. شخص مى تواند به اين بصيرت برسد كه نخستين زندگى اش نه شادمانه بوده و نه نيك چون زندگى اى غيرمنسجم و پراكنده و بى هدف بوده يا زندگى اى خامدستانه كه تحت سلطه مقبولات رايج محك ناخورده قرار داشته است. او سپس مى تواند به طور جدى تصميم بگيرد كه از آن لحظه به بعد كل زندگى آينده اش را مورد احاطه و بازنگرى قرار دهد، تصميم به در پيش گرفتن زندگى اى كه يكسره با محك هاى نقادانه و انتخاب هاى عقلانى خودش شكل مى گيرد و تعين پيدا مى كند. مقصود، زندگى اى است كه هر تصميم و انتخابى در آن به صورت كامل و قطعى برپايه بصيرت و بينش خود شخص توجيه و تأييد مى شود. اين يك ايده آل يا آرمان است ، آرمانى مربوط به زندگى براساس نگرشى كاملاً خوب، نظرى و اخلاقى و عملى كه به دور از هرگونه تأسف و پشيمانى است. هوسرل، در يكى از دست نوشته هايش در سال ۱۹۳۱ در اين باره چنين مى نويسد: « من (I) بايد قادر باشد كل زندگى اش را به چنان نحوى هدايت و ارزيابى كند كه همه تصميم هايى كه مى گيرد و گرفته است اين ويژگى را داشته باشند كه پيوسته مورد تأييد اراده (the will) قرار گيرند.» اين آرمان كه مربوط به يك زندگى مطلقاً عاقلانه است ، آرمان آن افرادى است كه مطلقاً با خودشان صادق اند و خودشان را در همه اعمالشان حفظ مى كنند. مقصود از «خودشان» در اينجا يك هويت تهى و پاره پاره نيست، مقصود منش و خصلت خودساخته شخص است.
هر شخصى از اعماق شخصيت اش، ارزش هاى مطلق اش، ارزش هاى مربوط به عشق را دريافت مى كند. چنين ارزشى، يك «بايد» مطلق است و «مخالفت پيشه كردن در برابر اين ارزش به معناى غيرحقيقى بودن و گمگشتگى و از ياد بردن خويشتن راستين است.» ما بايد از نداى وجدان خويش تبعيت كنيم. بايد خويشتن اصيل و حقيقى مان (genuine self) را باز شناسيم و حفظش كنيم. بايد با خويشتن راستين مان صادق باشيم، آن «بايد مطلقى» كه از عشق نابمان برمى خيزد.
دو نمونه متفاوتى كه هوسرل در دست نوشته هايش معمولاً براى ارزش هاى شخصى مربوط به عشق مطرح مى كند عبارتند از عشق مادر به فرزندش و كشش پرقدرت به دانشمند شدن يا اهل هنر و سياست شدن. هوسرل خاطرنشان مى كند كه عشق و محبت مادر به فرزندش يك بنيان غريزى دارد كه در آن كشش يا ميل حرفه اى مربوط به دانشمند يا هنرمند يا سياستمدار شدن وجود ندارد. هرچند، يك عشق و محبت كاملاً غريزى مى تواند پيراسته شود و به صورت يك عشق و محبت ناب درآيد.
اكنون، هوسرل ميان دو دسته ارزش تمايز مى نهد: ارزشهاى عينى (objective values) و ارزشهاى عشق. دسته يا نوع اول ارزشها از ويژگى هاى عينى امر عينى يا متعلق خارجى (the object) برمى خيزند. دسته يا نوع دوم، ارزشهايى هستند كه از طريق عشق و محبت فاعل يا سوژه به امر عينى يا ابژه (the object) داده مى شوند. اين عشق، امرى فعال است. هوسرل در جايى آن را «يك تصميم شخصى از قلب فعال» مى خواندو اين نشان كه عشق مورد نظر او در اينجا را ديگر نمى توان يك امر احساسى صرف محسوب كرد بل امرى است كه عنصرى از انتخاب در آن نهفته است.
به ديد هوسرل، ارزشهاى عشق اوليت تام بر ارزشهاى عينى دارند. او در اين باره مى نويسد: «در برابر ارزشى كه مطلقاً ريشه در خود من (I) دارد و از عشق نشأت مى گيرد (به عنوان عشق مطلق)، ارزشهاى عينى هيچ اند.» آيا به اين ترتيب به يك فردگرايى تمام عيار نمى رسيم؟ اولريش مله در اين باره مى نويسد: هوسرل تصديق مى كرد كه« بايد مطلق» (absolute ougt) اگر به صورت مجزا و جداگانه لحاظ شود امرى غيرعقلانى است. بايد مطلق فقط در يك بستر و متن الهياتى واجد معناى عقلانى خويش است. به تعبير خود هوسرل بايد مطلق (يا حكم اخلاقى) «در يك دنياى الهى است كه والاترين و عقلانى ترين معنى اش را واجد است.» نكته اساسى در نگرش هوسرل راجع به دنياى الهى و غايت نهايى زندگى اخلاقى، يك آرمان ارتباطى (communitarian) است. شخص براى آنكه ساخته شود بايد در ارتباط با اشخاص ديگر قرار گيرد. يك فاعل (subject) فقط از طريق اعمال اجتماعى و ارتباطى است كه تبديل به يك شخص (person) مى شود. بنابراين زندگى اخلاقى شخص به طرز جدايى ناپذيرى در زندگى اخلاقى اشخاص ديگر تنيده شده است.
انواع اجتماعات: وظيفه اخلاق صورى (formal ethics) است كه ميان صور و انواع متفاوت جوامع و جمعيت ها تمايز نهد و شكل جامعه و جمعيت اخلاقى (the ethical community) را تعيين كند. هوسرل در دو دست نوشته مهم در سال ۱۹۲۱ راجع به زندگى مشترك، ميان سه شكل اجتماعى يا جمعيت (community) تمايز مى گذارد. ۱- اجتماع و جمعيت عشق، اجتماعى است كه در آن اهداف و تلاشهاى هر فرد آن اجتماع، بخشى از اهداف و تلاشهاى هر عضو ديگر اجتماع است. اجتماع واقعاً اخلاقى عشق اجتماعى است كه همه اعضايش براى تحقق خويشتن حقيقى شان به يكديگر كمك مى كنند. ۲- اجتماع توليد فزاينده (accumulative production) يك اجتماع تاريخى است كه كار هر عضو آن موجب افزايش ذخاير و منابع مشترك مى شود. مثال نخست و اصلى هوسرل در اين موارد، اجتماع زاينده و مولد (generational) دانشمندان است. اجتماع دانشمندان متفاوت با يك اجتماع صرفاً زبانى است چون دانشمندان روابطى سازنده و نزديك با يكديگر دارند و در تعامل با يكديگرند. اما آنچه اين شكل از اجتماع فاقد آن است وجود يك اراده و خواست مشترك آگاهانه است. ۳- اين اراده و خواست مشترك، سازنده سومين شكل اجتماع است كه ويژگى و خصلت شخصيتى ( personality a )از مرتبه اى بالاتر را دارد. اين شخصيت هاى از نوع بالاتر، بيش از مجموعه اى از اعضاى منفرد اجتماع هستند. آنها آرمان اخلاقى و خويشتن حقيقى و آرمانى خودشان را دارند و تحقق مشترك خويشتن حقيقى اجتماع است كه اعضاى اين اجتماع به آن فراخوانده مى شوند. هوسرل اين هر سه شكل اجتماع را شكل اخلاقى اجتماع محسوب مى كند. دومين شكل اجتماع، آشكارا مطابق است با پارادايم يا الگوى كلى توليد (production) كه از ويژگى هاى ديدگاه اخلاقى اوليه هوسرل بوده است. دليل و مبانى منطقى (rationale) اخلاق در نوع دوم اجتماع، توليد حداكثر ارزشهاى عينى اى مانند حقايق علمى يا آثار هنرى است. نگرش اخلاقى بعدى هوسرل را مى توان نقد اين پارادايم يا الگوى توليد دانست. اجتماع عشق به نظر مى رسد ايده آل ارتباطى متعلق به ديدگاه هوسرل راجع به اخلاق معطوف به عشق و ارزشهاى عشق است...
عقل و عشق: در دست نوشته هاى هوسرل _ به عقيده اولريش مله _ تصويرى صريح و نظام مند از ارتباط ميان عشق و عقل و بين اجتماع عشق و اجتماع عقل ارائه نشده است. شايان ذكر است كه در آثار چاپ شده هوسرل گفتار عقل غالب است، در حالى كه گرفتار عشق را تقريباً منحصراً بايد در دست نوشته ها و يادداشت هاى تحقيقاتى او جست وجو كرد. ظاهراً هوسرل بر آن بود كه عقل و عشق يكسان و همانند هستند فقط اگر در بستر كامل يك نظم و نظام جهانى الهى جاى گيرند. تنها از طريق ايمان به خداوند است كه مى توانيم بر هر گونه تعارض ظاهرى ميان نقش عقل و نقش عشق فائق آييم.
يك ايمان عقلى (vernunftglaube) به خدا به بايد مطلق و نگرش اخلاقى انسان معنايى نهايى مى بخشد. فقط به واسطه ايمان به خداوند و در دنيايى كه تحت تدبير و مشيت خدا قرار دارد قادريم در برابر آنچه هوسرل در جايى آن را «ساختار تقدير و مرگ» جهان (the fate-and death- structure) خوانده است ايستادگى كنيم. به مدد ايمان به خدا است كه اين توانايى را پيدا مى كنيم كه رنجها و ناخشنوديها و مصائب اين جهان را تحمل كنيم. در مواجهه با ساختار تقدير و مرگ دنيا، اين پرسش استخوان سوز برمى خيزد كه آيا همه كوششهاى اخلاقى مان در نهايت، گزاف و بيهوده نيست؟ بايد ايمان داشته باشيم كه زندگى مان و جهانى كه در آن به سر مى بريم معنى و هدف دارد و اينكه خواست اخلاقى ما واجد ارزش و اهميت است. به تعبير هوسرل «جهان بايد زيبا و نيك باشد، بايد غايتمند باشد. فعاليت انسان بايد تحت هدايت و راهنمايى خدا و در عين حال آزاد و مسؤوليت بردار باشد. فعاليت آزاد و خطاهاى گناه آميز آن و همه اعمال خلاف عقل بايد رو به سوى غايت و هدفى كلى داشته باشد. در اين ميان، هر چيزى بايد كاركردى غايتمند داشته باشد. در چنين شرايطى است كه زندگى انسان در دنيا به عنوان زندگى فعال و پرجنب و جوش، با غايات و اهدافى نهايى، امكان پذير مى شود.» من بايدايمان داشته باشم كه عمل بر طبق نداى اخلاقى، قدرت غلبه بر شر و تقدير كور را دارد، چون خدا با ما است.
ايمان به خدا، شرط نيل به كمال حقيقى و خويشتن اصيل و حفظ آن است. اين، ايمانى است كه ضرورت آن، ريشه در انگيزه اى عملى دارد... اين ايمان، خود مؤيد خويش است. هوسرل در اينجا مى گويد: «براى آنكه بتوانم به خودم و به خويشتن حقيقى ام باور داشته باشم و باور داشته باشم كه به طرف آن سير مى كنم، بايد به خدا ايمان داشته باشم. با اين كار، هدايت و راهنمايى خدا و عنايت او را در زندگى ام مى بينم.» آخرين كلامى كه اولريش مله در توضيح ديدگاه هوسرل بيان مى كند چنين است: فقط آنگاه كه خود را آفريده هاى خدا و جهان را تحت هدايت و تدبير او بدانيم خواهيم توانست به عالى ترين خير و نيكى برسيم كه همانا زندگى سعادتمندانه است، زندگى اى در شكوفايى ناب و نهايى كه به رستگارى منتهى مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |