|
گزارشى در باره يك دانشجوى شاغل
دو هندوانه با يك دست
|
|
|
سميرا سامانى بيشتر دانشجوها در دنيا، ساعت هاى بيكارى سراغ كارهاى كوچك و نيمه وقت در كتابخانه ها، كارگاه ها و... مى روند. معمولاً هم اين نوع شغل ها درآمد چندانى ندارند و دانشجوها بعد از مدتى آنها را رها مى كنند.بعضى اوقات هم دليل رها كردن كار، به سبب ناآشنايى با فضاى آن حرفه است. گزارش اين هفته ما درباره كار دانشجويى دختران است و البته سختى هاى يكى از اين نوع حرفه ها. چشمهايت باز نمى شوند از زور خستگى. بدنت را انگار در هاون كوبيده اند. بندبند شدنش را خوب حس مى كنى. آخر از صبح هم دانشگاه رفته اى و بعد هم سر كار. فقط براى چند اسكناس سبز! متأهل نيستى و قرار هم نيست خرج خانه و زندگى بدهى. از جيب پدرت هم آنقدرى به جيبت سرازير مى شود كه نيازى به كاركردن نداشته باشى. پس چه چيزى باعث مى شود كه هنوز درس ات تمام نشده، تن به كاركردن بدهى؟ چه چيزى باعث مى شود كه نتوانى خود را از وضعيتى كه به آن دچار شده اى برهانى؟ اصلاً بايد برهانى؟! اين گزارش سعى دارد از ديد يك دانشجو نگاهى اجمالى به موضوع همزمانى اشتغال و تحصيل دانشجويان بيندازد. اولين پيشنهاد هنوز سه ترم از دانشجو شدنش نگذشته بود كه به دوست و آشنا مى سپرد، دنبال كار مى گردد. البته با تأكيد اين نكته كه درآمدش اصلاً مهم نيست و فقط مى خواهد تجربه كسب كند. يكى از همان روزهايى كه در انتظار پيشنهاد كار بود دوستى به او خبر مى دهد كه يك مؤسسه مطبوعاتى - فرهنگى به چند دانشجو براى يك پروژه تحقيقاتى نياز دارد: «با دو تا از دوستانم صحبت كردم و راهى آن مؤسسه شديم. كار را قبول كرديم البته با كلى ترس و لرز! چون براى انجام آن تحقيق لازم بود درس سه واحدى «روش تحقيق » را پاس كرده باشيم كه ما با گذراندن آن دو ترم فاصله داشتيم.» سارا رستمى به همراه مريم و مهرى آن پيشنهاد را مى پذيرند. آنچنان از فضاى جديدى كه پا در آن گذاشته احساس خرسندى مى كرد كه توجهى به مشكلا پيش روى اشتغال همزمان با تحصيل نشان نداد. «كارمان ساعت مشخصى نداشت براى همين بعد از كلاسهايمان مى رفتيم و كار را پيش مى برديم با همه كارنابلدى مان كار خوبى از آب درآمد تا آنجا كه دو سه پروژه بعدى را به دست خودمان مى سپردند و ما هم كار را به دست چندتا از بچه هاى دانشگاه مى سپرديم و خودمان برآنها نظارت مى كرديم. دراين دوره كاركردنم اصلاً تأثير چشمگيرى روى درس خواندنم نداشت از طرفى هم وقتى آخرماه علاوه بر پول توجيبى كه از پدرم مى گرفتم اسكناس هاى حقوقم هم اضافه مى شد آنچنان شارژ مى شدم كه باور نمى كردم روزى از آن به عنوان اشتباه بزرگ زندگى ام ياد كنم.» كار او را مى بلعد كاركردن خصلت غريبى دارد. در بيشتر اوقات به جاى آنكه آدم با آن تطبيق پيدا كند او انسان را آنچنان مى بلعد كه راه گريزى باقى نمى گذارد. آن هم به خاطر طعم شيرين ، شايد هم گس و شايد هم تلخ پول باشد: «حالا ديگر درس سه واحدى روش تحقيق را هم پاس كرده بودم. درسى كه اكثر مباحث آن را در جريان كاركردنم ياد گرفته بودم. سرم حسابى شلوغ شده بود. ديگر نمى توانستم مرتب سر كلاس ها حاضر شوم شايد هم نمى خواستم چون براين باور بودم كه هدف از اين درس خواندنها سركار رفتن است و من كه كار داشتم...» يك سالى مى گذشت از اينكه پدرش را از دادن خرجى ماهيانه اش معاف كرده و خرج زندگى اش را خود برعهده گرفته بود. اوايل اين بار نه تنها بردوشش سنگينى نمى كرد بلكه از آن هم لذت مى برد. اما خواه ناخواه همزمانى تحصيل و كار انرژى فراوانى از فرد مى گيرد و در نهايت تأثير خود را بر زندگى او مى گذارد. «سر كلاس نمى رفتم يا اول ترم با استادها حرف مى زدم كه شاغلم و فلان و بهمان يا آخر ترم به واسطه فلان دوست و استاد ماجراى شاغل بودنم را توضيح مى دادم تا از حذف شدن نجات پيدا كنم. اينها خودش براى مشغول كردن ذهنم كم كه نبود، خيلى هم از من انرژى مى گرفت اما با بى توجهى از كنار اين بلا كه بر سر خود آورده بودم ، مى گذشتم.» سارا يك روزى به خودش مى آيد كه خيلى دير شده بود. صداى استقلال طلبى اش آنچنان در بين دوست و آشنا پيچيده بود كه كسى باور نمى كرد او از راه رفته پشيمان است. «چندين بار خواستم همه چيز را به شكل سابقش برگردانم و از پدرم بخواهم پول توجيبى كه به اصرار خودم قطع كرده بود را دوباره بدهد تا من لازم نباشد براى چند اسكناس بيشتر آنقدر جان بكنم اما نه مى شد و نه مى توانستم. آخر همه اطرافيانم براين باور بودند كه من نه تنها يك دختر مستقل هستم و احتياجى به حمايت كسى ندارم بلكه مى توانم نقش حامى را هم گاه به گاه براى خانواده بازى كنم. اما هيچ كدام از دل من آگاه نبودند. كه چقدر دلم براى آن پول ماهيانه بى دردسر تنگ شده و حاضرم دور تمام ولخرجى هايم را خط بكشم تا آن پول توجيبى تا پايان ماه برسد!» شما اشتباه مرا نكنيد خيلى زودتر از آنچه فكر مى كرد از كاركردن خسته شده بود و هروقت با بچه هاى دانشگاه در باره كاركردنش حرف به ميان مى آمد با قاطعيت مى گفت:«شما اشتباه مرا نكنيد همان پول توجيبى اى كه پدرتان مى فرستد را بگيريد و صدبار شكر كنيد.» اما خودش بهتر مى دانست برخى دوستانش در واژه نامه لغاتشان نه تنها كلمه پول توجيبى ندارند كه بخواهند روى آن حساب باز كنند بلكه بايد كار كنند تا خرج خانواده را هم بدهند. «من از سر نياز مادى دنبال كار نگشتم اوايل فقط براى كسب تجربه خواستم كار كنم تا بعد از تحصيل كار هم بلد باشم، اما نتوانستم تعادل را حفظ كنم. آنقدر بى ترمز جلو رفتم كه موتور كار كردنم سوخت. البته همه بچه هاى دانشجو هم با هدف كار يادگرفتن در دوران تحصيل كار نمى كنند بلكه نياز مالى شان آنها را مجبور به كاركردن مى كند كه نمى توان به آنها گفت به جاى كاركردن بنشينيد به درس و دانشگاهتان بپردازيد دليلش هم احتياج به بيان ندارد.»سارا تجربه اش را گران به دست آورده اما الآن اگر پاى صحبتش بنشينيد، به يقين به شما خواهد گفت: «نه فقط به درس خواندن مشغول باشيد نه فقط به كاركردن چون اگر درس بخوانيد اما در عمل آن را به كار نگيريد بسيارى از فرصت هاى شغلى بعد از تحصيل را به خاطر نابلدى از دست مى دهيد و اگر تنها به كار بچسبيد همان مى شود كه به من رفت.»
|