پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۴ -
Thu, Feb 2, 2006
ديپلماتيك
۳۳۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
موسيقى
مهرگان
پس از جنگ
246276.jpg
نوشته: هاوارد زين
ترجمه: پوراندخت مجلسى

جنگ عليه عراق، تهديد و تجاوز نسبت به مردم آن و اشغال شهرهاى آن دير يا زود پايان مى يابد. اين فرايند از هم اكنون آغاز شده است. اولين آثار مخالفت ها در كنگره پديدار شده است و نيز مقاله هايى كه خواهان عقب نشينى از عراقند در مطبوعات ديده مى شود. جنبش ضدجنگ در حال رشد است؛ در سراسر كشور به آهستگى، ولى به طور مستمر.
نظرسنجى هاى همگانى اكنون نشان مى دهند كه مردم كشور ما سخت مخالف جنگ و دولت بوش هستند. واقعيت هاى تلخ آشكار شده اند. نيروهاى ما مجبورند به وطن بازگردند. ولى ما كه با عزمى فزاينده براى تحقق اين امر ايستاده ايم، آيا نبايد در مورد بعد از جنگ بينديشيم؟ آيا نبايد حتى پيش از اين كه اين جنگ شرم    آور به پايان برسد، در مورد پايان بخشيدن به تمايل به خشونت و به كار گرفتن ثروت عظيم كشورمان براى برطرف كردن نيازهاى بشرى راهى بيابيم؟ آيا نبايد براى نابودى و محو جنگ، نه تنها اين جنگ يا آن جنگ، بلكه هر جنگى چاره انديشى كنيم؟ شايد وقت آن رسيده است كه جنگ ها را به پايان ببريم و نوع بشر را به مسير سلامت و بهبود برگردانيم.
گروهى از افراد صاحب نام در جهان (جنيو استرادا، پل فارمر، كرل وانگات، نادين گورديمر، ادوارد گالينو و ديگران) كه هم به خاطر استعداد و دانش شان و هم به خاطر گرايش ها و احساس تعهدشان نسبت به حقوق بشر، مورد تأييد و احترامند، بزودى به مبارزه اى جهانى براى نام نويسى دهها ميليون نفر از مردم براى شركت در نهضتى براى مخالفت با جنگ، دست خواهند زد، با اين اميد كه به نقطه اى برسند كه حكومت ها براثر مقاومت مردم، اقدام به جنگ را مشكل و يا غيرممكن بيابند.
استدلال ديرپايى در مورد عدم امكان از بين رفتن جنگ ها وجود دارد. اين استدلال كه من آن را از افراد طيف هاى سياسى گوناگون شنيده ام، اين است كه: جنگ ها هرگز پايان نمى يابند، زيرا جنگ از طبيعت بشرى نشأت گرفته است. محكم ترين استدلال در مقابل اين ادعا آن است كه ما هيچ جماعت و ملتى را نمى يابيم كه به طور خودانگيخته و بى مقدمه و ناگهانى به جنگ با ساير ملت ها بپردازد. برعكس، همواره مشاهده كرده ايم كه دولت ها، شديد ترين تلاش ها را در جهت بسيج جوانان به عمل مى آورند و براى ترغيب جوانان به وسيله هاى گوناگون متوسل مى شوند، براى مثال پول و يا امكان تحصيلات براى آنهايى كه در زندگى شانس پيشرفت شان بسيار ضعيف است و ايجاد اين اميد در آنها كه در ارتش شرايط كسب احترام و موفقيت برايشان وجود دارد. اگر چنين وعده هايى مؤثر نيفتد، دولت ها به زور متوسل مى شوند و جوانان را به خدمت احضار مى كنند و اگر اطاعت نكنند، آنها را به زندان تهديد مى كنند. اين مشكل البته تنها دركشورهايى مانند ايالات متحده وجود دارد كه خدمت سربازى اجبار نيست. علاوه بر اين، دولت بايد جوانان و يا خانواده هاى آنها را مجاب كند كه اگرچه سرباز ممكن است كشته شود و يا دست ها و پاهايش را از دست بدهد و يا بينايى اش را اما اين امر به خاطر هدفى والاست؛ براى خداوند براى وطن.
اگر به جنگ هاى بى پايان اين قرن نظرى بيندازيد، جنگى كه به خواسته مردم باشد، در ميان آنها نمى يابيد. حتى در برابر شركت در اين جنگ ها مقاومت شده است و براى تشويق جوانان، به اهدافى مانند گسترش دموكراسى و آزادى و يا بركناركردن يك ديكتاتورى متوسل شده اند، يعنى از تمايل بشر به انجام كارهاى نيك استفاده شده است، نه از غريزه كشتار در آنها.
«وودورو ويلسون»، شهروندان آمريكايى را چنان بى ميل به ورود به جنگ جهانى اول ديد كه مجبور شد با تبليغات و با زندانى كردن مخالفان، ملت را مجبور كند به قصابى و آدم كشى در اروپا بپيوندند.
در جنگ جهانى دوم، درواقع، يك پايبندى شديد اخلاقى وجودداشت كه هنوز هم بين مردم اين كشور طنين دارد و آن هم اين عقيده بود كه آن جنگ، جنگ به حق و درستى بوده است و لزوم شكست دادن فاشيسم هيولايى و نفرت انگيز، يك ضرورت شمرده مى شد.
همين اعتقاد بود كه مرا به نام نويسى در نيروى هوايى كشاند و پرواز در مأموريت هايى براى بمباران بر فراز اروپا. تنها بعد از جنگ بود كه من شروع به پرسش درمورد خلوص اخلاقى اين جنگ كردم. ريختن بمب از ارتفاع ۸ هزارمترى، از جايى كه هيچ بشرى را نمى ديدى، هيچ فريادى را نمى شنيدى و هيچ كودكى را كه قطعه قطعه شده باشد، مشاهده نمى كردى. اكنون من مجبورم درمورد «هيروشيما» و «ناگازاكى» و بمب هاى آتش زا بر فراز «توكيو» و «درسدن» فكر كنم. درباره ۶۰۰ هزار شهروند در ژاپن و تعداد مشابهى در آلمان. من درمورد روانشناختى خودم و ساير سربازان به اين نتيجه رسيده ام كه: درآن جنگ، فكر مى كرديم كه طرف ما خير است و طرف مقابل ما شر. آن روزها، مسائل ساده بود و نتيجه گيرى ها ساده انگارانه. ما مجبور نبوديم بيشتر فكر كنيم. درنتيجه، مى توانستيم جنايت هاى هولناك و غيرقابل بيانى را مرتكب شويم و اين كار را درست مى دانستيم. پس از جنگ، درمورد انگيزه هاى قدرت هاى غربى شروع به انديشيدن كردم و نمى دانستم كه آيا آنها بيشتر به شكست فاشيسم فكرمى كردند يا درمورد حفظ امپراتورى هاى خود و قدرت هاى خود و يا اين كه چه اولويت هاى نظامى از بمباران ريل آهن هايى كه به «آشويتس» مى رفت، اهميت بيشترى داشت؟ يك سرباز توپخانه كه تاريخ مى خواند و من با او دوست شده بودم، يك روز به من گفت: «اين يك جنگ امپرياليستى است. فاشيست ها شيطانند، ولى طرف ما هم دست كمى از آنها ندارد.» اين حرف او را در آن وقت نتوانستم بپذيرم ولى تأثير آن با من ماند. من به اين نتيجه رسيدم كه جنگ به تدريج به يك پايبندى اخلاقى مشترك براى طرف هاى درگير مى رسد.
جنگ، هركسى را كه در آن درگير است، مسموم مى كند و كسانى را كه از خيلى جهات با هم متفاوتند به قاتلان و شكنجه گران تبديل مى كند؛ همان طور كه اكنون شاهد هستيم. اين جنگ به ظاهر علاقه مند به پايين كشيدن مستبدان و ستمگران است، ولى مردمى را كه مى كشد، همان هايى هستند كه قربانى هاى همان ديكتاتورها بوده اند. شايد كه جنگ، جهان را از شرارت پاك كند، ولى اين امر ديرى نمى پايد. زيرا جنگ، خود بذر شرارت مى پاشد. من به اين نتيجه رسيدم كه جنگ، همان طور كه خشونت، يك مخدر است به سرعت نشئه مى كند، شور و لذت ايجاد مى كند، ولى پس از فروكش كردن اين شور و لذت، يأس و نوميدى جاى آن را مى گيرد.
من احتمال انساندوستانه بودن مداخله براى جلوگيرى از ظلم و ستم را مى پذيرم، همان طور كه در روآندا روى داد. ولى در برابر جنگى كه بدون هدف و انتخاب تعداد زيادى از مردم را مى كشد، بايد ايستاد.
آنچه مى توان در مورد جنگ جهانى دوم و باتوجه به پيچيدگى آن و در مقايسه با اوضاعى كه پس از آن پيش آمد _ جنگ كره و ويتنام _ گفت، اين است كه تهديدى كه از طرف آلمان و ژاپن براى جهان وجود داشت، بسيار متفاوت بود با آنچه درمورد اين دو كشور كوچك ادعا مى شد. جنگ با آلمان و ژاپن را مى شد «جنگ هاى خوب» ناميد.
يك هيسترى و تفكر جنون آميز درباره كمونيسم در وطن ما به دوران «مك كارتيسم» انجاميد و به تهاجم هاى آشكار و پنهان نظامى در آسيا و آمريكاى لاتين كه با «تهديد شوروى» توجيه مى شد. آن قدر درباره اين تهديد غلو شده بود كه براى بسيج مردم كفايت مى كرد. جنگ ويتنام، جنگ تأمل برانگيزى بود كه در آن، مردم آمريكا طى يك دوره چند ساله شروع به تشخيص دروغ هايى كردندكه براى توجيه آن همه خونريزى، گفته مى شد. سرانجام، ايالات متحده مجبور به عقب نشينى از ويتنام شد ودنيا به آخر نرسيد. نيمى از يك كشور كوچك در جنوب شرقى آسيا به نيم ديگر كمونيستش پيوست. ۵۸ هزار نفر آمريكايى و ميليونها ويتنامى براى جلوگيرى از اين امر، جان خود را از دست داده بودند.
اكثريت آمريكايى ها به مخالفت با جنگ برخاستندو بزرگترين جنبش ضدجنگ در تاريخ آمريكا را به وجود آوردند. جنگ ويتنام به بيزارى و نفرت عمومى از جنگ انجاميد. من بر اين باورم كه وقتى سردرگمى پس از جنگ زايل شد و تأثير تبليغات از بين رفت، مردم آمريكا به حالتى برگشتند كه بيشتر طبيعى بود. نظرسنجى هاى عمومى نشان دادكه آنها مخالف فرستادن نيرو به هر جاى جهان و به هر دليل هستند. صاحبان قدرت نگران شدند و دولت به آرامى تدبيرهايى را به كار گرفت تا بر آنچه كه «سندروم ويتنام» ناميده مى شد، غلبه كند. مخالفت با تجاوزهاى نظامى، بيمارى اى بود كه بايد درمان مى شد. بنابراين، بايد آمريكا را از نگرش هاى ناسالم بازداشت و با كنترل بيشتر اطلاعات، با اجتناب از فراخوانى به خدمت و با پرداختن به جنگهاى كوتاه و سريع با حريفان ضعيف نظير گرانادا، پاناما و عراق، فرصتى نداد كه جنبش هاى ضدجنگ شكل بگيرد.
پايان بخشيدن به جنگ ويتنام، مردم آمريكا را قادر كرد كه اين نظر را كه «بيمارى جنگ» براى بشر چيزى طبيعى است، متزلزل كنند. ولى حكومت آمريكا يك بار ديگر و در ۱۱سپتامبر، اين واقعيت را يافت كه آنها را آلوده به اين بيمارى كند. تروريسم، توجيهى براى جنگ شد، ولى جنگ خودتروريسم است و خشم و نفرت را پرورش مى دهد، چنان كه هم اكنون شاهد آن هستيم.
جنگ عراق، فريبكارى «جنگ باترور» را آشكار كرده است و دولت ايالات متحده و در حقيقت، دولتهاى ساير كشورها هم به صورتى غيرقابل اعتماد درآمده اند. نبايد به آنها در مورد امنيت بشر اعتماد كرد يا در مورد امنيت كره زمين، يا حفاظت از هواى آن، آب آن، ثروتهاى طبيعى آن و يا برطرف كردن فقر و بيمارى يا فايق آمدن بر افزايش نگران كننده بلاياى طبيعى كه دامنگير ۶ ميليارد مردم كره زمين است.
من باور ندارم كه حكومت ما قادر باشد يك بار ديگر، كارى را انجام دهد كه پس از جنگ ويتنام انجام داد. آماده كردن مردم براى كشيدن شدن دوباره در خشونت و نادرستى. به نظر من مى رسد كه وقتى جنگ در عراق پايان يابد و «بيمارى جنگ» شفا يابد موقعيت بسيار مناسبى به وجود خواهد آمد كه مردم ايالات متحده خواهند توانست به پيام بقيه جهان، كه به وسيله جنگهاى بى پايان هوشيار شده اند، گوش فرادهند و همچنين بتوانند اين موضوع را درك كنند كه جنگ، خود دشمن نسل بشر است. حكومت ها در برابر اين پيام مقاومت خواهند كرد، ولى قدرت آنها وابسته به اطاعت شهروندان از آنهاست. وقتى اين اطاعت از آنها دريغ شود، ناتوان و درمانده خواهند شد. ما بارها و بارها اين امر را در تاريخ ديده ايم. از بين رفتن جنگ نه تنها دلخواه و مطلوب است، بلكه براى نجات سياره ما كاملاً لازم است. هم اكنون وقت تحقق اين آرمان رسيده است.
* هاوارد زين: متفكر آمريكايى و نويسنده كتاب: «تاريخ مردم ايالات متحده» و كتابها و نوشته هاى بسيار ديگر.
منبع: سايت اينترنتى «پروگرسيو»
افول اقتدار بوش
246261.jpg
نوشته : «امانوئل والرشتاين»‎/ ترجمه : هرمز برادران
اگر شخصى بخواهد در باره سياست هاى« جورج بوش » رئيس جمهورى آمريكا بينديشد، بدون ترديد، به اين نتيجه خواهد رسيد كه وى در ابتداى سال ۲۰۰۵ در اوج اقتدار بود. در آن هنگام، بوش دوره دوم رياست جمهورى اش را آغاز كرد و در آن هنگام، حزب جمهوريخواه بر هردو مجلس كنگره (مجلس نمايندگان و سنا) سلطه داشت. زيرا جمهوريخواهان موفق شدند رهبر سابق اكثريت دموكراتها در سنا را شكست دهند. بوش اين امر را نه تنها به عنوان تأييد تجاوز به عراق، بلكه به عنوان مجوزى براى تداوم سياست هاى اقتصادى بسيار محافظه كارانه خود نيز تعبير مى كرد؛ سياست هايى مانند تمديد كاهش مالياتها، حفارى براى كاهش نفت در آلاسكا و ... در آن برهه، نظم جمهوريخواهى بسيار سفت و سخت بود و بوش بر همه چيز كنترل داشت.
در آن هنگام ، بحث دموكراتها بر سر اين بودكه آيا عملكرد ضعيف آنها در انتخابات به د ليل گرايش هاى افراطى شان به چپ بوده يا به راست. اين مسأله ، اختلافات عميقى را ميان آنها پديد آورد. دموكرات هاى كنگره عمدتاً علت شكست خود را در گرايش هاى افراطى به سوى چپ مى دانستند. به همين دليل، بوش احساس مى كرد كه مى تواند براى تصويب تمامى برنامه هاى موردنظر خود بر روى آراى برخى دموكراتها و بلوك متحد جمهوريخواهان حساب كند.
اما اكنون پس از يك سال، همه چيز تغييرات اساسى يافته است. تقريباً همه برنامه هاى فهرست بوش از تصويب شدن باز مانده است و غير محتمل مى نمايد كه در سال جارى ميلادى به تصويب برسند. بلوك جمهوريخواه شكست ناپذير او اكنون پراكنده و متزلزل شده است و به اصطلاح ميانه روها، نظم و انضباط را زير پا گذاشته اند. حتى دو جناح راست حزب جمهوريخواه - محافظه كاران افراطى و راست مسيحى - نيز دچار اين وضعيت شده اند.اكنون دموكراتها انضباطى را كه پيشتر از آن جمهوريخواهان بود، نمايش مى دهند و ناكامى هاى جمهوريخواهان اين امكان را به آنان داده است كه در كنگره، آراى بسيارى را به خود اختصاص دهند. محبوبيت بوش در نظرسنجى ها كاهش شديدى داشته است ، به گونه اى كه جمهوريخواهانى كه خود را براى انتخابات آماده مى كنند، از بوش مى خواهند كه براى آنها تبليغ نكند. و در اواخر سال ۲۰۰۵ ، برخى از دموكراتهاى كنگره بحث استيضاح رئيس جمهور را مطرح كرده اند. حتى خود بوش براى نخستين بار اعتراف كرده كه شايد طى دوران رياست جمهورى اش اشتباهاتى مرتكب شده است.
هنگامى كه به نبض سياست جهانى بوش - عراق - نظر مى افكنيم ، مى بينيم كه او تلاش مذبوحانه اى در مقابل فشارهاى شديد دارد؛ فشار از درون آمريكا؛ فشار از عراق ؛ و البته فشار از ساير نقاط دنيا. مقامات ارشد آمريكايى مى گويند كه مى دانند اكثريت عراقى ها خواهان خروج نيروهاى آمريكايى هستند، اما بوش سرسختانه از تعيين جدول زمانى براى كاهش نيروها در عراق امتناع مى ورزد.
به راستى ، در سال ،۲۰۰۵ چه اتفاقى رخ داد كه باعث ايجاد چنين مسائلى در توان سياسى بوش شده است؟ بخش عمده اى از تغييرات و رخدادها در درون ايالات متحده آمريكا انجام گرفته كه برخى از رويدادهاى ساير نقاط دنيا به بروز آنها كمك كرده است.
۵ موضوع موجب تغيير فضاى سياسى آمريكا شده است. هيچ يك از اين رخدادها به تنهايى زيان فراوان نداشته ، اما تركيب آنها سنگ غلتانى را به وجود آورده است كه هر لحظه شتاب مى گيرد و در سال ۲۰۰۶ تأثير خود را نشان خواهد داد.
اولين و آشكارترين موضوع ، آمار تلفات آمريكايى است كه بدون هيچ نشانه اى از تضعيف مقاومت، پيوسته در حال افزايش است. در يك روزنامه هندى در «دهلى نو» ، كاريكاتورى به چاپ رسيده بود كه نظر هر بيننده اى را جلب مى كرد. اين كاريكاتور سوسمار عظيم الجثه اى به نام «شورش» را تصوير كرده بودكه يك سرباز آمريكايى به نام «نيروهاى آمريكايى» با مشقت فراوان، آرواره هاى آن را باز نگه داشته بود. در كنار وى ، شخص كوتاه قامتى با برچسب «نيروهاى عراقى » ايستاده بود وسرباز آمريكايى به وى مى گفت: « بهتراست سعى كنى كه هرچه سريعتر رشد كنى و امور را در دست بگيرى.» در آمريكا، عده  اندكى وجود دارندكه اين موضوع را عملى مى دانند و عده بسيارى هستندكه معتقدند آمريكا بايد جلوى افزايش تلفات خود را بگيرد.
دومين موضوع، فاجعه كاتريناست كه سطح بى كفايتى و بى تفاوتى اجتماعى دولت بوش را آشكار كرد. و اين امر ، مردم بسيارى را در آستانه مرگ قرار داد. اما اين آن چيزى نيست كه تلاشهاى بوش را بر باد داد. وى دريافت كه بايد وعده دهد كه دولت فدرال براى جبران خسارتها، كارى خواهد كرد. بنابراين از كنگره خواست تا طرح پرهزينه اى را به تصويب برساند. اين همان بارى بودكه كمر محافظه كاران مالى جمهوريخواه را شكست. بوش در آغاز متعهد شده بود كه با كوچك كردن دولت، هزينه ها را كاهش دهد، اما درخواست وى براى تصويب اين طرح پرهزينه ، محافظه كاران مالى را مأيوس كرد.
سومين موضوع، بى كفايتى بوش در رسيدن به مهمترين دستاوردش است ، يعنى انتصاب قضات محافظه  كار در ديوان عالى آمريكا. شكست «هريت مه يرز» (براى عضويت در ديوان عالى آمريكا)، راست مسيحى را ناكام كرد و به تبع آن ، اين جناح از حمايت از رژيم بوش دست برداشت. به طور قطع، آنان گزينه ديگرى جز بوش ندارند، اما اكنون كه وى دچار دردسر شده است، آنان نيز درصدد تقويت جايگاه وى برنمى آيند. آنان ديگر به او اعتماد ندارند.
موضوع بعدى ، اعلام جرم عليه مقامات ارشد دولت بوش است. «لوئيس ليبى» ضمن تلاش براى مخدوش كردن وجهه «جوزف ويلسون» (سفير سابق آمريكا در نيجر) دروغ هاى وقيحانه اى در رابطه با وجود تسليحات كشتار جمعى (مهمترين بهانه بوش براى تجاوز به آمريكا) گفت: «تام ديلى » رهبر سابق اكثريت جمهوريخواه مجلس نمايندگان به نقض قانون در جهت حفظ اكثريت دراين مجلس متهم شد. «جك آبراموف » لابى گر نيز بخشى از شبكه ديلى در خريد رأى در كنگره بود. علاوه براين، اتهاماتى نيز به «كارل روو» مشاور سياسى ارشد بوش و «بيل فريست» رهبر اكثريت جمهوريخواه در سنا وارد شده است. همه رژيم هاى سياسى در مواجهه با چنين مسائلى به خود مى لرزند ، اما بوش طى مدت كوتاهى با موارد متعددى از آن روبرو شده است كه شخصيت هاى مهمى در آن گرفتار آمده اند.
سرانجام ، بايد به اقدامات غيرقانونى اشاره كرد كه احتمالاً شخص بوش را با چالش هاى متعددى مواجه مى كند. قدرت نمايى رؤساى جمهورى آمريكا، امر غيرمعمولى نيست. اما تلفيق ويژگى هاى شخصيتى بوش و اقدامات عمدى «ديك چنى » براى بزرگنمايى و افزايش قدرت رياست جمهورى موجب شده است كه قدرت نمايى هاى رئيس جمهور به طرز غيرمعمولى اغراق آميز شود. بوش در سال ۲۰۰۱ ، دستورات محرمانه را صادر كرد كه براساس آنها، شكنجه و استراق سمع مكالمات تلفنى شهروندان آمريكايى مجاز بود. اما هر دو مورد، نقض آشكار قوانين بود. پس از افشاى اين موارد، دفاع از آنها به ۳ شيوه مطرح شد: رياست جمهورى فى نفسه از چنين قدرتى برخوردار است ؛ قانون ميهن پرستى سال ۲۰۰۱ و مصوبات كنگره در مرحله پس از ۱۱ سپتامبر ، تلويحاً اين موارد را مجاز شمرده است ؛ به دليل تهديدات جديد تروريسم قوانين و قواعدنيز تغيير كرده است. در ابتدا، كنگره و رسانه ها اين استدلالات را پذيرفتند و از برانگيختن اعتراضات عمومى امتناع كردند. رسوايى ابوغريب نخستين نارضايتى هاى عمومى را برانگيخت كه به تدريج افزايش يافت. در سال ۲۰۰۵ ، سناتور «جان مك كين» كه درجريان جنگ ويتنام به مدت ۵ سال يك اسير جنگى بود و از تبعات اين قضيه آگاهى داشت ، اعتراضاتى را رهبرى كرد و موفق شد طرحى براى ممانعت از شكنجه را در كنگره به تصويب برساند. دولت بوش به رغم مخالفت هاى فراوان نتوانست در اين مورد كارى از پيش ببرد. پس از آن ، قضيه استراق سمع مكالمات تلفنى فاش شد و مطبوعات آن را گزارش دادند. اين همان راهى بودكه «نيكسون » را به سوى سقوط كشاند.
حال ، اگر يك جاى كار به خوبى پيش مى رفت ، شايد بوش به اين وضع دچار نمى شد. اما در هيچ جايى ، هيچ كارى براى آمريكا روند خوبى در جريان نيست؛ نه در خاورميانه ، نه در آمريكاى لاتين، نه در اروپا و نه در آسيا.
منبع : سايت اينترنتى Agence Global


|   شناسنامه   |   آرشيو   |