زنگ تفريح بود و بروبچه هاى گروه «چ.س.م.خ» (چنگيز، من - كه سهيل باشم - منصور و خسرو) داشتيم تو حياط مدرسه بازى مى كرديم. وسط بازى يهو منصور قاط زد و گفت: «دِ، نگا اون كلاغ سياه سوخته بالاى درخت داره اداى منو درمى آره! پس غيرت «چ.س.م.خ»اى تون كجا رفته؟!» خدايى كلاغه تقصيرى نداشت، فقط منقارش عين دماغ منصور بود اما از اون جايى كه پاى غيرت «چ.س.م.خ» وسط بود چهارتايى با گوله برفى كلاغه رو نشونه رفتيم و پرت كرديم طرفش اونم عين فيلم «ماتريكس» از عقب خم شد و دوربين ۳۶۰ درجه دورش چرخيد و گوله برفى ها از كنارش رد شدن و رفتن و رفتن و بادابامب! خوردن تو چشم و چال آقاى رياضى كه سرشو از پنجره دفتر كه طبقه دومه بيرون آورده بود. چنگيز داد زد: «عقبو بپا آقا رياضى!» آقا رياضى اينو كه شنيد دو قدم اومد جلو بعد از اون جايى كه قبلش يه قدم بيشتر با پنجره فاصله نداشت سوت شد پايين و پهن شد كف حياط. چنگيز شونه هاشو انداخت بالا و گفت: «اگه عقبكى مى رفت مى خورد به جالباسى!»
وقتى آقاى رياضى چشماشو باز كرد اولين حرفى كه زد اين بود: «دى.. ديگه تموم شد.. دى... ديگه آخرشه!»
<<<
وقتى منصور گفت آقاى رياضى داره مى ره، عين برق گرفته ها خشكمون زد!
- داره مى ره؟ كجا داره مى ره؟
- انتقالى گرفته، داره مى ره يه مدرسه ديگه!
چنگيز شاكى شد: «آخه به چه حقى؟ پس تحصيلات ما چى مى شه؟ آدم بايد چقدر بى مسؤوليت باشه!»
منصور گفت: «قراره از ماه بعد، آقا ناظم به جاش درس بده!»
اسم آقا ناظم كه اومد همچى عرق كرديم كه اتاق عين حموم بخار شد! خسرو گفت: «من شنيدم يه بار آقا ناظم واسه اين كه «دو چهار تا» رو به يه پسر كلاس سوميه ياد بده هشت تا خط كش زده پشتش!»
چنگيز ناليد: «اى داد، امسال ضرب اعداد سه رقمى داريم!!» بعد پشتش رو ماليد!
منصور گفت: «بس كنيد، همه مى دونن كه تنبيه بدنى توى مدارس ممنوعه!»
چنگيز گفت: «اين كه ديگه اسمش تنبيه بدنى نيست، ابزار كمك آموزشيه!»
منصور گفت... نه، منصور هيچى نگفت. آخه وقتى چنگيز چيزى مى گه منصور كى باشه كه روى حرفش حرف بزنه؟!
نظر منو بخواين آقاى رياضى - البته ببخشيدا! - يه كم لوسه. ما واقعاً كارى اش نكرده بوديم. حالا اون دفعه رو كه مركب ريختيم رو كتش و اون دفعه رو كه حلقه ازدواجشو توى اسيد حل كرديم و اون دفعه رو كه قورباغه تو جيبش انداختيم و اون دفعه رو كه فيش حقوقشو توى بخارى سوزونديم بذاريم كنار، واقعاً كارى اش نكرده بوديم... من براى خودش مى گم ها، پس فردا در برابر ناملايمات زندگى چى كار مى خواد بكنه؟!
چنگيز گفت: «هيچ رقم راه نداره بچه ها، اگه آقاى رياضى بره نصف تفريحات سالم ما دود مى شه، بايد هر جورى شده نگهش داريم. بايد بفهمه چقدر دوستش داريم تا ديگه نره!»
اينجورى عمليات «نگار» (نمك گير كردن آقاى رياضى) شروع شد! مسأله اينجا بود كه چه جورى بايد دلشو به دست مى آورديم؟ منصور گفت: «شنبه امتحان رياضى داريم. مى تونيم آخر هفته جمع شيم و با هم درس بخونيم تا بيست بگيريم، اينجورى حتماً آقاى رياضى خوشحال مى شه!»
چنگيز دست گذاشت روى شونه منصور و گفت: «چ.س.م.خ، بيست بگيره؟!.... منصور، پسرم! گاهى اوقات فكر مى كنم تو عامل نفوذى دشمنى كه مى خواد گروه ما رو از راه كج منحرف كنه!»
خسرو كه وقت استراحت فكش تموم شده بود و داشت مطابق معمول مى جنبيد كه يه تيكه كيك شكلاتى رو آسياب كنه، گفت: «مى گم... اوم... چطوره كه... اوم... براى آقاى رياضى.... اوم... تولد بگيريم؟! قورررت!»
منصور گفت: «خسته نباشى! ما كه نمى دونيم تولد آقاى رياضى چه روزيه؟!»
چنگيز همونجور كه چونه اش رو مى خاروند، چشماش برق زد: «اونش مهم نيست، مهم اينه كه بفهمه ما به يادشيم. بچه ها، فاز اول «نگار» شروع مى شه!»
«همه براى يكى، يكى سرور همه!»
تقسيم وظايف كرديم و قرار شد من يه نقاشى خوشگل براى آقاى رياضى بكشم، منصور هديه تولد رو بخره، خسرو كيك بپزه و چنگيز هم به كارهاى ما نظارت كنه يعنى هر كى خوب كار نكرد، بزنه پس گردنش!
قلك ها رو شكونديم و پولهامون رو ريختيم رو هم، شد دو هزار و هفتصد و بيست و پنج تومن و پنجزار. منصور گفت: «آخه با اين شندرغاز، چى مى شه خريد؟!»
در اين لحظه چنگيز به كار منصور نظارت كرد، منصور همونجور كه پس گردنش رو مى ماليد گفت: «فهميدم!يه جورى با بودجه كنار مى آم!»
من گفتم: «عجيبه، هيچ ايده اى به فكرم نمى رسه كه بكشم!» چنگيز همچى به كارم نظارت كرد كه برق از چشمام پريد: «اوخ پسر چقدر الهام گرفتم!»
خسرو همونجور سيخ وايساده بود و عرق مى ريخت، چنگيز چپ چپ نگاهش كرد:
- ببينم، چيزى گفتى؟
- نه!
- انگار مشكلى واسه كيك پختن دارى؟ نظارت مى خواى؟
- اصلاً! من مادرزاد، قنادم!
بيخود نيست كه چنگيز رئيس گروهه. تحت نظارتش استعدادهاى كشف نشده آدم شكوفا مى شه!
- خيله خب. مى ريم خونه هامون، هر كدوم تا شب وقت دارين كارتونو انجام بدين. هر كى مشكل داشت بياد پيش خودم تا نظارت كنم!
<<<
- سارا، تو خواهر كوچولوى منى و دلم مى خواد اگه مشكلى داشتى خجالت رو بذارى كنار و بياى پيش خودم تا واست حلش كنم. پس خواهر و برادرى به چه درد مى خوره؟
- بگو چى مى خواى؟
- سه ساعته دارم به مخم فشار مى آرم تا يه چيزى براى تولد آقاى رياضى بكشم اما هيچى ازش درنمى آد!
- كارى نداره. يه موضوعى بكش كه معلمتون ياد روز تولدش بيفته، مثلاً خودشو بكش كنار كيك تولد وايساده!
- اين كه خيلى معموليه، بايد يه جورى باشه كه آقاى رياضى بفهمه ما چقدر نابغه ايم و با حاليم و اگه از دستمون بده چقدر سرش كلاه مى ره!
- پس يه چيزى بكش كه هم روز تولدش يادش بياد، هم شخصيتش رو نشون بده!
- از كجا بفهمم شخصيتش چه جوريه؟!
سارا يه كتاب كوچيك درب و داغون از كتابخونه اش بيرون كشيد كه روى جلدش نوشته بودن: «طالع بينى چينى».
-حالا بگو معلمتون متولد چه ساليه؟
- نمى دونم... اما فكر كنم چهل و سه، چهار سالش باشه!
- چهل و سه يا چهل و چهار؟ اين دو تا زمين تا آسمون با هم فرق مى كنن!
- ... چهل و چهار!
سارا يه ورقى به كتاب زد و بعد، سر يه صفحه وايساد: «ايناهاش، طبق طالع بينى چينى، آقاى رياضى متولد سال گاوه!»
- آره؟!
- آره اينجا نوشته كه متولدين سال گاو، افراد كوشا و صبورى هستند و معمولاً وظايف سنگين رو به اونها مى سپرند، خيلى هم خوش شانسند... حالا فهميدى؟
- دمت گرم سارا! فهميدم.
شب، سر شام مامان كه خيلى تابلو مشكوك مى زد، اما مى خواست عادى نشون بده، برگشت و بهم گفت: «راستى سهيل، وقتى تو اتاقت بودى، چنگيز زنگ زد و خواست ازت بپرسم نگار در چه حاله؟»
همونجور كه غذامو مى جويدم گفتم: «اوهوم. خوبه!»
نفهميدم چرا چشماى مامان و بابا گرد شد و زل زدن بهم!
<<<
فردا صبح، قبل از زنگ رياضى رفتيم توى كلاس و هديه هامونو گذاشتيم رو ميز آقاى رياضى. يه كيك تولد، يه بسته كادويى خوشگل و پاكتى كه نقاشى من توش بود!
چنگيز كه معلوم بود از كار گروه راضيه گفت: «خب بچه ها، فاز دوم عمليات نگار تموم شد. بريد سر جاهاتون، الآن زنگ مى خوره و فاز آخر شروع مى شه!»
وقتى آقاى رياضى اومد تو، مثل هميشه اول رفت كنار ميزش و شروع كرد به بازرسى پايين و بالاى صندلى اش كه بمبى، چيزى كار نذاشته باشن. بعد نشست سر جاش و تازه چشمش افتاد به هديه ها:
«اينا ديگه چيه؟!»
چنگيز بلند شد و داد زد: «تولدتون مبارك آقاى رياضى!» بعد همه بچه هاى كلاس پا شدن و با هم دست زدن!
- تولد؟ امروز كه تولد من نيست!
منصور گفت: «اينكه مهم نيست، مهم اينه كه دوستتون داريم و مى خوايم پيش ما بمونين!»
آقاى رياضى كه هنوز مشكوك به هديه ها نگاه مى كرد، كيك خسرو رو با انگشت نشون داد و گفت: «ببينم اينو با چى پختين؟ پودر سيمان؟»
خدايى اين مرد، خيلى بدبينه! واسه خودش مى گم ها... خيلى بده آدم تو زندگيش به هيچكى اعتماد نداشته باشه. اينجورى تنها مى مونه!
خسرو گفت: «خيالتون راحت باشه، خودم با آرد و تخم مرغ محلى تازه، پختمش!»
آقاى رياضى همچين دودل يه برش از كيك برداشت و گذاشت توى دهنش، نفس همه تو سينه ها حبس شده بود... «اوم م م!... خوشمزه است! عاليه... عزيزان من!»
كلاس تركيد و همه دست زدن! چشماى آقاى رياضى از فرط احساسات خيس شده بود. اصلاً نمى تونم بار عاطفى اون لحظه رو شرح بدم، بايد صحنه رو اسلوموشن پخش كنى و يه آهنگ هندى بذارى روش تا بفهمى چى مى گم... عشق و محبت شاگرد و معلمى بود كه قل قل مى زد، اشك شوق بود كه چشما رو خيس كرده بود، صداى خنده بود كه مى شنيدى، تا اينكه آقا معلم كادوى منصور رو باز كرد و انگار دكمه Pause كلاس رو زده باشن، يهو نفس همه بريد!
خدايى منصور با اون بودجه كم، شاهكار زده بود و بُرسى كه خريده بود، حرف نداشت. فقط حيف كه آقاى رياضى كچله و سرش عين آينه برق مى زنه!
قيافه آقاى رياضى داشت مثل اون دفعه مى شد كه با چسب چسبونده بوديمش به صندلى، اما چنگيز هول هولكى پريد وسط و گفت: «اينو بى خيال شين، نقاشى سهيل رو ببينين كه واسه تولدتون كشيده!»
دوباره حال آقاى رياضى جا اومد و پاكت منو برداشت: «آره، ممنونم پسرم... كلاً نقاشى و كار دستى رو ترجيح مى دهم، چون نتيجه خلاقيت... اين ديگه چيه؟!!»
آقاى رياضى با چشماى گرد نقاشيمو گرفت رو به كلاس، پسر، خودم كلى حال كردم!
- اجازه، اين روز تولد شماست. اون خانم دكتره كه داره مامانتونو سزارين مى كنه، اونم مامانتونه كه داره جيغ مى زنه و شما رو مى زاد، اونم شمايين كه از شكمش دراومدين!
- اين؟! اين منم؟ اين كه يه گوساله است!
- آخه طبق طالع بينى چينى، شما گاوين، بايد يه جورى اين قضيه رو نشون مى داديم!
اگه آقاى رياضى رو مى ذاشتن سر چهارراه، همه ماشين ها مى زدن رو ترمز، آخه رنگ چراغ قرمز شده بود!
- من؟... من گاوم؟ قد قد!... ديگه تموم شد... قد قد... آخرشه... قد قد قدا!... من از اينجا... قد قد... مى رم! قد قد قدا!... من... قد قد قد! چرا اينجورى شدم؟!
همه با دهن باز خيره مونده بودن به آقاى رياضى كه روى صندلى اش چمباتمه زده بود و دستاشو جمع كرده بود زير بغلش و داشت عين مرغا بال بال مى زد و قد قد مى كرد! چنگيز يهو زد به پيشونى اش و زير گوش خسرو گفت: «ببينم، گفتى تخم مرغ هايى كه توى كيك زدى محلى بودن؟»
- آره!
- خودتم تا حالا ازشون خوردى؟
- نه!
- بهتره از اين به بعد هم نخورى.
- چرا؟
- واسه اينكه آنفلوآنزاى مرغى دارن!
نيم ساعت بعد يه آمبولانس اومد و آقاى رياضى رو قدقدكنان برد. البته چهار تا پرستار دست و پاشو گرفتن و كلى زور زدن تا تونستن اونو از صندليش جدا كنن. وقتى پا شد، تازه فهميديم قضيه چيه... طفلى روى صندليش تخم گذاشته بود!
نظر منو بخواين، آقاى رياضى زيادى حساسه و حرص مى خوره... واسه خودش مى گم ها، ضرر داره، روى جوجه اش تأثير بد مى ذاره!