|
داستان
جوجه اردك زشت
نويسنده : هانس كريستين اندرسن مترجم و تصوير ساز: منصوره كمرى
|
|
|
قسمت آخر در قسمت قبل خوانديم كه از يكى از تخمهاى خانم اردك جوجه زشتى بيرون آمد كه توسط همه اهالى مزرعه مورد تحقير و آزار قرار مى گرفت. او از آنجا به بيشه زارى فرار كرد، ولى از قضا شكارچيان آنجا را محاصره كردند. سگهاى شكارچى به داخل بوته ها دويدند و يكى از آنها به جوجه اردك زشت نزديك شد و اكنون ادامه ماجرا... سگ شكارچى دندانهاى تيز و برنده اش را نشان داد و جوجه اردك را بو كرد، ولى بدون اينكه به او دست بزند، راهش را كج كرد و وارد رودخانه شد. جوجه اردك بيچاره آهى كشيد و گفت: «خوشبختانه اينقدر زشتم كه حتى سگ هم رغبت نكرد منو گاز بگيره!» و بعد خيلى آرام و بى صدا سر جايش نشست و منتظر شد. مدتى بعد كم كم سر و صدا خوابيد، اما جوجه اردك هنوز جرأت نمى كرد از جايش تكان بخورد. مدتى ديگر هم صبر كرد و بعد وقتى ديد ديگر هيچ صدايى نمى آيد، با سرعت هرچه تمامتر بيشه زار را ترك كرد. هنوز مدتى نرفته بود كه هوا توفانى شد و باد شديدى وزيدن گرفت، طورى كه به سختى مى توانست سر جايش بايستد. بايد سرپناهى پيدا مى كرد. به اطرافش نگاه كرد و كلبه كوچكى را ديد. كلبه خيلى قديمى بود و انگار تنها به اين دليل هنوز نريخته بود كه نمى توانست تصميم بگيرد، اول از كدام طرفش خراب شود! شدت باران هر لحظه بيشتر مى شد، پس جلوى كلبه نشست، ولى ناگهان متوجه شد كه در كلبه كاملاً بسته نيست و پايين آن آنقدر باز است كه بتواند از زيرش رد شود، بنابراين خيلى آرام و بى صدا وارد كلبه شد و در گوشه اى نشست و به خواب رفت. يك پيرزن به همراه گربه و مرغش در آن كلبه زندگى مى كردند. پيرزن گربه را «پسر كوچولو» صدا مى زد. گربه مى توانست دمش را بالا بگيرد و خرخر كند. به مرغ كه پاهاى كوتاهى داشت «پاكوتاه» مى گفتند. مرغ مى توانست تخمهاى درشت بگذارد. پيرزن آن دو را مثل بچه هاى خودش دوست داشت. صبح كه شد، گربه و مرغ با ديدن موجود غريبه شروع به سر و صدا كردند، پيرزن به طرف آنها آمد تا ببيند كه چه اتفاقى افتاده، اما چون چشمش ضعيف بود، با ديدن جوجه اردك فكر كرد كه او يك اردك چاق است و با خوشحالى گفت: «اميدوارم ماده باشه و بتونه تخمهاى درشت بذاره. من عاشق تخم اردكم! بايد صبر كرد و ديد.» بنابراين جوجه اردك مى توانست مدتى را در آنجا بگذراند. مرغ با لحنى تحقيرآميز به او گفت: «ببينم، مى تونى تخم بذارى؟» جوجه اردك جواب داد: «نه!» - پس بهتره دهنتو ببندى و حرفى نزنى! گربه گفت: «مى تونى خرخر كنى؟» جوجه اردك دوباره جواب داد: «نه». - پسر بهتره اظهارنظر نكنى! جوجه اردك با ناراحتى، ساكت و آرام در گوشه اى نشست، اما همين كه نور خورشيد به درون خانه تابيد و گرماى آفتاب را احساس كرد، هوس شنا به سرش زد و به مرغ گفت كه دلش مى خواهد شنا كند. مرغ جواب داد: «عجب فكر مزخرفى! كار ديگه اى بلد نيستى. چه تفريحات احمقانه اى دارى. اگه ياد بگيرى خرخر كنى و تخم بگذارى، ديگه اين فكراى بيخود به سرت نمى زنه.» جوجه اردك گفت: «اما شنا كردن خيلى لذت بخشه و شيرجه زدن توى آب حال آدم رو جا مى آره!» مرغ با طعنه گفت: «لذت بخش! اصلاً بيا از گربه بپرس! اون عاقل ترين حيوونيه كه من مى شناسم، ببين دوست داره شنا كنه. يا همين پيرزن صاحبخونه، ببين اين فكرا به سر اونم مى زنه! تو دنيا به باشعورى اون پيدا نمى شه.» جوجه اردك با ناراحتى گفت: «تو نمى فهمى من چى مى گم.» مرغ جواب داد: «آخه كى مى فهمه تو چى مى گى. به جاى اين حرفها برو خدا رو شكر كن كه يه جاى گرم و نرم گيرت اومده، اما تو فقط وراجى مى كنى. باور كن واسه خودت مى گم. از من به تو نصيحت كه برو تخم گذاشتن و خرخر كردن ياد بگير!» اما جوجه اردك خيلى دلش مى خواست شنا كند، براى همين كلبه را ترك كرد و خيلى زود به رودخانه زيبايى رسيد، اما از آنجايى كه خيلى زشت بود، ساير پرنده ها به او اجازه ندادند وارد رودخانه شود. جوجه اردك سرگردان و بى هدف به راه افتاد به اميد اينكه بالاخره يك سرپناه پيدا كند. زمان به تندى مى گذشت، پاييز سر رسيد و برگ درختان نارنجى و زرد شد. با آمدن زمستان، وضع از قبل هم بدتر شد، باد تندى وزيدن گرفت و هوا حسابى سرد شد. همه حيوانات از سرما مى لرزيدند. يك روز عصر، يك دسته پرنده زيبا از ميان بوته ها بيرون آمدند. جوجه اردك با تعجب به آنها نگاه كرد، چون در زندگى اش پرنده هايى به اين زيبايى نديده بود. آنها يك دسته قو بودند، با گردنهاى تاب دار و بال و پرى به رنگ سفيد. قوها بالهايشان را باز كردند و به طرف مناطق گرمسير به پرواز درآمدند. همين طور كه بيشتر و بيشتر اوج مى گرفتند، جوجه اردك آنها را تماشا مى كرد، احساس خاصى داشت. او نمى دانست اين پرنده ها چه هستند و به كجا مى روند، فقط حسى به آنها داشت كه در مورد هيچ پرنده ديگرى نداشت. دلش مى خواست مثل آنها زيبا باشد! هوا سردتر و سردتر مى شد و جوجه اردك مجبور بود بسرعت توى آب رودخانه شنا كند تا مانع از يخ زدنش شود، اما رفته رفته محوطه شنايش كوچك و كوچكتر مى شد تا جايى كه هرچقدر هم با سرعت پا مى زد، فايده اى نداشت. پس سر جايش بى حركت ايستاد تا اينكه خودش هم يخ زد. صبح روز بعد يك روستايى از آنجا گذشت و با ديدن او، يخ رودخانه را شكست و او را به خانه اش برد و در كنار آتش گذاشت تا گرم شود. بچه هاى مرد با ديدن جوجه اردك به طرفش دويدند. او كه فكر مى كرد آنها قصد اذيت و آزارش را دارند، از جايش پريد و باعث برگرداندن ظرف شير شد. بچه ها به دنبالش مى دويدند و همه جا را به هم مى ريختند. مرد روستايى مى خواست جوجه اردك را بگيرد، اما نتوانست و او از پنجره نيمه باز به بيرون پريد و فرار كرد. جوجه اردك داخل بوته ها پنهان شد و از فرط خستگى روى برفهاى تازه باريده افتاد و خوابش برد. بالاخره زمستان هم گذشت و يك روز صبح جوجه اردك خودش را در بيشه زار بزرگى پيدا كرد. او ديگر مى توانست گرماى آفتاب را احساس كند و صداى چكاوك ها را بشنود. جوجه اردك كه حالا پرنده جوانى شده بود، پر و بالش را تكان داد و با تعجب احساس كرد كه بالهايش خيلى قوى تر شده، همه چيز زيبا و تازه به نظر مى رسيد. در همان حال سه قوى زيبا از لابه لاى بوته ها بيرون آمدند و شروع به شنا كردند. او اين پرنده هاى زيبا را بخوبى به خاطر داشت. با ديدن آنها بيشتر از هميشه احساس بدبختى و حقارت كرد. با خودش گفت: «اگر به طرف اين پرنده هاى زيبا برم، حتماً منو مى كشند، چون طاقت ديدن موجودى به اين زشتى رو ندارند، اما مهم نيست. بهتره به دست اين پرنده هاى زيبا كشته شم تا اينكه اردكها بهم نوك بزنند و توسط آدمها به گوشه اى پرت بشم و يا توى زمستون گرسنگى بكشم.» پس به طرف آنها شنا كرد. همين كه قوها او را ديدند، به استقبالش رفتند. پرنده بيچاره فرياد زد: «منو بكشيد» و سرش را پايين آورد، اما ناگهان چيزى روى سطح آب ديد كه برايش باوركردنى نبود. او ديگر يك اردك زشت و بدتركيب نبود، بلكه تبديل به قوى زيبا و سفيدى شده بود! قوهاى ديگر دورش حلقه زدند و به او خوش آمد گفتند. چند لحظه بعد چند بچه به طرف رودخانه آمدند و براى قوها خرده نان پرت كردند. يكى از آنها فرياد زد: «نگاه كنيد، يه قوى تازه اومده اينجا. اون از بقيه خيلى خوشگل تره!» بقيه قوها به طرف او سرشان را پايين آوردند. حتى درخت كهنسال هم به طرف او تعظيم كرد. پرنده بيچاره نمى دانست بايد چه كار كند. او به خاطر زشت بودن هميشه مورد آزار و تحقير قرار گرفته بود، ولى حالا مى شنيد كه او را زيباترين قوى رودخانه صدا مى زنند. احساس كرد گرماى آفتاب شديدتر شده است. با خوشحالى بالهايش را به هم زد و از ته دل گريه كرد و با خودش گفت «وقتى جوجه اردك زشتى بودم، اين خوشبختى رو به خواب هم نمى ديدم!»
|