جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴ -
Fri, Feb 3, 2006
كودك ونوجوان (۲)
۳۳۸۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
نويسنده : هانس كريستين اندرسن
مترجم و تصوير ساز: منصوره كمرى
معرفى كتاب
تابستان رويايى جوليان
246369.jpg
ياسمن شكرگزار
كتابى كه اين هفته معرفى مى كنم باب طبع تنبل هاست كه براى انتخاب كتاب، اول از همه، آخر اين ستون رو نگاه مى كنند و تا مى بينند تعداد صفحاتش بالاى ۱۰۰ تاست به كتاب هفته  بعد اميد مى بندند! تنبل هاى عزيز، خوشحال باشيد كه كتاب اين هفته ۷۰ صفحه است! (او نهم با خط درشت چاپى) و البته داستان خوبى هم داره. «تابستان رويايى جوليان» از زبان جوليان (پسربچه ى هفت ساله و سياهپوست) روايت مى شه كه يك روز صبح مى بينه صميمى ترين دوستش (گلوريا) سوار يك دوچرخه به طرفش مى آد. جوليان خدا خدا مى كنه كه ديدن دوچرخه فقط خيال باشه، اما مى بينه كه گلوريا و دوچرخه اش واقعى واقعى اند. گلوريا به جوليان پيشنهاد مى كنه تا به او دوچرخه سوارى ياد بده، اما جوليان به خاطر ترسى كه از دوچرخه داره و نمى خواد گلوريا متوجه ترسش بشه دروغى سرهم مى كنه تا از اين دردسر رها بشه و گلوريا رو هم ناراحت نكنه:«مى دانى، چرا نمى توانم دوچرخه سوارى ياد بگيرم، چون كارهاى زيادى هست كه بايد توى خانه انجام بدهم. پدرم تصميم گرفته كه امسال تابستان من حسابى كار كنم. بنابراين وقتى برايم نمى ماند كه دوچرخه سوارى ياد بگيرم...»
با گفتن اين دروغ جوليان تو دردسر بدى مى افته، گلوريا به پدر جوليان اعتراض مى كنه كه چرا از اون بيچاره بيگارى مى كشه، پدر هم حسابى بهش بر مى خورده و شاكى مى شه، جوليان هم براى اين كه از مخمصه تازه فرار كنه يك دروغ تازه مى گه و خلاصه اين كه دروغ هاى جوليان به كجا مى رسه و اون با ترسش از دوچرخه سوارى چه كار مى كنه، بماند واسه كسانى كه كتاب رو مى خرند و مى خونند.
گويا «آن كامرون» نويسند ه كتاب، چند كتاب با شخصيت اصلى اين داستان، يعنى جوليان نوشته و در آن ها به قول مقدمه كتاب، «كلى انرژى مثبت زندگى رو به كارگرفته». منظور اينكه وقتى داستان رو مى خونيد احساس مثبت و خوشايندى به شما دست مى ده كه از سادگى و همزمان، پختگى و روان بودن انشاء نويسنده اش نشأت گرفته. «تابستان رويايى جوليان» يك قصه كاملاً اخلاق گرايانه است كه پيام تربيتى واضح و روشنى داره و ناشر به متن داستان بسنده نكرده و اين پيام رو پشت جلد هم آورده: «دروغگوها حق انتخاب ندارند!» جوليان به خاطر پنهان كردن ترسش دروغى مى گه و براى پنهان كردن دروغش، دروغى ديگه و به همين خاطر، مجازات مى شه تا سر عقل بياد و به راه راست هدايت شه! به نظرم بزرگترين هنر «آن كامرون» اين بوده كه تونسته همچين اخلاق گرايى مدل قديمى و كليشه  اى رو با انتخاب يك لحن روايى مناسب قابل تحمل كنه. اگه كتاب رو بخونيد شايد اولش احساس كنيد انشاى معمولى داره اما كمى به شيوه اى كه نويسنده براى توضيح درونيات جوليان استفاده كرده دقت كنيد متوجه مى شيد «آن كامرون» چه نكات روانشناسانه ظريفى در نوشته اش به كار برده. از جمله لحن كنايه آميز و پرشوخى جوليان وقتى كه با خودش فكر مى كنه چقدر شخصيت اين پسر رو دوست داشتنى و ملموس كرده، مثلاً اينجا رو داشته باشيد: هنوز فكر مى كردم مى توانم هر چيزى را تحمل كنم، فقط ترسيدم نكند پدر بگويد بايد پى ساختمان را بكنى و از نو ساختمان را بسازيم. (صفحه ۵۷)
يا اينجا: او با گشاده رويى گفت: «صبح بخير جوليان، چطورى؟» گفتم: «زنده ام.» پدر گفت: «عاليه! چى بهتر از اين؟» فكر كردم بهتر بود يك كمى بيش تر از آنچه الآن هستم زنده باشم (صفحه ۵۶)
آن كامرون در ايالت ويسكانسين به دنيا اومده و كارگاه هاى نويسندگى رو در دانشگاه گذرونده و الآن هم در گواتمالا زندگى مى كنه. جالبه بدونيد كه ايشون از كلاس سوم دبستان مى دونسته كه مى خواد نويسنده بشه. اين كتاب كم حجم و ارزون (۴۰۰ تومنى) با طراحى هاى سياه قلم و استادانه خانم «دورالدر» تزئين شده كه حس و حال داستان و شخصيت ها رو خيلى عالى و با سبكى تقريباً واقع گرايانه تصوير كرده اند، درست مثل سبك خود داستان.
تنبل ها ديگه بهانه ندارند چون همه شرايط براى مطالعه مهياست. براى خريد كتاب هم كافيه به «نشر كتاب ونوشه» سرى بزنيد كه اون رو با ترجمه روان «فرمهر منجزى» منتشر كرده.
داستان
جوجه اردك زشت
نويسنده : هانس كريستين اندرسن
مترجم و تصوير ساز: منصوره كمرى
246378.jpg
قسمت آخر
در قسمت قبل خوانديم كه از يكى از تخمهاى خانم اردك جوجه زشتى بيرون آمد كه توسط همه اهالى مزرعه مورد تحقير و آزار قرار مى گرفت. او از آنجا به بيشه زارى فرار كرد، ولى از قضا شكارچيان آنجا را محاصره كردند. سگهاى شكارچى به داخل بوته ها دويدند و يكى از آنها به جوجه اردك زشت نزديك شد و اكنون ادامه ماجرا...
سگ شكارچى دندانهاى تيز و برنده اش را نشان داد و جوجه اردك را بو كرد، ولى بدون اينكه به او دست بزند، راهش را كج كرد و وارد رودخانه شد. جوجه اردك بيچاره آهى كشيد و گفت: «خوشبختانه اينقدر زشتم كه حتى سگ هم رغبت نكرد منو گاز بگيره!» و بعد خيلى آرام و بى صدا سر جايش نشست و منتظر شد. مدتى بعد كم كم سر و صدا خوابيد، اما جوجه اردك هنوز جرأت نمى كرد از جايش تكان بخورد. مدتى ديگر هم صبر كرد و بعد وقتى ديد ديگر هيچ صدايى نمى آيد، با سرعت هرچه تمامتر بيشه زار را ترك كرد. هنوز مدتى نرفته بود كه هوا توفانى شد و باد شديدى وزيدن گرفت، طورى كه به سختى مى توانست سر جايش بايستد. بايد سرپناهى پيدا مى كرد. به اطرافش نگاه كرد و كلبه كوچكى را ديد. كلبه خيلى قديمى بود و انگار تنها به اين دليل هنوز نريخته بود كه نمى توانست تصميم بگيرد، اول از كدام طرفش خراب شود!
شدت باران هر لحظه بيشتر مى شد، پس جلوى كلبه نشست، ولى ناگهان متوجه شد كه در كلبه كاملاً بسته نيست و پايين آن آنقدر باز است كه بتواند از زيرش رد شود، بنابراين خيلى آرام و بى صدا وارد كلبه شد و در گوشه اى نشست و به خواب رفت. يك پيرزن به همراه گربه و مرغش در آن كلبه زندگى مى كردند. پيرزن گربه را «پسر كوچولو» صدا مى زد. گربه مى توانست دمش را بالا بگيرد و خرخر كند. به مرغ كه پاهاى كوتاهى داشت «پاكوتاه» مى گفتند. مرغ مى توانست تخمهاى درشت بگذارد. پيرزن آن دو را مثل بچه هاى خودش دوست داشت. صبح كه شد، گربه و مرغ با ديدن موجود غريبه شروع به سر و صدا كردند، پيرزن به طرف آنها آمد تا ببيند كه چه اتفاقى افتاده، اما چون چشمش ضعيف بود، با ديدن جوجه اردك فكر كرد كه او يك اردك چاق است و با خوشحالى گفت: «اميدوارم ماده باشه و بتونه تخمهاى درشت بذاره. من عاشق تخم اردكم! بايد صبر كرد و ديد.»
بنابراين جوجه اردك مى توانست مدتى را در آنجا بگذراند. مرغ با لحنى تحقيرآميز به او گفت: «ببينم، مى تونى تخم بذارى؟» جوجه اردك جواب داد: «نه!»
- پس بهتره دهنتو ببندى و حرفى نزنى!
گربه گفت: «مى تونى خرخر كنى؟» جوجه اردك دوباره جواب داد: «نه».
- پسر بهتره اظهارنظر نكنى!
جوجه اردك با ناراحتى، ساكت و آرام در گوشه اى نشست، اما همين كه نور خورشيد به درون خانه تابيد و گرماى آفتاب را احساس كرد، هوس شنا به سرش زد و به مرغ گفت كه دلش مى خواهد شنا كند.
مرغ جواب داد: «عجب فكر مزخرفى! كار ديگه اى بلد نيستى. چه تفريحات احمقانه اى دارى. اگه ياد بگيرى خرخر كنى و تخم بگذارى، ديگه اين فكراى بيخود به سرت نمى زنه.»
جوجه اردك گفت: «اما شنا كردن خيلى لذت بخشه و شيرجه زدن توى آب حال آدم رو جا مى آره!»
مرغ با طعنه گفت: «لذت بخش! اصلاً بيا از گربه بپرس! اون عاقل ترين حيوونيه كه من مى شناسم، ببين دوست داره شنا كنه. يا همين پيرزن صاحبخونه، ببين اين فكرا به سر اونم مى زنه! تو دنيا به باشعورى اون پيدا نمى شه.» جوجه اردك با ناراحتى گفت: «تو نمى فهمى من چى مى گم.» مرغ جواب داد: «آخه كى مى فهمه تو چى مى گى. به جاى اين حرفها برو خدا رو شكر كن كه يه جاى گرم و نرم گيرت اومده، اما تو فقط وراجى مى كنى. باور كن واسه خودت مى گم. از من به تو نصيحت كه برو تخم گذاشتن و خرخر كردن ياد بگير!»
اما جوجه اردك خيلى دلش مى خواست شنا كند، براى همين كلبه را ترك كرد و خيلى زود به رودخانه زيبايى رسيد، اما از آنجايى كه خيلى زشت بود، ساير پرنده ها به او اجازه ندادند وارد رودخانه شود. جوجه اردك سرگردان و بى هدف به راه افتاد به اميد اينكه بالاخره يك سرپناه پيدا كند. زمان به تندى مى گذشت، پاييز سر رسيد و برگ درختان نارنجى و زرد شد. با آمدن زمستان، وضع از قبل هم بدتر شد، باد تندى وزيدن گرفت و هوا حسابى سرد شد. همه حيوانات از سرما مى لرزيدند. يك روز عصر، يك دسته پرنده زيبا از ميان بوته ها بيرون آمدند. جوجه اردك با تعجب به آنها نگاه كرد، چون در زندگى اش پرنده هايى به اين زيبايى نديده بود. آنها يك دسته قو بودند، با گردنهاى تاب دار و بال و پرى به رنگ سفيد. قوها بالهايشان را باز كردند و به طرف مناطق گرمسير به پرواز درآمدند. همين طور كه بيشتر و بيشتر اوج مى گرفتند، جوجه اردك آنها را تماشا مى كرد، احساس خاصى داشت. او نمى دانست اين پرنده ها چه هستند و به كجا مى روند، فقط حسى به آنها داشت كه در مورد هيچ پرنده ديگرى نداشت. دلش مى خواست مثل آنها زيبا باشد!
هوا سردتر و سردتر مى شد و جوجه اردك مجبور بود بسرعت توى آب رودخانه شنا كند تا مانع از يخ زدنش شود، اما رفته رفته محوطه شنايش كوچك و كوچكتر مى شد تا جايى كه هرچقدر هم با سرعت پا مى زد، فايده اى نداشت. پس سر جايش بى حركت ايستاد تا اينكه خودش هم يخ زد.
صبح روز بعد يك روستايى از آنجا گذشت و با ديدن او، يخ رودخانه را شكست و او را به خانه اش برد و در كنار آتش گذاشت تا گرم شود. بچه هاى مرد با ديدن جوجه اردك به طرفش دويدند. او كه فكر مى كرد آنها قصد اذيت و آزارش را دارند، از جايش پريد و باعث برگرداندن ظرف شير شد. بچه ها به دنبالش مى دويدند و همه جا را به هم مى ريختند. مرد روستايى مى خواست جوجه اردك را بگيرد، اما نتوانست و او از پنجره نيمه باز به بيرون پريد و فرار كرد. جوجه اردك داخل بوته ها پنهان شد و از فرط خستگى روى برفهاى تازه باريده افتاد و خوابش برد. بالاخره زمستان هم گذشت و يك روز صبح جوجه اردك خودش را در بيشه زار بزرگى پيدا كرد. او ديگر مى توانست گرماى آفتاب را احساس كند و صداى چكاوك ها را بشنود. جوجه اردك كه حالا پرنده جوانى شده بود، پر و بالش را تكان داد و با تعجب احساس كرد كه بالهايش خيلى قوى تر شده، همه چيز زيبا و تازه به نظر مى رسيد. در همان حال سه قوى زيبا از لابه لاى بوته ها بيرون آمدند و شروع به شنا كردند. او اين پرنده هاى زيبا را بخوبى به خاطر داشت. با ديدن آنها بيشتر از هميشه احساس بدبختى و حقارت كرد. با خودش گفت: «اگر به طرف اين پرنده هاى زيبا برم، حتماً منو مى كشند، چون طاقت ديدن موجودى به اين زشتى رو ندارند، اما مهم نيست. بهتره به دست اين پرنده هاى زيبا كشته شم تا اينكه اردكها بهم نوك بزنند و توسط آدمها به گوشه اى پرت بشم و يا توى زمستون گرسنگى بكشم.» پس به طرف آنها شنا كرد. همين كه قوها او را ديدند، به استقبالش رفتند. پرنده بيچاره فرياد زد:  «منو بكشيد» و سرش را پايين آورد، اما ناگهان چيزى روى سطح آب ديد كه برايش باوركردنى نبود. او ديگر يك اردك زشت و بدتركيب نبود، بلكه تبديل به قوى زيبا و سفيدى شده بود! قوهاى ديگر دورش حلقه زدند و به او خوش آمد گفتند. چند لحظه بعد چند بچه به طرف رودخانه آمدند و براى قوها خرده نان پرت كردند. يكى از آنها فرياد زد: «نگاه كنيد، يه قوى تازه اومده اينجا. اون از بقيه خيلى خوشگل تره!»
بقيه قوها به طرف او سرشان را پايين آوردند. حتى درخت كهنسال هم به طرف او تعظيم كرد. پرنده بيچاره نمى دانست بايد چه كار كند. او به خاطر زشت بودن هميشه مورد آزار و تحقير قرار گرفته بود، ولى حالا مى شنيد كه او را زيباترين قوى رودخانه صدا مى زنند. احساس كرد گرماى آفتاب شديدتر شده است. با خوشحالى بالهايش را به هم زد و از ته دل گريه كرد و با خودش گفت «وقتى جوجه اردك زشتى بودم، اين خوشبختى رو به خواب هم نمى ديدم!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |