جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴ -
Fri, Feb 3, 2006
خانواده (گزارش اصلى)
۳۳۸۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
ازنگاه ديگر
چند تصوير اززندگى رفتگران تهران
زمان معيار عجيبى است. هر دقيقه، بى شمار حادثه را آبستن است. درست در لحظه هايى كه يك نفر از سربى تفاوتى و نه گرسنگى، در يخچال را باز مى كند تا چه مى دانيم مثلاً جرعه اى آب پرتقال بنوشد، يك نفر وسط خيابان تا آرنج در لجن فرو رفته يا يك لقمه نان براى سر ماهش بيرون بياورد. زمان، حكايت عجيبى دارد. در اين معياركه خوب و بد مى گذرد، گاهى يك اتفاق - چه خوب و چه بد- بيرون كشيده مى شود تا بى زمان شود. زمان معيار عجيبى است.
بعد از زمان، خواسته يا ناخواسته اسير مكان مى شويم. مطمئن نيستيم، خيلى وقت است كه فهميده ايم اصلاً مطمئن وجود ندارد، پس تهران احتمالاً يكى از عجيب ترين مكان هاى جهان است. درست در لحظه اى كه يك اتومبيل « فرارى» قرمز گوشه اى از خيابان پارك شده تا چشم ها از حدقه بيرون بيايند، چند كيلومتر آنطرفتر مردى تا آرنج در لجن فرو رفته تا آشغال ها از گلوى گرفته جوى بيرون بيايند. اينجا مكان هم حكايت عجيبى دارد.
يك نفر مى گفت: «حق با شماست، صحنه غم انگيزى است. اما هركس به هر حال وظيفه اى دارد.» در اين لحظه كه اين حرف ها از زبان يك رهگذر بيرون مى آمد، يك نفر با لباس نارنجى تا آرنج در لجن فرو رفته بود تا آشغال از گلوى جوى آب بيرون بياورد. مكان؟ بارها، هر جا كه دقيق شوى!
بين لجن و آسمان، وقتى واژه ها ولوشوند، هر كسى ممكن است در فكر فرو رود. كلمه ها به هم چسبيدند و اين جمله را ساختند: چرا حاضر به اين كار شده اى؟ افشين شايد لحظه اى به بيرون كشيدن دست هايش از لجن فكر كرد، اما اين فقط يك لحظه بود كه گذشت...
ازنگاه ديگر
صداى جارو مى آيد
وحشت از تاريكى با صداى خش خش، جارو مى شد. همين كه مى فهميدى يك آدم بيرون ايستاده، كافى بود تا چشم هايت بدون وحشت سنگين شوند. صبح فردا صداى خش خش با يك لقمه نان و پنير از گلو پايين مى رفت و ديگر تا وحشت از شبى ديگر بالا نمى آمد. حالا از آن شب هاى خوب سادگى كه در تاريكى آنها وحشت خنده دار از تاريكى اصلاً خنده دار نبود، تنها آن صداى خش خش مانده كه شده بهانه اى براى خنديدن.
وحشت دوران سادگى
رفتگر محله دوران كودكى را با همين صداى خش خش به خاطر مى آوريم. خيلى زود فهميديم كه جاروى جادوگر تنها يك افسانه است، اما جاروى رفتگر محل واقعا جادو مى كرد. حداقل اينكه وحشت از تاريكى را جارو مى كرد و اين براى ما در آن لحظه هاى تاريكى تنها جادويى بود كه به آن احتياج داشتيم. درد ما اين بود كه آرزوى بزرگمان حقير بود؛ بزرگ شدن. بچه اى هم كه مى خواهد به همه ثابت كند بزرگ شده، نمى رود نصف شب چرت پدر را پاره كند. پس بايد به خاطر ترس از تاريكى پلك روى پلك نمى گذاشتى تا صداى خش خش جارو بلند شود.
بعد؟ بعد ديگر حتى خواب ترسناك هم نمى ديدى. رفتگر مقابل در خانه بود و اين يعنى هيچ وحشتى در تاريكى نيست.
وحشت عميق
آدم هر چه بزرگتر مى شود، تازه مى فهمد تا يك سال پيش هم هنوز بزرگ نشده بود. اين بود كه رفتگر خيلى زود با جادوى جارويش كه طلسم وحشت را مى شكست، از ذهن پاك شد. بعد رفتگر محل را با خاطره اى ديگر در مغز فرو كرديم. او را كه مى ديديم، يادمان مى افتاد ماهى ها در خاك مى ميرند. جمشيد مشايخى كه از هميشه تا هنوز پير است، آنجا در يك فيلم سينمايى دوران جوانى پدر، رفتگر بود. با ماهى ها در خاك مى ميرند بود كه رفتيم تا خانه رفتگر محل. حالا دوباره وحشت اصلا خنده دار نبود. درست مثل همان شب هايى كه خوابمان نمى برد و فكر مى كرديم كه وحشت اصلا خنده دار نيست. اما آن شب ها فقط فكر مى كرديم و بعد آن روزها به يقين رسيديم. وحشت از اينكه زندگى رفتگر ماهى ها در خاك مى ميرند، فقط يك فيلم نباشد، عميق بود و واقعى. اين وحشت از سالى كه يادمان نيست در ذهنمان ماند تا امروز كه يادمان نيست چند روز به پايان سال مانده.
وحشت از صبح فردا
صداى خش خش مى آيد. هنوز هم اين صداى خشن، نوايى آرامش بخش دارد. نه، ديگر وحشتى از تاريكى نيست. اصلا دروغ چرا؟ خيلى وقت است كه شب را به خاطر گم شدن در تاريكى اش، بيشتر از روز دوست داريم. حالا صداى خش خش جارو كه مى آيد، خيالمان راحت مى شود كه صبح فردا باز كردن در خانه، بوى آشغال را به صورتمان پرت نمى كند. صداى خش خش، صداى آرايش كردن خيابان در نيمه شب است. هنوز هم كه صداى خش خش نيايد، پلك هايمان به زحمت روى هم مى خوابند. مى ترسيم كه خيابان يك شب مقابل آيينه رفتگر ننشسته، صبح منتظرمان باشد. اين وحشت هم واقعى است، درست مثل وحشت از تاريكى كه سالها پيش فقط فكر مى كرديم واقعى است.
وحشت از فكر كردن
رفتگر ۱۰۰ ميليون تومان پول داشت. فقط براى چند دقيقه، البته. چيزى شبيه به فيلمنامه، يك فيلم سوررئال بود. اما نه فيلمنامه بود و نه غير واقعى. خبرى بود كه كلمه به كلمه اش حقيقت داشت. حالا چند ماه گذشته از روزى كه يك روزنامه نوشت: رفتگران تهران پس از يافتن كيفى حاوى ۱۰۰ ميليون پول نقد، آن را به صاحبش تحويل دادند. احتمالا هيچ رفتگرى در اين شهر پيدا نمى شود كه در عمرش ۱۰۰ ميليون پول نقد را حتى در خواب يكجا ديده باشد، اما آنهايى كه ۱۰۰ ميليون را هر روز مى شمارند هم با اين خبر در فكر فرو رفتند. خيلى ها از خودشان پرسيدند كه اگر آنها - درهمين موقعيتى كه هستند - جاى رفتگران بودند، پول را به صاحبش باز مى گرداندند؟ سؤال تلخى بود كه همان خيلى ها تصميم گرفتند پاسخ آن را حتى به خودشان ندهند. اين بار وحشت از فكر كردن به سؤالى بود كه رفتگران ساخته بودند. اين وحشت هم واقعى بود، درست مثل همان وحشت آشنايى كه فقط فكر مى كرديم واقعى است.
وحشت از شب عيد
دوباره جادوى جارو، دوباره ماهى ها در خاك مى ميرند، دوباره ترس از صبح فردا و دوباره وحشت از فكر كردن به يك سؤال بى پاسخ. تمام اينها با صداى خش خش نيمه شب با هم به ذهن هجوم مى آورند. هزار وحشت در هزار وحشت، مثل بى نهايت منفى در منفى، حاصلش وحشت است. وحشت تازه اين است كه تمام آن وحشت هاى دوران كودكى تا امروز از ذهنمان جارو شوند. چيزى به شب عيد نمانده. آخر اسفند، پيش از آنكه صداى خش خش بلند شود، صداى زنگ مى آيد. شب عيد است و ماهى هايى كه دوست ندارند در خاك بميرند. مى ترسيم كه تمام آن وحشت هاى ماندگار ناگهان فراموش شوند و اين چه وحشتناك است. صداى خش خش مى آيد، نترسيد!
چند تصوير اززندگى رفتگران تهران
نارنجى، جارو، زندگى
زمان معيار عجيبى است. هر دقيقه، بى شمار حادثه را آبستن است. درست در لحظه هايى كه يك نفر از سربى تفاوتى و نه گرسنگى، در يخچال را باز مى كند تا چه مى دانيم مثلاً جرعه اى آب پرتقال بنوشد، يك نفر وسط خيابان تا آرنج در لجن فرو رفته يا يك لقمه نان براى سر ماهش بيرون بياورد. زمان، حكايت عجيبى دارد. در اين معياركه خوب و بد مى گذرد، گاهى يك اتفاق - چه خوب و چه بد- بيرون كشيده مى شود تا بى زمان شود. زمان معيار عجيبى است.
بعد از زمان، خواسته يا ناخواسته اسير مكان مى شويم. مطمئن نيستيم، خيلى وقت است كه فهميده ايم اصلاً مطمئن وجود ندارد، پس تهران احتمالاً يكى از عجيب ترين مكان هاى جهان است. درست در لحظه اى كه يك اتومبيل « فرارى» قرمز گوشه اى از خيابان پارك شده تا چشم ها از حدقه بيرون بيايند، چند كيلومتر آنطرفتر مردى تا آرنج در لجن فرو رفته تا آشغال ها از گلوى گرفته جوى بيرون بيايند. اينجا مكان هم حكايت عجيبى دارد.
يك نفر مى گفت: «حق با شماست، صحنه غم انگيزى است. اما هركس به هر حال وظيفه اى دارد.» در اين لحظه كه اين حرف ها از زبان يك رهگذر بيرون مى آمد، يك نفر با لباس نارنجى تا آرنج در لجن فرو رفته بود تا آشغال از گلوى جوى آب بيرون بياورد. مكان؟ بارها، هر جا كه دقيق شوى!
بين لجن و آسمان، وقتى واژه ها ولوشوند، هر كسى ممكن است در فكر فرو رود. كلمه ها به هم چسبيدند و اين جمله را ساختند: چرا حاضر به اين كار شده اى؟ افشين شايد لحظه اى به بيرون كشيدن دست هايش از لجن فكر كرد، اما اين فقط يك لحظه بود كه گذشت...
246357.jpg
شهرام فرهنگى

«چاره اى نيست. جوى آب گرفته و به من گفته اند بازش كنم. بدون بيرون كشيدن آشغال ها هم كه جوى آب باز نمى شود. مى بينيد كه آشغال خيابان را برداشته، بالاخره يك نفر بايد اين كار را بكند.» افشين وقت بيشترى براى تلف كردن نداشت. او حتى فرصت نداشت كه به پاسخ يك سؤال و نوع ديگر زندگى كردن فكر كند. آشغال هاى جوى آب منتظر دست هايش بودند. بالاخره يك نفر بايد اين كار را انجام مى داد. اين شايد تنها دلخوشى مردى بود كه باخنده -  اگر مفهوم تغيير ظاهرى صورت همان خنده باشد- دست هايش را تا آرنج در گلوى كثيف كانال فرو مى كرد.
قصه، قصه نخ نما شده بالاى شهر و پايين شهر نيست. اين سوژه البته هنوز هم به درد فيلم هاى زرد گيشه پسند مى خورد، اما حقيقت در خيابان هاى تهران مفهوم ديگرى دارد. آدم بين زمان و مكان در اين شهر سرگيجه مى گيرد. تهران شايد تنها شهر جهان باشد كه حتى در بهترين نقاطش بد و خوب يا چه فرق مى كند، زشت و زيبا تا شايد هم كثيف و تميز به هم چسبيده اند. اين حقيقت را گاهى خيابان، گاهى كنارخيابان و گاهى كانال آب فرياد مى زند.
جماعت در اين لحظه ها كارى مهم انجام مى دهند. آنها بى تفاوت از كنار صحنه مى گذرند. كسى پيدا نمى شود كه در ذهن اش جوى پر از لجن بسازد و دست هايش را بگذارد جاى دستان مردى كه تا آرنج در لجن فرورفته. تنها جمله اى كه مى شنوى همان است كه انتظارش را دارى: نگاه كن اين هم وضعيت خيابان هاى تهران. هنوز هم كانال آب مى گيرد و آشغال وسط خيابان پخش مى شود.
در اين مكان و زمان عجيب، آسانترين كار ممكن فراموش كردن همه چيز است. در اين فراموشى، كسى به خاطر نمى آورد آشغال هايى را كه بى تفاوت در جريان آب رها شدند. اين فراموشى عجيب نيست كه در گذر زمان تنها مسائل كم اهميت فراموش مى شوند! بگذريم. يكى از مسؤولان شهردارى كه ناظر مراسم رفع گلوگرفتگى كانال بود، مى گفت: «هر سال شهردارى مبلغ قابل توجهى را صرف تبليغ براى بالابردن فرهنگ شهرنشينى مى كند اما متأسفانه هنوز خيلى ها آشغال هايشان را در جوى آب رها مى كنند. ما سعى كرديم با نظارت بر عملكرد مغازه ها، به خصوص ميوه فروشى ها، مانع از آلودگى كانال هاى آب شويم اما باز هم مى بينيد كه مردم قوانين را رعايت نمى كنند. در نتيجه ما بايد هر سال كلى هزينه و وقت صرف بازكردن كانال هاى آب كنيم.»
حالا دست هاى افشين از جوى آب بيرون آمده. يك تپه لجن و آشغال كنار دريچه كانال آب جمع شده، حتى نگاه كردن به اين تپه دشوار است. بوى لجن از گلو گرفتگى جوى آب بلند مى شود و حرفهاى يك رهگذر روى تصوير مى نشيند: «نگاه كن چقدر آشغال ريخته بودند داخل جوى آب، طفلك رفتگر كه ناچار است با دست جوى آب را باز كند.» تاريخ مصرف شعارهاى قشنگ درباره سلامتى، انگار تمام شده. چند هفته پس از بحران آلودگى در تهران، يك نفر ناچار است تا آرنج دست در لجن فرو كند تا خيابان زشت نباشد. اين البته تنها يك زمان كنده شده از يك مكان در اين شهر عجيب بود. گرچه در اين شهر هيچ چيز عجيب نيست، گواهمان حرف هاى يك رهگذر:«هركس وظيفه اى دارد، ديگر.» توجيه قشنگى است؛ هر كس وظيفه اى دارد، ديگر!
* * * 
آشغال زندگى آنهاست. نه، اين «توهين» نيست، دنبال واژه ديگرى بايد گشت. مثلا«ً حقيقت». حكايت، حكايت لباس هاى نارنجى و آشغال است. شب و كيسه هاى سياه، رفيق. آشغال ابزار تداوم زندگى آنهاست. اين حقيقت است.
نارنجى، زرد، جاروى بى صدا؛ مظاهر شادى و پاكى از در و ديوار آويزانند. اينجا خوابگاه رفتگران تهران است. جارو گوشه ديوار از خش خش افتاده و رفتگر روى زمين خواب آشغال هاى صبح فردا را مى بيند.
«چند وقت است كه اينجا مى خوابيم . قبل از اين؟ شهردارى چند تا از اين خوابگاه ها دارد. پيش از اين در جاى ديگرى مى خوابيديم. آن جا ساختمانى نوساز بود. حتى گاز هم داشتيم. اينجا اما خيلى قديمى است. تقريباً هيچ چيز نداريم. اما عادت مى كنيم.»
«عادت»، چه عبارت آشنايى. عادت كردن را دوست داريم چون عادت مى كنيم!
... لباس هاى نارنجى، جارو و يك شغل. اگر مى خواهيد رفتگر را در خوابگاهش بيدار ببينيد، بايد ساعت ۸ صبح آنجا باشيد. يادتان باشد، درست سرساعت ۸. آنها تازه از كار برگشته اند. اگر چند دقيقه دير برسيد، هشت و اندى ساعت خواب است.
«ما سه زمان كارى داريم. صبح، ظهر و شب.صبح ها از ساعت ۳ تا ۷ كار مى كنيم بعد به خوابگاه مى آييم، استراحت مى كنيم و براى ادامه كار آماده مى شويم.» اين حرف ها را بگذاريد در دهان جوانى ۱۷ ساله كه از كردستان به تهران آمده تا آشغال جمع كند و پولدار شود.
«درس؟ راستش دوست دارم، اما درس كه پول نمى شود. در شهر ما منبع درآمد نيست. آنجا فقط كشاورزى است كه آن هم درآمد چندانى ندارد. اغلب بچه هايى هم كه درس مى خوانند، بعد از مدرسه بايد كار كنند. اين تازه براى آنهايى است كه دستشان به دهانشان مى رسد. بقيه ناچارند درس را ول كنند و بروند دنبال كار.»
... و كار در شهر آنها پيدا نمى شود. اسم اين جوان ۱۷ ساله را بگذاريد اسماعيل. دو رو بر او كه بهتر از بقيه حرف مى زند، چند جوان ديگر هم نشسته اند. ادريس، اكبر، على و... كه البته جوان نيستند. بين آنها نوجوانان ۹ تا ۱۵ساله هم مى بينيد. در اين خوابگاه، بزرگترين رفتگر ۲۲سالها است. بزرگترين رفتگر!
حالا دوباره حرف هاى اسماعيل، بخوانيد: «وقتى كه من تصميم گرفتم به اينجا بيايم، بقيه هم همراه من آمدند. ما همه با هم فاميل هستيم. اين پسر دخترعمويم است، اين پسرعمويم و اين... ادريس را مى بينيد، اين يكى مى توانست بماند و درس بخواند. پدرش گفت بمان اما خودش تنبلى كرد و نخواست درس بخواند.»
ادريس ۹ ساله اصلاً اندازه ۹ ساله هاى تهرانى نيست. حرف كه مى زند، مى فهميم خيلى وقت است كه ۹ ساله نيست: «درس بخوانم كه چى؟ آنهايى كه درس خواندند به كجا رسيدند؟» كاش يك نفر پيدا مى شد كه بگويد درس به چه درد مى خورد تا ادريس با پول رفتگرى اش يك بليت كردستان بخرد. بگذريم، رفتگر با جارويش همه چيز را به سطل زباله مى فرستد؛ حتى حرف هاى منطقى را. گرچه ما هم به صدافت موضوع علم بهتر است يا ثروت شك داريم كه در خوابگاه رفتگران نه علم مفهومى دارد و نه ثروت!
***
يك شب كه بى خوابى زد به سرتان، رد صداى خش خش جارو را بگيريد و به رفتگر برسيد. از او بپرسيد غريب يعنى چى؟ احتمالاً اين پاسخ را حول و حوش ساعت ۴ صبح مى شنويد: «بعضى ها در كشور بيگانه غريبند و ما در كشور خودمان» اين پاسخ كافيست تا بى خوابى دليل پيدا كند! «تمام ما بايد هر سه، چهار ماه يك بار سرى به خانواده بزنيم. به بچه هاى ما نگاه كنيد. يك پسر ۹ تا ۱۰ ساله چقدر مى تواند دورى از خانواده را تحمل كند؟بين ما پسرى هست كه بايد كار كند، اما طى دو ماهى كه آمده اينجا چهار بار برگشته كردستان و تقريباً چيزى جمع نكرده.» اين حرف هاى بزرگترين رفتگر خوابگاه است، اكبر ۲۲ ساله.
حالا نوبت اسماعيل است كه حرفهايش را روى درد دلهاى اكبر رها كند.
«اين بچه ها اگر كار نكنند، پدرانشان از عهده خرج زندگى بر نمى آيند. به همين ادريس نگاه كنيد. او پسر كوچك خانواده است. تا همين چند وقت پيش در كردستان توى يك قهوه خانه كار مى كرد و روزى ۵۰۰ تومان حقوق مى گرفت. حالا اينجا ماهى ۱۲۰ هزار تومان مى گيرد. تعجبى ندارد كه آنها از خير درس بگذرند و به خاطر پول بيايند تهران آشغال جمع كنند. خود من وقتى در كردستان بودم، فقط تابستانها كار مى كردم. آن هم كشاورزى كه درآمد چندانى نداشت. مادر و خواهرم هم فرش مى بافتند، اما اين هم براى ما كافى نبود. بنابراين ناچار شدم از خانواده ام جدا شوم و اينجا كار كنم. ما وقتى بعد از چند ماه به شهرمان بر مى گرديم، ديگر توان بازگشت نداريم. فكرش را بكنيد چه لذتى دارد آدم از جمع كردن آشغال خلاص شود و در شهر خودش كنار دوستانش باشد. آنجا آنقدر خوش مى گذرد كه خيلى ها ديگر دوست ندارند براى ادامه كار به تهران بازگردند. ما حتى از سفر به شهرمان وحشت داريم.»
سه نفر بلند شدند؛ ادريس، على و يك ۱۵ ساله ديگر. وقت كار بود. رفتند اتاق بغل جايى كه يكى از دوستانشان خستگى آشغال جمع كردن صبحگاهى را در مى كرد. چند دقيقه بعد، نارنجى و زرد شدند و برگشتند. چه فرصت خوبى براى ثبت عكس اصلى گزارش؛ مقابل لنز دوربين قرمز شدند و رفتند!
«اين بچه ها كارشان فقط شستن نرده هاى داخل شهر است. روزى ،۳ ۴ ساعت كار مى كنند...»
حرفهاى اسماعيل را خروج ادريس از پنجره اتاق قطع كرد. پسربچه ۹ ساله حوصله اى براى دور زدن خانه بزرگ و رسيدن به در خروجى نداشت. آنها هميشه دنبال آسان ترين راه هستند. كاش حكايت تمام مسيرهاى آسان، مثل داستان در و پنجره بود.
... ساكهاى آماده سفر روى طاقچه، لباسهاى نارنجى فرو رفته در هر سوراخ، جورابهاى پاره آويخته از ديوار و قاب عكس، حالا وقت خاطرات پرسه در شهر است.
«قاب عكس؟ از توى آشغالها پيدايش كرديم. نمى دانيم اين عكس بچه چه كسى است، اما چشمهايش خيلى به چشمهاى اكبر شباهت دارد. ما اسمش را گذاشته ايم پسر اكبر.»
همه به اين جمله آخر مى خندند. حتى خود اكبر كه ۲۲ ساله است و خيلى بزرگتر از اينها نشان مى دهد و تا حالا احتمالاً فقط به داشتن زن و بچه فكر كرده، فقط فكر كرده. خاطرات پرسه ميان آشغالها البته با يك قاب عكس به پايان نمى رسد.
«ما اغلب ساعات زندگى را در خيابان مى گذرانيم. هميشه چيزهايى مى بينيم كه مردم عادى قادر به ديدنشان نيستند. همين چند شب پيش، يك نفر حالت عادى نداشت و وقتى كه سربازها جلويش را گرفتند، با پيكانش زد به يكى از آنها و فرار كرد. ما در خيابان مزاحمها را مى بينيم، معتادها را مى بينيم و... آخ اما از همه بدتر آشغال گردها هستند. آنها قبل از ما به كيسه هاى آشغال هجوم مى آورند. آنها دنبال چند جنس به درد بخور مى گردند تا بردارند و بفروشند. اين البته مهم نيست، اما وقتى آشغالها روى زمين و داخل باغچه ها رها شوند، كار ما سخت مى شود. تنها راه مقابله با آشغال گردها اين است كه بگوييم همين حالا زنگ مى زنيم شهردارى. آنها مى ترسند و مى روند.»
كيسه به كيسه، آشغال به آشغال جمع مى شوند و مى شوند آرزوهاى رفتگر. يكى روى مبل خانه شخصى اش لم مى دهد و رؤياى سفر به اروپا را در ذهن مى سازد، يكى هم جارو به دست مى گيرد و در حسرت بازگشت به خانه مى سوزد.« آرزو؟ من دوست ندارم تا آخر عمر به اين كار ادامه دهم. پولهايم را جمع مى كنم تا يك پيكان بخرم. برادرم رفته سربازى. دوست دارم وقتى كه برگشت، من هم پيكان را خريده باشم و با هم مسافركشى كنيم. در كردستان فقط مسافركشى درآمد خوبى دارد. فقط خدا مى داند كه چقدر طول مى كشد تا من بتوانم با كار رفتگرى پول لازم براى خريد پيكان را جور كنم. شايد سه سال، شايد هم بيشتر. اصلاً بگذريم، اين فقط يك آرزو است. با اين حقوقى كه ما مى گيريم، هيچ آرزويى برآورده نمى شود.» لباس نارنجى، جاروى دسته بلند و آشغال؛ هيچ آرزويى برآورده نمى شود. گفتند كه از آرزو بگذريم و گذشتيم. از آينده كه بگذرى، به امروز مى رسى. امروز رفتگر، خش خش جارو است و زندگى. زندگى يعنى نفس، استراحت و غذا. «كلاً ما ماهى ۲۰ هزار تومان خرج خورد و خوراكمان مى كنيم و بقيه را مى فرستيم شهرستان.
... وقت رفتن بود. حرفى اگر بود، ديگر فرصتى براى گفتن نبود و خستگى آشغال جمع كنى صبحگاهى هم روى پلكهاى رفتگران سنگينى مى كرد. داخل حياط پيرمردى را ديديم كه لباس نارنجى اش را مى شست. شايد هم فقط قيافه اش پير بود. ما حوضى ديديم كه داخل آبش به جاى ماهى، آشغال خيس مى خورد و درختى كه ميوه اش لباس رفتگر بود. جاروهاى بى دسته و... وقت رفتن بود.
* * *
گاهى به خيابان نگاه كن. ساعت ۴ صبح، خش خش جارو، آشغال.
يك نفر مى گفت: «هر كس وظيفه اى دارد، ديگر.» رها كردن آشغال در جوى آب. ما هم وظيفه اى داريم، ديگر!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |