دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۴ -
Mon, Feb 6, 2006
ماجرا
۳۳۸۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۰۶
پاسخ معماى پليسى شماره ۱۰۳ - روباه
دليل يكم: ارتفاع پاگرد تا كف اتاق پذيرايى دو متر بود كه اگر هر كسى از آن سقوط مى كرد و با سر به زمين مى خورد به جز اينكه سرش شكستگى در حد متلاشى شدن پيدا مى كرد اندام هاى ديگر او نيز دچار شكستگى يا كوفتگى مى شد اما مشخصات زخم كه ۲ سانتيمتر عمق و ۵ سانتيمتر طول داشت نشان مى داد كه او با جسمى مورد حمله قرار گرفته است، بازپرس وقتى هندوانه شب چله از دستش افتاد و با خوردن به زمين متلاشى شد به اين نتيجه رسيد.
دليل دوم: بازپرس «مظفرخان» را مقصر شناخت چرا كه او ادعا كرد ساعت ۷ شب با «فرخ لقا» تماس داشته است در حالى كه ساعت ۱۰‎/۵ شب پزشك جنايى در معاينه جسد اعلام كرد حداقل ۷ ساعت از مرگ پيرزن گذشته است.
معماى پليسى شماره ۱۰۶
شليك به عشق پنهان
246717.jpg
*مهدى ابراهيمى
غروب كه مى شد دل همه سرباز هاى پادگان مى گرفت، با وجود اينكه محل خدمت آن ها داخل شهر تهران بود اما چون اجازه نداشتند به خانه هايشان بروند همه ناراحت بودند.
عده اى فوتبال بازى مى كردند، بعضى از سربازها داخل آسايشگاه هايشان در حال مطالعه بودند، برخى نيز سر پست هاى نگهبانى يا خوابيده بودند و يا باقدم زدن ساعت ها را پشت سر مى گذاشتند.
ساعت ۵ عصر يك روز گرم تابستانى همه سرباز ها به حمام مى رفتند تا زير دوش آب سرد نفسى بكشند، در نزديكى حمام پادگان محل نگهدارى نفت بود كه يك كيوسك نگهبانى زمين روبروى آن بود.
چند سرباز در داخل حمام از سر و كول يكديگر بالا مى رفتند كه صداى شليك گلوله اى شنيده شد، همه بهت زده به سمت در خروجى دويدند و هنوز داخل ساختمان حمام بودند كه سرباز حسينى را ديدند وحشتزده به سرش مى كوبد و فرياد مى زند: «كشت، خودش را كشت!»
دقيقه اى نگذشته بود كه همه دور كيوسك نگهبانى تانكر نفت حلقه زده بودند سرباز نيما اميدى با شليك گلوله اى به صورتش دست به خودكشى زده بود.
سرباز حسينى به سرگروهبان مى گفت كه ديده است دوستش خودزنى كرده است اما نتوانسته او را نجات دهد.
عقربه ها، ساعت ۶ عصر را نشان مى داد كه بازپرس شمس دربرابر ورودى پادگان به تيم بازرسى آنجا ملحق شد و داخل محوطه داخل پادگان شد. بازپرس يك محوطه بسيار بزرگى را در برابر خود ديد كه خيابان بندى هاى مرتبى داشت و سوله هاى پراكنده اى در فاصله هاى ۱۵۰ مترى يكديگر قرار داشتند، با راهنمايى دژبان به محل حادثه رسيدند، اين تيراندازى در شمالى ترين ضلع پادگان رخ داده بود و چون درختى در محوطه پادگان وجود نداشت از فاصله پنج كيلومترى مى شد حلقه جمعيت را تشخيص داد.
حادثه تيراندازى دقيقاً روى تپه اى به ارتفاع ۵۰ متر رخ داده بود و تانكرهاى نفت در دل تپه جاسازى شده بود، زير نور ضعيف آفتاب مى درخشيدند، از اكيپ فيلمبردارى تشخيص هويت خبرى نبود، تنها يك آمبولانس داخلى پادگان در صحنه ديده مى شد.
چند مأمور دژبانى از نزديك شدن دوستان سرباز قربانى به جسد جلوگيرى مى كردند، عده اى در گوشه اى نشسته و در حال گريه بودند به گونه اى كه مشخص مى كرد از دوستان صميمى «نيما» هستند. دژبان ها راهرويى بين جمعيت باز كردند و بازپرس با قدم هاى آهسته از اين تونل عبور كرد و به دو قدمى جسد رسيد.
«نيما» لباس سربازى بسيار شيك و مرتبى داشت، اتيكت آن نو بود و كلاهى خون آلود در سه قدمى او افتاده بود، امتداد افتادن كلاه با چگونگى افتادن جسد به گونه اى بود كه مشخص مى كرد كلاه بر اثر اصابت گلوله پرتاب شده است، اين فرضيه وقتى اثبات شد كه بازپرس در بررسى كلاه محل عبور گلوله را در آن ديد.
جسد «نيما» به صورت طاقباز روى زمين ديده مى شد، سرش به سمت تانكرهاى نفت بود، پوتين هاى واكس زده شده و براقى كه در پاهايش به سمت كيوسك آهنى افتاده بود، در ۱۵ سانتيمترى سمت چپ جسد اسلحه ژ-۳ به صورت موربى كه سرش به سمت چپ و قنداقش به سمت جسد بود در موازات جسد افتاده بود به طورى كه مشخص مى كرد بعد از شليك گلوله، اسلحه و نيما همزمان به زمين افتاده اند و اصابت گلوله به سر مقتول باعث مرگ آنى وى شده است و با سست شدن دستانش اسلحه نيز روى زمين افتاده است.
بازپرس شمس با دقت به ضامن اسلحه نگاهى كرد آماده شليك به صورت تك تير بود، بعد به محل اصابت گلوله خيره شد، شكاف بزرگى دقيقاً از زير چانه نيما تا وسط كله وى وجود داشت.
اين شكاف كاملاً روشن مى كرد كه اسلحه به چانه وى چسبانده شده است و با شليك شدن گلوله اسلحه ژ-۳ در يك چشم بر هم زدن «نيما» از پاى درآمده است و مرمى گلوله با شكافتن جمجمه سر از آن خارج شده است. با بازديد شدن صحنه تيراندازى، بازپرس پى برد اگر گلوله خارج شده از جمجمه سر نيما به تانكرهاى نفت اصابت مى كرد حتماً فاجعه بزرگى به وجود مى آمد كه شايد خسارت جانى و مالى اش بسيار زياد مى شد.
مرگ نيما يك خودكشى با استفاده از اسلحه تصور مى شد، تاكنون بارها چنين اتفاقاتى افتاده بود و برخى از سربازان در شرايط خاص روحى و روانى دست به چنين كارهاى احمقانه اى زده بودند.
بازپرس شمس براى نوشتن گزارش صحنه تيراندازى نياز داشت تا از چند سرباز كه از دوستان نيما بودند، بازجويى كند. او وقتى از سرگروهبان پادگان شنيد كه دوست صميمى مقتول شاهد خودزنى اين سرباز بود و پى برد خودكشى نيما شاهدى داشته است خواست تا سرباز حسينى نزد او برود و به پرسش هايش پاسخ دهد.
يوسف، بر خلاف نيما لباس مرتبى نداشت از پوتين هايش مشخص بود هفته ها به آن ها واكس نزده است، كلاهش كثيف و چروكيده بود، به قدرى گريه كرده بود كه چشمانش كاسه خون شده بود، باز هق هق مى كرد.
* از كجا نيما را مى شناختى؟
بچه محل هستيم، از ۱۰ سالگى در سى مترى جى زندگى مى كنيم و در مدرسه همديگر را مى ديديم اما دوستى مان از ۱۴ سالگى شروع شد و تا حالا ادامه داشت.
* چطور پسرى بود؟
اهل دل بود، پسرى دوست داشتنى، هيچ وقت از او بدى نديدم، هميشه سعى مى كرد دوستى مان پايدار باشد، گاهى كه من به خاطر شخصيت قاطى اى كه دارم عصبانى مى شدم عين قرص مسكن من را آرام مى كرد.
* با خانواده اش يا كسى ديگر مشكلى نداشت؟
تا وقتى پشت كنكور ماند، هيچ مشكلى نداشت، بچه درسخوانى بود اما در مهمترين لحظه عمرش پشت كنكور در جا زد، پدر و مادرش هم تقصيرها را به گردن من انداختند اما خودش نمى گفت چه مرضى گرفته است، خيلى مرموز و ساكت شده بود، احساس مى كنم حرفى در دلش بود كه هيچ كس ندانست.
* يك راز؟
فكر كنم عاشق شده بود.
* اگر چنين چيزى بود به تو حتماً مى گفت؟!
نمى دانم چرا به من نگفت، اتفاقاً از من پنهان مى كرد، هر چه سؤال پيچ مى كردم نم پس نمى داد فقط خواهش مى كرد دست از سرش بردارم.
* از دختر مورد علاقه اش حرفى نمى زد؟
ما هميشه كنار هم بوديم اما بعضى وقت ها او غيبش مى زد و ساعت ها نبود، وقتى برمى گشت هر چه مى پرسيدم كجا بودى چيزى نمى گفت، روزهاى اول ترسيده بودم، تصور مى كردم معتاد شده است بعد ديدم اشتباه مى كنم درد او عاشقى است.
* با هم سربازى آمديد؟
بله، به اصرار او من يك ماه جلوتر از آخرين مهلت اعزام به سربازى وارد خدمت شدم، همه جا سعى مى كرديم با هم باشيم، حتى وقتى قرار شد او به شيراز اعزام شود كلى دوندگى كرديم با هم باشيم تا اينكه در تهران مانديم، پست هايمان را نيز طورى تنظيم كرده بوديم كه در يك روز باشد و هر وقت به مرخصى روزانه يا شهرى مى رفتيم با هم بوديم و اكثراً به خانه ما مى رفتيم.
* در پادگان چه رفتارى داشت؟
او فقط فكر مى كرد، پاتوقش تلفنخانه شده بود، كلى هزينه مى كرد تا تلفنى با دختر مورد علاقه اش حرف بزند، مقدارى تنها مانده بودم اما تحمل مى كردم. احساس اين را داشتم كه خودم عاشق شده ام و به نيما حق مى دادم.
* در زمان خودكشى دوستت كجا بودى؟
پست هايى كه غروب است خيلى براى سرباز راحت است در واقع نگهبانى نيست، پست هاى شبانه خسته كننده و خطرناك است. ظهر بود كه در آسايشگاه خوابيده بودم، وقتى بيدار شدم از مسؤول آسايشگاه شنيدم كه نيما پشت تانكر نفت است، قدم زنان سمت تپه نفتى رفتم، مى خواستم سرى نيز به حمام بزنم، همينطور كه به كيوسك نگهبانى نزديك مى شدم دلشوره خاصى پيدا كردم تا اينكه نيما را از دور ديدم.
اسلحه را زير گلويش و چانه اش گذاشته بود و با دو دست محكم دو طرف لوله اسلحه را گرفته بود، ابتدا تصور كردم شوخى مى كند، صدايش زدم اصلاً نگاهم نكرد انگار جدى بود. به سمتش دويدم، هنوز ۱۰مترى با او فاصله داشتم كه ديدم باپايش ماشه را چكاند، صداى شليك را شنيدم و چشمانم را بستم، باوركردنى نبود، نيما روى زمين افتاده بود و خون از او فوران شد، ترسيده بودم، نزديكترين جايى كه مى شد كمكى را صدا زد حمام بود، به سمت آن دويدم و همه را خبر كردم.
* قبلاً چيزى در خصوص خودكشى گفته بود؟
حدود سه ماه پيش يكى از بچه ها با همين روش خودكشى كرد از آن به بعد نيما مرتب در خصوص اين كه اگر كسى اميدى نداشته باشد زندگى براى او پوچ است حرف مى زد، منظورش را نمى فهميدم تا اينكه دست به خودزنى زد.
بازپرس شمس ديگر كارى در پادگان نداشت، آمبولانس پزشكى قانونى نيز سر رسيده بود و جسد نيما را داخل كاور سورمه اى رنگى جاسازى كردند و در كابين آمبولانس قرار دادند.
همراه با آمبولانس از در ورودى پادگان خارج شد، فرداى آن روز وقتى پشت ميز كارش نشسته بود به ياد خودكشى نيما افتاد، جزئيات حادثه را مرور كرد جالب اين كه يك سر نخ وجود داشت و هيچ كس به آن توجهى نكرده بود.
هنوز ظهر نشده بود كه سرباز يوسف حسينى با دستور بازپرس شمس بازداشت شد و به دادسراى امور جنايى تهران انتقال داده شد، يوسف روبرويش نشسته بود، اين بار رنگ و رويى پريده داشت و با دستانى در دستبند دخالت در مرگ دوستى صميمى اش را منكر شد.
يك دليل بازپرس شمس كافى بود كه يوسف وادار به اعتراف تلخ شود، به گريه افتاد و بعد گفت: «من در خانه اى زندگى مى كنم كه تعصبات ناموسى دارد و حاضريم به خاطر اين تعصبات خونريزى كنيم، نيما دوست خوب من بود و فقط يك اشتباه بزرگ كرد، او عاشق خواهرم شده بود و من تا ظهر روز حادثه اطلاع نداشتم.
روز قتل وقتى از خواب بيدار شدم ديدم كمد نيما باز است، باكنجكاوى سراغ اثاثيه اش رفتم و يك عكس از او و خواهرم ديدم كه در تله كابين توچال گرفته اند، دلم لرزيد، نمى خواستم باور كنم، به تلفنخانه رفتم و با رفاقتى كه بين من و اپراتور بود شماره تلفن ويژه نيما را كه او مدام به آن زنگ مى زد پيدا كردم، او به خانه ما زنگ مى زد، چاره اى نداشتم سراغش رفتم. نيما را به قتل رساندم و قصد داشتم بعد از مراسم عزادارى خواهرم را نيز به نوعى كه همه تصور كنند به خاطر عاشق شدن به نيما خودكشى كرده است، به قتل برسانم.
***
خوانندگان گرامى با اشاره به تنها دليل بازپرس شمس و ارسال پاسخ به صندوق پستى روزنامه ايران مى توانيد در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |