|
|
|
|
|
تنها شهيد زن جهرم
|
|
|
|
|
نقش زنان در كاروان عاشورا
|
|
|
فاطمه مصطفوى همه اهل سياست امام(ع) را از رفتن به كوفه منع كردند. همه مى دانستند همچون حسينى با چون يزيدى هرگز بيعت نمى كند. ابن عباس، محمدحنفيه، عبدالله بن جعفر و بسيارى ديگر مى گفتند، از بيراهه به بيابان برو، به كوفه نرو... اما او راه اصلى را انتخاب كرد و شبانه از مدينه به مكه رفت. همين كه زنان (فرزندان عبدالمطلب- جد پيامبر(ص) _ خانواده امام(ع)) از تصميم امام به رفتن آگاه شدند در اطراف او جمع شدند و به گريه و زارى پرداختند. امام به ميان آنها آمد و گفت: شما را به خدا سوگند مى دهم كه گريه و زارى نكنيد چون خداوند و پيامبرش هرگز از اين امر خشنود نيستند. آنان گفتند: ما اين روز را چون روزى مى دانيم كه رسول الله (ص)، على(ع)، فاطمه (س) و حسن (ع) از دنيا رفتند. خداوند جان ما را فداى تو كند. اى كسى كه محبوب دلهاى همه نيكان و مؤمنان خواهى بود. امام، ابتدا بر مزار مادرش حضرت فاطمه(س) رفت و از او خداحافظى كرد. * در راه حركت فرمود: خداوند و پيامبرش (ص)، مؤمنان و نياكان پاك و مادران پاكدامن بر ما روا نمى دارند(كه تن به خوارى دهيم) و ارباب غيرت و نفوس بلند همت، فرمانبردارى فرومايگان را بر مرگ شرافتمندانه ترجيح نمى دهند. آگاه باشيد من حجت را بر شما تمام كردم و هشدار دادم كه اينك من به همراه اين خانواده با همين تعداد كم و بسيارى دشمن و نداشتن ياور پيكار مى كنم. او گفت: مرگ مانند گردنبند بر گردن دختران، بر فرزندان آدم رقم زده شده است و اشتياق من به ديدار گذشتگان خود همچون اشتياق يعقوب به ديدار يوسف است. آيا نمى بينيد به حق عمل نمى شود و از باطل نهى نمى گردد، مؤمن بحق خواهان ديدار پروردگار خويش است. امام چهار ماه در مكه ماند و مردم را روشن كرد و از هر فرصت براى صحبت با مردم و آگاه كردن آنها استفاده مى كرد. او از ايام حج و حضور مردم در مكه استفاده برد و گروه گروه با آنها ديدار و گفت وگو مى كرد و پس از آن از دست گروه تروريست فرستاده يزيد فرار كرد تا مرگ او بى روشنگرى و در تنهايى نباشد. او مرگ را حماسه مى خواست. وقتى حج خود را به عمره تمام كرد و همراه زنان و كودكان و جمع كوچكى از خانواده و يارانش به سوى سرزمين طف به راه افتاد روز هشتم ذيحجه بود. مردم در حرم محرم مى شدند و او به احرام شهادت مى رفت. وقتى در ميان راه با حر برخورد كرد گفت: «اى مردم، پيامبر خدا(ص) فرموده است، هر كس ببيند فرمانرواى ستمگرى حرام خدا را حلال مى كند و پيمان الهى را مى شكند و با سنت پيامبر خدا(ص) مخالفت و در ميان بندگان خدا به گناه و تعدى رفتار مى كند، چنانچه رفتار و كردار خود را تغيير ندهد (و بى تفاوت باشد) حق است بر خدا كه او را به جايگاه وى درآورد (و با او محشور كند). آگاه باشيد ! آنان اطاعت شيطان را اختيار كرده، فرمانبردارى خداوند رحمان را ترك كرده، فساد و تباهى را ظاهر ساخته، حدود الهى را ضايع گذاشته، غنايم را به خود اختصاص داده، حرام خدا را حلال و حلال او را حرام كرده اند و من نسبت به كسانى كه تغيير و تبديل داده اند سزاوار ترم. نامه هايتان به من رسيد. و فرستادگانتان بر من وارد شدند، درباره اين كه با من بيعت مى كنيد و مرا وا نمى گذاريد و از ياريم دست بر نمى داريد، چنانچه بر بيعت خود باقى باشيد راه صلاح خود را يافته ايد، چه من حسين فرزند فاطمه دختر پيامبرخدا(ص) خودم با شما هستم و خاندانم با خاندان شما همراه گشته و اگر پيمان خود بشكنيد و بيعت مرا از خود برداريد بهره خود را از دست داده و نصيب خود را ضايع كرده ايد. * زنان و كودكان بسيار كاروان شهادت را همراهى مى كردند و اين در حالى بود كه امام در ابتداى راه گفته بود اين كاروان به سوى مرگ مى رود و زنانش اسير مى شوند. اما همه با عشق او راهمراهى مى كردند. در اين كاروان زينب (س)، ام كلثوم (س)، فاطمه (س)، صفيه (س)، رقيه(س) و ام هانى (س) از اولاد امير المؤمنين بودند. فاطمه و سكينه از دختران امام حسين(ع) حضور داشتند. رباب، عاتكه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقيل، فضه نوبيه (كنيز امام حسين(ع)) و مادر وهب بن عبدالله نيز از زنان همراه بودند. روز عاشورا پنج نفر از زنان از خيمه ها به سوى دشمن بيرون آمدند كه كنيز مسلم بن عوسجه، ام وهب، مادر عبدالله كلبى، مادر عمربن جناده و زينب كبرى(س) از آنها بودند. دو زن جنگيدند كه يكى مادر عبدالله بن عمر و ديگرى مادر عمربن جناده بودند. اين دو زن پس از شهادت پسرانشان به سمت دشمن حمله بردند كه امام (ع) آنها را به خيمه ها برگرداندند و يك زن نيز به شهادت رسيد كه بانوى نمريه قاسطيه، زن عبدالله بن عميد كلبى بود كه در هنگام شهادت همسرش به بالين او آمد و آرزوى شهادت كرد، در اين هنگام غلام شمر با ميله آهنى بر سر او زد و او نيز به شهادت رسيد. از زنان تأثير گذار اين كاروان دلهم، دختر عمر (همسر زهير بن قين) بود كه همسرش را حسينى كرد و همراه كاروان شدند. زنى از قبيله بكر بن وائل نيز از سپاه عمربن سعد، در هنگام به آتش كشيده شدن خيمه هاى زنان در عصر عاشورا از همسرش جدا شد، به سمت خيمه ها رفت و افراد قبيله را صدا زد و از آنان يارى خواست. آنچه گفته شد نقش مستقيم زنان در كاروان عاشورايى بود اما آموزش صبر و پيام رسانى (خطبه هاى زينب كبرى (س)، ام كلثوم (س) و فاطمه و سكينه دختران امام حسين از برنده ترين اسلحه پس از جنگ به حساب مى آمد.) اين زنان به همسران و پسران خود روحيه مبارزه مى دادند. چنانكه وقتى يكى از جوانان مجروح شده و به سمت مادر و همسر خود بازگشت، مادرش او را به سمت جبهه فرستاد تا خود را فداى فرزند رسول خدا(ص) كند. زنى هم در مواجهه با همسر مجروح خود به او گفت: فدايت شوم دست از يارى امام برندار و او را دوباره به جنگ فرستاد. از جمله نقشهاى زنان در حماسه كربلا، پرستارى، حفظ ارزشها و نيز تحت تأثير درآوردن عواطف انسانها بود. مديريت حضرت زينب هنگام جنگ در خيمه ها وحتى شب قبل از عاشورا، هشدار دادن آن حضرت و نيز هنگام وداع، زمان آتش زدن خيمه ها، شب يازدهم، در هنگام اسارت و در كاخ يزيد از شگفت آور ترين مديريتهاى انسانى به شمار مى رود كه بى نظير است. حفظ عفاف وقتى كه خيمه ها را آتش زدند و روسرى از سر زنان خاندان رسول خدا(ص) برداشتند آنان عفاف خود را حفظ مى كردند. حضرت ام كلثوم(س) در اسارت و در كوفه وقتى مردم به تماشا ايستاده بودند فرياد كشيد: آيا شرم نمى كنيد براى تماشاى اهل بيت پيامبر جمع شده ايد؟ حضرت زينب نيز در اسارت در كوفه به هيچ مردى اجازه ورود به خانه را نداد. سكينه دختر امام حسين(ع) او در علم، معرفت، ادب و جذبه حق كم نظير بود. در واقعه عاشورا ۱۰ يا ۱۳ساله بود. در هنگام وداع پدر از زنان كناره گرفت و مى گرييد امام به او لقب «خيرالنسوان» يعنى بهترين زنان دادند و اين اشعار را در برابرش خواندند: سيطول بعدى يا سكينه فاعلمى هنك البكاء اذالحمام دهانى لاتحرقى قلبى بدمعك حسرة مادام منى الروح فى جسمانى فاذاقتلت فانت اولى بالذى تاتينه يا خيرة النسوان يعنى حالا گريه نكن، دلم را مسوزان، تا جان در بدن دارم گريه ات را نبينم... سكينه كه زنى فصيح و عالم بود پس از بازگشت از سفر كوفه و شام در خانه پدرى تحت كفايت امام سجاد(ع) قرار گرفت. خانه او مركز تجمع شعرا و محل برپايى بحث هاى ادبى بود. او به شاعران بزرگى چون فرزدق و جرير در مقابل اشعارشان هديه (صله) مى داد. و در ۷۰ سالگى از دنيا رفت. او محضر سه امام را درك كرد. فاطمه دختر امام حسين (ع) او بانويى شريفه ،دانشمند، اهل ذكر و شب زنده دارى و نيز اهل روزه و نقل حديث بود. در كوفه سخنرانيهاى افشاگرانه و فصيحى داشت كه همه را به گريه مى انداخت. در كاخ يزيد، يكى از حكومتيان مى خواست اين زن زيبا را به او ببخشند كه حضرت زينب(س) بشدت اعتراض كرد و اين كار را كفر دانست. فاطمه تا زمان امام صادق(ع) را درك كرد. ام كلثوم(س) او دختر اميرالمؤمنين(ع)، زنى بافضيلت، سخنور و فصيح و دانا بود. در كوفه وقتى اسرا وارد شدند به همه دستور سكوت داد و براى مردم سخنرانى كرد. پس از اين سخنرانى صداى گريه و شيون بلند شد و زنان صورتهاى خود را مى خراشيدند و مويه مى كردند. شعر «مدينه جدنا لاتقبلينا فبالحسرات و الاحزان جئنا» در هنگام ورود دوباره پس از عاشورا به مدينه سروده اوست. ام البنين مادر حضرت اباالفضل(ع). چهار پسر خود، عباس، جعفر، عبدالله و عثمان را در كربلا از دست داد. او پس از شهادت فرزندانش هر روز به بقيع مى رفت و بچه هاى عباس را هم با خود مى برد. به ياد فرزندان شهيدش نوحه و مرثيه مى خواند و آنقدر سوزناك مى خواند كه زنان مدينه دور او جمع مى شدند و عزادارى مى كردند. او اشعارى درباره اباالفضل العباس(ع) پسر بزرگ خود، علمدار كربلا سروده بود. ام خلف همسر مسلم بن عوسجه از همراهان كاروان بود. وقتى مسلم كشته شد، پسرش آماده شد تا به نبرد رود. امام از او خواستند تا بماند و به سرپرستى مادر بپردازد. ولى ام خلف به فرزندش گفت: جز با يارى پسر پيغمبر(ص) از تو راضى نخواهم شد. ماريه بنت سعد ماريه دختر سعد، بانويى شجاع، از مردم بصره و خانه اش پايگاه تجمع شيعه در اين شهر محسوب مى شد. در ايام نهضت كربلا، عده اى كه به اين خانه رفت و آمد داشتند براى يارى امام حسين(ع) به كوفه رفتند. زنان در نهضت عاشورايى امام بسيار بودند و نقش برجسته اى داشتند و هرچند امام از آنان مى خواست وارد مبارزه نشوند اما عشق خاندان پيامبر(ص) از ايشان همه جا چهره هايى درخشان با فضيلت، شجاع و مبارز ساخت.
|
|
|
|
|
ثانيه هاى خاك آلود چگونه بردل زينب نشست
|
|
|
مرضيه فلاح شب از نيمه گذشته همه جا سكوت است و سكوت قدرت ايستادن ندارد مى نشيند و نماز مى خواند هيچگاه اين اندازه ناتوان نشده بود كه حتى نماز را نشسته بخواند. اشك مجالش نمى دهد مى گريد و دعا مى خواند و بازهم نماز: خدايا حسينم را درياب، خدايا براى تو و رضاى تو آماده جنگ شده، راضى ام به رضاى تو. صداى پايى را در نزديكى خود مى شنود آرام آرام به او نزديك مى شود و كنارش مى نشيند او حسين است، برادرش، ياورش و همه اميدش، حسين در كنار خواهر زانو زده و به نجواى او گوش مى دهد. زينب رو به برادر مى كند اشك در چشمان هر دو حلقه زده مدتى خاموش و آرام به هم نگاه مى كنند در نگاهشان يك دنيا حرف است اشك از چشمانشان سرازير مى شود و يكديگر را در آغوش مى گيرند. آندم كه با تو باشم يك سال هست روزى واندم كه بى تو باشم يك لحظه هست سالى خواهر چرا نمازت را نشسته مى خوانى؟ زينب پاسخى ندارد. چه بگويد؟ از درد و رنج دوران كودكى از آن زمان كه مادر را بين در و ديوار با پهلوى شكسته ديد يا آن زمان كه جسم بى جان مادر چون ياسى كبود نيمه شب پنهان از چشم اغيار به خاك سپرده شد. آن زمان كه همدم پدر بود و اشك هاى او را پاك مى كرد و سر بر شانه پدر او را تسلى مى داد. يا آن زمان كه پدر را با فرق شكافته به خانه آوردند و او مى بايست پرستار لحظه هاى آخر زندگى پدر باشد و همدم برادران ، از آن هنگام كه شاهد پرپرشدن برادرش حسن بود و لخته هاى خون كه طشت را پر كرده بود ! و حال كه رنج سفر را به جان خريده بود تا همراه حسينش باشد و اين شرطى بود كه هنگام ازدواج با همسرش گذاشته بود كه هرجا برادر برود او نيز همراهش باشد. روزهايى سخت به همراه كاروانى از كودكان و زنان و مردان بنى هاشم و ياران حسين و دلگرفته از بى وفايى كوفيان نامرد. غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد كه دگر بدين گرانى نتوان كشيد بارى اينك اوست و حسين و صحراى تفتيده كربلا و مصيبت هايى بزرگتر كه در انتظار اوست. صداى برادر او را به خود آورد: خواهرم خود را براى مصيبتى بزرگ و رنجى بزرگتر آماده كن اين آخرين شب ديدار ماست. حسين برخاست. زينب نگاهى به سرتاپاى او كرد و اين آخرين شب با حسين بودن است. همراه برادر از خيمه بيرون آمد دشت سكوتى غم انگيز داشت اما اين سكوت را صداى مناجات و دعاى مردان حق مى شكست از خيمه اى صداى ناله اى بلند بود زينب به سرعت به سمت خيمه رفت على پسر برادر در تب مى سوخت او را در آغوش گرفت و آرام كرد. به چادر زنان و كودكان رفتند. كودكان خسته و بى رمق و تشنه به خواب رفته بودند صبح نزديك مى شد اما اى كاش هيچگاه صبحى براى اين شب نبود صداى اذان و تكبير از خيمه ها بلند شد نماز خوانده شد كودكان بيدار شده بودند زينب وارد خيمه شد بچه ها دور او را گرفتند آب، آب. سكينه به پاى عمه افتاد ناله مى كرد و آب مى خواست على اصغر زار مى زد و زنها به او چشم دوخته بودند. ناگهان سكينه به بيرون خيمه دويد عمويش عباس را ديد از او آب خواست چشمان عباس پر از اشك شد بنگر كه حزين و دل كبابم بى تاب زبهر قطره آبم عباس به سمت برادر رفت و از او اذن خواست و آنگاه به سمت فرات روانه شد و زينب اين همه را ديد و هيچ نگفت و در دل گريست قامت رشيد عباس را تا آخرين نقطه نظر ديد و مى دانست كه اين آخرين نگاه او به عباس است: بگذار تا ببينمش اكنون كه مى رود اى اشك از چه راه تماشا گرفته اى سكينه را به خيمه بازگرداند بيرون از خيمه جنگ شروع شده بود پسرانش عون و جعفر همراه سپاه حسين بودند اما او سراغى از آنها نگرفت مگر آنها با ديگر ياران حسين چه فرقى داشتند! او بايد در غياب مردان پاسدار خيمه زنان و كودكان باشد ناله هاى آنان هرلحظه شدت مى گرفت كودكان خود را بر زمين مى زدند و مادران اشك مى ريختند لبها خشكيده و سينه ها تفتيده تر از دشت كربلا. هرلحظه خبر كشته شدن يكى از ياران حسين مى رسيد: قاسم، على اكبر ، عباس ، حر ، حبيب بن مظاهر ، عون ، جعفر... و او فقط مى شنيد و در دل مى گريست كه خود بايد تسلاى ديگران باشد حسين هرچندمدت سرى به خيمه مى زد تا از سلامت و امنيت آنجا مطمئن شود يك بار كه وارد خيمه شد ديد على اصغر بى تاب است و ديگر اشكى براى گريستن ندارد عطش او را بيقرار كرده بود از خواهر خواست كه على اصغر را از مادر بگيرد و به نزد او بياورد زينب مى دانست كه در دل برادر چه مى گذرد و مى دانست كه على اصغر هم ... لحظاتى بعد به بيرون خيمه رفت پشت خيمه حسين را ديد كه گودالى كوچك كنده و على اصغر را كه تيرى بر گلو آرام و سيراب از خون به خواب رفته است: از كرببلا با عطش زخم رسيديم يارب بپذير اين همه قربانى ما را و زينب باز هم نگاه كرد و در دل گريست ديگر قامتش خميده گشته بود. نزديك ظهر بود صداى چكاچك شمشيرها هنوز بلند بود آخرين ياران برادر هم به ميدان رفته بودند و ساعتى بعد ديگر صداى هلهله و ضربه هاى شمشير دشمن شنيده نشد. فغان كز خارى چرخ جفاكار همه رفتند ياران فداكار مرا جان برادر چيست آنجا رفيق و مونس او كيست آنجا ديگر يارى براى يارى نمانده بود زينب به بيرون خيمه رفت. حسين سوار بر ذوالجناح به سمت او تاخت سراغ خيمه زنان و كودكان را گرفت و زينب او را از امنيت آنان مطمئن ساخت و اين آخرين ديدار آنان بود و باز چشم در چشم و نگاه در نگاه يكديگر و اين سكوت بود كه همه چيز را مى گفت زينب پيراهنى را كه مادرشان به او داده بود تا در اين لحظه برتن حسين كند برتن برادر پوشاند و باز به سفارش مادر زير گلوى برادر را بوسيد و او را روانه كرد. اى سفر كرده من! بى تو خوش نيست دلم بى تو اى محرم راز چه كنم با گل سرخ؛ چه كنم با گل ناز ! زينب به خيمه بازگشت همه چشم ها به سمت او خيره بود سكوتى اندوهبار بر خيمه مستولى شده بود و چشم هاى زينب همه چيز را گفت به ناگاه صداى برادر را شنيد : بسم الله و بالله و فى سبيل الله و على ملت رسول الله دوان دوان به بيرون خيمه دويد چيزى جز گرد و غبار نديد جلوتر رفت نقطه اى از دشت نورانى بود به آن سو رفت نور از گودالى بودكه با نيزه ها و شمشيرهاى شكسته پوشيده شده بود با سرعت نيزه ها را كنار زد خورشيد را يافت نور را يافت و ... برادر را آيا او برادرش بود؟ سرش كجاست؟ و باز بوسه اى بر گلوى حسين زد. توانى براى ايستادن نداشت او هم مرده بود اما نه نمى بايست دشمن قامت خميده او را ببيند ايستاد به ياد سفارش برادر افتاد: زنان و كودكان را به تو مى سپارم آه اى ثانيه هاى خاك آلود ترا به خدا چنين با تعجيل از مقابلم مگريزيد كه من هم در اين بيابان گلى گم كرده ام به سمت خيمه برگشت چه مى ديد؟ اسب برادر را كه خون آلود در كنار خيمه ايستاده بود و اهل خيمه گرداگرد او زارى كنان و برسرزنان دست بر سر ورويش مى كشيدند و سراغ حسين را مى گرفتند سكينه و رقيه بر پاى اسب افتاده بودند و ناله مى زدند و ذوالجناح سربه زير از شرم نداشتن سوار. ديگر همه اميدها نااميد شده بود زينب سراسيمه به سوى خيمه رفت دشمن را ديد كه به تاخت به سمت خيمه مى آيد ديگر عباسى نبود تا از او بترسند ديگر على اكبر نبود ديگر هيچ مرد دلاورى نبود و ديگر حسين نبود و زينب ايستاد . با تمام توان و قدرت ايستاد به جاى ۷۲ مرد و به قدرت ۷۲ مرد دلاور كربلا. زنان و كودكان به او پناه آورده بودند فرزند برادر هم تبدار و مريض در كنارش بود ناگهان آتش همه جا را گرفت خيمه ها مى سوختند و ضربه هاى تازيانه و نيزه بود كه بر بدن هاى زنان و كودكان وارد مى شد گوشواره ها از گوش ها كنده شد غل و زنجير به پاهايشان بسته شد آسمان هم به رنگ خون بود شعله هاى آتش دشت را روشن كرده بود صداى ناله و گريه بلند بود آنها را با ضربه هاى تازيانه از ميان اجساد شهدا گذراندند و باز اين زينب بودكه چون كوه ازحريم خاندانش محافظت مى كرد اگرچه در درونش خون مى گريست چه دشوار است پيمودن به هجران تو منزلها به يادت آنچنان گريم كه ماند ناقه در گل ها برادر بى تو در چشمم چو زندان است اين عالم در اين كوتاه فرصت ها بگويم از كدامين غم نشد در قتلگه برپا نمايم خيمه ماتم به ضرب تازيانه جمع ما پاشيده شد از هم نمى دانستم اين هرگز سرت بر نيزه ها بايد به ديدارت غم ديگر به غم هاى من افزايد به هر جا مى روى از پى دلم چون سايه مى آيد كه لب بگشايى و با ما بگويى يك سخن شايد كاروان اسيران راهى شدند از ميان مردم گذشتند از ميان اين سالوسيان شيطان صفت اين رياكاران پرتزوير كه اينك نيز با سنگ به استقبالشان آمده بودند و زينب بود كه باز هم خود را سپرى مى كرد تا سنگها بر كودكان و زنان نخورد درجايى ديگر مردم با ديدن آنان گريه كردند و زينب نفرينشان كرد كه تا ابد بگريند. ديگر رنج و غمى نمانده بود كه بر دل او ننشسته باشد اما در كاخ يزيد و در برابر سر بريده برادر باز هم قامت خود را راست نگاه داشت و در پاسخ يزيدكه پرسيده بود ؛ اوضاع را چگونه مى بينى ؟ و پنداشته بود كه او به گريه و زارى خواهد نشست گفت: «ما رأيت الاجميلا» و آيا جز اين بود! « غم تو خجسته بادا كه غمى است جاودانى ندهم چنين غمى را به هزار شادمانى »
|
|
|
|
|
تنها شهيد زن جهرم
سفر با كوله بارى پرازعشق
|
|
|
زينب كارگر زن هر جا كه باشد هر وقت كه باشد بايد حجاب خود را حفظ كند. اين را معصومه زارعيان بارها وقتى در تظاهرات شركت كرده بود، مى گفت. معصومه در ۱۴ تير سال ۱۳۳۹ در جهرم متولد شد. خانواده او فقير ولى مذهبى بودند. معصومه از همان كودكى با اعتقادات مذهبى بزرگ مى شد. در حاليكه هنوز در سن نوجوانى بود، با امام خمينى (ره) آشنا شد. او بارها در تظاهرات و راهپيمايى ها عليه رژيم شاهنشاهى شركت كرده بود. ۱۱ فروردين سال ۱۳۵۷ در حاليكه تظاهرات خونبار مردم تبريز جرقه تظاهرات در ديگر شهرها را ايجاد كرده بود و مردم جهرم در حمايت از كشته شدگان و شهداى تبريز به خيابانها ريخته بودند، «معصومه» براى حمايت از خون مظلومان در حاليكه تنها ۱۸ سال داشت به خيابان آمد و با مشت هاى گره كرده عليه طاغوت نداى آزادى سر داد. هرلحظه بر خيل شركت كنندگان در خيابان سعدى افزوده مى شد.عده زيادى از نيروهاى نظامى كه به دستور شاه براى متفرق كردن شركت كنندگان در تظاهرات در برابر آنان صف كشيده بودند، به دستور فرمانده ناگهان اسلحه ها را روبروى مردم گرفته و اقدام به شليك و تيراندازى كردند. معصومه كه در صف جلوى شركت كنندگان بود، بدون اينكه لحظه اى به خود واهمه و ترس راه بدهد فرياد عدالت خواهى و آزادى سر مى داد. در همين لحظات بود كه تيرى به او برخورد كرد و او به آرزوى ديرينه اش كه شهادت در راه خدا بود نائل گشت ونامش را به عنوان تنها زن شهيد در جهرم به ثبت رساند. وقتى دلى عاشق و بيقرار شد، وقتى دلى سرگشته و حيران شد، ديگر چه فرق دارد كه از كجا و با چه نام و با چه سن و با چه حالى پرواز كند. دل عاشق چه تفاوتى برايش دارد كه شب است يا روز. دل عاشق برايش چه تفاوت مى كند كه چگونه خواهد رفت. اصل «سفر» است و او خواهد رفت. خوشا به حال آنان كه بى گذرنامه سفر كردند.
|
|
|
|