|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
بخشى از خطبه حضرت زينب (س) پس از واقعه عاشورا
|
|
|
|
|
|
|
|
|
حسين تا خداشناسى
افسانه بهرامى تكميل معنويات موضوعى است كه غافل شدن بشر را نمى طلبد. چرا كه خلأ معنوى انواع خلأها را ايجاد مى كند. حركت قوى در پر كردن اين خلأ سعادت بشر را به دنبال دارد. يكى از راههاى درمان اين قضيه كشف حسين است. با كاوش حسين گام بزرگى در راه تكميل معنويات برداشته ايم. حسين داراى منزلتى است كه هر قدر به آن صفا دهيم نمى توانيم به آن حد شايسته او دست پيدا كنيم. حسين را بايد در درون خود جست وجو كنيم. اين حسينى كه مدام از او سخن به ميان مى آيد، مشكل گشاى هر انسانى است. شناختش راه درازى را مى طلبد. داستان زندگى او پر از عبرت آموزى است. اگر كمى تأمل كنيم شاهد بسيارى از احكام اخلاقى و زندگى در رفتار و كردارش خواهيم بود. برخورد وى در برابر سپاهيانش در شب عاشورا، برخورد وى با بى وفايى كوفيان و... همه و همه نشاندهنده يك حقيقت است او مى خواهد هر طور شده رسالت اش را به پايان برساند. رسالتى كه در آن هوس و خواست بشرى وجود ندارد. پس رسالت اش چيست؟ رسالت وى چيزى نيست جز هدايت انسان. اين راه اراده اى آهنين مى طلبد او اين خصيصه را نيز در خود به نمود مى رساند. بشر امروز بايد از اين جريان هاى معنوى، فكرى و عملى عبرت گيرد. آرى صحبت از شناخت اوست. شناختى كه سالها طول كشيد تا با ذره ذره وجودم احساسش كنم.از سالهاى خيلى دور كه حتى دقيقاً نمى دانم چند سالم بود، روز عاشورا براى تمام فاميل روز مقدسى بود. حتى به من كه بچه بودم توضيح مى دادند و مى گفتند حرمت اين روزها را نگه دارم. هر وقت هم مى پرسيدم: «در اين روزها چه شده است؟» مى گفتند: «اين روزها روزهاى گناهه. خوشحالى كردن گناه دارد.» مى پرسيدم: «حسين كه بود؟ زينب كيست؟ ابوالفضل چه كار كرد؟» مى گفتند: «در يك كلام بگوييم اينها همه شان آدمهاى خيلى خوبى بودند كه به همه كمك مى كردند. خدا آنها را خيلى دوست داشت. پس ما هم بايد آنها را دوست داشته باشيم.» و بعد آرام مى گفتند: «لعنت بر يزيد، كه مظلومانه كشتشان.»با اين جملات قانع نمى شدم. هر روز كه بزرگتر مى شدم بغض حل اين قضيه نيز در من بزرگتر مى شد. تا بدانجا كه حتى ايمان به آن روزها و آن آدمها در وجودم مى رفت كه كم رنگ بشود. بيشتر آدمهايى كه از حسين، زينب، على اكبر، على اصغر، ابوالفضل مى گفتند كمتر حسينى زندگى مى كردند آنها فقط از خدا و حسين كمك مى خواستند تا مريض شان علاج پيدا كند، تا مشكلات مادى شان حل شود تا چرا هيچ چيز مفهومى برايم نداشت. هر روز گيج و گيج تر مى شدم و حتى گاهى تمام وجودم را ترس مبهمى فرامى گرفت، ترسى كه معلوم نبود ريشه اش در كجاست؟ انگار ناخودآگاه وجودم از چيزى مى ترسيد چرا؟ با تمام اين اوصاف سعى كردم باز هم به مردم نزديك و نزديكتر شوم تا بدان جا كه احساسم با احساس آنها يكى بشود. شايد اين طورى عظمت حسين را درك كنم. همه در خاطراتشان از حضور و تأثيرگذارى حسين حرف مى زدند و حتى يادم مى آيد خانمى مى گفت: «اين حسين كه هى ازش مى پرسى مى دانى چيكار كرد زندگى دخترم، دختر ۲۲ ساله ام را مديون اش هستم. ببين دخترجان دخترم در نتيجه آلودگى يك سوزن به ميكروب كزاز، مريض شد و افتاد طورى كه حتى دهانش باز نمى شد فك اش قفل شده بود. تمام بدنش سفت سفت شده بود. يادم مى آيد آن روز بچه ام مثل يك تكه چوب افتاده بود روى زمين. درد مى كشيد. ما هم نمى دانستيم چه كار كنيم. توى ICU بسترى اش كردند، آنقدر دچار مشكل شد كه حتى ديگر نفس هم نمى توانست بكشد. حتى مجبور شدند با يكسرى لوله هوا به او برسانند. حتى دكترها هم قطع اميد كردند. مى دانى كه كزاز درمان ندارد. هر كه گرفتارش بشود درمان اش با خداست. هر روز حالش بدتر مى شد. جز متوسل شدن به خدا و ائمه كارى نمى توانستم بكنم. هر روز صد دفعه زيارت عاشورا مى خواندم و حسين را صدا مى كردم. ۷ روز وحشتناك توى خواب و بيدارى گذشت. پس از هفت روز، روز شنبه بود ساعت ده صبح، يادم نمى رود دخترم يك دفعه سعى كرد بلند شود و بنشيند. فقط با تعجب همه را نگاه مى كرد. آره حالش خوب شده بود. آره حسين جوابم را داده بود. از آن روز به بعد اعتقادم به حسين بيشتر شد و نذر كردم تا آخر عمرم روزهاى عاشورا ۱۱۴ فقير را سير كنم.»خلاصه بگويم اين قبيل معجزات را از خيلى ها مى شنيدم و هر بار پس از پايان هر خاطره و معجزه اى من مى ماندم و يك سؤال، حسين واقعاً كيست؟ همين طور رفتم و رفتم تا اينكه كم كم يك باور در ذهنم شروع به جان گرفتن كرد، آره به حقيقت نزديك و نزديكتر شدم. تا بدان جا كه الآن حتى يك سؤال هم ندارم. حالا فهميدم تمام آن خواستهايى كه مردم از حسين داشتند چيزى نبود جز راهى به سوى حسين شناسى. الآن مى فهمم كه فقط يك چيز حقيقت دارد پير و جوان، مسلمان و غيرمسلمان، شيعه و سنى و همه وهمه بايد حسين را در درون خود جست وجو كنند. هرگاه ما آدمها به خودشناسى رسيديم به محمدشناسى، حسين شناسى و در نهايت خداشناسى دست پيدا مى كنيم. راهى كه دشوارى هاى زيادى دارد و بيشتر ما حتى نيمى از آن را نمى توانيم طى كنيم. حالا مى دانم: اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست او چه شمعى است كه جان ها همه پروانه اوست
|
|
|
|
|
روزشمار حركت حسينى
پانزدهم رجب سال ۶۰ هجرى: مرگ معاويه در شام و جانشينى يزيد بيست و هشتم رجب سال ۶۰ هجرى: رسيدن نامه يزيد به دست والى مدينه و دستور بيعت گرفتن از امام حسين(ع) بيست و نهم رجب ۶۰: والى مدينه پيكى براى گرفتن بيعت از امام حسين(ع) براى يزيد فرستاد. امام، در اين روز از مدينه هجرت كرده به سوى مكه رفتند سوم شعبان ۶۰: ورود امام حسين(ع) به مكه و شروع ملاقات ها با مردم دهم ماه رمضان ۶۰: اولين نامه كوفيان به وسيله دو نفر از شيعيان به دست امام رسيد. پانزدهم ماه رمضان ۶۰: هزاران نامه از كوفيان به امام رسيد و آن حضرت مسلم بن عقيل را براى بررسى اوضاع به كوفه فرستادند پنجم شوال ۶۰: ورود مسلم بن عقيل به كوفه. استقبال مردم و شروع بيعت ها با نماينده امام حسين(ع) يازدهم ذيقعده ۶۰: مسلم نامه اى براى دعوت امام به كوفه به سوى آن حضرت نوشت. هشتم ذيحجه ۶۰: شورش (خروج) مسلم بن عقيل به همراهى چهار هزار نفر در كوفه. پراكندگى آنان از اطراف مسلم. تنها ماندن و مخفى شدن او در خانه فردى به اسم طوعه. امام حسين در اين روز حج تمتع را به عمره تبديل، خطبه اى ايراد كردند و همراه ۸۲ نفر از افراد خانواده و ياران به طرف كوفه به راه افتادند.در اين روز هانى بن عروه دستگير شد و به شهادت رسيد. نهم ذيحجه ۶۰: شهادت مسلم بن عقيل در كوفه. ديدار امام حسين(ع) با فرزدق شاعر بيرون از مكه ذيحجه ۶۰: برخورد امام حسين(ع) با حر و سپاه او در محلى به نام «شراف». دريافت مجدد خبر شهادت مسلم بن عقيل و قيس بن مسهر. دوم محرم ۶۱: ورود امام حسين(ع) به سرزمين كربلا سوم محرم ۶۱: ورود عمر بن سعد به همراه ۴ هزار نفر به كربلا و شروع مذاكره با امام براى گرفتن بيعت از آن حضرت پنجم محرم ۶۱: ورود شيث بن ربعى با ۴ هزار نفر به كربلا هفتم محرم ۶۱: سپاه امام را از دسترسى به آب منع كردند. ۵۰۰ نفر به فرماندهى عمر بن حجاج نگهبان فرات و مانع از دسترسى سپاه امام حسين(ع) به آب آن شدند نهم محرم ۶۱: شمر به همراه ۴ هزار نفر به كربلا وارد شد. او حامل نامه ابن زياد به عمر سعد مبنى بر جنگيدن با امام حسين(ع) و كشتن آن حضرت بود. سپاه عمر سعد در اين روز حمله مقدماتى خود به اردوگاه امام را آغاز كرد. ايشان شب عاشورا را براى نماز و نيايش انتخاب كرده، مهلت خواستند. دهم محرم ۶۱: درگيرى سپاه كوفه با ياران امام. شهادت اصحاب، فرزندان، خاندان و خود امام حسين(ع). غارت خيمه ها، فرستادن سر مطهر امام به كوفه به وسيله خولى. يازدهم محرم ۶۱: حركت سپاه عمر سعد و همچنين اسرا به سمت كوفه. تدفين كشته شدگان سپاه يزيدى. اول صفر ۶۱: ورود اسراى اهل بيت(ع) به دمشق. بيستم صفر ۶۱: بازگشت اهل بيت(ع) از سفر شام به مدينه. ازفرهنگ عاشورا ـ جواد محدثى
|
|
|
|
|
خورشيد هرگز نخنديد
صبا حسينى
مردى ايستاده بود به صلابت تمام حق در طول تاريخ. آينه خورشيد بر سرزمين طف. نه او آينه خورشيد نبود كه خورشيد آينه او بود. خورشيد نيز آينه اى از گوشه رداى او بود. از همان روز شد كه خورشيد سرخ به خواب رفت و سرخ برخاست. مرد تنها بود. همه رفته بودند. مى دانست كه دختر كوچكى مدام با نگاهش او را مى پايد. مى دانست زنى زينب نام طاقت يك لحظه دورى او را ندارد. مى دانست همسرش، رباب تنها آرام دلش حضور اوست. اما مرد بايد مى رفت. گلوى تشنه حق در طول تاريخ تنها او را مى خواند. مرد دخترك را نگاه كرد. با همه آن چشمهاى نگران سلامى گفت والسلام. اسب را هى كرد و عزم را جزم رفتن. او اصلاً براى رفتن آمده بود. زينب جلو آمد و او را صدا زد. بى تاب بود. مى گفت تمام اميدم تو هستى! من بى تو چگونه لحظه اى زندگى كنم. مرد دست خدايى خود را روى قلب زن گذاشت و او را به شكيبايى خواند. قلب زن آرام، پرصلابت و مطمئن شد. همه نگران ، همه بى تاب و همه منتظر بودند. منتظر يك جرعه ديدار ديگر. مرد سوار اسب شد و آماده. ديگر راهى جز سيراب شدن تمام حق در طول تاريخ از خون او نبود. اما اسب قدم از قدم برنمى داشت. دختركى دست بر پاى اسب حلقه كرده بود. مرد نگاهى كرد و تمام صلابتش به پاى عشق كودك به زمين نشست. دختر تشنه يك آغوش ديگر بود. پدر درست لحظه هايى پيش از جنگيدن دختر كوچكش را روى زانو نشاند. او را غرق بوسه كرد و اجازه از او خواست. دختر با نگاهى پدر را بدرقه مى كرد. مرد نگاهش به گوشه اى ديگر افتاد. دختر ديگرش دور از چشم ها مى گرييد. مرد با تمام عاطفه زمين و زمان او را خواند.« دخترم قلبم را نسوزان». دختر پيش از آنكه درخيمه هاى آتش گرفته بسوزد دلش قطره قطره آب مى شد و از چشمانش فرو مى ريخت. مرد اين دختر را نيز آرام كرد. آنگاه تنهاى تنها شتافت. به سوى قتلگاه. مرد آينه تمام نماى حق بود. هنوز نگاهش بر آفتاب بود، هنوز آفتاب خونرنگ نشده بود كه مى ديد دود از خيمه هايى آشنا بلند است. مرد دوباره فرياد زد كه انسان را به نام آزادگى اش خواند. خورشيد غروب كرد و سجده گاه خورشيد خاك خونين قتلگاه آن مرد شد. خورشيد ديگر هرگز نخنديد.
|
|
|
|
|
قنداقه زينب
وقتى قنداقه زينب را به دست رسول خدا (ص) دادند عرض كرد: نامش را زينب گذاريد. رسول خدا(ص) او را بوسيد و صورت به صورتش گذاشت و اشك از چشمان مباركش جارى گرديد، به او عرض كردند يا رسول الله سبب گريه شما چيست؟ فرمود: جبرئيل به من خبر داده است كه اين دختر شريك حسين (ع) من است در مصيبت ها و بلاها و شدتها. آنگاه سفارش اكيد كرده و فرمودند: حاضرين به غايبين برسانند و رعايت كنند حال اين دختر را كه نمونه و نماينده خديجه كبرى (س) است.
|
|
|
|
|
زينب ما را هم با خود ببر
|
|
|
اى زينب، اى زبان على دركام! با ملت خويش حرف بزن! اى زن! - اى كه مردانگى در ركاب تو، جوانمردى آموخت - زنان ملت ما - اينان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان مى افكند - به تو محتاجند. بيش از همه وقت، حمل از يك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است، و غرب و از سوى ديگر به اسارت پنهان و ذلت تازه شان مى كشاند و از خويش و از تو بيگانه شان مى سازد، اى زبان على در كام اى رسالت حسين بردوش! اى كه از كربلا مى آيى، و پيام شهيدان را، در ميان هياهوى هميشگى قداره بندان و جلادان، همچنان به گوش تاريخ مى رسانى، زينب! با ما سخن بگو مگو كه بر شما چه گذشت، مگو كه در آن صحراى سرخ چه ديدى، مگو كه جنايت آن جا تا به كجا رسيد؟ مگو كه خداوند، آن روز، عزيزترين و پرشكوه ترين ارزش ها و عظمت هايى را كه آفريده است، يكجا، در ساحل فرات، و برروى ريگزارهاى تفتيده، بيابان طف، چگونه به نمايش آورد و بر فرشتگان عرضه كرد، تا بدانند كه چرا مى بايست بر آدم سجده مى كردند...؟ آرى، زينب! مگو كه در آن جا بر شما چه رفت، مگو كه دشمنانتان چه كردند، دوستانتان چه كردند...؟ آرى اى «پيامبر انقلاب حسين» ما همه را شنيده ايم، تو پيام كربلا را، پيام شهيدان را به درستى گزارده اى، تو شهيدى هستى كه از خون خويش كلمه ساختى، - همچون برادرت كه با قطره قطره خون خويش سخن مى گفت. اما بگو، اى خواهر، بگو كه ما چه كنيم؟ لحظه اى بنگر كه ما چه مى كشيم دمى به ما گوش كن تا مصائب خويش را با تو بازگوييم، با تو اى خواهر مهربان! اين تو هستى كه بايد بر ما بگريى، اى رسول امين برادر، كه از كربلا مى آيى و در طول تاريخ، بر همه نسلها مى گذرى و پيام شهيدان را مى رسانى، اى كه از باغهاى سرخ شهادت مى آيى و بوى گلهاى نوشكفته آن ديار را، در پيرهن دارى، اى دختر على، اى خواهر، اى كه قافله سالار كاروان اسيرانى، ما را نيز، در پى اين قافله، با خود ببر!
|
|
|
|
|
نمايش عاشقى
جعفر رشادتى نمايش عاشقى زينب (س) در حماسه تاريخى كربلا جاودانه خواهند ماند. در فرهنگ عاشورا و براى عاشوراييان زينب (س) مظهر حريت، مقاومت، همت، فداكارى، صبر، وفا و عشق در واقعه خونين كربلاست. عشق به امام حسين (ع) در تار وپود وجودى زينب شعله ور بوده و او نمايش عاشقى خود در صحنه نينوا را از دوران كودكى در خاطرش سپرده است. اين عشق درواقع كانون عشق الهى است كه اگر نبود انسان عادى نمى توانست مظهر تحمل اين همه مصيبت باشد؛ شنيدن ناله هاى كودكان تشنه در تاسوعا و شب عاشورا. در حالى كه نگاههاى ملتمسانه كودكان را به نظاره ايستاده، قصه غصه حضورش در روز عاشورا در صحنه نبرد مخصوصاً آن دم كه بر بالين علمدار كربلا دست و علم و مشك را جدا از هم مى بيند و صداى يا حسين اش از حرم تا قتلگه سينه آسمان را مى شكافد و او تا مقتل، برادرش را همراهى مى كند تا به سفارش مادر گلويى را كه دقايقى ديگر به تيغ كين بريده خواهد شد در آخرين وداع ببوسد. او كه داغ اسارت كودكان عاشورا را به دل دارد و ضرب تازيانه اشقيا بر بازوان نحيف رقيه و سكينه را به تماشا مى نشيند، او كه در كنار تربت پاك حسين (ع) در اربعين خود را شرمنده برادر به خاطر از دست دادن دردانه سه ساله مى داند، آسمان را شرمسار نمايش عاشقى خود مى كند. وقتى كه در مجلس يزيد ملعون فرياد مى زند كه «ما رأيت الا جميلا» (جز زيبايى چيزى نمى بينم) و اين زيبايى نيست جز عشق به حسين (ع)، عشق به زهرا (س) عشق به مولا (ع) و عشق به خداوند منان و با اين عاشقى نشان مى دهد كه ابقاء قدقامت نماز خونين ظهر عاشورا فقط به استمرار ولايت غدير خم خواهد بود.
|
|
|
|
|
بخشى از خطبه حضرت زينب (س) پس از واقعه عاشورا
واى بر شما اى مردم كوفه
واى برشما، اى مردم كوفه مى دانيد چه كرده ايد؟ مى دانيد چه پاره جگرى را از رسول خدا (س) شكافته ايد؟ وچه پرده نشينان عصمتى را از پرده عصمت و طهارت بيرون افكنده ايد؟ و چه خونهاى پاكى را به زمين ريخته ايد و آل عصمت و طهارت را دور شهرها اسير نموده ايد؟ شما گناه بزرگى انجام داديد، گناهى كه زمين را پر كرده و آسمان را فراگرفته است، آيا تعجب مى كنيد از اينكه آسمان خون ببارد؟ بارى، عذاب خداوند در آخرت ذلت آور و دشوارتر است و كسى آن روز به يارى شما نخواهد آمد. گمان نكنيد تأخير مجازات الهى به خاطر اين است كه فراموش شده است، خوشدل نباشيد چه آنكه خدا در مكافات و انتقام عجله نمى كند و نمى ترسد از اينكه وقت آن بگذرد. خداى مقتدر در همه حال و در همه جا مراقب و مواظب اعمال است و جرم گناهكاران از خدا پوشيده نيست و در خداوند متعال در كمينگاه است.
|
|
|
|
|
ام سلمه، عزادار امام حسين(ع)
|
|
|
امام رضا(ع) فرموده اند: اگر بر چيزى گريه مى كنى بر حسين بن على گريه كن كه او را سر بريدند. محرم ماهى است كه مردم دوره جاهليت جنگ در آن را ناروا مى دانستند؛ ولى در اين ماه دشمنان خون ما را به ناحق ريختند و هتك حرمت ما نمودند و فرزندان و بانوان ما را به اسارت گرفتند و به خيمه هاى ما آتش زدند و غارت كردند و در كار ما، براى رسول خدا هيچ حرمتى را رعايت نكردند. عاشورا پلك هاى ما را مجروح و اشك هايمان را جارى كرد و ما از سرزمين كربلا، گرفتارى و رنج به ميراث برديم. پس بايد بر كسى همچون حسين، گريه كنندگان بگريند. به فرموده امام صادق(ع): هر ناله و گريه اى ناپسند و مكروه است مگر ناليدن و گريستن بر حسين(ع) به تعبير شهيد مطهرى، گريه بر شهيد، شركت در حماسه او و هماهنگى با روح او و موافقت با نشاط و حركت اوست.امام حسين(ع) كه با رفتار بزرگوارانه، عطوفت، ادب، حلم و گذشت و شجاعتش حقيقتاً محبوب دل هاى مسلمانان بود، به واسطه شهادت قهرمانانه اش، مالك قلب ها و احساسات ميليون ها ميليون نفر در طى سالهاى متمادى شد؛ چنانكه اگر قرار بود خود را به دست مرگ تحميلى خواسته يزيد بسپارد هيچ كسى در مدت اين زمان طولانى يادى از او نمى كرد. به گفته شهيد مطهرى «اگر كسانى كه بر اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسى و روحى گمارده شدند، يعنى سخنرانان مذهبى، بتوانند از اين گنجينه بزرگ در جهت هم شكل كردن و همرنگ كردن و هم احساس كردن روح ها با روح عظيم حسينى، بهره بردارى صحيح كنند، جهانى اصلاح خواهد شد». پس روضه خوانى، نوحه، سينه زنى و گريه بايد با فلسفه حركت حسينى، كرامت و بزرگوارى، شرافت، شجاعت، فطرت، ادب، از خود گذشتگى و بيدارى هماهنگ باشد. به گفته تاريخ، آنان كه با حسين(ع) همنشين بودند و يا همراه كاروان به كربلا رفته و به اسارت بازگشته بودند نخستين عزاداران حسينى به حساب آمدند. ام سلمه، از همسران رسول خدا (ص) از نخستين عزاداران و مرثيه خوانان حسينى بود. او از زنان خردمند زمان خويش به شمار مى آمد. همسرش ابوسلمه در جنگ احد مجروح و شهيد شد و او پيش از جنگ احزاب به همسرى پيامبر(ص) درآمد و سرپرستى حضرت فاطمه(س) را به عهده گرفت. بعد از به دنيا آمدن امام حسين(ع) هم عهده دار نگهدارى از اين كودك شد، او از مخالفان سرسخت معاويه بود و در نامه اى از برنامه هاى معاويه در لعن اميرالمؤمنين(ع) انتقاد كرد. امام حسين(ع) قبل از حركت به سوى كربلا «نشانه هاى امامت» را به ام سلمه سپردند تا درخواست اين نشان ها، علامت حضور امام معصومه چهارم باشد. علم و سلاح پيامبر(ص) و ودايع امامت از جمله اين نشانه ها بود. ام سلمه هم همه آنها را به حضرت سجاد(ع) تحويل داد. پيامبر(ص) خيلى پيش تر از واقعه عاشورا، اين حماسه را به ام سلمه خبر داده بودند. به طورى كه شيشه اى از خاك كربلا را به او سپرده و گفتند هرگاه اين خاك، خون شد، فرزندم حسين(ع) را در كربلا كشته اند. وقتى ام سلمه خاك را خونين ديد، صداى صيحه و شيونش بلند شد، همسايگان به خانه اش آمدند و او داستان را گفت. پس از واقعه كربلا، اين بانو به عزادارى بر شهيدان پرداخت و بنى هاشم به تسليت تنها همسر بازمانده پيامبر به خانه او مى آمدند. پس از آن عزادارى رواج يافت و امامان شيعه(ع) نيز مداحان و مرثيه سرايان را تشويق مى كردند. سروده هاى موضع دار شاعران در مدح و مرثيه اهل بيت، به طور ضمنى خلفاى ظالم را مورد انتقاد قرار مى داد به طورى كه به گفته «محمدرضا حكيمى» در كتاب ادبيات و تعهد در اسلام، «در شعر مذهبى، نظر كلى بر نشر مبادى دين بود و احياى حقايق ايمان و زنده كردن دل ها و جان ها و جارى ساختن خون حماسه و تعهد در رگ ها و پى ها». از اين رو شاعران بزرگ شيعه هميشه براى حكومت هاى فاسد، خطرى بزرگ محسوب مى شدند زيرا آنان در خلال مدح آل محمد(ص) حقايق دين و صفات لازم حاكم دينى را ياد مى كردند و با ذكر صفات اسلامى امامان و مقايسه و تحقير زمامداران، دل ها را به حق و حكومت حق توجه مى دادند. امام رضا(ع) به دعبل توصيه مى كنند كه درباره حسين(ع) مرثيه بسرايد و به اين وسيله ائمه را يارى كند. آن حضرت مى فرمايد: اى دعبل، دوست دارم برايم شعر بسرايى و بخوانى، چون اين روزها، روزهاى اندوه ما اهل بيت است.شاعرانى چون فرزدق، عوف بن عبدالله، كميت، عبدالله بن كثير، دعبل و سيد حميرى كه اشعارى زيبا و سوزناك در رثاى امام حسين(ع) مى سرودند هميشه مورد توجه و تشويق ائمه(ع) بوده اند. مجالس حسينى مجالس عزادارى امام حسين(ع) آنچنان كه در «الخصائص الحسينيه، تأليف شيخ جعفر شوشترى» آمده است به پنج دسته تقسيم مى شود: ۱- مجالس قبل از خلقت آدم(ع) ۲- مجالس بعد از آدم(ع) و قبل از تولد امام حسين(ع) ۳- مجالس قبل از شهادت امام حسين(ع) ۴- مجالس پس از شهادت در دنيا ۵- مجالس پس از دنيا، در قيامت تاريخچه روضه «روضه» كه به معنى ذكر مصيبت سيدالشهدا است از زمان تأليف «روضة الشهدا» به قلم ملاحسين كاشفى بر سر زبان ها افتاد. ملاحسين كاشفى كه يكى از دانشمندان و خطباى با ذوق و خوش آواز سبزوار در قرن نهم هجرى بود و در زمان سلطان حسين بايقرا زندگى مى كرد به محل حكمرانى اين پادشاه رفت و با استفاده از توانايى حافظه و ذوق و قريحه سرشار خود توانست مجالس وعظ و ذكر جذابى را در هرات برپا كند و مشهور شود. اين مجالس مورد توجه پادشاه و دولتمردان و وزير آن حكومت (اميرعلى شيرنوايى) قرار گرفت. «روضة الشهدا» يكى از چهل كتابى است كه كاشفى با فصاحت و بلاغت نوشته است و چون مطالب آن بر سر منبرها خوانده مى شد، اين مجالس به نام روضه خوانى معروف گشت. كه پس از سالها از آن مطالب روضه ها برپا شد، روضه خوان ها ديگر همه را از حفظ مى خوانند.اين كتاب نگاه و تحليلى صوفيانه به حوادث عاشورا دارد و بعد حماسى و اجتماعى در آن كمتر مورد توجه قرار گرفته است.برخى از مطالب اين كتاب نيز از حيث مأخذ ضعيف مى باشد. گفتنى است، مجالس روضه خوانى از زمان صفويه در ايران رونق گرفت.
|
|
|
|
|
زنى از جنس آفتاب
|
|
|
صفورا منصورى شب فرياد مى زد: چه سكوت دردآورى! پس صدا كجاست؟! ديگر آسمان تحمل نكرد وصداى رعد آمد و بعد هم آرام آرام باران باريد. با ترانه غريب باران، صداى ديگرى آمد، صداى كوچكى كه از نزديك شدن نشانى بزرگ خبر مى داد، صداى كوچكى فرياد زد: دسته آمد، دسته آمد. ناگهان صدا كوبيد، صدا نواخت، صدا زد و صدا خواند و همه جا پراز صدا شد و چه خوب شد. اگر صدا خاموش مى ماند، شبى كه باردار اندوه و غربت بود، ديوانه مى شد، وقتى صدا خواند، آسمان هم آرامتر شد، ديگر قطره قطره مى باريد.مردى با پاى برهنه، در ميان انبوه صدا سقا شده بود، صداى آهى پس از هر نوشيدن به گوش مى رسيد و آن وقت بود كه چشمان آسمان با ديد آسمان سيراب مى كرد، اما پس از آخرين جرعه از عطش چندين ساله اى آه مى كشيد و هميشه حسرتى از نرسيدن را به دنبال داشت. صدا همچنان مى خواند، آب آه مى كشيد و انسان با صدا مشغول شده بود، چرا كه شايد در سكوت به عمق تيرگى وجودش پى مى برد و اين براى اشرف مخلوقات خارج از تحمل بود.آواز بلند طبل، صداى كوبيدن زنجير بر شانه ها و ناله نى همه و همه تا آفتاب ظهر باشكوه تر مى شدند تا اينكه خورشيد آرام آرام به مغرب رسيد. واى از اين سكوت دوباره! كه اين بار قلب شكسته اى را فرياد مى كرد، قلبى كه زخمى جهل انسان شده بود و امشب در انتهاى تنهايى پذيراى اندوهى بيكرانه بود. غفلت هنوز سطحى خيالى خنده سر مى داد و به خود مى باليد، ولى در اوج ناباورى ساز شكسته، حماسه اى دوباره آفريد و برق نگاهى نفس را از خنده هاى سياه ربود، حالا صداى برنده تر از شمشير مردم به گوش مى رسيد و اين صداى يك زن بود، زنى از جنس آفتاب.او كه شمع هاى كوچك شام غريبان امشب به پشتوانه اش روشن مانده و بعد از اين همه سال، صدا يادآور فرياد رعد آسايش است، كه بى او نبرد مردان را ثمرى اينگونه نمى ماند.
|
|
|
|