دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۴ -
Mon, Feb 13, 2006
ماجرا
۳۳۹۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۰۷
پاسخ معماى پليسى شماره ۱۰۴ - عدد سياه
قاتل اصلى داريوش، همان پسرى كه با پليس ۱۱۰ تماس گرفت و ادعا كرد دكتر هوشمند در همسايگى اش به قتل رسيده است، شناخته شد، او دو ماه مى شد به آن محله آمده بود و برادرزاده دكتر نيز گفته بود كه مقتول از سوى پسر يكى از بيمارانش تهديد مى شده است.
تنها دليل بازپرس شمس: داريوش ادعا كرده بود، مردى موطلايى را ديده در حالى كه در صندلى عقب سمند سياهرنگ نشسته بود و با سرعت از محل جنايت گريخت.
اين در حالى بود كه بازپرس در بازرسى از سمند ۳۳ با پرده ضخيم سياهرنگ در شيشه عقب مواجه شد كه نقش عقابى بر آن حك شده بود پس داريوش نمى توانست در تاريكى شب و كوچه لاله، موهاى سرنشين عقب خودروى سمند را با وجود اين پرده و نقش عقاب تشخيص دهد و با استفاده از اطلاعات قبلى اش چنين صحنه اى را ساخته بود.
معماى پليسى شماره ۱۰۷
جسدى روى برف
247164.jpg
مهدى ابراهيمى
بارش برف بعد از دو روز قطع شده بود و نور آفتاب با برخورد با سفيدى برف كه روى درختان، پشت بام ها و خيابان ها نشسته بود، تندى خاصى پيدا كرده و چشم را اذيت مى كرد.
ساعت ۷ صبح بود و بازپرس شمس در دفتر كارش پرونده خودكشى يك زن كه ادعاهاى عجيبى توسط مادرش در دخالت دامادش براى قتل اين زن مطرح شده بود را مرور كرد .مسأله پنهانى در آن وجود نداشت.
زن جوان براى رهايى از دست شوهر سارق خود دست به اين كار زده بود و واقعاً دليلى بر قاتل بودن شوهرش وجود نداشت، هنوز پرونده را ورق مى زد كه زنگ موبايل كشيك قتل بلند شد، مرد جوان در يك جاده فرعى حوالى بومهن به قتل رسيده بود.
خودروى بازپرس با وجود بستن زنجير چرخ به آرامى در جاده حركت مى كرد تا اينكه با راهنمايى يك سرباز كلانترى كه سر جاده فرعى ايستاده بود و از شدت سرما مى لرزيد داخل آن فرعى پيچيد، صد متر جلوتر چند تايى خودروى پليس ديده مى شدند كه مأموران در اطراف آن در تكاپو بودند.
خوشبختانه محل جنايت خلوت بود و جز مأموران پليس و چند مرد ديگر جمعيت ديگرى به چشم نمى خورد، مأموران تشخيص هويت در يك ميدان دايره اى شكل به شعاع ۱۰ متر، اطراف محل افتادن جسد را با نوار زرد رنگ ويژه بررسى صحنه جرم محدود كرده بودند و هيچ كس داخل آن نبود.
با راهنمايى سروان عسگرى، داخل منطقه امنيتى شد، از برفى كه در خيابان فرعى روى هم انباشته شده بود بازپرس پى  برد كه در آنجا تردد خودروها به ندرت صورت مى گيرد، با وسواس خاصى خود را به بالاى سر جسد رساند، جاى چكمه ها و كفش هاى زيادى روى برف ديده مى شد كه امكان نداشت اين ردپاها را تمييز داد و در شناسايى قاتل از آن استفاده كرد.
جسد به صورت درازكش و عمود به طول جاده روى زمين افتاده بود و به پهلو در حالى كه پاهايش از زانو خم شده بود روى برف قرار داشت و جاى گلوله اى در سمت راست سرش دقيقاً دو سانتيمتر بالاتر از گوش ديده مى شد.
سروان، يك گواهينامه به دست بازپرس شمس داد كه مشخصات جسد داخل آن ديده مى شد، جلال ايمانى ۲۸ ساله كه دو ماه پيش گواهينامه رانندگى موتوسيكلت را گرفته بود و قربانى جنايتى مرموز شده بود.
در اطراف جسد جز رد موتوسيكلتى كه تا يك مترى آن امتداد داشت چيز خاصى ديده نشد، خون زيادى نيز در اطراف جسد پاشيده نشده بود و با توجه به سردى هوا نمى شد تشخيص داد او چند ساعت پيش به قتل رسيده است.
در بازرسى از جيب هاى «جلال» هيچ مدرك ديگرى به دست نيامد، او فقط با يك گلوله به قتل رسيده بود و مرگى آنى داشت، پوشش ظاهرى اش به گونه اى نبود كه تصور شود قاتل براى سرقت دست به چنين جنايتى زده باشد، او يك اوركت سربازى، دستكش پشمى كرم رنگ، شلوار سورمه اى و كفش هاى كيكرز كرم رنگ به تن داشت و جوان ساده اى به نظر مى رسيد.
بازپرس شمس هيچ سرنخى در صحنه قتل نديد فقط وجود يك شاهد مى توانست گره از اين جنايت باز كند، وقتى در اين افكار بود از سروان شنيد كه دو مرد از كارخانه موزاييك سازى واقع در ۵۰۰ مترى محل جنايت، نشانه هايى از قاتل در دست داشتند و در واقع با تماس آنان بود كه پليس در جريان اين قتل در چنين جاى دورافتاده اى قرار گرفته بود.
دو كارگر موزاييك سازى داخل يك پيت روغن ۵ كيلويى در نزديكى منطقه حصاركشى شده توسط پليس، آتش روشن كرده بودند و با هم صحبت مى كردند، هر دو جوان و حدود ۲۵ ساله بودند، در آن فضاى سرد امكان بازجويى از دو شاهد نبود، بازپرس شمس رو به سروان كرد و خواست در نخستين فرصت پرونده و دو برادر جوان را به دفتر كارش ببرد.
فرداى آن روز ساعت ۱۱ نشده بود كه سروان و دو برادر وارد اتاق كار بازپرس شدند و به درخواست او روبرويش نشستند، هر دو خونسرد و آرام بودند و تا از آنان سؤالى نمى شد پاسخ نمى دادند، برادر بزرگ تر «ياسر» نام داشت و «ناصر» ۲۳ ساله بود، ابتدا نوبت ياسر، بود كه بازجويى شود.
مقتول را مى شناسيد؟
خير، او بومى نيست و هيچ ارتباطى با منطقه بومهن ندارد.
چند سال است شما در موزاييك سازى كار مى كنيد؟
از ۴ سال پيش اينجا هستيم اما تاكنون اين مرد را نديده ام.
از ديروز صبح بگو؟
هوا خيلى سرد بود، هنوز كار را شروع نكرده بوديم، مى خواستيم بساط صبحانه را پهن كنيم كه صداى شليك گلوله را شنيديم، هر دو كه برادر هستيم و چون خانه مان در شهر ديگرى است شب و روز در كارخانه مى مانيم و در سكوت و خلوت آن ساعت با شنيدن اين صدا به جلوى در دويديم، يك مرد بالاى سر جسد ايستاده بود و در چند قدمى اش پيكان آبى رنگى قرار داشت، آن مرد با خونسردى خم شد و چيزى را از روى زمين برداشت بعد سوار خودرواش شد و خيلى آرام به حركت درآمد.
هيچ كارى نكرديد؟
تنها شماره پيكان را نوشتيم، كار ديگرى از دستمان برنمى آمد، ترسيده بوديم، وقتى قاتل كاملاً آنجا را ترك كرد بالاى سر جسد رفتيم، ديديم پسر جوان ديگر نفس نمى كشد چون در كارخانه تلفن وجود ندارد با پاى پياده لب جاده رفتيم و با كلى پياده روى به نخستين كيوسك تلفن كارتى رسيديم و به پليس زنگ زديم.
اين كار شما چند دقيقه طول كشيد؟
حدود نيم ساعت.
چقدر به جسد نزديك شديد؟
تا ۱۰ مترى او رفتيم، مى دانستيم نبايستى صحنه را به هم بزنيم در فيلم ها ديده ايم به خاطر همين نه به او دست زديم و نه نزديكش شديم.
چه كسى پليس را خبر كرد؟
من بودم، برادرم نزد جسد ماند تا حيوان ها سراغش نيايند.
مى توانى چهره قاتل را ترسيم كنى؟
بله با دقت او را ديدم و شماره پيكانش را دارم، با وجود اينكه شيشه هاى خودرواش بخار گرفته بود اما به نظر مى رسيد تنها باشد.
وقتى نوبت به ناصر رسيد، بازپرس او را نگران ديد.
تو قاتل را ديده اى؟
بله، يك مرد كه موهاى سرش ريخته بود، سبيل تقريباً بلندى داشت و ريشش را زده بود، او دستكش مشكى به دستانش داشت.
لحظه شليك را ديدى؟
خير، قاتل را ديدم كه در حال برداشتن پوكه از روى زمين بود، بعد برادرم شماره پيكان را برداشت، بالاى سر جسد ايستادم تا اينكه پليس سررسيد.
مقتول را مى شناختى؟
تا لحظه ايستادن بالاى سر جسد او را نديده بودم.
به درخواست بازپرس، هر دو برادر در بخش فنى آگاهى به چهره نگارى كامپيوترى جداگانه پرداختند، دو چهره كاملاً مشابه با هم به دست آمد و مشخصات پيكان آبى رنگ نيز تحت بررسى قرار گرفت.
هنوز سه روز از وقوع اين قتل نگذشته بود كه بازپرس توانست چهره كامپيوترى را دستگير كند، او «عزيز» نام داشت و اهل روستايى در نزديكى محل كشف جسد زندگى مى كرد.
عزيز، وقتى دستگير شد ابتدا تصور مى كرد به خاطر تصادف در جاده است، او همان ابتدا پذيرفت كه با يك مرد حدود دو ماه پيش تصادف كرده و فرار كرده است. وقتى عزيز، روبروى بازپرس شمس نشست و شنيد بى گناه بوده و براى او پاپوش درست كرده بودند، باور نمى كرد كه دو برادر با وجود زيركى زيادى كه داشتند قاتل شناخته شوند.
بازپرس شمس دو دليل خود را در قاتل بودن ياسر، و ناصر، عنوان كرد، آن دو چاره اى جز اعتراف نداشتند، آن دو گفتند كه مقتول را در بازار ديده بودند و از او خواسته بودند با آنها به موزاييك سازى بيايد و اگر از كيفيت كار خوشش آمد در آنجا كار كند و مقتول چند بارى نزد آنان رفته بود تا اينكه از جلال، خواسته بودند پول ببرد و با آنان سرمايه گذارى كند.
ياسر، گفت: مى خواستيم كارمان رونق پيدا كند، شب قبل از جنايت جلال با پول به كارخانه آمد، صبح كه مى رفت پول ها را به ما داد هنوز از كارخانه دور نشده بود كه ما او را صدا زديم و از پشت خود را به او رسانديم، هيچ حرفى بين ما رد و بدل نشد، ناصر، سريع با اسلحه اش گلوله اى شليك كرد و او را كشت، بعد صحنه جنايت را به هم زديم و طورى وانمود كرديم كه مرد ناشناس او را كشته است.
وقتى از دو برادر پرسيده شد كه عزيز را از كجا مى شناختند آنان گفتند كه مدتى پيش عزيز، با خودروى پيكان آبى رنگش با ناصر، برخورد كرده است و حتى از پشت صندلى پايين نيامده و با رها كردن ناصر، فرار كرده است، در آن سانحه ناصر، شماره پيكان و مشخصات ظاهرى عزيز را به خاطر سپرده بود اما هيچ شكايتى نكرده بوديم تا اينكه در اين نقشه از آن استفاده كرديم.
* * *
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس مى توانيد با ارسال پاسخ به صندوق پستى روزنامه ايران در معماى پليسى شركت كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |