|
نگاهى به مضمون و محتواى فلسفه ميان فرهنگى
آيين گفت وگو و آرمان صلح جهانگير
بخش دوم و پايانى
|
|
|
مرتضى قاسم پور فلسفه ميان فرهنگى يك سيستم فكرى بسته نيست و در حال توسعه است و تعابير مختلفى از آن مى تواند وجود داشته باشد ولى در افقى مشترك و ميان فرهنگى كه مرزهاى معينى هم براى آن قائل مى شود. انتقاد به سيستم هاى فكرى يكى از فعاليت ها و انگيزه هاى جريان ميان فرهنگى هست. تفاوت ميان فرهنگيت و چندفرهنگيت كه براى هويت پردازى ميان فلسفى مهم است اين است. چند فرهنگيت واقعيت زندگى امروز انسان هاست. ميان فرهنگيت كه همان انديشه ميان فرهنگى است تئورى در باره واقعيت چندفرهنگى است. بنابراين ميان فرهنگى، چند فرهنگى نيست و معمولاً با هم خلط مى شوند. چندفرهنگيت، واقعيت ناهمگون زندگى انسان هاى امروز را نشان مى دهد. ولى انديشه ميان فرهنگى نظريه اى است درباره واقعيت ناهمگون و چندفرهنگى و سعى مى كند راه هايى براى ساماندهى چنين واقعيتى پيدا كند. اگر اين طور نگاه كنيم، مى توان گفت امروز ديگر اين مسأله كه ميان فرهنگى فكر كنيم يا نكنيم به اراده و دلخواه ما نيست. به نظر مى رسد ميان فرهنگى امروز تبديل به سرنوشت ما شده است. قطع نظر از اين كه در چه فرهنگى زندگى مى كنيم. هر كدام از ما در مقابل چنين ضرورتى قرار گرفته ايم كه با فرهنگ هاى ديگر و با طرز تفكرات ديگر به نوعى وارد ارتباط شويم و اگر نتوانيم يك انديشه ميان فرهنگى را بوجود بياوريم و از آن پيروى كنيم، اين خطر وجود دارد كه در برخورد با ديگرى در يك ارتباط خشونت آميز قرار بگيريم. به همين دليل است كه براى فلسفه ميان فرهنگى تئورى ارتباط با ديگرى اهميت مى يابد در جايى كه تفاوت موجوداست، تفاوت يعنى اين كه پديده ديگرى وجود دارد. اين ديگرى مى تواند فرهنگ ديگرى باشد، مى تواند شيوه زندگى يا طرز فكر يا اعتقاد ديگر باشد. در يك تئورى ارتباطى در افق نگاه ميان فرهنگى «ديگرى» چه جايگاهى دارد و چه شيوه ارتباطى براى «ديگرى» توصيه مى شود؟ بسته به اين كه ما ديگران را چه طور درك كنيم و چه راه هاى ارتباطى با ديگران پيشنهاد كنيم مى توانيم ميان فرهنگى فكر كرده باشيم. بنابراين انديشه ميان فرهنگى از تلقى خود از ديگرى و در شيوه ارتباطى خود با ديگرى نظرياتى را عنوان مى كند كه مى تواند مورد بحث قرار گيرد. از نظر انديشه ميان فرهنگى، شيوه ارتباطى متناسب با ديگرى براى بوجود آمدن يك ارتباط سالم و پويا و غيرخشونت زا، ارتباط گفت و گويى است. چون گفت و گو يكى از محورهاى مهم نظرى ميان فرهنگى است بد نيست در اين جا مكث كنيم و در مورد گفت وگو به طور كلى صحبت كنيم. گفت و گو در چارچوب چنين انديشه اى صرفاً يك شيوه بيانى نيست كه به طور موضعى و قطع نظر از ابعاد ديگر زندگى انسان بتواند عملى شود. گفت و گو به معناى يك متد هم نيست. يك متد تاكتيكى براى دست يافتن به يك هدف از پيش تعيين شده هم نيست. گفت وگو در چارچوب نگاه ميان فرهنگى يك شيوه درجهان بودگى انسان است، يك شيوه عمومى نگاه به جهان و طرز بودن است. بنابراين گفت و گو يك مقوله دانستن نيست بلكه بودن است. به همين دليل است كه گفت و گو فراتر از متد است و فقط شيوه دانستن نيست. يك شيوه بودن است. شيوه نگاه به جهان، شيوه خاص ارتباطى با جهان طبيعى و اجتماعى انسان است. مى شود گفت يك شيوه خاص نگاه به ديگرى است. ارتباط گفت وگويى حتماً يك ارتباط افقى و متوازن و متقارن است. به همين دليل ارتباط گفت و گويى با اشكال مختلف سلطه رابطه اى ندارد. ارتباط گفت و گويى هميشه منتقد اشكال ارتباطى سلطه و هرم وار است. در واقعيت معمولاً ارتباط انسان ها از طريق فاكتورهاى مختلف مثل قدرت و غيره مخدوش مى شود. لازمه چنين ارتباط متقارن گفت و گويى با ديگرى محدوديت اعتبار ديدگاه و مواضع خود است. اين محدود كردن ارتباط مواضع خود و قائل نشدن اعتبار نهايى براى مواضع خود باعث مى شود كه ما با ديگرى در يك ارتباط متعادل و متقارن قرار بگيريم ولى از كجا به اين نتيجه مى رسيم كه مواضع ما داراى اعتبار محدود است و فقط نمى تواند نتيجه يك نصيحت اخلاقى باشد. بايد از طريق مداقه هاى شناخت شناسانه محدوديت اعتبار شناخت ما و جهان بينى ما محرز و مستدل شود. پس فلسفه ميان فرهنگى با تكيه بر تئورى هاى شناخت در پى استدلال معرفت شناسانه اى است تا ثابت كند هيچ موضعى نمى تواند نهاييت پيدا كند و بنابراين از محدوديت درونى برخوردار است. بينشى كه در نتيجه چنين شناختى به دست مى آيد باعث مى شود كه ما نسبت به محدوديت مواضع خود واقف شويم. از اين جا است كه به اين موضوع پى مى بريم كه مواضع «ديگرى» هم محدوديت نسبى دارند ولى به طور نسبى هم محق هستند. بنابراين اين شناخت فوق العاده پايه اى و مهم در ارتباط ميان فرهنگى است. فقط با آگاهى نسبت به محدود بودن نظرگاه هاى خود است كه ما مى توانيم ديگرى را به عنوان حامل امر صحيح، و ديدگاهى كه بايد آن را جدى گرفت، جدى بگيريم. در غير اين صورت ديگرى اصلاً موجوديت خود را براى ما از دست مى دهد و تبديل به يك ضميمه فكرى ما مى شود و استقلال خود را از دست مى دهد. در اين حالت يك رابطه هرم وار و عدم تقارن به وجود مى آيد. اين آگاهى نسبت به محدوديت آگاهى هاى خود چيزى است كه اسمش معمولاً روادارى يا تساهل گذاشته مى شود. بنابراين انديشه ميان فرهنگى به يك عنصر مهم ديگرى برخورد مى كند. يكى تئورى گفت و گو و ديگرى تئورى تساهل و روادارى. روادارى همين شناخت محدوديت مواضع خودى است كه به تبعيت از آن ديگرى به عنوان حامل يك نظرگاه مستقل و غيرقابل تقليل است. بنابراين ديگرى پديده اى نيست كه فقط با معيارهاى خودى بتواند مقايسه بشود و به اين معيارها تقليل داده شود و در دگربودگى تقليل ناپذير خود از ميان برداشته شود. اين يكى از اشكال مهم خشونت تئوريك بوده كه بخصوص در جريانات تطبيقى حتى تا امروز هم وجود دارد. انديشه ميان فرهنگى، انتقاد انديشه خشونت آميز است. اين طرز تفكر، طرز تفكر خشونت زا را مورد انتقاد قرار مى دهد و ريشه هاى خشونت را در عرصه تئورى پيدا مى كند و مورد انتقاد قرار مى دهد. خشونت يك طرز فكر است و يك شيوه برخورد با جهان، نه فقط يك زمختى فيزيكى. جريانات فلسفى هم با توجه به وجود عناصر خشونت زا، در اين فلسفه ها مورد مداقه قرار گرفته اند. اين هم يكى از تكاليف مهم انديشه ميان فرهنگى است كه تاريخ فلسفه را در اين افق به طور ديگرى مى تواند مورد ارزيابى جديد قرار بدهد. تعامل و تساهل شرط گفت و گو است، اما خود گفت و گو احتياج به يك پيش شرط دارد. اين پيش شرط آگاهى نسبت به محدوديت آگاهى هاى خودى است. و خود اين محدوديت باعث تساهل مى شود. تساهل اغلب به معناى روادارى و به معناى تحمل ديگرى است، بنابراين هنوز آن تساهلى نيست كه مورد نظر فلسفه ميان فرهنگى است. چون تا زمانى كه ما فقط ديگرى را تحمل مى كنيم هنوز در حد درخواست از ديگرى باقى مانده ايم. ديگرى هنوز به عنوان پديده اى كه لازم است و بايستى حتى از آن دفاع كرد، ادراك نمى شود. فقط تحمل مى شود. بايستى بين تساهل به عنوان تحمل كردن و تساهل به معناى به رسميت شناختن ديگرى تفاوت قائل شد. مرحله بالاتر و والاتر تساهل، نه تحمل كردن، بلكه به رسميت شناختن ديگرى است. در مرحله به رسميت شناختن ديگرى، ديگرى فقط به عنوان يك بار تحمل نمى شود كه ما فقط بايد با او مدارا كنيم بلكه ما ديگرى را در دگربودگى خودش، به دليل بينش و آگاهى نسبت به ضرورت وجود تفاوت ها به رسميت مى شناسيم و براى حفظ تفاوت و دگربودگى ديگرى حتى تلاش مى كنيم. مفهوم فلسفى در بعد و افق ديد ميان فرهنگى درباره احترام هم به همين شكل است. احترام، نتيجه بينش شناخت شناسانه درباره محدوديت ديدگاه هاى خود در نتيجه آن به ضرورت وجود ديگرى پى بردن و براى ديگرى تلاش كردن است. اين احترام است به معناى فلسفى اش كه براى يك ارتباط ميان فرهنگى هم مهم است. نكته ديگر اين كه فرهنگ گفت و گويى كه معطوف به حفظ تقارن ارتباط بين انسان ها است، اين تقارن را در عرصه تبادلات ذهنى و نظرى قائل نيست، كه بتواند در عرصه عينى زندگى انسان ها هم بوجود بيايد. ما نمى توانيم در عرصه ذهنيت از رابطه متقارن صحبت كنيم ولى در عرصه هاى زندگى عينى انسان ها و عرصه هاى سياسى اقتصادى اجتماعى قائل به روابط نامتقارن باشيم. به همين دليل است كه فرهنگ گفت و گويى فقط شامل تبادلات در عرصه ذهنيت و نظر نيست بلكه لازمه بوجود آمدن گفت و گويى است كه روابط اقتصادى انسانى اجتماعى را هم در برگيرد. در فرهنگ گفت و گويى يك خواست سياسى ـ اجتماعى نهفته است. خواست نسبت به متعادل كردن ارتباطات بين انسانى در عرصه روابط عينى آن ها. فرهنگ گفت و گويى در درون خودش شامل يك تئورى عدالت هم هست. فلسفه ميان فرهنگى بعد سياسى اجتماعى را در درون نظريه خودش به عنوان بعد درونى نظريه ميان فرهنگى داراست. عقلانيت فلسفه ميان فرهنگى يك عقلانيت فرا ارتباطى يا برون ارتباطى نيست كه از درون ارتباطات انسان ها بيرون مى آيد و خود را توسعه مى دهد. اين عقلانيت بر خلاف عقلانيت هاى سنتى معطوف به تثبيت يك نهاد نهايى نيست بلكه موضع انتقاد چنين نهادهايى را جدى مى گيرد. و فعاليت براى حفظ تفاوت ها و ارتباط عارى از خشونت اين ارتباط ها مسأله اصلى چنين طرز فكرى است. مى بينيم كه انديشه ميان فرهنگى تفاوت ها را به رسميت مى شناسد بدون اين كه تفاوت ها تبديل به هرج و مرج ارتباطى شوند. چون در اين جا پايه هاى گفت و گويى و امر تساهل، اصول خدشه ناپذير چنين تفكرى را نشان مى دهند و معيارهاى چنين طرز تفكرى هستند كه از تعميم پذيرى برخوردارند و بايد برخوردار باشند تا به رسميت شناختن تفاوت ها به هرج و مرج ارتباطى منجر نشود. بنابراين تفاوت ها به رسميت شناخته مى شوند و با اين تعهد همگانى تساهل و روادارى به عنوان اصل مشترك و ممكن كننده ارتباطات ميان فرهنگى از طرف همه به رسميت شناخته شود. ولى اين معيارى است كه به طور يك جانبه از طرف يك فرهنگ خاص ديكته نمى شود بلكه ديدگاهى است كه نظرگاه هاى مختلف مى توانند خود را در آن پيدا كنند ومعيارى است كه تبعيت از آن باعث مطرح شدن همه ديدگاه ها و در نظر گرفتن تفاوت ها مى شود. در اين جا امكان وجود يك ديدگاه مشترك و يك عمل مشترك هم بوجود مى آيد و مطرح مى شود بدون اين كه تفاوت ها نقض شود و ارتباط از طريق نفى تفاوت ها و سلطه يك ديدگاه خاص بوجود بيايد. به اين اعتبار مى توانيم بگوييم كه انديشه ميان فرهنگى در مجموع طرز تفكرى است براى توسعه يك ارتباط گفت و گويى كه يك ارتباط ضرورتاً صلح آميز و انسان دوستانه است.
|