|
شبيه زندگى گفت وگو با يوسف فرشادى ـ گارسون
مى توانستم قهرمان دو وميدانى شوم
|
|
|
فكر مى كنم گفت وگوى اين هفته شبيه زندگى اصلاً نيازى به مقدمه نداشته باشد. اين هفته سراغ جوانى رفتم كه حرفهايش، آرزوهايش و حتى زندگى اش زبان حال اغلب جوانان ايرانى است. گفت وگو كه تمام مى شود و از او جدا مى شوم احساسى شبيه حسرت، اميد و آرزو را در خودم پيدا مى كنم. احساسى كه مى تواند متعلق به خيلى از جوانان اين مرز و بوم باشد و اكثراً هم بى پاسخ مانده است. كار سختى است بيان احساساتش در آن لحظه كه مى گويد: «مى توانستم قهرمان دووميدانى شوم». شايد دارد خاطرات چند سال قبل را مرور مى كند. نگاهش خسته است اما هنوز اميدوار. وقتى متوجه اميدوار بودنش مى شوم كه از آرزويش مى گويد. هرچند كه بهترين فرصتها را از دست داده است. اين هفته با جوانى گفت وگو كرديم به نام يوسف فرشادى كه حدود ۵ سال است در رستورانى كار مى كند. وقتى پشت ميز روبروى هم مى نشينيم مى گويم: هر هفته براى روزنامه ايران با جوانى گفت وگو مى كنم و از او و شغلش مى پرسم. اين هفته شما ميهمان صفحه جوان روزنامه ايران هستيد و قرار است از خودت و از شغلت بپرسم و بدانيم شغلت چيست؟ مى گويد: من گارسون هستم، لبخند مى زند و مى گويد. مى پرسم چطور شد كه گارسون شدى و اين شغل را انتخاب كردى؟ مى گويد: من بچه دهات هستم، بچه يكى از دهات اردبيل. طرفهاى سرعين. حتماً اسمش را شنيده ايد. مى گويم: رفته ام، واقعاً شهر خوش آب و هوايى است. مى گويد: تابستانها بله، ولى زمستانهاى سرد و سختى دارد و همين سختى و سرما و مشكلات ديگر باعث شد كه من گارسون شوم. مى پرسم: چطور مگه؟ سرما چه ربطى به انتخاب اين شغل دارد؟ - ربطى كه ندارد اما موضوع از اين قرار است كه روستاى ما دبيرستان نداشت و مجبور بوديم براى ادامه تحصيل به شهر برويم آن هم با مشكلات فراوان كه در زمستان و سرما چندين برابر مى شود. البته مشكل اصلى نبود امكانات و محروميت منطقه بود. پدرم كشاورزى است كه بايد زندگى يك خانواده چند نفره را بچرخاند، آن هم از طريق كشاورزى و درآمد سالانه كمتر از يك ميليون تومان. همه اين مشكلات و مسائل كنار هم قرار گرفتند تا مجبور شوم براى كار كردن ترك تحصيل كنم. در روستا كه كارى نبودو آمدم تهران. پسرعمويم مدير اين رستوران بود و اين باعث شد تا در اينجا مشغول گارسونى شوم. الآن ۵ سال است كه اينجا كار مى كنم. يوسف زمان شروع كار هشت ماهى در رستوران مى ماند. اما ديسك محمد و عمل جراحى پدر او را دوباره به محل زندگى بازمى گرداند تا كمك كارهاى كشاورزى پدر باشد، بعد از مدتى دوباره به تهران بازمى گردد و دوباره رستوران و گارسونى. او كه سالها كار كشاورزى كرده ديگر از شغل گارسونى خسته شده است و مى گويد: «كشاورزى كارى سخت و در عين حال لذت بخش است. كشاورزى كار هر كسى نيست گرما و سرما دارد و نيازمند تحمل و اميد است و شغلهاى ديگر از جمله همين گارسونى را نمى توان با كشاورزى مقايسه كرد.» او ادامه مى دهد: «آبيارى كردن زمين در سرماى اردبيل واقعآً كار سختى است كه از عهده هر كسى برنمى آيد. بعد لبخند مى زند. نمى دانم ياد خستگى هاى آن شب و روزها مى افتد و يا اينكه دلش براى آن ايام تنگ شده است. در ادامه مى گويد: «اما اينجا حوصله ام سر مى رود و دلم مى خواهد يك كار جدى تر داشته باشم.» در مورد زندگى يك گارسون اينگونه توضيح مى دهد: «تقريباً ساعت هفت تا هشت صبح سر كار هستيم. هشت و نيم دوش مى گيريم و تا ساعت يازده كار خاصى نداريم جز اينكه شيشه هاى در و ويترين يخچال ها را تميز كنيم. كار نظافت با ما نيست. كار اصلى از ساعت يازده كه مشترى ها مى آيند شروع مى شود.» از ساعت يازده كه مشترى ها مى آيند ديگر بايد حواسمان حسابى جمع باشد تا اشتباه نكنيم. كارمان تا ساعت سه و نيم ادامه دارد و ساعت ۴ ناهار مى خوريم تا ساعت ۶ هم استراحت مى كنيم و دوباره از ۶ تا ۱۱ منتظر مشترى هستيم تا به آنها رسيدگى كنيم و بعد صرف شام و احتمالاً استراحت تا دوباره روز بعد و تكرار روز قبل. او مى گويد: «يك گارسون در همان چند ساعت ناهار و شام كه مشترى ها به رستوران مى آيند معنا مى گيرد. وقتى مشترى وارد مى شود بايد او را تا ميز راهنمايى كنيم. به او منوى غذا بدهيم و سفارش غذايش را بگيريم و به آشپزخانه بدهيم و غذايش را نيز از آشپزخانه بگيريم و منتظر باشيم تا غذايش را بخورد و به او صورتحساب بدهيم.» يوسف مى گويد: «البته انجام اين كارها به نظر خيلى سخت نيست. اما اگر رستوران شلوغ باشد وضعيت تغيير مى كند و بايد خيلى دقيق تر بود تا در كار اشتباهى صورت نگيرد.» او در مورد اشتباهات يك گارسون مى گويد: «خب گارسون بايد رفتار محترمانه اى با مشترى داشته باشد. از لحظه اى كه مشترى وارد مغازه مى شود تا زمان خروج بايد مراقب و در خدمت مشترى باشد و دقيقاً احساس ميزبانى داشته باشد و اگر اينطور نباشد دچار اشتباه شده است. اگر دير سراغ مشترى برود تا سفارش بگيرد، اگر غذا را اشتباه به آشپزخانه بگويد يا اشتباه بياورد و يا اينكه حواسش به سفارش هاى بعدى مشترى نباشد و او را منتظر بگذارد يا براى دادن صورتحساب خيلى دير سر ميز برگردد همه نشاندهنده ضعف گارسون است.» يوسف معتقد است: يك گارسون علاوه بر اينكه بايد خوش اخلاق و خوش برخورد باشد بايد شش دانگ حواسش جمع باشد. خود او به رغم ۵ سال كار و كسب تجربه هنوز گاهى اوقات اشتباه مى كند. هرچند كه گاهى اوقات ديگران مقصر هستند، مثلاً بچه هاى آشپزخانه. يكى از خاطرات ناخوشايندش را اينگونه تعريف مى كند: «از مشترى سفارش باقلا پلو گرفته بودم وقتى رفتم آشپزخانه گفتند تمام شده ناراحت شدم و گفتم چرا خبر ندادى. با خجالت از مشترى سفارش غذاى ديگرى گرفتم كه آن غذا هم تمام شده بود ديگر خودم نمى توانستم به سمت مشترى بروم و به مدير سالن گفتم خودش سفارش بگيرد و تا زمانى كه از رستوران نرفت از خجالت نتوانستم آن طرفها آفتابى شوم.» يوسف معتقد است طرز رفتار يك گارسون در جذب مشترى و افزايش آن بسيار مؤثر است. او با اينكه احساس مى كند ديگر سن او براى گارسون بودن دارد بالا مى رود و به فكر يك شغل جدى تر و پردرآمدتر است مى گويد: «اميدوارم بتوانم پولى جمع و جور كنم و پدرم هم كمك كند و مغازه اى اجاره كنم.» حقوق يوسف به عنوان يك گارسون با ۵ سال سابقه كار ماهى ۱۳۰ هزار تومان است كه با تقسيم انعامى كه كليه بچه ها مى گيرند درآمدش به ماهى ۱۶۰ هزار تومان مى رسد. البته او بيمه است و شام، ناهار و صبحانه اش را مثل باقى گارسون ها و كارگران رستوران همان جا مى خورد و اين امكان را هم دارد كه شبها در رستوران بخوابد. بچه هاى رستوران براى صبحانه و ناهار برنامه هفتگى دارند اما هر شب كوبيده مى خورند. وقتى از يوسف مى پرسم خسته نشدى از اينكه هر شب اين ۵ سال را مجبور بوده اى كوبيده بخورى؟ دلت براى آبگوشت بزباش يا آش دوغ تنگ نمى شود؟ مى خندد و مى گويد: «بالاخره كارى نمى شود كرد اما هر شش ماه يك بار كه ۱۰ روز مرخصى مى روم به اردبيل آنجا حسابى تلافى مى كنم و خودم را مى بندم به آش دوغ و غذاهاى محلى.» يوسف در اين مدت كه گارسونى كرده دوستانى را هم از بين مشترى ها پيدا كرده است. او از رفتار بعضى از مشترى ها تعجب مى كند و مى گويد: خيلى ها با اينكه مى دانند قيمت غذاى بعضى از رستورانها بالاست اما خودشان را تحت فشار مى گذارند تا حتماً در آنجا غذا بخورند. او از رفتار نامناسب بعضى از مشترى ها خيلى دلخور است و شايد مهمترين عاملى كه فكر مى كند گارسونى ديگر مناسب او نيست همين باشد. مى گويد: «به مشترى احترام مى گذاريم و كاملاً به او رسيدگى مى كنيم اما وقتى صورتحساب را مى بريم دلخور مى شود و رفتارش عوض مى شود.» وقتى به او در مورد اين موضوع كه آشپزى و حتى گارسونى خارج از كشور وضعيت بهترى دارد مى گويم، جواب مى دهد: «اتفاقاً پيرمردى مشترى ما بود كه مى گفت، خارج گارسون است و درآمد خيلى خوبى دارد و مشترى ها هم اغلب با او خوب هستند.» يوسف مى گويد: «اگر با مشترى رفتار خيلى خوبى داشته باشيم تصور مى كند كه ما براى انعام اين كارها را مى كنيم در صورتى كه خود من اصلاً توقع ندارم، حتى با بعضى از مشترى ها كه ديگر رفيق شده ايم وقتى صورتحساب را مى برم از آنها دور مى شوم كه انعام نگيرم.» خيلى با هم نشستيم و زياد از خاطراتش گفت. مثل چندين بار مقام سومى آوردن در رشته دووميدانى در استان، ياد كردن از مربى اش، تعريف از رفتار و برخورد صميمى مردم دهات و... اما بيشتر از اين را نمى شد در اين نيم صفحه گنجاند. از او مى پرسم چه آرزويى دارى؟ مى گويد: «اميدوارم همه جوانها...» حرفش را قطع مى كنم و مى گويم آرزوى خودت را بگو. مى گويد: «با كسى ازدواج كنم كه بچه هايم را طورى تربيت كند تا آينده خيلى خوبى داشته باشند!»
|