|
پشت دروازه مرگ هم بااميدوارى ايستاده ام
من هم يك زن اميدوار هستم.سراسر زندگى من در رنج و سختى گذشته است. اما با اين حال هيچ وقت نااميد نشده ام. وقتى هنوز ۲۳ سال بيشتر نداشتم شوهرم بر اثر سانحه تصادف جان سپرد و مرا در حاليكه باردار بودم و دو فرزند كوچك داشتم، تنها گذاشت. شوهرم مرد خوبى بود، هيچ وقت در طول زندگى با او دچار مشكل نشده بودم. شش سال زندگى مشترك من و او طورى گذشته بود كه من كمترين ناراحتى را در زندگى تحمل نكرده بودم. به همين علت پس از مرگش دچار بحران هاى شديد روحى شدم. نمى توانستم تنها باشم. باردارى و زايمان من بيشتر مرا ضعيف كرده بود. احساس مى كردم ناتوان ناتوان شده ام و قدرت ادامه زندگى از من سلب شده است. تا دو ماه بعد از مرگ شوهرم بيشتر كنار اتاق مى نشستم و ساعات من به گريه و اشك ريختن مى گذشت. تا اينكه يك شب خواب شوهرم را ديدم. او در خواب به من گفت: او مرا زنى قوى مى دانسته به همين خاطر با من ازدواج كرده است. از اين خواب يكه خوردم و به خودم آمدم. من مى توانستم مثل بسيارى ديگر از زنان به زندگى ادامه بدهم. نمى توانستم با مرگ عزيزترين فرد زندگى ام نسبت به معصوم ترين افراد زندگى ام بى تفاوت باشم. همان لحظه بود كه فرزندانم را پس از دو ماه در آغوش فشردم و به آنها قول دادم كه در كنارشان مثل سالها قبل مادرى كنم. وقتى به خودم آمدم متوجه مشكلات زيادى شدم كه در اطرافم بود. شوهرم از دنيا اندوخته اندكى داشت و من بايد براى گذران زندگى كار مى كردم. در يك شركت شروع به كار كردم. كار من در شركت تميز كردن شركت و اشتغال در آبدارخانه بود. هرچند كه تا آن زمان هرگز دست به چنين كارهايى نزده بودم ولى فكر مى كردم كه بايد به خاطر فرزندانم هر كارى انجام دهم و زندگى ام را كه پايه اوليه اش را بر عشق و وفادارى گذاشته بودم، حفظ كنم. براى همين بود كه مقاومت كردم و سعى كردم هر طور شده است در كنار كار تحصيلاتم را ادامه بدهم. شب ها با گرفتن كتاب هاى درسى درس مى خواندم. چند سالى گذشت. بچه هايم كم كم بزرگ تر مى شدند و من توانسته بودم كه ديپلم ام را بگيرم. از اين بابت خدا را سپاسگزار بودم. روزى كه ديپلم گرفتم در شركت به همكارانم شيرينى دادم و رئيس من متوجه موفقيت من شد براى همين مرا از آبدارخانه به بخش ادارى منتقل كرد. احساس مى كردم پرقدرت و پرانرژى شده ام. به همين علت بر تلاش و كوشش ام اضافه كردم. روزگار مى گذشت. براى من خواستگاران متعددى از ميان آشنايان و همكارانم پيدا مى شد ولى فكر مى كردم به خاطر غرور فرزندانم و احترام به پيوند اوليه ام نمى توانم ازدواج كنم براى همين هرچند كه بار مسؤوليت بچه و زندگى بر شانه هايم فشار وارد مى كرد با اين حال تحمل مى كردم. حالا از آن زمان بيش از ۳۰ سال مى گذرد. من هنوز هم كه هنوز است فعاليت دارم. من هنوز هم كه هنوز است احساس قدرت مى كنم. احساس مى كنم كه مى توانم. فكر مى كنم هرچند در جاده زندگى با مشكلات و توفان ها روبرو بوده ام ولى هنوز هم امكان ادامه راه برايم مانده است. سال گذشته پسرم را بر اثر يك حادثه از دست دادم. مرگ او برايم خيلى تلخ و تكان دهنده بود. چند هفته اى بيمار شدم ولى مى دانستم كه در جريان زندگى بايد مبارزه كرد و هرگز براى لحظه اى توقف ننمود. در طول اين يك سال متوجه حقيقت ديگرى نيز در زندگى ام شده ام. خودم مبتلا به سرطان شده ام و پزشك به من گفته كه فقط تا چند ماه ديگر زنده خواهم ماند. تمام تلاشم بر اين است كه در اين چند ماه به ديگران محبت كنم، عشق بورزم و جبران خطاهاى گذشته را بكنم. اگر از كسى ناراحت هستم، سعى مى كنم او را ببخشم و اگر كسى را رنجانده ام تلاش مى كنم كه دلش را به دست آورم. به جاى گريه بر رفتن، از اينكه خدا به من مهلتى داده تا بتوانم قبل از مرگ خوب تر از گذشته زندگى كنم و بار سفر را سبك تر ببندم، از او سپاسگزارم. حالا كه اين نامه را براى شما مى نويسم فكر مى كنم چه خوب است ما حتى هنگام مرگ نيز اميدوار باشيم. دوست ندارم فرزندانم بدانند كه مادرشان بزودى آنها را ترك خواهد كرد ولى فرزندانم را به گونه اى تربيت كرده ام كه مى دانم مثل خود من اين جدايى را با اميد به خدا طى خواهند كرد. دلم مى خواهد تمام آنهايى كه مثل من بر اثر بيمارى در انتظار مرگ هستند به جاى فكر كردن به مرگ و سياه كردن روزهاى باقيمانده براى خود و اطرافيان شان از جا بلند شوند، پنجره تنهايى را به سوى دشت اميد باز كنند. به خورشيد سلامى دوباره دهند و از خدا بخواهند كه هيچگاه آنها را از گروه دوستدارانش جدا نكند. شايد كسى باور نكند ولى من مى دانم با اين دعاها و اميدوارى ها مثل خيلى از بيماران ديگر كه نور خدا به قلب شان دميده و سال هاى سال از زمان مرگ تعيين شده شان گذشته است من نيز خواهم ماند و به آفتاب سلام خواهم كرد. > نرگس ـ ه
|