چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۴ -
Wed, Feb 15, 2006
زنان
۳۳۹۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
پشت دروازه مرگ هم بااميدوارى ايستاده ام
من هم يك زن اميدوار هستم.سراسر زندگى من در رنج و سختى گذشته است. اما با اين حال هيچ وقت نااميد نشده ام. وقتى هنوز ۲۳ سال بيشتر نداشتم شوهرم بر اثر سانحه تصادف جان سپرد و مرا در حاليكه باردار بودم و دو فرزند كوچك داشتم، تنها گذاشت. شوهرم مرد خوبى بود، هيچ وقت در طول زندگى با او دچار مشكل نشده بودم. شش سال زندگى مشترك من و او طورى گذشته بود كه من كمترين ناراحتى را در زندگى تحمل نكرده بودم. به همين علت پس از مرگش دچار بحران هاى شديد روحى شدم. نمى توانستم تنها باشم. باردارى و زايمان من بيشتر مرا ضعيف كرده بود. احساس مى كردم ناتوان ناتوان شده ام و قدرت ادامه زندگى از من سلب شده است. تا دو ماه بعد از مرگ شوهرم بيشتر كنار اتاق مى نشستم و ساعات من به گريه و اشك ريختن مى گذشت. تا اينكه يك شب خواب شوهرم را ديدم. او در خواب به من گفت: او مرا زنى قوى مى دانسته به همين خاطر با من ازدواج كرده است. از اين خواب يكه خوردم و به خودم آمدم. من مى توانستم مثل بسيارى ديگر از زنان به زندگى ادامه بدهم. نمى توانستم با مرگ عزيزترين فرد زندگى ام نسبت به معصوم ترين افراد زندگى ام بى تفاوت باشم. همان لحظه بود كه فرزندانم را پس از دو ماه در آغوش فشردم و به آنها قول دادم كه در كنارشان مثل سالها قبل مادرى كنم.
وقتى به خودم آمدم متوجه مشكلات زيادى شدم كه در اطرافم بود. شوهرم از دنيا اندوخته اندكى داشت و من بايد براى گذران زندگى كار مى كردم. در يك شركت شروع به كار كردم. كار من در شركت تميز كردن شركت و اشتغال در آبدارخانه بود. هرچند كه تا آن زمان هرگز دست به چنين كارهايى نزده بودم ولى فكر مى كردم كه بايد به خاطر فرزندانم هر كارى انجام دهم و زندگى ام را كه پايه اوليه اش را بر عشق و وفادارى گذاشته بودم، حفظ كنم.
براى همين بود كه مقاومت كردم و سعى كردم هر طور شده است در كنار كار تحصيلاتم را ادامه بدهم. شب ها با گرفتن كتاب هاى درسى درس مى خواندم. چند سالى گذشت. بچه هايم كم كم بزرگ تر مى شدند و من توانسته بودم كه ديپلم ام را بگيرم. از اين بابت خدا را سپاسگزار بودم. روزى كه ديپلم گرفتم در شركت به همكارانم شيرينى دادم و رئيس من متوجه موفقيت من شد براى همين مرا از آبدارخانه به بخش ادارى منتقل كرد. احساس مى كردم پرقدرت و پرانرژى شده ام. به همين علت بر تلاش و كوشش ام اضافه كردم. روزگار مى گذشت. براى من خواستگاران متعددى از ميان آشنايان و همكارانم پيدا مى شد ولى فكر مى كردم به خاطر غرور فرزندانم و احترام به پيوند اوليه ام نمى توانم ازدواج كنم براى همين هرچند كه بار مسؤوليت بچه و زندگى بر شانه هايم فشار وارد مى كرد با اين حال تحمل مى كردم.
حالا از آن زمان بيش از ۳۰ سال مى گذرد. من هنوز هم كه هنوز است فعاليت دارم. من هنوز هم كه هنوز است احساس قدرت مى كنم. احساس مى كنم كه مى توانم. فكر مى كنم هرچند در جاده زندگى با مشكلات و توفان ها روبرو بوده ام ولى هنوز هم امكان ادامه راه برايم مانده است.
سال گذشته پسرم را بر اثر يك حادثه از دست دادم. مرگ او برايم خيلى تلخ و تكان دهنده بود. چند هفته اى بيمار شدم ولى مى دانستم كه در جريان زندگى بايد مبارزه كرد و هرگز براى لحظه اى توقف ننمود.
در طول اين يك سال متوجه حقيقت ديگرى نيز در زندگى ام شده ام. خودم مبتلا به سرطان شده ام و پزشك به من گفته كه فقط تا چند ماه ديگر زنده خواهم ماند. تمام تلاشم بر اين است كه در اين چند ماه به ديگران محبت كنم، عشق بورزم و جبران خطاهاى گذشته را بكنم. اگر از كسى ناراحت هستم، سعى مى كنم او را ببخشم و اگر كسى را رنجانده ام تلاش مى كنم كه دلش را به دست آورم. به جاى گريه بر رفتن، از اينكه خدا به من مهلتى داده تا بتوانم قبل از مرگ خوب تر از گذشته زندگى كنم و بار سفر را سبك تر ببندم، از او سپاسگزارم.
حالا كه اين نامه را براى شما مى نويسم فكر مى كنم چه خوب است ما حتى هنگام مرگ نيز اميدوار باشيم. دوست ندارم فرزندانم بدانند كه مادرشان بزودى آنها را ترك خواهد كرد ولى فرزندانم را به گونه اى تربيت كرده ام كه مى دانم مثل خود من اين جدايى را با اميد به خدا طى خواهند كرد.
دلم مى خواهد تمام آنهايى كه مثل من بر اثر بيمارى در انتظار مرگ هستند به جاى فكر كردن به مرگ و سياه كردن روزهاى باقيمانده براى خود و اطرافيان شان از جا بلند شوند، پنجره تنهايى را به سوى دشت اميد باز كنند. به خورشيد سلامى دوباره دهند و از خدا بخواهند كه هيچگاه آنها را از گروه دوستدارانش جدا نكند.
شايد كسى باور نكند ولى من مى دانم با اين دعاها و اميدوارى ها مثل خيلى از بيماران ديگر كه نور خدا به قلب شان دميده و سال هاى سال از زمان مرگ تعيين شده شان گذشته است من نيز خواهم ماند و به آفتاب سلام خواهم كرد.
> نرگس ـ ه
قصه اى به ياد ماندنى
247440.jpg
روزى كه بناى ما بر اين شد كه از اميد و عشقى كه در ميان زنان جريان دارد بنويسيم باور نمى كردم، روزى فرابرسد كه در آن شكوفه هاى هزاران لبخند با ما به گفت وگو بنشيند.
نوشتن مطلب آمنه زنى اميدوار كه در يك جاى دورافتاده در اطراف كرج زندگى مى كند، خيلى برايمان دشوار بود. آمنه زنى بود كه با عشق و در سايه توكل به خدا به پيمانى كه در آغاز زندگى بسته بود، وفادار مانده بود.
وقتى مى خواستم زندگى آمنه را پيش روى خوانندگان بگذارم با خود فكر مى كردم هرچند زنانى مانند آمنه كم نيستند ولى با اين حال آمارهاى طلاق و جدايى و بهانه هاى هر روزه ميان زنان و مردان و اخبار تلخ و حوادث و رويدادهايى كه اين روزها بيشتر زنان و دختران ما را درگير خود كرده است، شايد حتى اگر براى چند نفر سازنده باشد باعث شود كه ما نيز احساس كنيم به رسالتى كه بر دوشمان گذاشته شده براى يك بار هم كه شده عمل كرده ايم.
همين بود كه قصه زندگى آمنه بر دل صفحه زنان اميدوار دو هفته قبل نشست، اما آنچه پس از آن اتفاق افتاد، خيلى بيش تر از آن بود كه فكرش را مى شد كرد و خيلى بزرگ تر از آن بود كه از نوشتن آن بشود چشم پوشى كرد.
اولين تلفن ها را، اولين تأثيرها را مردان گرفته بودند. مردانى كه يا در زندگى شكست خورده بودند، يا سالها در انتظار عشق و محبتى از همسر چشم به راه مانده بودند و يا مردانى كه همسران خود را به پاس تمام خوبى ها و فداكارى ها چون باغبانى فداكار به توجه و محبت نشسته بودند.
مردى مى گفت: همسرم زنى است بسيار فداكار. هيچگاه مثل او نديده بودم. هميشه از او همه جا به نيكى ياد كرده و مى كنم ولى خواندن قصه زندگى آمنه، باعث شد به همسرم بيشتر توجه كنم. هميشه محبت هايش را با خريد كادويى گرانبها جبران مى كردم ولى از اين به بعد به زندگى به گونه ديگرى نگاه خواهم كرد. من از اين زن و زندگى او معناى فداكارى آموختم.
ديگرى مى گفت به همسر آمنه حسودى ام مى شود. من در زندگى براى خانواده ام همه كارى كرده ام در زندگى فكر مى كردم در برابر تمام آنچه كه به پاى خانواده ام ريخته ام خيلى كارها بايد براى من بشود، من به گردن آنها حق دارم ولى حالا مى بينم كه در برابر هر محبت و عشقى هرگز نبايد جز مهربانى و محبت هيچ چيز ديگرى طلب كرد. من عمرى اشتباه كرده ام. اين مرد چقدر خوب معناى محبت را به زنش آموخته كه زن حالا آينه اى شده براى او و آموزگارى شده براى فرزندانش و فرشته اى شده براى ما.
خيلى هاى ديگر هم تلفن زدند. صداهاى گرفته و به غم نشسته شان حكايت از تلاطم درون شان داشت، قصد اينكه آن جمله هاى مهربانانه را بنويسم و بخوانيم و از كنار آن بعد از لحظاتى يا روزهايى عبور كنيم را ندارم. نه! از گفتن ها و نوشتن ها براى من و تو و شما و ما گذشته است. ديگر جملات عاطفى و پرمحبت را حتى كودكان ما نيز از حفظ هستند، گمانم در جايى كه ما زندگى مى كنيم، در عصرى كه در آن به سر مى بريم و در قوانين اجتماعى كه سالها در آن وارد شده و بى اعتنا از كنار خيلى از معيارهاى دينى و فرهنگى مان با بى توجهى عبور كرده ايم، وقت آن است كه كمى هم بينديشيم از اينكه آن روزهاى نخست از هر ۱۰ تلفنى كه مى شد ۹ نفر مرد بود كه به ما تلفن مى زد هم خوشحال بودم كه مخاطبان صفحه زنان مردان زيادى هستند و اين ما را در داشتن جانب انصاف و نگاه بى طرفانه در تمام گزارش ها، گفت وگوها و مطالبمان بيشتر از پيش وامى داشت ولى راستش غصه ام گرفته بود. چرا جامعه زنان نسبت به زنى از جنس خويش با يك زندگى پرتلاطم و دلى شكسته سكوت كرده اند.
تا اينكه از اوايل هفته اتفاق ديگرى روى داد. از اوايل هفته بود كه خيلى از زنان با ما تماس گرفتند. زنانى كه در محله و فاميل و محيط كار دور هم جمع شده بودند، عشق هايشان را روى هم ريخته بودند و سبدسبد لبخند و بغل بغل ترانه براى آمنه مهيا كرده بودند. اينها همه برايمان اميدبخش بود اما همين ديروز بود كه تلفن زنگ زد. زنى از آن سوى تلفن تنها تشكر مى كرد.
- خواهرم قصد داشت از شوهرش جدا شود. مى گفت شوهرش و او خيلى مشكلات دارند شوهرش با او نمى ساخت و او هم با شوهرش مشكل داشت. با وجود چند فرزند كارشان به دادگاه خانواده كشيده شده بود. حكم طلاق شان را هم گرفته بودند، هر دو خانواده به خاطر بچه هايى كه داشتند، تلاش مى كردند بلكه اين دو زندگى را بسازند ولى انگار براى آن دو در پيله شان جز كلمه جدايى و طلاق هيچ واژه ديگرى معنا نداشت، روزى كه مى خواستند صيغه طلاق را اجرا كنند، اتفاقى سر راه روزنامه ايران خريديم. باور نمى كنيد خواهرم زندگى آمنه را كه خواند شروع به گريه كرد. حالا دو هفته است كه آنها به سر زندگى شان بازگشته اند و...
* * *
رسيده ايم به آنچه كه بايد مى رسيديم. اى كاش پنجره هاى خاك آلود خيلى از زندگى ها به همين آسانى به همين سادگى شسته مى شد و آفتاب بر تمام زندگى ها جريان مى گرفت و آلودگى هاى خودخواهى، بى مهرى، كم لطفى و... را با خود تطهير مى كرد. به آخرين جملات رسيده ام اما نمى خواهم از شما كه با ما هستيد، براى لحظه اى دور باشيم.
سلام بر همه شما كه هنوز سايه خدا، نور اميد، عشق به زندگى، احساس سبز فداكارى بر شاخسار زندگى تان شكوفه مى زند و اين شكوفه را دامن دامن بر كوير برهنه ديگران هديه مى بريد و بغل بغل جاودانگى را از آن خود مى سازيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |