|
|
|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
|
|
|
|
|
نقشه بدهكار براى نپرداختن طلب
گروه حوادث: يك مرد وقتى توانست طلبكارش را سر قرار بكشاند چك هاى برگشتى را در برابر ديدگان او از دست او قاپيد و تعدادى از آنها را بلعيد. قاضى شعبه ۱۰۵۶ جزايى تهران اين مرد كلاهبردار را به يك سال حبس محكوم كرد. بنابه اين گزارش ساعت ۱۶ عصر ۲۱ مردادماه سال جارى مأموران گشت كلانترى ۱۲۰ سيدخندان در حين گشت زنى متوجه درگيرى بين دو مرد جوان شدند. مأموران پليس در اين درگيرى يكى از آنها را كه قصد فرار داشت دستگير كردند. مرد ۴۷ ساله اى كه خود را بناى ساختمان معرفى مى كرد به مأموران گفت: سال گذشته يك دستگاه خودروى مزدا به اين مرد ۳۳ ساله فروختم و قسمتى از پول آن در ۱۱ فقره چك به من تحويل شد. اما با گذشت يك سال پس از تنظيم سند، نتوانستم چك ها را وصول كنم و چك ها برگشت خورد. به هر زحمتى بود توانستم امروز با خريدار اتومبيلم قرار بگذارم و او از من خواست تا همراه خودم چك ها را بياورم. ساعت ۱۵ زير پل سيدخندان سرقرار حاضر شدم. او هم سر قرار آمد و ادعا كرد براى جلب رضايت من پولها را آماده كرده و به همراه آورده است. او از من خواست تا ۱۶۵ هزار تومان را ببخشم و فقط ۲ ميليون تومان بگيرم. من راضى شدم و او از من خواست اول چك ها را نشان اش دهم و بعد پولها را تحويل بگيرم اما به محض آنكه من ۱۱ فقره چك برگشتى را از جيبم بيرون آوردم او ناگهان چك ها را از دست من قاپيد و در حالى كه سه فقره از چك ها در دست من باقى مانده بود پا به فرار گذاشت. من به دنبال اين مرد دويدم. در طول مسير او هنگام دويدن چك ها را پاره پاره مى كرد و به زمين مى ريخت تا اينكه با داد و فرياد من مردم جلوى او را گرفتند. اما به محض آنكه به او رسيدم در برابر ديدگان من او بقيه چك ها را در دهانش گذاشت و بلعيد. مأموران با توجه به برگ جلب سيار شاكى كه به خاطر چك هاى برگشتى مرد كلاهبردار از سوى شعبه دوم دادسراى رسالت صادر شده بود، مرد كلاهبردار را دستگير و به كلانترى منتقل كردند. با جمع آورى تكه هاى چك هاى برگشتى در محل درگيرى مرد طلبكار به خاطر اتلاف اسناد (چك ها) شكايتى ديگر مطرح كرد كه پس از صدور قرار مجرميت و كيفرخواست پرونده جهت صدور رأى به مجتمع قضايى صدر ارسال شد. قاضى محمدرضا زمانى رئيس شعبه ۱۰۵۶ مجتمع قضايى صدر با توجه به گزارش مأموران، ارائه قطعات پاره شده چك ها و گواهينامه هاى عدم پرداخت صادره از ناحيه بانك و دستگيرى متهم اندك زمانى پس از ارتكاب جرم و در حين فرار اين بدهكار ۳۳ ساله را به اتهام اتلاف چك ها به تحمل يك سال حبس محكوم كرد.
|
|
|
|
|
كودكان، قربانيان تصاوير خشونت
پسر ۱۱ ساله اى پس از تماشاى يك فيلم ترسناك در حالى كه به شدت تحت تأثير آن قرار گرفته بود، برادر ۶ ساله خود را با بردن به پشت بام حلق آويز كرد. اين دو برادر پس از تماشاى يك فيلم جنايى، در حالى كه والدينشان در منزل بودند، به پشت بام رفته و در شبيه سازى صحنه هاى فيلم، پسر بزرگتر برادر ۶ ساله خود را حلق آويز كرد. در اين حال پسربچه ۶ ساله كه در حال مرگ بود، يكى از همسايه ها ناگهان متوجه موضوع شد و بلافاصله او را به بيمارستان انتقال داد كه در بخش ICU بسترى شد. بدين ترتيب كودك ۶ ساله قربانى خشونت القايى از صحنه هاى يك فيلم ترسناك شد و اين در حالى بوده كه والدين آنها در منزل حضور داشته اند. به گفته كارشناسان هيجان ناشى از تماشاى صحنه هاى پرخشونت، انگيزه كودك را براى شبيه سازى حادثه افزايش مى دهد تماشاى مكرر فيلم هاى ترسناك، مهار هاى ذهنى كودك را به كلى تخريب مى كند دكتر الهام شيرازى، فوق تخصص روانپزشكى كودك و نوجوان در گفت وگو با خبرنگار «حوادث»، در تحليل اين حادثه با اشاره به الگو بردارى كودك از صحنه هاى خشونت بار فيلم هاى ترسناك هشدار داد: تماشاى مكرر اين صحنه ها نه تنها قبح و ترس برخى كودكان را نسبت به اعمال خشونت بار از بين مى برد بلكه با عادى سازى اين مسأله، مهارت هاى ذهنى كودك به كلى تخريب مى شود و بدين ترتيب در حالى كه به شدت هيجان زده است، ممكن است برخلاف رفتارهاى معمول دست به اقداماتى بزند كه در شرايط عادى از انجام آن خوددارى مى كرده يا به نوعى تماشاى اين نوع برنامه ها كنترل هاى كودك بر رفتار و اعمالش را كاهش مى دهد، به طورى كه هيجان ناشى از تماشاى صحنه هاى پرخشونت، انگيزه كودك را جهت شبيه سازى حادثه افزايش مى دهد. وى تصريح مى كند: تحقيقات نشان داده است، بين تماشاى فيلم و بروز رفتار خشن، رابطه علت و معلولى برقرار نيست، از اين رو صرف تماشاى يك فيلم، پرخاشگرى را افزايش نمى دهد، چراكه اثرات تماشاى يك فيلم در كودكان مختلف بسيار متفاوت است، به گونه اى كه برخى كودكان به هيچ وجه تحت تأثير قرار نمى گيرند اما بعضى ديگر حتى از آن تقليد مى كنند. اين روانپزشك با اشاره به عوامل اثرگذار بر ميزان بروز خشونت در كودكان اظهار مى كند: محيط خانوادگى اعم از اين كه آرام، پرورش دهنده و امن باشد يا آن كه نابسامان، درهم ريخته و خشونت زا باشد، به شدت كودك را تحت تأثير قرار مى دهد، اين در حاليست كه كودكى كه تحت تأثير آموزش هاى محيطى خانواده، رسانه و اجتماع است در حالى از اين منابع اثر مى پذيرد كه خود نيز خصلت و سرشت ژنتيكى را دارا باشد تا آنجاكه گاه اين تمايل كودك را به تماشاى فيلم هاى ترسناك و پرخشونت مى كشاند. عضو هيأت علمى دانشگاه ايران با اشاره به نتايج تحقيقات كارشناسان روانپزشكى درباره تأثير سنى و نوع نتايج و برداشت هاى كودكان از فيلم هاى ترسناك و پرخشونت مى ا فزايد: در يكى از اين تحقيقات، كارشناسان فيلمى را براى گروههاى مختلف سنى كودكان به نمايش گذاشته و در اواسط، فيلم را قطع و از مخاطبانشان خواستند كه نتيجه فيلم را پيش بينى كنند، با بررسى اين نتايج مشخص شد: هر چه مخاطبان كودك، كم سن و سال تر و كوچك تر بودند، پايان داستان فيلم را پرخشونت و تهاجم گونه تر برآورد مى كردند و حتى صحنه هاى مرگ آورى را براى فيلم در نظر مى گرفتند و اين در حالى بود كه بر خلاف كودكان جو زده از فضاى فيلم، هر چه گروههاى سنى كودكان بزرگتر مى شد، توجه مخاطبان به اين كه بروز خشونت بر اساس حق بوده يا ناشى از بى عدالتى و ناحق، جلب شده و بر اساس اين موضوع، پايان فيلم را در ذهنتشان مى ساختند. كارشناس مركز تحقيقات بهداشت روان با بيان اين كه كودك در موقعيت هاى پرخاشگرايانه با توجه به اين كه از نظر ذهنى -- شناختى نسبت به هويت عملش تكامل پيدا نكرده، رنج و ناراحتى قربانى را كمتر متوجه مى شود، مى افزايد: امروز محتواى رسانه به كودكان رفتار، اطلاعات و سيستم هاى ارزشى را آموزش مى دهد و بنابر شرايط، مشخصه هاى مهمى همچون محتواى رسانه مبنى بر اين كه خشن، تخيلى و يا علمى باشد به همراه مسائلى همچون مدت زمان استفاده از رسانه بويژه رسانه هاى تصويرى و كيفيت تماشاى آن كه مخاطب كودك تنها، با دوستان و يا در جمع خانوادگى بيننده باشد، اثرات متفاوتى به جا مى گذارد و اين در حاليست كه جزئيات اين رسانه اعم از راديو، تلويزيون، موسيقى، رايانه و تبليغات محيطى و خارج از منزل هر كدام نتايجى خاص در شخصيت كودك به جاى مى گذارند. دكتر شيرازى با بيان اين كه آموزش هاى مهارت هاى زندگى و آموزش رسانه هنوز در آموزش هاى مدارس كشور جاى نگرفته است به انتقاد از سياست هاى آموزشى كشور پرداخت و گفت: در كشورهاى توسعه يافته انگلستان، كانادا، استراليا و حتى كشورهاى در حال توسعه آمريكاى لاتين مدتى است، آموزش رسانه در سيستم آموزشى مدارس جاى گرفته است، به اين ترتيب، كودك در روند آموزشى مى آموزد، چگونه از رسانه بهره مند شده و به شكل منفى اثر نپذيرد. اين فوق تخصص روانپزشكى كودك و نوجوان، ركن آموزش رسانه را آموزش تفكر نقادانه در كودكان عنوان و تصريح مى كند: در اين درس كودكان ياد مى گيرند، نظراتشان را ابراز كنند و در عين حال تمرين مى كنند در هنگام تماشاى تلويزيون نسبت به شناسايى نكات مثبت و منفى آنچه با آن مواجه شدند، دقت لازم را به عمل آوردند تا ذهنشان را به تجزيه و تحليل عادت دهند. وى با تأكيد بر قدرت نيرومند رسانه در اثرگذارى بد ذهن و تخيل كودك، مى افزايد: آموزش رسانه، راهى است تا كودك تحت تأثير بى چون و چراى اين ابزار نيرومند قرار نگيرد و آنچه را كه ديد به طور مطلق نپذيرد؛ بلكه با ذهن فعال و تحليل گر خود بتواند خوب و بد را تشخيص دهد. اين كارشناس مركز تحقيقات بهداشت روان در پايان اذعان مى كند: بر اين اساس تحت تأثير اين آموزش، خانواده نيز مى آموزد، مفاهيم مثبت ذهنى خود را به كودك القاء نكند، به طورى كه بچه ها تنها گزينه هايى كه بزرگترها به آن «نه» نمى گويند را بشناسند، بلكه گاهى با نقد اين گزينه ها از ذهن كودكانه خود براى اولين برداشت ها بهره ببرد.
|
|
|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
سقوط مشكوك
|
|
|
در قسمت هاى گذشته خوانديد مردى پس از تماس با خانواده اش متوجه شد كه قبل از بازگشت آنان از سفر مردى غريبه در خانه اش حضور دارد. او پس از تماس با همسايه روبرويى به سوى خانه رفت. اما دزد هنگام فرار بر اثر سقوط از ساختمان جان سپرده بود. در تحقيقات روشن شد كه جسد متعلق به دزدى سابقه دار به نام داريوش است. پس از شناسايى خانه داريوش همسرش در تحقيقات به پليس گفت: شوهرم قول داده بود كه خلاف نكند ولى پس از مدتى با شخصى به نام «فريد» آشنا شد. آنها روز و شب در كنار هم بودند و من نمى دانم چه مى كردند ولى چند روز پيش فريد به در خانه مان آمد و گفت به اين زودى منتظر بازگشت شوهرت نباش. او به من گفت كه با همكارى هم براى سرقت به خانه يكى از آشنايان و اقوام دور فريد رفته اند و در يك لحظه شوهرم پسر كوچك آنها را ربوده است و... اينك ادامه داستان
هنوز زياد دور نشده بوديم كه بچه بيدار شد و چشمانش را باز كرد. اولش متوجه نشد كجاست ولى كم كم به خودش آمد و سراغ مادرش را گرفت. او با ديدن من، مرا شناخت. شروع به گريه كرد اشك هايش مى ريخت. جيغ و داد مى زد و با دست و پاهايش به من مى كوبيد. سعى كردم او را آرام كنم، آ رام نمى شد از داريوش خواستم كه بچه را پس بدهيم وى مى گفت: تو احمق هستى. الآن او به همه گفته و پليس دنبال ما است. مى گفت: اگر شانس آورده باشيم نتوانسته باشد شماره تلفن را بردارد. به او گفتم: بچه را به پليس تحويل مى دهم و مى گويم گم شده است. آدرس خانه را مى نويسم و در لباس اش پنهان مى كنم تا او را به مادرش برسانند و... اما داريوش فقط حرف خودش را مى زد. مى گفت به جاى اين حرف ها به فكر اين باش كه از مهلكه هرچه بيشتر دور شويم. بچه را پنهان كنيم و بعد به مادرش تلفن بزنيم يا به پدرش بگوييم كه چه درخواستى داريم. اگر ۵ ميليون بدهد بچه را پس مى دهيم. بچه لحظه به لحظه بيشتر گريه مى كرد. نگرانى ام بيشتر مى شد. بعض گلويم را فشار مى داد و اشك در چشمانم پر شده بود. احساس مى كردم بچه من است كه دست كسى افتاده و التماس مى كند. به او التماس مى كردم، خواهش و تمنا مى كردم ولى بى فايده بود... حدود ۴۰ دقيقه بعد داريوش به يك خيابان فرعى وارد شد. در خانه اى را زد. پيرمردى در را باز كرد بچه را به او داد يك بسته اسكناس هم به او داد و به او سفارشات لازم را كرد و خواست كه كسى متوجه نشود. به او گفت: اين بچه زياد پيش شما نمى ماند تا فردا، پس فردا وضعش معلوم مى شود. وسايل را خالى كرديم و داخل خانه گذاشتيم عصر بود كه به من گفت: بايد به خانه پدر بچه تلفن بزنى مى ترسيدم. خجالت مى كشيدم ولى به فروشگاه حائرى زنگ زدم. كسى كه گوشى را برداشت نمى شناختم فهميدم فروشگاه را ترك كرده و رفته است. به او گفتم: از بستگان شان هستم و شاگردش گفت: مشكلى برايشان پيش آمده اگر كارت خيلى ضرورى است به خانه شان زنگ بزن. ناچار شدم به خانه اش زنگ بزنم. آقاى حائرى گوشى را كه برداشت صدايم شروع به لرزيدن كرد. اصلاً توان حرف زدن نداشتم. داريوش گوشى را از دستم گرفت و گفت: - ببين آقا جون بچه ات پيش ماست. اگر مى خواهى دوباره ببينى اش و سالم دوباره توى آغوشت باشد تا چند ساعت ديگر بايد پنج ميليون به ما پول نقد بدهى. پول ها را خيابان پيروزى بيار. اگر هم به پليس خبر بدهى، روى بچه ات را نمى بينى. حائرى كه خيلى ناراحت بود گفت: - فكر نكن نمى دانم كى هستيد همه اش تقصير فريد نامرد است. او خانه و زندگى مرا به تو نشان داد من هم به پليس خبر داده ام. هر كارى كه مى خواهى بكن. داريوش عصبانى داد زد: - مرد حسابى چرا چرند مى گويى. فريد ديگر كى هست؟ فقط اين را بدان كه اگر به حرف من توجه نكنى بد مى بينى. من تا چند ساعت ديگر تلفن مى زنم و بهت مى گم كجا پول ها را بايد بيارى. ساعت نزديك ۱۲ شب مى شد. من دلم پر از غم بود. سيگارى روشن كردم و به داريوش گفتم ببين دوست عزيز تا حالا هر كارى كردى باهات بودم ولى از اين به بعد ديگر روى من حساب نكن تو حق نداشتى بچه مردم را اسير ببرى. من خودم پدر هستم. بچه دارم. تو هم دارى واقعاً دلت به حال آن طفل معصوم نمى سوزد؟ آسمان ابرى بود. دلم براى آن بچه مى تپيد مى دانستم آن كبوتر كوچك الآن چه حالى دارد. با خودم فكر مى كردم مگر من چقدر زنده ام. من زن و بچه داشتم اگر كسى روزى، روزگارى بچه ام را از مدرسه مى دزديد من چه بايد مى كردم. در يك لحظه تصميم گرفتم جلوى داريوش بايستم. براى همين دست هايش را در دست گرفتم و گفتم: - خوب گوش كن! اگر بچه را آزاد نكنى همين الآن داد و فرياد مى زنم. اصلاً به پليس همه چيز را مى گويم. او تنها خونسرد نگاهم مى كرد. آرام نگاهم كرد و گفت: - بچه شده اى؟ ديگر من و تو درگير اين ماجرا شده ايم مگر نديدى حائرى چه گفت مى دانست همه چيز زير سر تو است آنها فهميده اند تو آدم خوبى نيستى به هر حال من چه باشم چه نباشم تو شناسايى شده اى و همه تو را مقصر مى دانند. حالا ديگر خودت مى دانى. به او گفتم: - تو را به خدا بيا برويم به بچه سر بزنيم. قبول كرد. ماشين را روشن كرد و ما راه افتاديم. نمى دانم كجا مى رفت و چطور مى رفت فقط مى دانم كه دقايق خيلى كند سپرى مى شد. وقتى رسيديم داريوش جلو رفت و در زد. همان مرد در را باز كرد. داريوش سراغ بچه را گرفت. ولى او هيچ جوابى نداد. او عصبى گفت: دارم مى گويم بچه كجاست؟ مرد ساكت بود. داريوش يقه اش را گرفت و تكانش داد. ولى از او هيچ صدايى درنيامد. داريوش چند سيلى آبدار به او زد ولى انگار نه انگار. خيلى تعجب آور بود. كنجكاو شده بودم. مى ترسيدم بلايى سر بچه آمده باشد. از ماشين پياده شدم و ميانجى شدم. داريوش را كنار كشيدم و او را داخل ماشين بردم. پيرمرد را كنارى كشيدم و با او شروع به حرف زدن كردم. - بگو پيرمرد نترس. در چشمان من خيره شد و گفت: - من بيچاره و معتادم براى رسيدن به مواد مخدر هر كارى مى كنم. گريه هايش آزارم مى داد ولى هر طور بود من هم آدم بودم من هم... شروع به گريه كرد. او را آرام كردم گفتم: - راست مى گويى. حق با توست، حالا بچه را چه كردى؟ بردم كلانترى و تحويل دادم. همه چيز را هم گفتم. آنها بچه را تحويل گرفتند و مرا آزاد كردند. مثل اينكه گم شدن بچه اعلام شده بود چون پدر و مادرش آمدند و بچه را بردند. از من پرسيدند بچه را از كجا آورده اى گفتم از داريوش گرفته و همه آدرس و مشخصاتش را هم دادم. شمار ا نمى شناختم ولى آدرس و مشخصات ظاهرى ات را دادم. مادر بچه شما را شناخت گفت فريد است. آنها به من رضايت دادند. شما هم برويد و خودتان را معرفى كنيد وگرنه بالاخره دستگير مى شويد. داريوش از داخل ماشين صداى ما را مى شنيد. وحشت كرده بود. آمد پايين و شروع به كتك زدن پيرمرد كرد. مى گفت: پيرمرد احمق پدر ما را با اين كار درمى آورى. حتماً ما را دستگير مى كنند بعد هم با ناراحتى به من گفت: - فريد برو خانه ما همه چيز را به زنم بگو. بگو كه بچه را بردارد و برود خانه پدرش. بعد هم سوار ماشين اش شد و رفت. حرف هاى پيرمرد مرا به فكر فرو برده بود. اگر خودم را معرفى نمى كردم بايد سالها زندگى پنهانى داشته باشم نمى توانستم كنار زن و بچه ام راحت زندگى كنم براى همين بود كه تصميم گرفتم پيش زن و بچه ام بروم و آنها را براى آخرين بار ببينم. آخرهاى شب بود به خانه رفتم. چراغ خانه مان روشن بود. هرچه زنگ مى زدم كسى در را باز نمى كرد نگران شدم زنگ خانه همسايه مان را زدم. زن همسايه در را به رويم باز كرد. از او سراغ زن و بچه ام را گرفتم. با تعجب گفت: مگر خبر ندارى. گفتم: نه مگر چه شده؟ حاضر نبود حرفى بزند بالاخره در برابر اصرارهاى من گفت: پسر كوچك ات عصر با موتوسيكلت تصادف كرد و الآن هم در بيمارستان است. با چه حالى خودم را به بيمارستان رساندم. پسرم زخمى بود و پرپر مى زد. ياد گريه هاى كودكى كه او را دزديده بوديم افتادم. زنم ناراحت بود. به قهر نگاهم كرد و رويش را برگرداند. نمى دانست چه وضع و حالى دارم فقط گفت: نيت تو ديگر پاك نيست، براى همين است كه شكست مى خورى. بچه ام درد داشت. خودم را بالاى سرش رساندم. گريه هايش با ديدن من دوباره شروع شد. او را بوسيدم و از آنجا بيرون زدم. بايد تن به مكافات كرده نادرست ام مى دادم. يكبار ديگر برگشتم و به آنها نگاه كردم. پسرم مجازات كرده نادرست مرا داده بود، آمده ام بگويم به خانه پدرتان برويد و منتظر آمدن داريوش نباشيد. زن ساكت شد. زن داريوش غمگين بود. مى دانست فريد پس از زندان بالاخره نزد خانواده اش برمى گردد ولى داريوش...
رفتار انسان و حقوق حيوانات
دكتر فربد فدايى _ روانپزشك
به درستى نمى دانيم در ذهن جانوران چه مى گذرد، به چه صورت مى انديشند و چه نوع شناختى از جهان پيرامون خويش دارند اما به يقين مى دانيم كه دست كم در جانوران عالى تر نظير پرندگان و پستانداران عواطف و هيجانات و نوعى شناخت عاطفى وجود دارد كه به ويژه در پستانداران رده بالا نظير شمپانزه ها، گوريل ها و اورانگ اوتان ها اينگونه عواطف و هيجانات شبيه به انسان است وحتى آنان به نوعى انديشه ابتدايى آنچنان كه در جريان تكامل كودك انسان ديده مى شود مجهز هستند و مى توانند نوعى زبان نشانه اى را كه در اصول شبيه به زبان گفتارى انسان هاست به كار ببرند. پرندگان و پستانداران چون انسان، مى ترسند، خشمگين مى شوند، افسرده مى شوند و محبت را در مى يابند. بسيار اتفاق افتاده است كه انسان ها بى رحمى و خشونت و زورمدارى را به جانوران نسبت داده اند و برعكس به چيزى به نام عواطف انسانى كه بسيار والاست تكيه كرده اند. اما بررسى دقيق تر موضوع، ترديدهايى را در مورد درستى قطعى اينگونه پيشداورى پديد مى آورد. براى نمونه، كشتن همنوع نوعى ويژگى است كه تقريباً منحصر به انسان است. گونه هاى جانورى كه همنوع خود را بكشند انگشت شمارند و به ويژه در پستانداران چنين امرى جزو استثنائات است. در حالى كه در انسان كشتن همنوع چه به صورت فردى و چه به صورت گروهى مانند جنگ ها و تصفيه هاى نژادى و قومى و شبه مذهبى امرى شايع است. خوردن همنوع نيز امرى نادر بين جانوران است به نحوى كه نمونه هاى آن به شكل موارد استثنايى تحت شرايط ويژه گزارش شده است ليكن در انسان خوردن همنوع يك روش رايج و همه گير در طول دوره هايى از تاريخ بشرى بوده است و حتى امروز هم قبايل آدمخوار در مناطق دورافتاده از به اصطلاح تمدن بشرى ديده مى شود. جانوران جز زمانى كه گرسنه باشند و آن هم در حد سد جوع به شكار گونه هاى ديگر جانوران اقدام نمى كنند. اگر شير و ببر و خرس گرسنه نباشند كارى به جانوران ديگر كه شكار بالقوه آنان هستند، ندارند و حتى اين موجودات به راحتى در كنار آنان استراحت مى كنند. در واقع هيچ جانورى تا گرسنه نباشد دست به حمله به جانور ديگر نمى زند مگر آنكه در معرض تهديد جدى قرار گرفته باشد. پرخاشگرى منجر به مرگ گونه ديگر، تنها براى تغذيه (آن هم در سطح حداقل نياز) يا دفاع از خود براى صيد نشدن است. در مواردى همچون دفاع از محدوده يا رقابت با نرهاى ديگر براى جفت يابى، ژست هاى پرخاشگرانه هيچگاه منجر به صدمه به جانور ديگر نمى شود بلكه جانور مزاحم يا جانور ضعيف تر صحنه را ترك مى كند بدون آنكه آسيبى ديده باشد. در انسان امروزى رابطه بين گرسنگى و شكار حيوانات مدت هاست كه از بين رفته است. كشتن جانوران در محيط طبيعى آنان توسط انسان براى سد جوع، قرن هاست كه مفهوم خود را از دست داده است. انسان تنها جاندارى است كه به صرف كشتن يك موجود زنده، مى كشد. نمونه آن روش وحشيانه اى است كه برخى به آن نام ورزش شكار را داده اند. يعنى يك نفر با تجهيزات كامل چون تفنگ و نورافكن و دوربين ميدانى و اتومبيل صحرايى به طبيعت مى رود تا جانوران بيگناه را بكشد، صرفاً براى اينكه كشتار كرده باشد! اگر در اعصار پيش از تاريخ يا قرون گذشته انسانى با دست خالى يا با سلاح ابتدايى براى ابراز شجاعت به نبرد با جانوران درنده مى پرداخت، امروز يك نفر با تجهيزات شبه جنگى به تعقيب جانوران بى آزارى مى رود كه هيچ كارى به او نداشته اند و ندارند و كشتن اين جانوران بى پناه مفهومى به جز ساديسم را القا نمى كند. انسان ها هميشه گرگ ها را به درندگى متهم كرده اند و حتى اين افسانه را پرداخته اند كه گرگ ها يكديگر را هم مى خورند. اما در واقع گرگ ها جزو پستانداران اجتماعى هستند كه با عواطف نسبت به يكديگر و توله هايشان رفتار مى كنند و اگر توله گرگى مادر خود را از دست دهد، گرگ هاى ماده ديگر به او شير مى دهند. موارد مستندى وجود دارد كه گرگ ها نوزادان انسان را هم كه توسط اين اشرف مخلوقات در جنگل رها شده اند شير داده اند و بزرگ كرده اند. اگر شمپانزه شيرخوارى مادر خود را از دست بدهد خاله يا عمه يا شمپانزده ماده ديگرى مراقبت از او را بر عهده مى گيرند. اين موضوعات بايد ما را به انديشه فرو ببرد كه براى جانوران حقوقى قائل شويم و از سلب آزادى، شكنجه و كشتن بى جهت آنان بپرهيزيم. انسان مرتباً محيط طبيعى جانوران را اشغال مى كند و آنان را از مأمن و آب و غذا محروم مى كند. اين جانوران مى بينند جنگل يا دشتى كه هميشه پناهگاه آنان بوده است توسط انسان ها از بين مى رود و تبديل به خانه يا جاده ياويلا مى شود. صنايع گوناگون محيط زندگى جانوران را آلوده و مسموم مى كنند. جانوران سرگشته و مستأصل مى شوند اما باز هم خود را كنارتر مى كشند و به گوشه اى دورافتاده تر مى روند. اگر هم جانورى مانند خرس بخت برگشته اى كه چندى پيش با قساوت كشته شد، از روى استيصال و سرما و گرسنگى و از دست دادن آشيانه خود به محدوده اى كه تا چندى پيش زيستگاه طبيعى او بوده است پناه ببرد با بيرحمى و بدون دليل هدف گلوله قرار مى گيرد. اين امر به ما يادآور مى شود كه نه تنها كشتارهاى فردى و گروهى از همنوع و از كله ها مناره ساختن و جوى خون راه انداختن و با خون بيگناهان چرخ هاى آسياب را به كار انداختن ويژه انسان است بلكه كشتن موجودات بى پناهى كه به انسان پناه آورده اند نيز از امور انسانى محسوب مى شود. چه نمونه بدى براى كودكان و نوجوانان به نمايش درآمد: كشتن بى دليل جانور سرمازده و گرسنه و نيمه جانى كه با سرگردانى در جست وجوى پناهى بوده است. خشونت نسبت به جانوران اولين گام به سمت خشونت نسبت به انسان هاى ديگر است. افراد ضداجتماعى آدمكش، ابتدا با آزار و قتل جانوران بى گناه كار خود را آغاز كرده اند. داستان بيجه را كه از ياد نبرده ايم كه با زجر و شكنجه و كشتن قورباغه ها و سگ ها تبهكارى هاى خود را آغاز كرد. آموختن محبت به جانوران، نخستين گام در آموزش مهرورزى به انسان هاى ديگر هم محسوب مى شود.
|
|
|
|