پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۴ -
Thu, Feb 16, 2006
فرهنگ و انديشه
۳۳۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
موسيقى
مهرگان
ماجرا
گفت وگو با يورگن مولتمان متأله معاصر آلمانى
بخش دوم و پايانى
كتاب انديشه
گفت وگو با يورگن مولتمان متأله معاصر آلمانى
به سوى الهيات انتقادى و رهايى بخش
بخش دوم و پايانى
247530.jpg
ترجمه: عابد كانور
بخش نخست از گفت وگوى حاضر، روز گذشته منتشر شد. يورگن مولتمان، متأله نافذ و نامبردار معاصر در بخش نخست گفت وگو به سير تحولات فكرى و الهياتى خود اشاره داشت و پاره اى دغدغه ها و دلمشغولى هاى خويش را برشمرد. او كه طلايه دار «الهيات اميد» بوده است به اين نكته اشاره كرد كه از الهيات اميدبه الهيات صليب متمايل شده است. در بخش پايانى اين گفت وگو، مولتمان به چشم انداز آتى اصلاح گرى دينى اشاره دارد و نيز لزوم اقبال به الهيات انتقادى و گفت وگو با ساير مكاتب و آيين ها را گوشزد مى كند.
گروه انديشه

شما يك پروتستان كالونى هستيد با اين حال بى وقفه غسل تعميد مؤمنان را به عنوان الگوى صحيح غسل تعميد معرفى مى كنيد. چگونه به چنين عقيده اى دست يافتيد؟
من نه اولين و نه تنها پروتستان كالونى هستم كه با غسل تعميد نوزادان مشكل دارد. در اين مورد اعتراضهاى كارل بارت بسيار معروف  اند. من فكر نمى كنم غسل تعميد نوزادان چندان مورد تأكيد «عهد جديد» يا ملاحظات خداشناسانه باشد؛ اگرچه در اينجا به سنت بدل شده است. اما اين سنت دارد كم كم نفوذ خود را از دست مى دهد. در كليساهاى لوترى شهرهاى بزرگ آلمان، تعداد غسل هاى تعميد كودكان تا پنجاه درصد كاهش يافته است. تعداد قابل توجهى از بچه هايى كه در اين شهرها بزرگ مى شوند، غسل تعميد نيافته اند. بنابراين كليساى ما ناچار است به غسل تعميد مؤمنان روى بياورد، اگرچه زمينه هاى خداشناسانه يا كتاب مقدسى آن را نپذيرد. من بر اين اساس مبناى الهيات و كتاب مقدس و به علت تغيير جهت از كليساى رسمى نهادينه شده به انجمنهاى ايمانى (نهضتى كه هم اكنون با تمام قدرت ظاهر شده است)، به اين ديدگاه رسيده ام.
در كتابتان با عنوان «شور زندگى: يك صورت زندگى مسيحايى» گفته ايد، آينده اصلاحات دينى در بال چپ آن نهفته است. مى توانيد اين نكته را بيشتر توضيح دهيد؟
مفهوم مبنايى نهضت اصلاح دينى، كليساى بالغ بود. لوتر در ابتدا مى گفت جامعه مؤمنان اين حق را داراست كه آموزه هاى كليسا را مورد قضاوت قرار دهد. او درمراحل اوليه تفكرش چنين جامعه شفافى را يك كليساى حقيقى مى دانست. اما در سال ۱۵۲۵ ناگهان از افكار قبلى خود فاصله گرفت و به پيروى از ملانكتون به حمايت از كليساى رسمى پرداخت.
به اعتقاد من آينده اصلاحات دينى در بال چپ آن، در اجتماع آزاد و شفاف مؤمنان نهفته است. دين ورزى مؤمنان و وفاى به عهد نهضت اصلاح دينى تنها از رهگذر انجمن هايى كه آزادانه شكل گرفته اند، ممكن خواهدبود.
علاوه بر اين بال چپ اصلاحات دينى شامل آن دسته از كليساهاى بابتيستى كه تمام صورتهاى خشونت را ردمى كنند، نيز مى شود. اولين معترضان آگاه مسيحى از كليساهاى بابتيستى جنوب آلمان و كليساهاى منونيتى بودند. به همين جهت هم به وسيله كاتوليكها و هم به وسيله پروتستان ها دستگير و مجازات مى شدند. امروزه ما اين كليساها را، كليساهاى صلح تاريخى مى ناميم. در عصر بمبهاى اتمى و هيدروژنى - عصرى كه درآن خطر نابودى كل جهان محتمل است - ما سرانجام پذيرفته ايم كه كليسا بايد موضع روشنى در قبال صلح داشته باشد. بنابراين بايد قضاوتمان را درباره منونيتى ها و ديگران اصلاح كنيم. من فكر مى كنم كليسا نبايد بيش ازاين خود را با دولت چنان متحدكند كه خدمت سربازى و تسليحات نظامى توسط آن تقديس شوند بلكه كليسا بايد آشكارا پيام «موعظه برروى كوه» را باز بنمايد. بنابراين آينده اصلاحات دينى به كليساى رسمى كه حاصل اتحاد تاج و محراب است وابسته نيست، بلكه به بال چپ اين نهضت كه يك پيروى بنيادين را تحقق بخشيده است، بستگى دارد.
اخيراً كتاب «اصل اميد» ارنست بلوخ به زبان كرواسى ترجمه شده است. وجوه مشابهت و افتراق كتاب او با كتاب «الهيات اميد» خودتان را چگونه مى بينيد؟
وجوه اشتراك و مشابهت در بخشهايى كه بلوخ مسيحايى يا يهوديانه فكر مى كند، وجود دارند. من فكر مى كنم ريشه هاى عميق انديشه او در مسيح گرايى سنت يهودى نهفته است، يعنى جايى كه بلوخ از آن برخاسته و ناآگاهانه در آن زيست مى كند. اين نكته به خوبى خود را در اولين اثر او به نام «روح مدينه فاضله» نمايان مى كند. آن كتاب با يك نيايش به پايان مى رسد. بعدها او اين تمايلات دينى -مسيحايى را رها كرد و گاهى خود را به صورت نامطبوعى الحادى نشان داد. ما يكبار تفاوتهايمان را به اين شكل روشن كرديم: بلوخ در «اصل اميد» از نوعى تعالى جويى بدون موجودى متعالى سخن مى گويد: اما من در «الهيات اميد» از تعالى جويى همراه با موجود متعالى حرف مى زنم.
بلوخ كتابى درباره الحاد و مسيحيت نگاشته است [«الحاد و مسيحيت»]. اين كتاب زمانى با اين عنوان فرعى منتشرشد كه «تنها يك ملحد مى تواند يك مسيحى خوب باشد». من گفتم اين جمله بايد خلاف آنچه هست باشد؛ يعنى «تنها يك مسيحى مى تواند يك ملحد خوب باشد».بلوخ بعدها اين جمله من را عنوان فرعى دوم كتاب خود قرارداد.
منظور او از آنچه مى گفت آن بود كه تنها يك ملحد كه پيرو باورهاى نادرست دينى نيست و خدايان منفعت گرايانه را پرستش نمى كند، مى تواند يك مسيحى خوب باشد. معناى جمله من آن بود كه تنها يك مسيحى كه به مسيح مصلوب معتقد است مى تواند از قيد خلق خدايان و بتهاى شخصى آزاد باشد. من و بلوخ درباره اين موضوع به هم بسيار نزديك شده ايم.
شما در دهه ۱۹۶۰ در گفت وگوى مسيحى - ماركسيست شركت داشتيد، از ماركس چه آموخته ايد؟
درواقع آنچه بيش ازهمه مرا جذب كرد، دست نوشته هاى جوانى ماركس بود. در اين آثار نقد دين پيش شرط نقد سياست، حقوق و تمام ساختارهاى اجتماع انسانى قرارمى گيرد كه انسانها را به موجوداتى تحقيرشده و مظلوم تبديل مى كنند. چنين نقدى از دين سرانجام به لزوم شكل گيرى انقلابى به منظور اضمحلال تمام ساختارهايى كه بشر را تحقير مى كنند، منجرمى شود. اين نكته براى من كاملاً معنادار بود، چرا كه نقطه شروع من نيز محسوب مى شد. من از ماركس ضرورت طرح اين پرسش را آموخته ام كه «آيا يك دين يا يك جامعه دينى مى كوشد آرامش و تسلى را ازطريق اميد به يك زندگى بعد از مرگ بهتر فراهم آورد و به اين شكل ساختارهاى نادرست را توجيه كند يا مى كوشد روح عدالت خواهى را برانگيخته كند و از آن طريق به تغيير ساختارهاى ناعادلانه منجر شود؟». آيا دين يك افيون است كه انسانها را با اميد زندگى اخروى تسكين مى دهد، يا يك فنجان قهوه براى زمان حال حاضر است؟
من و همكار كاتوليكم، يوهان متس با اين پرسش توسعه يك الهيات سياسى را آغاز كرديم - يك الهيات انتقادى، يك الهيات رهايى بخش. بعدها متألهان آمريكاى لاتين اين الهيات را با الهيات رهايى بخش خودشان درآميختند. در طول مدتى كه گفت وگوى مسيحى - ماركسيست ادامه داشت بسيارى از ماركسيستها به من مى گفتند: اگر ما با مسيحيتى كه دم هلدركاما را در برزيل تبليغ مى كند روبرو شده بوديم، براى هميشه مسيحى باقى مى مانديم و هيچگاه ماركسيست نمى شديم.
شرط لازم هر گفت وگويى ميان ماركسيست ها و مسيحيان در آينده، حفظ برابرى طرفين گفت وگو است. غالباً گفته مى شود «هنگامى كه مسيحيان بر سر قدرت بيايند قابليتهاى خودشان را نشان خواهند داد، مسيحيان تنها هنگامى كه در اقليتند روى بازى از خود نشان مى دهند.» اما خلاف اين نيز صادق است. هنگامى كه ماركسيست ها بر سر قدرت بيايند قابليتهاى واقعى شان را نشان خواهند داد. آنها هم هنگامى كه در اقليتند روى باز از خود نشان مى دهند. بنابراين برقرارى برابرى ميان طرفين گفت وگو و دادن اين اطمينان كه هر كدام از طرفين، طرف مقابل را با تمام توانايى هايش جدى بگيرد، بدون آنكه ضعف هاى آن را مورد تمسخر قرار دهد، بسيار اهميت دارد. طبيعتاً هر طرف مى تواند تنها خطاها و نواقص طرف ديگر را به او نشان دهد، اما اين ديگر گفت وگو نيست. اين يك قضاوت نهايى است. بنابراين در يك گفت وگو، هر طرف بايد صادقانه خود را آماده جدى گرفتن پاسخهاى طرف مقابل كند و درباره آنچه در آن پاسخها جالب مى يابد تأمل كند تا به انديشه خود كمك كرده باشد.
فكر مى كنيد زمينه هاى گفت وگو ميان اين دو رقيب، چه چيزهايى است؟
بهترين چيزى كه براى مسيحيان و ماركسيستها متصور است آن است كه وارد گفت وگو شوند و پرسشهايى را جست وجو كنند كه هيچ يك پاسخ درخورى براى آن نيافته اند. مايلم به دو مسأله سرنوشت ساز كه هيچ كدام از اين دو گروه موفق به يافتن راه حل رضايت بخشى براى آنها نشده اند، اشاره كنم: فقيرسازى جهان سوم كه ديگر نه فقط از طريق صورتهاى سرمايه دارى استثمار بلكه از طريق صورتهاى سوسياليستى نيز در جريان است و بحران زيست محيطى. اينكه طبيعت از طريق صنعت كشورهاى سرمايه دارى از بين برود يا از طريق صنعت كشورهاى سوسياليستى، نتيجه يكسان خواهد بود. نه مسيحيت و نه ماركسيسم تاكنون نتوانسته اند تصور راهگشايى از طبيعت ارائه دهند. من فكر مى كنم اين از نقاط ضعف ماركس است. او تاريخ را به عنوان يك علم كلى تبيين كرده اما از طبيعت فهم جامعى نداشت. در قرن نوزدهم چنين مسأله اى در اولويت نبود اما براى ما در اولويت است چرا كه بقاى ما به آن بستگى دارد.
فكر مى كنيد انديشه هاى چپ در چه بخشهايى نياز به تصحيح دارد؟
اين پرسشى است كه پاسخ آن بايد به خود ماركسيستها واگذار شود. گروهى از محققان ميان ماركس شناسان و ماركسيستها تفاوت قائل مى شوند. ماركس شناسان كسانى هستند كه انديشه كارل ماركس را تبيين مى كنند. ماركسيست ها آزادند كه از انديشه هاى ماركس تبعيت كنند و ايده هاى جديدى را بسط دهند. بحران زيست محيطى مرا به اين باور رساند كه برداشت ماركس از طبيعت به شدت به اصلاح نياز دارد.
همچنين مى توان اصلاحى در نقد ماركس از دين انجام داد. آنچه ماركس در باب دين مى گفت، بيشتر وضعيت دين در زمان خود او را منعكس مى كرد اما چنين وضعيتى ديگر امروز وجود ندارد. مسيحيت، اسلام و ديگر اديان در زمان ما قدرت عظيم تجديد حيات يافته اى را به نمايش گذاشته اند و تأثيرات مهمى بر اوضاع جهان امروز دارند. اين خيالبافى محض ماركس بود كه او را وامى داشت تصور كند دين همراه با گذشت زمان از ميان خواهد رفت. برخلاف اين تصور، دين همچنان مسير احيا را خواهد پيمود و ماركس و ماركسيست ها همچنان از سرزندگى آن متعجب خواهند بود. اين پيشگويى ناخوشايندى است كه در مورد تمام كشورهاى ماركسيست صادق است و احياى دين در لهستان، رومانى و بلغارستان به وضوح بر آن دلالت مى كند.
ماركسيستها به خطا الحاد را شرط ضرورى ماركسيسم مى دانند. اگر ماركسيسم مى خواهد خود را بازسازى كند بايد نقد خود از دين را مورد انتقاد قرار دهد. تصور مى كنم وجوه پراهميت ديگرى از ماركسيسم نيز به اصلاح نياز دارند، اما اين به معناى آن نيست كه بايد از مفاهيم مبنايى چپ يعنى عدالت، صلح و انسانيت دست كشيد؛ مفاهيمى كه بايد براى بكارگيرى در جهان حاضر، به ميان آورده شوند.
كتاب انديشه
درآمدى بر پديدار شناسى
247524.jpg
رابرت ساكالوفسكى
ترجمه محمدرضا قربانى
نشر گام نو
«پديدارشناسى چيست؟» ؛ مرلوپونتى، پديدارشناس برجسته فرانسوى، مقدمه كتاب «پديدارشناسى ادراك» خود را با اين پرسش آغاز كرد و نوشت: «بسيار عجيب است. با اينكه بيش از پنجاه سال از چاپ نخستين كتاب هوسرل كه پدر پديدارشناسى است مى گذرد اما هنوز اين پرسش پاسخى در خور و بسنده نيافته است.» و عجيب تر آنكه براى ما هم كه در زمانى زندگى مى كنيم كه حدود يك سده از كتاب «پژوهشهاى منطقى» هوسرل مى گذرد، هنوز اين پرسش مطرح و گشوده است. گشودگى اين پرسش از آن روست كه براى بسيارى از پديدارشناسان ، پديدارشناسى و فلسفه ، شيوه اى يگانه در ژرف انديشى دارند. از اين نظر، اين پرسش كه «پديدارشناسى چيست؟» همانا صورت ديگرى از «فلسفه چيست؟» است و به همين دليل به سادگى نمى توان به آن پاسخ داد.
با تحليل و بررسى پديدارشناسى هوسرل كه برفراگفت خود، يعنى «به سوى خود چيزها» تأكيد داشت يا پديدارشناسى سارتر و مرلوپونتى كه به جنبه اگزيستانسياليستى پديدارشناسى توجه داشتند و يا پديدارشناسى هايدگر و گادامر كه در تلاش بودند پديدارشناسى هرمنوتيكى را معرفى كنند، نمى توان تعريفى بسنده از پديدارشناسى به دست داد تنها شايد بشود به «افق پديدارشناسانه اى» رسيد.
اكنون در پايان قرن بيستم مى توانيم از تاريخ يكصدساله جنبش پديدارشناسى ياد كرد كه جنبش هاى فلسفى - فرهنگى اى چون هرمنوتيك، ساختارگرايى ، فرماليسم ادبى ، شالوده شكنى و بخش عمده اى از «فلسفه قاره اى» را تحت الشعاع نظريه ها و ايده هاى خود قرار داده است.
به اين اعتبار پديدارشناسى سهم به سزايى در فلسفه معاصر دارد و دستمايه عقلانى آن هنوز به پايان نرسيده و همچنان مى توان از توان فلسفى آن بهره برد.
و همه اينها شايد بتواند دليل موجه و قابل قبولى باشد براى تأليف و ترجمه و چاپ «درآمدى بر پديدارشناسى» در دوره اى كه از عمر اين دانش يك قرن مى گذرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |