پنجشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۴ -
Thu, Feb 16, 2006
جوان
۳۳۹۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
موسيقى
مهرگان
ماجرا
درباره جوانان و آموزشگاه هاى رانندگى
درباره جوانان و آموزشگاه هاى رانندگى
مهارت نسل عشق ماشين
247590.jpg
سارا جمال آبادى
Sarajamalabadi@yahoo.com
صادرات نه، صكادرات!
صندلى، كمربند، آينه جلو، دنده، راهنما، آينه بغل، ترمز دستى، حركت! براى اينكه ترتيب اين عملكردها در ذهنت بماند توى دلت بگو صادرات! نه بگو صكادرات! حالا كم كم پاى خود را از روى كلاژ بردار و روى گاز فشار بده خيلى آرام... خيلى آرام و پهناى پل را بگير و برو توى جوب!

زندگى عين فيلم مى شود!
يكى گفت: من دفعه اول هست كه مى آيم (خيلى خوشحال بود وقتى اين حرف را مى زد)
يكى ديگر گفت: من بار سومى هست كه مى آيم و خيلى اعتماد به نفس داشت وقتى كلمه سوم را مى گفت) يكى ديگه هم گفت: من بار دوم هست كه مى آيم (خيلى مطمئن نبود وقتى دوم را مى گفت) يكى هم آرام نشسته بر لبه جوى گفت: من بارشان ..... زدهم هست كه... دست و پايش شروع كردن به لرزيدن. چشم هايش ريزتر و ريزتر شد. نصف قدش رفت زير زمين. بعضى وقت ها زندگى عين فيلم مى شود. عين فيلم ها شده بود. يك آدم با سلولهاى يخى، دست هاى يخى، پاهاى يخى، صداى چرق و چروق به هم خوردن استخوان هاى يخ اش را مى شد شنيد؛ سلولهاى يخى روى زمين مى افتادن و سيخ داغ آفتاب درشكستى نابرابر محوشان مى كرد. پيكان سفيد رنگ مثل اسب سپيد وحشى همه را زمين مى زد و خيابان عريض امتحان «توشهرى» خالى از همه مى شد. گفتم بعضى وقت ها همه چيز عين فيلم مى شود چون شخص موردنظر نزديك به ۲ متر و ۶۰ سانت از روى تخت بالا پريد و از خواب پريد و ديد ساعت ۲۰ دقيقه به هفت صبح يكشنبه روز امتحان «توشهرى» است.

در ساعت هفت صبح
در ساعت هفت صبح تمام بچه هاى كلاس آموزش رانندگى توى همان كوچه پهن كه مربى مى گفت بايد «پهنايش» را در نظر گرفت مشغول تبادل اطلاعات درباره نحوه و فرم گرفتن پارك از نوع «دوبل» بودند. در ساعت هفت صبح بود كه كوچه «پنه» نفرت انگيز و غريبه شد. كوچه اى كه چندين هزار - نه چندين ده بار - مرتبه درون آن دور دو فرمانه رفته بود، دور يك فرمانه رفته بود، دوبل حقيقى و دوبل رؤيايى گرفته بود.
خواب زده بود و موهايش ناخواسته و بدون دليل به مدل موى سيخى گرديده بودند با اعصاب خط خطى مسير كوتاهى را بالا و پايين مى رفت و زيرلب نفرين هايى از اين قبيل به خود مى داد كه: بيكار! بنزت توى پاركينگ كپك زده كه يك ساله خودت را علاف گرفتن يك گواهينامه كردى؟! آن هم موقت (لطفاً بلند خوانده شود)

راننده راديو، گوينده ماشين
سال به سال بهتر از پارسال و دريغ از سال قبل، گواهينامه ها موقت شدند!
گوينده راديو مى گويد: آخر اين همه ماشين، اين همه راننده شخصى، اين همه تك سرنشين، اين همه بوق و اين همه ترافيك، برادر، خواهر، عزيز اتوبوس هست، مترو هست، منوريل هم قرار است بيايد.
ماشين در ترافيك مى ماند! گوينده ماشين (راننده) به گوينده راديو اضافه مى كند: همه راننده ها جوان هستند! نگاه كنيد، ۱۸ ، ۲۰ ، ۲۲ ، ۲۴! همه هم گواهينامه دارند، همه هم ماشين مدل بالا سوار هستند، بابايشان برايشان خريده است!  اى خدا! ۲۰۶ ، ،۲۰۷ ماكسيما، زونتيا، اسم اين ماشين چيه؟ راننده اش را نگاه كنيد باور كن ۱۹ سالش هم نيست؛ راستى چه كسى به اينها گواهينامه مى دهد! دسته دسته! براى چى؟

آموزشگاه رانندگى
آموزشگاه رانندگى پاسخ سؤال راننده محترم است. اين جا محلى است كه گواهينامه از درون آن به بيرون ساطع مى شود. البته بعد از حدود يك ماه كلاس نظرى و عملى! بعد زمان برگزارى آزمون است. آزمون درون شهرى. البته اولين آزمون براى اولين مرتبه براى اولين ها كه امتحان مى دهند چون اين اتفاق چندين مرتبه امكان رخ دادن دارد چرا كه رامين مى گويد: اصلاً كسى را بار اول قبول نمى كنند هم به دليل معنوى و هم به دليل مادى! دليل معنوى پررونشدن افراد است و دليل دوم مخارج؟!
همهمه مى افتد، خودكار روى زمين مى افتد، كسى مى گويد من بار اول قبول شدم از خودت حرف درنياور! على با افتخار به گواهينامه تازه مهروموم شده اش نگاهى مى اندازد و مريم با سرعت ۱۰۰ تا(؟) درون كوچه هاى تنگ ويراژ مى رود. مسيح اصلاً باور نمى كند روزى گواهينامه بگيرد چون زيادى هل مى كند. رضا گواهينامه موقت يك ساله اش را بالا و پايين مى كند و مى گويد: ۲۰۰ هزار تومان پول خرج همين يك تيكه مدرك موقتى! خودكار روى زمين مى افتد، پدر داد مى زند، مادر از خوشحالى روى زمين مى افتد و مهشيد بعد از طى مراحل مختلف امتحان توشهرى با افسرهاى مختلف و بعد از ۵۰ جلسه آموزش بالاخره با وساطت (لطفاً سانسور شود) و نگاه ترحم آميز پدر به جناب سرهنگ (كه خود هم پدر است و دخترى در آرزوى گواهينامه گرفتن دارد) قبول مى شود و گواهينامه مى گيرد. به افتخار اين لحظه يك نفس راحت بكشيد.

حال و هواى عجيبى دارد اين!؟
كلاس هاى رانندگى حال و هواى عجيبى دارند، مهرنوش مى گويد و بعد از اداى اين جمله به حال و هواى عجيبش فكر مى كند به آدم هايى كه چشم به تخته دوخته اند و چشم از اولين معلمى كه با لباس نظامى توى كلاس ايستاده دست برنمى دارند. اما حال و هواى عجيب از كلاس ها و سرهنگ معلم و گواهينامه موقت نيست. حال و هواى عجيب از چهره هاى درهم و پى درپى رد شده آيين نامه و امتحان توشهرى هم نيست. شايد از راهروهاى به هم پيچيده آموزشگاه است. درون كلاس ها، درون ماشين تعليم رانندگى حتى از لاى پوشه مدارك. مهرنوش مى گويد: از هدف است، هدفى كه برايش تلاش مى شود، تلاشى صدباره و هزارباره كه بالاخره ممكن مى شود. تلاشى كه من، تو و او انجام مى دهيم تا گواهينامه درون كيف پولمان داشته باشيم براى، عرضه و عرضه؟!

همگى به نوبت
خانم منشى در كمال صحت و سلامت و خوش اخلاقى روبه نزول به تجمع كنندگان دور ميز ثبت نام مى گويد: تا دو هفته ديگر ثبت نام نداريم.
ك.ن مى گويد: يعنى چه! مسخره است و ادامه مى دهد: از آبان ماه است كه در صف انتظار براى ثبت نام هستم. به او پيشنهاد يك آموزشگاه ديگر را مى دهم، مى گويد: نه! همه جا مثل همين جا است و دستش را از لاى جمعيت دراز مى كند و رو به خانم منشى مى گويد: اين جا هم فاميل بازى مى كنيد. ك.ن عجله دارد، مى ترسد هوا سرد شود، (البته تا امروز سرد شده است)، مى ترسد برف روى زمين بنشيند و با صداى بلندتر مى گويد: يكى به اين خانم بگويد ما كار و زندگى داريم. شلوغ مى شود، هر كسى اعتراضى دارد.
روى تابلوى درون راهرو اسامى مربى ها را زده اند و زير اسم آن ها اسم تعليمى ها را نوشته اند. زير اسم آقاى جعفر.ق حدود ۲۰ نفرى اسم نوشته اند و آقاى مربى هم تنها دو نفر تعليمى دارد. آقاى جعفر.ق از در وارد مى شود. مهدى.س او را نشان مى دهد و به برادرش مى گويد: حتماً با او تعليم برو، هم از وقت تعليم كسر نمى گذارد و زير پدال گازش هم چيزى نگذاشته!
باز هم شلوغ مى شود آقاى جعفر.ق ديده نمى شود. عيب از او با ۱۶۰ سانت قد نيست. عيب از هنرآموزانى است كه مى خواهند با او كلاس بگيرند كه ۲ ساعت كامل آموزش مى دهد، زير پدال گاز چيزى نمى گذارد، از خرابى و تصادف ماشين نمى ترسد و...
حسين مى گويد: مربى با مربى خيلى فرق مى كند و اين تفاوت تا جايى است كه مى توانى راننده بشوى و يا راننده نشوى!
حسين كه تازه گواهينامه گرفته است با دلخورى پايش را به زمين مى كوبد و مى گويد: بار دوم در امتحان توشهرى قبول شدم اما دوباره قرعه كشى كرده اند و اسم من براى امتحان مجدد درآمده است. اى واى بخشكى شانس!
در كلاس بسته مى شود. تعليمى هاى محترم پشت كامپيوترها مى نشينند و شروع به علامت زدن مى كنند؛ ورود به چپ ممنوع، شيب خطرناك، ايستادن مطلقاً ممنوع و اصلاً باورش نمى شود نرگس كه دانشجوى حقوق دانشگاه تهران است و در امتحان آيين نامه هم رد شده، مى گويد: جاى عجيبى است قبول مى شوى بدون اينكه باور كنى و رد مى شوى بدون اينكه احتمال يك هزارم را بدهى.
ميلاد مى گويد: دكان تعليم. دلش پر است از سرهنگى كه امتحان مى گيرد و آن قدر عصبانى است كه رگ هاى عصب او را هم تحريك مى كند، آن قدر تحريك كه تا به حال سه مرتبه امتحان داده و رد شده است.
ميلاد داد مى زند: كى سرهنگ بعدى مى آيد: ك.ن هم داد مى زند: كى نوبت ثبت نام من مى شود. حسين مى گويد: حتماً با جعفر.ق تعليم بگير و خانم منشى مى گويد: همگى به نوبت.

ماشين نه، گواهينامه آرى!
محسن مى گويد: ماشين ندارم اما گواهينامه دارم. نزديك به هفت سال مى شود اين كارت ۷ در۱۰ را با خود حمل مى كنم! از همان روزى كه هجده سالم تمام شد دنبال اين مدرك غرورآفرين رفتم. داشتن گواهينامه مثل اين است كه نصف يك ماشين را دارى! اما چه حسى دارد رانندگى درون يك كابين كه از آن تو است، هر وقت بخواهى ترمز مى كنى، گاز مى دهى، بوق مى زنى در اين دنيايى كه همه مى خواهند سرشان را به زور درون كابين تو فرو كنند تا ببينند چه خبر است!
پيمان مى گويد گواهينامه ندارم، ۱۰۰ سال ديگر هم نمى خواهم داشته باشم اصلاً از اين لوس بازى ها خوشم نمى آيد، نونا اما چيز ديگرى مى گويد؛ نونا راننده خوبى است، ماشين ندارد، اما گواهينامه چرا. آن هم نه از نوع موقت، كه از نوع ۱۰ ساله اش!
نونا مى گويد: عاشق رانندگى بودم، مى خواستم گواهينامه بگيرم تا به همه بگويم من هم مى توانم؛ روزى كه در امتحان توشهرى قبول شدم تا خانه دويدم. باور نمى كنى؟! فكر مى كردم از راهى سخت به خواسته اى شيرين رسيده ام. احساس غرور مى كردم. خيلى ها اين حس را ندارند، برايشان عادى و معمولى است مى گيرند تا كاغذى داشته باشند كاغذى مثل همه ... دو بار امتحان دادم تا قبول شدم، بار اول استرس، اين استرس لعنتى نگذاشت تا قبول شوم وقتى سرهنگ كارتكسم را به نشانه رد شدن به من داد احساس كردم شكستم؛ همه اين حس را دارند، همه مى ترسند از قبول نشدن چون نگاه ها مى گويند: تو خنگى!
مثل «يك عاشقانه آرام» از رانندگى حرف مى زند.

شيرينى زوركى
كاوه شيرينى قبولى در امتحان رانندگى را به حميد تعارف مى كند و مى گويد: واقعاً كه! تو گواهينامه ندارى؟!
حميد زير زيركى مى خندد و به آموزشگاهى كه شايد برود فكر مى كند و بابك ۱۰ هزار تومان پول را درون پاكت مى گذارد و مى گويد: اين هم شيرينى قبولى من براى مربى عزيز كه از صبح تا همين حالا ۱۰ هزار بار تماس گرفته براى تبريك!
بابك مى گويد بايد اين شيرينى را بدهد. بچه ها به نشانه تأسف سرى تكان مى دهند. بابك مى گويد: مجبورم. بچه ها به نشانه تأسف سرى تكان مى دهند. بابك مى گويد: هر جور كه مى خواهيد فكر كنيد بچه ها همه با هم مى گويند: ... بابك مى گويد: همه مى دهند تازه اين كه چيزى نيست نفر قبلى يك عطر ۴۵ هزار تومانى خريد؛ نفر قبل نيز يك ربع سكه. بچه ها مى گويند: همين جورى گزارشى بنويس درباره رشوه! بابك مى گويد: رشوه؟ نه بابا شيرينى زوركى!
نونا مى گويد: گواهينامه يعنى هويت. امير مى گويد: يعنى مدرك. رامين مى گويد: لازم مى شود، پيمان مى گويد: لوس بازى. مهرداد مى گويد: يعنى آن قدر مهم هست كه تعريف داشته باشد و رضوان مى گويد: رانندگى يعنى مهارت و گواهينامه مدرك داشتن اين مهارت است؛ رانندگى مهارت نسل ماشين زده است.

رانندگى تيرى به هدف!
عزم گرفتن گواهينامه كرده اى. كفش و كلاه مى كنى، اولين خيابان، اولين آموزشگاه، اولين كلاس، و اولين تيرى كه به دست مى گيرى و نشانه مى روى؛ آن قدر نشانه مى روى تا بالاخره به هدف بزنى! آفرين زدى!
پله هاى آموزشگاه غلغله است؛ ۱۸ سال به بالاترها همه آمده اند، براى چيزى! مى دانند كه چيست كجا است و راه به دست آوردنش چيست؟!
مريم مى گويد: گواهينامه گرفتن هم يك هدف است.
من مى گويد: كاش براى تمام هدف هايت شال و كلاه مى كردى، راه مى افتادى، در خانه را باز مى كردى، كوچه را تا انتها مى رفتى تا برسى به جايى كه مى خواهى.
من مى گويد: شال و كلاه نمى پوشى، بهانه مى آورى، درهاى بسته را باز نمى كنى چون نمى خواهى! تنها يك آرزو قلقلكت مى دهد؛ تنها قلقلك!
دنبال چه مى گردى
donchemig@yahoo.com
من فريبا هستم و دنبال همكلاسى هايم در كلاس چهار _ دو اقتصاد كه در سال ۶۶ _ ۶۵ در دبيرستان محمودزاده ديپلم گرفتيم مى گردم. اگر كسى ازآنها اين مطلب را مى خواند خوشحال مى شوم كه به من mail بزند.
Fariba35- 2004@yahoo.com
من دنبال ورودى هاى دانشگاه شهيد باهنر كرمان در سال هفتاد و سه و در رشته زمين شناسى مى گردم. خوشحال مى شوم بعد از حدود ده سال آنها را دوباره پيدا كنم.
Zahra_alavi_rad@yahoo.com
شايد عجيب باشد اما من دنبال خانواده عمويم مى گردم. پسرعموها و دخترعمويم كه سالها پيش ساكن پاوه بودند الآن چند سالى است كه خبرى از آنها ندارم. اسم آنها نوشين، افشين، كامران و كيومرث بود. كسى آنها را مى شناسد.
ديانا نقشبندى
diananaghsh@yahoo.com
من دنبال دوست خوبم در دوران سربازى مى گردم. ناصر بحرى كه مدتهاست از او بى خبرم. لطفاً به من mail بزنيد.
حسين قره گوزلو
Hgh3960@yahoo.com
از كسانى كه در مورد طراحى قالب پلاستيك تبحر دارند كمك مى خواهم. خواهش مى كنم كه به من mail بزنيد و كمكم كنيد.
وحيد احمدى راد
vahidradd@yahoo.com
من از علاقه مندان به موسيقى سنتى هستم و ترانه هاى قديمى را جمع مى كنم. مدتى پيش در راديو آوازى از تاج اصفهانى پخش شد كه تا به حال آن را نشنيده بودم. آوازى در دستگاه شور با شعرى از حافظ. اگر كسى آثار اين استاد موسيقى و ترانه هاى كمتر پخش شده را دارد به من اطلاع بدهد.
حسين دلاورى
Hosseindel_59@yahoo.com
كسى سحر افرادى را مى شناسد؟ لطفاً اگر از او خبرى داريد بگوييد كه صبورا دنبالش مى گردد.
Cheri_lady_2006@yahoo.com
چيزى براى امروز
247599.jpg
به نظر مى رسد بورژوازى، فرهنگ هزاران ساله بشر را به كلى زير و رو كرده و تمام ارزشهاى دنياى ما را تغيير داده است. امروز به جاى تمامى آزادى هايى كه آدميان سالها و قرن ها برايش جنگيده بودند، تنها يك ارزش وجود دارد: «قيمت و ارزش مادى.» سؤال اوليه ذهنى هر انسان اين است كه چه چيزى داراى ارزش است و چه چيز نيست. اما امروز آدم ها با نگريستن به فهرست قيمت ها بايد پاسخ اين پرسش عميق اخلاقى خود را دريابند. بورژوازى به عميق ترين دغدغه انسان نيز جوابى ساده مى دهد: تنها چيزى ارزشمند است كه اتيكت گرانترى داشته باشد. البته شرف و وقار هنوز از بين نرفته اند، اما آنها هم در لابه لاى اتيكت ها گم شده اند. امروز هر كسى لباس شيكترى بپوشد، شريف تر و باوقارتر است. ما در دنيايى زندگى مى كنيم كه ارزش انسان را مساوى قيمت بازار مى داند. امروز پزشكان، شاعران و مردان اهل علم هم شكوه دوران گذشته خود را از دست داده اند و به كارگرانى روزمزد بدل شده اند. فكر مى كنيد اين زن براى ديدن چه صحنه شگفت انگيزى اين گونه خود را به زحمت انداخته و دست هايش را سايبان چشم هايش كرده است؟ مگر در دنياى ما چيزى مهمتر از اتيكت قيمت مغازه هاى حراج كرده هم وجود دارد؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |