جمعه ۲۸ بهمن ۱۳۸۴ -
Fri, Feb 17, 2006
كودك و نوجوان (۱)
۳۳۹۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياست
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
الهه و آرمان مهدوى تقديم مى كنند
الهه و آرمان مهدوى تقديم مى كنند
دردسر خسرو!
247869.jpg
247860.jpg
برنده مسابقه ويژه ماه

گروه «چ.س.م.خ» ضمن تشكر از همه شركت كنندگان مسابقه، دو اثر رو شايسته تقدير دونستند. مقام دوم و لوح افتخار! به خانم حميده گلدوزى از تهران تعلق مى گيره كه انشائى خوب، شوخى هاى بامزه و خطى عالى داشتند. در واقع ايشون در يك رقابت نزديك مقام اول رو واگذار كردند. ازشون ممنونيم! اما برنده اصلى مسابقه دردسر خسرو كسى (در واقع كسانى!) نيست به جز «الهه و آرمان مهدوى» از كرج! الهه و آرمان با شوخى هاى خوب، راه حلى جذاب و ابتكارى براى دندون دردخسرو، خلق شخصيت «ارژنگ» و يك اصطلاح فوق العاده يعنى «ملنگ» موفق به كسب اين مقام شدند!
البته «چ.س.م.خ» همچنان «چ.س.م.خ» مى مونه و «چ.س.م.خ.ا» نمى شه چون همون طور كه قبلاً گفتيم پليس ۱۱۰ هم پليس ۲۱۱۰ نمى شه، اما از اين به بعد الهه و آرمان، اعضاى افتخارى اين گروه محسوب مى شند!

يكى از فوايد شب يلدا اينه كه طولانى ترين شب ساله و واسه همين كلى وقت دارى آجيل و هندونه و چيزاى ديگه بخورى و بعد تا صبح از دل درد بپيچى به خودت و برى درمانگاه. البته بيشتر فايده اش به جيب دكترها مى رسه. اما اونام بايد نون بخورن ديگه (فكر كن اگه ماها نمى مرديم، مرده شورها از كجا پول درمى آوردن؟!) امسال، فرداى شب يلدا كه رفتيم مدرسه، خسرو يه جوراى ديگه اى شده بود. زنگ تفريح از كلاس بيرون نيومد و از اون مهمتر: لب به ساندويچ مخصوص يه مترى اش كه مامانش چهارجور غذا لاش مى پيچه نزد، اين اتفاق يه چيزى تو مايه هاى خفه شدن ماهى توى آبه و فقط ما كه خسرو رو خوب مى شناسيم عمق فاجعه رو مى فهميديم.
چنگيز گفت: «خيلى حالش خرابه، حتماً باباش مرده» منصور گفت: «نه بابا اگه مرده بود حتماً سياه مى پوشيد» من گفتم: «اوناهاش، نگاه، جوراباش سياهه!» منصور گفت: «واسه اين كه سه هفته است نشسته شون!» چنگيز گفت: «خسرو رفيقمونه بايد بهش دلدارى بديم.» واسه همين سه تايى رفتيم پيشش و من دستمو گذاشتم روى شونه اش و گفتم: «مى دونم مصيبت بزرگيه...» خسرو ناليد: «آره، پدرم داره در مى آد.»...
ـ ولى چاره اى نيست بايد فراموشش كنى.
-  نمى شه بابا، پوسيده بوى گند گرفته...
-  مگه خاكش نكردين؟!
- دندونمو؟
- باباتو!
- بابام چى مى گه؟ دندونم درد مى كنه! ديشب داشتم با دندونم آجيل مى شكستم يهو درد گرفت، حالا هيچى نمى تونم بجوم!
منصور گفت: «خب پاشو برو دكتر!»
چنگيز شاكى گفت: «ديگه چى؟ مگه «چ.س.م.خ» مردن كه يكى از اعضارو بفرستن زير آمپول دكتر؟! ما خودمون رديفش مى  كنيم!»
- رديف؟ بنده خدا، اين دندونا انقدر فعاليت كردن كه با شصت ونه بار ارتودنسى هم رديف نمى شن!
-  منظورم «ريديف» بود، يعنى درستش مى كنيم.
-  آهان، از اون نظر!
-  حالا دهنتو باز كن ببينم چش هست؟ ... اه، اه، توى آجيلتون سير هم ريخته بودين؟
خدايى اين چنگيز خيلى حاليشه  ها، خوب بوى سيررو از پياز تشخيص مى ده، مخصوصاً حالا كه با بوى پسته و باسلوق هم قاطى شده بود و يه هوا ترشيدگى اناررو هم مى شد تشخيص داد. فهمش كار هر كسى نيست!
-  اينجا كه هيچى معلوم نيست، منصور، اون فندك رو بده!
به به، فقط جاى ما اون تو خالى بود، بعد از كلى تلاش تونستيم عمليات لايروبى دهنش رو به پايان برسونيم و يه چيزى شبيه دندون، اون وسط ها پيدا كنيم.
- پسر، خوب شد تو نرفتى دندون پزشكى، آبرومون مى رفت!
-  چرا؟!
-  چون اينطور كه به نظر مى رسه همه دندوناتم قاطى آجيل شب يلدا خوردى، باباتو كه يه دندون بيشتر ندارى!
-  خب مگر شما چند تا دندون دارين؟
-  چى مى گى بابا؟ خيلى پرتى، من تا ديشب ۵ تا داشتم! (اينو كه گفتم يه دفعه اعضاى «چ.س.م.خ» يه جورى نيگام كردن كه عرق شرم از پيشونيم سرازير شد! آخه حداكثر تعداد دندون هاى يه «چ.س.م.خ» اصيل ۳ تا بايد باشه. شانس آوردم كه مورد خسرو اورژانسى بود وگرنه همون جا دندون هاى اضافى ام رو مى كندن و مى دادن به خسرو!)
واى... مثل اين كه يه خرده بلند فكر كردم!... نه!... ش... شما كه نمى خواين؟و... ببينين بچه ها اين كار اصلاً بهداشتى نيست... جون مادرت!... نه نه نه... آخ!
... مثل اين كه گروه خونى مون به هم نمى خورد چون وقتى دندون هاى منو به خسرو پيوند زدن، دهنش پس زد! عمل پيوند موفقيت آميز نبود، عوضش حالا من با افتخار مى تونم بگم كه يه «چ.س.م.خ» اصيل هستم!
بعد از اين كه تعطيل شديم رفتيم تو پارك نشستيم. همين جورى كه زل زده بوديم به ساندويچ فروشى كنار پارك، شروع كرديم به فكر كردن (آخه در راستاى همدردى و همذات پندارى با دوست داغدارمون تصميم گرفته بوديم ما هم ساندويچ نخوريم، آخرشيم!) همه برگ هاى درختارو تا شعاع پنج مترى و اعضاى خانواده محترم موش هاى ساكن در جوق هاى آب رو ۱۷ الى ۱۸ بار شمرديم تا به اين نتيجه رسيديم كه هر كى تو يه زمينه اى استعداد داره و خلاصه ما اين كاره نيستيم!
-  حالا چى كار كنيم؟
-  مجبوريم از يكى ديگه كمك بگيريم.
-  چى مى گى؟ يه «چ.س.م.خ» هيچوقت از يه ملنگ كمك نمى گيره! (ملنگ به كسايى مى گن كه «چ.س.م.خ» نيستن يه چيزى تو مايه هاى «مشنگ» هرى پاتراينا)
-  ولى همه دنيا تبعيض نژادى رو محكوم كردن، ما نبايد بين خودمون و ساير نژادها تفاوتى قائل شيم و آنها را از حقوق طبيعى خود...
-  ببينم سهيل، مثل اين كه بابات تازگى ها روزنامه زياد مى خونه، نه؟
( خدايى اين چنگيز خيلى حاليشه، خوب فكر آدم ها رو مى خونه!)
-  اَ...، خسرو چرا اينطورى شدى؟!
منصور كه اينو گفت، من و چنگيز برگشتيم ديديم خسرو داره عين انار آبلََمبو مچاله مى شه!
-  خسرو، با من حرف بزن... به خاطر آقا سعيد ساندويچى تحمل كن! خسرو...
-  به جاى حرف زدن برو يه چيزى پيدا كن اين بخوره! مثل اين كه معده  اش قاط زده و افتاده به جون اعضاى بدنش و داره از تو مى خورشون!
-  آخه نمى تونه چيزى بخوره كه...
در همين لحظه يه چيزى مثل كرم شبتاب تو مغزم جرقه زد، دويدم و از خونه ميكسر mixer مامانو آوردم (البته يواشكى! چون مامان اصولاً ترجيح مى ده من و سارا دزديده شيم تا لوازم آشپزخونه!) سر راه هم يه ساندويچ و دو تا نوشابه و سالاد و چيپس گرفتم، همه رو با هم تو ميكسر قاطى كرديم و با يه «نى»  داديم دستش، اونم مثل توپ پلاستيكى كه بادش كنن به حالت اولش برگشت! هنوز عرقمون از اين عمليات خطير خشك نشده بود كه شنيديم يه صدايى از پشتمون مى گه: «مى بخشيد آقايان! آيا مى توانم لحظاتى روى اين نيمكت بنشينم؟ البته اگر مزاحم جمع دوستانه و گرم و صميمى شما نمى باشم!»
چنگيز برگشت كه يه «نه خير!» گنده بكوبه تو صورت اين خروس بى محل، ولى دهنش كه براى گفتن «نه» باز شده بود ديگه بسته نشد! من و منصور هم چرخيديم و زل زديم به اون... اون... شما «باب راس» رو مى شناسين؟ همون نقاش برنامه «لذت نقاشى» كه با موهاش مى شه، پنج تا ژاكت بافت! خب، اين احتمالاً پسر كوچيكه اش بود!
پسره خوراك حياط مجيد كوچول اينا بود (آخه يكى از ببعى  هاشون تنهاست، داره دق مى كنه.) طرف كه ديد دهن هاى ما هر كدوم قد دهن باباى مجيد كوچول باز شده برگشت ازم پرسيد:
«اى واى، مگر من چه گفتم؟»
-  هيچى! نه بابا، ما ديديم هواى پارك خيلى تميزه گفتيم يه كم ذخيره كنيم واسه ميدون خراسون و اون طرفا!
پسره به سختى اومد سمت نيمكت (آخه موهاش سنگينى مى كرد). بعد هم از توى كيفش سه پايه نقاشى با كلى بند و بساط ديگه درآورد. اصلاً از اول معلوم بود طرف هنريه! بابام مى گه همه هنرمندا تا يه اثر مى دن بيرون تيپشون زاغارت مى شه، عين تيم برتون كه مدل موهاش فكولى پريشونه! هنوز كارشو شروع نكرده بود كه يهو داد زد: «به، من بسى به فوتبال عشق مى ورزم. اگر توپتان پنجر نمى بود، يك دست فوتبال با هم مى زديم...»
- توپ؟ ما كه توپ نداريم!
- چرا، آنجا، پنجر شده...
من و چنگيز و منصور برگشتيم ديديم خسرو عين سانديسى كه تا ته خورده باشى، بعد هم باباى مجيد كوچول جفت پا پريده باشه روش، مچاله شده و يه صداهايى عين موقعى كه سارا بد جور كتك مى خوره ازش درمى آد! چنگيز گفت: «حواسمون پرت شد، روده هاش باز شورش كردن! يالا سهيل، ميكسرو بيار!»
برگشتم ديدم خبرى از ميكسر نيست. تنها مونس واقعى مامانمو دزديده بودن! مثل اينكه سرنوشت من و خسرو يكى بود. اون داشت خودخورى مى كرد، من هم احتمالاً به دست مامانم خورده مى شدم.
حالا بايد چى كار مى كرديم؟ دوباره كرم شب تابه اومد به مغزم! از اونجايى كه دود اگزوز ماشين ها از هواى تهران خيلى تميزتره، رفتيم لوله اگزوز يه ماشين رو كه داشت درجا مى زد چپونديم تو دهن خسرو، اون هم دوباره باد شد و نشست روى نيمكت!
- راستى آقاى... اِ ... كوشى؟
ديديم يارو غش كرده افتاده روى زمين. مثل اينكه اين صحنه زيادى براش خشن بود (نه كه هنرمندها هم آخر لطافتند!) اومدم برم آب بيارم كه چنگيز با سيستم خاصش كارمو راحت كرد، يعنى دو تا خوابوند تو گوش طرف كه عين فنر از جاش پريد: «نه مامى! من نمى خوام فين كنم!»
- بچه جون فين كردن در انظار عمومى كار ناشايست و بى ادبانه اى...
- مگه دستم به روزنامه هاى بابات نرسه سهيل! اين الآن فكر مى كنه توى خونه شونه!... عزيز دلم، مامى اينجا نيست، تنها توى پاركى!
- آهان... از لطف و مرحمت شما بسيار سپاسگزارم، دوست گرامى تان در چه حال است؟
- تو چرا انقده لفظ قلمى؟ اسمت چى بود؟
- مرا مادرم نام، ارژنگ نهاد.
- نمنه؟ منصور به اين بگو فارسى حرف بزنه ما هم بفهميم!
- يعنى مى گه اسمش ارژنگه!
- نه بابا؟! اينو كه خودمم تونستم يه جورايى از حرفاش استخراج كنم، خب، مادرش اين وسط چى مى گه؟
- آه، دوستان چرا شما انقدر با هم مجادله مى نماييد؟ فكر نمى كنيد دوستى و مهر و محبت و صفا و يكرنگى و همدلى بسيار زيباتر از خشونت است؟ حيف اين هواى پاكيزه نيست؟ به به، به قول شاعر: آب را گل نكنيد...
- چه ربطى داشت؟ (خدايى اين چنگيز خيلى بارشه! هيچ كدوم ما نفهميده بوديم كه ربط نداشت!)
- خب، حالا بگوييد چه مشكلى براى اين دوست عزيز و عظيمتان پيش آمده؟
داستان رو پنج، شش بار تعريف كرديم تا طرف، گرفت. همين كه گفتيم ما «چ.س.م.خ» هستيم، ارژنگ پريد جلو و شروع كرد با ما دست دادن (البته با اون سيستم حلزونى اش براش سخت بود بپره، اما ذوق زده شده بود ديگه!)
- من واقعاً از ديدار شما مسرورم، هرگز در مخيله ام نمى گنجيد كه شما را ديدار نموده و ازتان امضا بگيرم!
منصور قاطى كرد و پريد جلو داد زد: «ببين، اين داره خارجى حرف مى زنه! ما نمى فهميم اما حتماً داره فحش مى ده! مخيله خودتى!»
- نه بابا اين خيلى لفظ قلمه... بابام مى گه اين هنريا خودشونم نمى فهمن چى مى گن!
ارژنگ نشست زمين. البته اين كار خيلى براش راحت بود، يه كم پاهاشو شل كرد و تلپى افتاد! بعد يه كم فكر كرد و داد زد: «يافتم! يافتم! شما بايد... (البته حرفاش بالاى سطح دبستان بود و لب مطلب اين مى شد كه: مگه شما بر و بچس كارتونى ايران جمعه نيستين؟ اونجام چيزى كه ريخته كارتونيست! بدين يكى روى صفحه براى خسرو دندون بكشه!)
- ببين ارژنگ جون ما خودمون عقلمون به اينجا مى رسيد (اى ول، براى اولين بار عقلمون به يه جايى رسيد، داريم پيشرفت مى كنيم!) ولى مشكل اينجاست:
ما يه آقاى دبير بخش كودكان داريم كه وقتش پره و واسه بزرگترها كاريكاتور مى كشه، يه آقاى پورنصيرى هست كه خطشو نمى شه خوند و كاريكاتورهاشم اصلاً شبيه بازيگرها درنمى آن، آقاى رمضانى هم فقط گوسفند مى كشه، حالا اگه مى خواست تو رو بكشه باز يه چيزى!
- حالا بايد چه كنيم؟
ارژنگ دوباره تلپ شد روى زمين و فكر كرد: «هان! من خودم نقاشم. مى توانم دندان هاى زيباى اين دوست عظيم را بر روى صفحه روزنامه بنگارم. اما شرطى دارد!»
- چه شرطى؟
- آن اينكه شما دوستان لطف نموده و مرا به عضويت گروه «چ.س.م.خ» سابق و «چ.س.م.خ.ا» فعلى درآوريد! بدين گونه ادبيات پارسى را نيز پاس داشته ايم!
منصور قاطى كرد: «يه ملنگ؟!»
ما منصور رو گرفتيم و گفتيم: «ببين، الآن يه عضو «چ.س.م.خ» داره از بين مى ره... حالا اگه «چ.س.م.خ» بشه «چ.س.م.خ.ا» بهتره يا بشه «چ.س.م»؟»
منصور قانع شد، ولى يك كار، ناتموم مونده بود. (اى ول چه تعليقى! كجايى هيچكاك؟)
- چند تا دندون دارى ارژنگ؟
- سه تا!
- وا كن ببينم... اَه اَه، پيف... قبوله، ببندش! بالاترين نمره اى كه گرفتى چند بوده؟
- هشت، آن هم با ارفاق و گريه، تازه در درس نقاشى!
- آخرين بارى كه مسواك زدى كى بود؟
- به ياد ندارم!
- جواب بده: همه براى يكى؟
- يكى سرور همه!
- تاپ تاپ خمير؟
- شيشه پر پنير!
- خب، تو قبولى! ورودت رو به «چ.س.م.خ.ا» تبريك مى گيم!
<<<
سارا داد زد: واى چه نازه!
- نه سارا، اشتباه نكن اين بره نيست. دوستمونه، اسمش هم ارژنگه! به ارژنگ سلام كن!
- سلام! مى شه بهش علف بدم؟!
<<<
الآن دو، سه روزه كه من روى كابينت آشپزخونه نشستم، مامانم روزى چند بار مواد غذايى رو مى ريزه تو دهنم و دكمه ام (يعنى دماغم) رو فشار مى ده و من هم ميكسشون مى كنم!
ميكسر سهيل، هر روز بهتر از ديروز! دينگ دانگ!
تذكر مجدد نيك پارك به ايران جمعه كودك
با سلام
اينجانب كينگ كنگ هستم كه شماره پيش تذكر داده بودم نامم را در مصاحبه تان به اشتباه پينگ پنگ نوشته ايد. متأسفانه مشاهده كردم كه در چاپ تذكر بنده هم اشتباهى صورت گرفته و اين بار اسمم را «پيك نيك» زده ايد به علاوه، جواب بى ربطى هم به تذكرم داده ايد. (خداكند كه قصد و غرضى در كار نباشد) اولاً هنگ كنگ نام كشورى در آسياى جنوب شرقى است و ثانياً پيك نيك به گردش خارج از شهر مى گويند. خواهش مى كنم موارد بالا را اصلاح نموده ونامم را به صورت صحيح آن يعنى «كينگ كنگ» بنويسيد.
جواب سهيل و سارا: دوست عزيز، ممنون از تذكر تازه تون. اما تا جايى كه مى دونيم اون كشور توى آسيا اسمش «كنگ فو»ئه گردش خارج از شهرهم كه واضحه مى شه: كينگ كنگ!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |