|
|
|
داستان
قسمت اول
|
|
|
|
معرفى كتاب
|
|
|
|
|
داستان
على بابا و چهل دزد بغداد
قسمت اول
|
|
|
از داستان هاى هزار و يك شب مترجم و تصوير ساز: منصوره كمرى
روزى روزگارى در زمان هاى گذشته، در بغداد، سرزمين آفتاب درخشان و شن هاى روان دو برادر زندگى مى كردند كه نام يكى على بابا و ديگرى كاظم بود. كاظم با زن ثروتمندى ازدواج كرده بود و در ناز و نعمت زندگى مى كرد در حاليكه على بابا زندگى زن و بچه اش را از راه چوب برى در جنگلى در حوالى خانه شان مى گذراند. يك روز وقتى على بابا به جنگل رفته بود، چند اسب سوار را ديد كه به سرعت در ميان ابرى از گرد و خاك به طرف او مى آيند، او كه فكر مى كرد آنها دزد هستند به سرعت از درختى بالا رفت و لاى شاخ و برگ آن پنهان شد. چند لحظه بعد سواران غريبه سر رسيدند و در كنار درختى كه على بابا از آن بالا رفته بود، توقف كردند هر كدام از آنها كيسه اى به دست داشت و همه آنها ظاهرى عجيب و غريب و ترسناك داشتند. سر دسته دزدها جلوتر از همه رفت و رو به روى تخته سنگ بزرگى ايستاد و دستهايش را بالا برد و فرياد زد: «كنجد، كنجد، باز شو!» تخته سنگ به آرامى كنار رفت و غار تاريكى در پشت آن نمايان شد، دزدها يكى يكى وارد غار شدند و كيسه هايشان را در آنجا گذاشتند و به سرعت خارج شدند آن وقت سر دسته دزدان فرياد زد: «كنجد، كنجد، بسته شو!» تخته سنگ هم به جاى اولش برگشت. دزدها سوار اسبهايشان شدند و آنجا را ترك كردند. وقتى على بابا مطمئن شد كه ديگر صداى اسبى نمى شنود از درخت پايين آمد و با ترس و لرز به تخته سنگ نزديك شد و با صداى آهسته گفت: «كنجد، كنجد، باز شو!» تخته سنگ دوباره كنار رفت و على بابا وارد غار شد. نمى توانست آنچه را به چشم مى بيند باور كند، به هرجا نگاه مى كرد پر بود از سكه هاى طلا ونقره و جواهرات قيمتى! ديگر معطل نشد و تا مى توانست از طلاها برداشت و بار الاغش كرد و بعد رو به تخته سنگ گفت: «كنجد، كنجد، بسته شو!» تخته سنگ هم به جاى اولش بازگشت و على بابا با سرعت هر چه تمام تر راهى خانه شد. همينكه به خانه رسيد، كيسه هاى طلا را نشان همسرش داد، زن على بابا از تعجب خشكش زده بود. على بابا به او گفت مى خواهد طلاها را چال كند و او هم نبايد در مورد آنها به كسى چيزى بگويد. زن على بابا كه چشم از طلاها بر نمى داشت با خوشحالى گفت: «بذار حداقل اول وزنش كنيم. تا تو يه گودال بكنى، من مى رم و از برادرت يه ترازو قرض مى گيرم.» زن كاظم كه از دارايى ناچيز على بابا و همسرش خبر داشت، خيلى كنجكاو شد بداند آنها چه چيزى را مى خواهند وزن كنند بنابراين كمى چربى به كف ترازو ماليد و آن را به دست زن على بابا داد. مدتى بعد كه او ترازو را پس آورد، زن كاظم ديد كه چيز براقى كف آن چسبيده و سريعاً متوجه شد كه آن يك سكه طلاست. با تعجب به خودش گفت: «سكه طلا، اونها كه خيلى فقير بودند!» پس با عجله رفت و قضيه را براى شوهرش يعنى كاظم تعريف كرد. كاظم با عصبانيت گفت: «عجب برادر بدجنسى دارم حتماً كلى سكه طلا گير آورده ولى صدايش در نمى آد!» بعد سريعاً به خانه على بابا رفت تا ببيند قضيه از چه قرار است. على بابا كه انسان صاف و ساده اى بود، سريعاً داستان دزدان و غار پر از طلا را براى او تعريف كرد و ازش خواست تا اين راز بين خودشان بماند كاظم هم قبول كرد، ولى به سرعت داستان را براى همسرش تعريف كرد و بعد به غلامشان دستور داد تا ده قاطر را تا فردا صبح برايش زين كنند. او در حاليكه به رختخواب مى رفت با خودش گفت: «من از قبل هم پولدارتر مى شم. خيلى پولدارتر!» آنچنان فكرش به طلا ها وجواهرات مشغول بود كه تا صبح نتوانست پلك بزند. تاريك روشن صبح فردا به همراه قاطرها از خانه بيرون زد و راهى غار دزدان شد و كلمات رمز را تكرار كرد و با ترس و لرز پا به غار گذاشت همين كه گنجينه پنهان را ديد چشمانش از تعجب گرد شد. در زندگى اش اين همه طلا و جواهرات يك جا نديده بود! شروع به جمع كردن طلاها كرد و چون آدم حريصى بود، هر چه بر مى داشت قانع نمى شد و بيشتر مى خواست، بنابراين مدت زيادى را در آنجا گذراند. هنوز كاظم مشغول جمع كردن طلاها بود كه ناگهان دزدان سررسيدند و وقتى ديدند در غار بازاست، شمشير هايشان را بيرون كشيدند و با عصبانيت وارد غار شدند و با ديدن كاظم فوراً او را كشتند. آنها كه نمى دانستند چطور كسى راز ورود به مخفيگاه آنها را فهميده خيلى خشمگين شدند و بدن كاظم را چهارپاره كرده و بيرون غار گذاشتند تا درس عبرتى براى ديگران شود و ديگر كسى جرأت نكند به غار آنها نزديك شود. با تاريك شدن هوا، زن كاظم خيلى نگران شد و سراسيمه خودش را به خانه على بابا رساند و آنها را از ماجرا باخبر كرد. على بابا هم سريعاً سوار الاغش شد و به دنبال برادرش به جنگل رفت و باديدن جسد تكه تكه شده برادر به گريه و زارى افتاد. اما كمى بعد بر خودش مسلط شد و جسد كاظم را سوار الاغش كرد و به خانه برگشت. زن كاظم با ديدن جسد شوهرش تاب نياورد و از غصه دق كرد و مرد. على بابا و زن و بچه اش هم به قصر برادرش رفتند تا در آنجا زندگى كنند. در آنجا بامورگانتينا آشنا شدند، دختر جوان و باهوشى كه كنيز كاظم بود و در قصر او خدمت مى كرد. او به آنها گفت كه بايد جسد كاظم را كاملاً دفن كنند تا كسى به آنها شك نكند و مصطفى كفاش در ازاى يك پاداش خوب حاضر است اين كار را برايشان انجام دهد. مورگانتينا براى احتياط بيشتر مصطفى را چشم بسته به خانه على بابا برد و برگرداند تا نفهمد به كجا مى رود. كفاش كار را انجام داد و كيسه اى طلا پاداش گرفت. روز بعد وقتى رئيس دزدان از ناپديد شدن جسد مطلع شد، فهميد كس ديگرى هم از جريان غار طلاها خبر دارد پس با عصبانيت يكى از مردانش را به شهر بغداد فرستاد تا سر و گوشى آب بدهد. ادامه داستان را هفته بعد بخوانيد.
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
يانابرتا
|
|
|
ياسمن شكرگزار«توجه، توجه، پليس صحبت مى كند! حدود ساعت ده صبح امروز، در گرافن راينفلد... حادثه اى به وجود آمده است. از ساكنان اشليتس ... تقاضا مى شود كه براى سلامتى خود، بى درنگ به فضاهاى سربسته برويد و همه در ها و پنجره ها را ...» «هيچ وقت بزرگراه اين قدر شلوغ نبود. ماشين ها نزديك هم حركت مى كردند... زنى پشت فرمان يك فيات كوچك جيغ مى زد... دو ماشين با هم تصادف كرده بودند...» «آسمان به شدت رعد و برق مى زد و باران شيميايى مى باريد. روى او، روى شهر، ... روى بى پناهانى كه وحشت زده دنبال يك راهرويا سرپناه مى گشتند تا خود را نجات دهند...» شايد با همين چند جمله متوجه شده باشيد داستان در چه فضايى مى گذره. در يك رمان ۱۹۵ صفحه اى با يانابرتاى ۱۵ ساله آشنا مى شيم كه زندگى خوب و معمولى اش تبديل به تراژدى مى شه. ماجرا با انفجارى در يك نيروگاه در كشور آلمان آغاز مى شه، يانابرتا و برادر كوچكش يولى سعى مى كنند از مخمصه فرار كنند و خودشون رو به جاى امنى برسونند تا مادر و پدرشون هم كه در سفرند به اونها برسند. تو اين هرج و مرج يولى در يك تصادف مى ميره و يانابرتا كه شرايط روحى بدى داره مسموم مى شه، بعد از اين حادثه اوضاع داخلى آلمان به هم مى ريزه، افراد آلوده به سموم (از جمله يانابرتا) بسترى مى شوند و عده زيادى مى ميرند. حال يانابرتا هر روز بدتر مى شه و حتى موهاى سرش مى ريزند، (بخاطر تأثير مواد شيميايى روى بدنش) اما زنده مى مونه و تنها اميدواره كه پدر و مادر و برادر نوزاد ومادر بزرگش زنده باشند. مدت ها از حادثه مى گذره، عمه يانا، اون رو پيدا مى كنه و پيش خودش مى بره، يانا تصميم مى گيره كارهايى بكنه تا مردم اين فاجعه رو فراموش نكنند مثلاً عمداًَ كلاه گيس به سر نمى ذاره و بعد به پيش خاله اش مى ره و سعى در انجام كارهاى خيريه اى به نفع حادثه ديدگان مى كنه و... تجسم و خلق موقعيت هاى تخيلى كه در اثر سهل انگارى «نوع بشر» امكان وقوع اون ها مى ره يكى از دلمشغولى هاى هنرمندان مخصوصاً فانتزى نويس ها و فانتزى سازها (در سينما) بوده و هست. نمونه هاى معروفش كتاب ۱۹۸۴ اثر جرج اروله كه جامعه اى بحران زده رو در زمان آينده نزديك (كتاب در دهه ۱۹۵۰ ميلادى نوشته شده) ترسيم كرده و يا همين فيلم «ماتريكس» معروف كه از سلطه تكنولوژى ساخته بشر بر آدم ها در چند صد سال آينده مى گه و يا موج داستانها و فيلم هايى كه اخيراً درباره تبعات ترسناك علم شبيه سازى انسان ها خلق شده اند. هدف اينجور قصه ها در درجه اول هشدار به بشريته كه مراقب كارهايى كه انجام مى دند باشند. «يانابرتا» همون طور كه از خلاصه داستانش معلومه اصلاً مفرح و شاد نيست چون به همين جور فجايع مى پردازه و با الهام از يك فاجعه مشابه كه سال ها پيش در نيروگاه چرنوبيل در شوروى سابق رخ داده بود، يك فاجعه مشابه خيالى رو در كشور آلمان به تصوير مى كشه و با اين حال نگاه انسان دوستانه نويسنده و طرح داستانى پر كشش و شخصيت پردازى خوب «يانا» كه تنهايى مقابل شرايط واكنش نشون مى ده، شما رو تا آخر كتاب نگه مى داره. يكى از ويژگى هاى مثبت داستان، اينه كه بدون حاشيه رفتن از همون اول، خواننده رو درگير مسأله اصلى مى كنه هر چند كه بعداً در پرداخت لحظه هاى ترس و فرار مردم كمى زيادى به جزئيات مى پردازه و حوصله خواننده هاى كم سن و سال تر رو سر مى بره. نويسنده كتاب «گودرون پازوانگ» سال ۱۹۲۸ در چك متولد شد و بعدها به آلمان رفت و در اونجا به شغل معملى پرداخت و مدتى هم در شيلى و كلمبيا تدريس زبان آلمانى كرد كه تأثير اين كشورهاو در بعضى از رمان هايش مثل «فقر خانواده كالدرا»، «من گرسنه ام، من تشنه ام» و «اعتصاب خدمتكار» مى شه ديد. پازوانگ روپيام آور صلح و دوستى و حفظ محيط زيست مى دونند و مسأله اى كه در خيلى از داستان ها و رمان هايش از جمله همين «ابر» (كه در ترجمه فارسى اسمش تغيير كرده و «يانابرتا» شده) به چشم مى خوره. داستان توسط آقاى كمال بهروز نيا ترجمه شده و با تصوير سازى هاى خانم بهاره مير صانعى همراهه، اگر چه ناشر اين كتاب كار خوبى كرده و از يك تصوير ساز براى ترجمه فارسى استفاده كرده اما مى شد طرح ها رو كمى قوى تر- مخصوصاً از حيث طراحى پرسپكتيو ها- اجرا كرد (اينا رو دبير بخش كودك گفته!) اين كتاب خوندنى ۱۲۰۰ تومن قيمت داره.
|
|
|
|
|