دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۴ -
Mon, Feb 20, 2006
ماجرا
۳۳۹۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۰۸
برنده معماى پليسى شماره ۱۰۵
آقاى رحمان پور سيرت از اروميه به قيد قرعه برنده اين سرى از معماى پليسى شناخته شده است كه براى دريافت جايزه اش مى تواند با گروه حوادث روزنامه ايران تماس بگيرد.
اين دوستان در قرعه كشى شركت داده شده اند:
حميديزدى، فاطمه خباززاده، شيوا سادات هندى، منيژه ملكى آرين، مهندس رستمى عصر آبادى، منيژه كوزه گر، تايما فرزام، داوود روحانى، شايسته كدخدايى كاشان، مانى نوابى، عهديه شاددل گلشن، نيما نوابى، كبرى صادقى، حميد نوابى، اكرم مهربان، آرمان شاه بهرامى، على سعادت، مهرى آسايش، سيد ساسان حيدرى، سيده هنگامه حيدرى، فرزانه بهرامى، مولود رسوليان لفمجانى، مريم عزيزى، فاطمه عزيزى، حسين ديان اردستانى، امير على محسنى، بتول قزوينى،كرامت مشايخى، مريم نائيجى، واهيك قره پكيانس، نينا باقرى، رضا يزدى، محمديزدى، ليلا جلال آبادى، مريم آقا عليخانى، صفورا آقاعليخانى، ايوب حيدراولاد، مهدى حيدر اولاد، فريبرز صداقت بين، آتوسا صداقت بين، آرمين صداقت بين، مسعود صامت و مينا آبرونش.
اين عزيزان پاسخى غلط يا نزديك ارائه داده اند:
ناهيد رضوى نمين، امير باوندى، سعيد رحمان نيا، محسن ملك احمد، شهرام صادقيان، فرهاد برزگر، محمدكريميان، على فتاحى، امير حسام فتاحى، مائده فتاحى، محمد اسماعيل صادقيان، سهيل تيمورى نسب، فاطمه بادين لو، محدثه كربلايى، حميد منفرد، امير رادمنش، زهرا بيگدلى، آنديا دادگر، مهران مهدوى كيا، افسانه طباطبايى، آروين صناعى، نسترن نيك نفس، نسرين رضوانزاده، مالك محمدى فر، رضا اميرى جهمانى، محمدرضا مشتاق، ميترا آريا، مهردخت بهپور، نقى زيبايى، حميد پهلويخواه، رضا زندى، محمدجواهريان، محمدحسين قديم خانى، رضا ندافيان، سيما يغمايى، بابك ندافيان، ژيلا ندافيان، آيدا امين، داود عباسيان و سيد حميد حائرى.
معماى پليسى شماره ۱۰۸
مهريه خونين
248142.jpg
مهدى ابراهيمى
صبح پنجشنبه بود، براى سرزدن به آرامگاه پدربزرگش به گورستان قديمى در حاشيه تهران رفته بود. وقتى قدم مى زد با شنيدن صداى خش خش برگ هاى زرد درختان كه لابه لاى قبرها روى زمين ريخته بود به ياد گذر عمر افتاد، هنوز چند قدمى با خودرواش فاصله داشت كه موبايل كشيك قتل زنگ خورد.
مرد جوانى خود را ستوان محمودى از مركز پيام جنايى پليس معرفى كرد. يك مرد درحالى كه پشت فرمان خودروى پرايدش نشسته بود با ضربات چاقو به قتل رسيده و يك مرد رهگذر با ديدن صحنه اين جنايت، پليس را خبر كرده بود.
از گزارش مشخص شد كه خودروى پرايد در برابر پارك كوچكى حوالى اتوبان حقانى رها شده بود و اگر كسى دقيق نمى شد پى به جنايت نمى برد.
از همان قبرستان قديمى به سمت محل جنايت حركت كرد از مسيرهاى اتوبانى كه خلوت بود رفت. نيم ساعتى در راه بود تا اينكه ساعت ۱۲ ظهر داخل فرعى گل ها پيچيد و در انتهاى كوچه با جمعيت زيادى روبرو شد.
خودرواش را در ۱۰ مترى مردم نگه داشت، آنجا يك كوچه اعيانى نشين بود و ساكنان آن از ديدن صحنه جنايت به هيجان آمده بودند. از هر سنى در بين جمعيت ديده مى شد.
برخلاف آن لحظه كه آنجا خيلى شلوغ بود، بازپرس شمس به راحتى پى برد كه كوچه گل ها از فرعى هاى خلوت و كم رفت و آمد است، كوچه اى به طول يك كيلومتر كه انتهاى آن پارك كوچكى قرار داشت و در واقع يك فضاى سبز كوچك بود. پرايد دقيقاً عمود به كوچه پارك شده بود و با ورودى پارك موازى بود، در بين جمعيت يك موتوسيكلت پليس ديده مى شد كه مأمورى در برابر پرايد ايستاده بود و از مردم مى خواست متفرق شوند و از پرايد دور شوند.
با دخالت مأموران تشخيص هويت و حصاركشى با نوار زردرنگ جمعيت تا شعاع ۲۵ مترى به عقب رانده شدند، بازپرس شمس وقتى شرايط براى بررسى صحنه جنايت مساعد شد خود را به پرايد رساند و از شيشه آن كه كاملاً بالا بود تنها توانست جسد بى رمق مردى جوان را تشخيص بدهد كه به صورت طاقباز و تكيه داده به صندلى راننده افتاده بود.
خود را به سمت ديگر خودرو رساند و درحالى كه دستكش پلاستيكى دردستش بود در جلويى و سمت راست پرايد را باز كرد، مقتول جوان ۲۲ ساله اى بود كه از گردن به پايين كاپشنى كه پوشيده بود كاملاً خون آلود بود، وقتى در نگاه نخست به فرمان و شيشه جلوى پرايد دقيق شد آثارى از خون نديد و پى برد كاپشن و لباس هاى مقتول جلوى فوران خون را گرفته است.
به درخواست بازپرس شمس، مأموران تشخيص هويت وارد عمل شدند و با باز كردن دكمه هاى لباس هاى مقتول و بررسى محل اصابت ضربات چاقو اعلام كردند حدود ۱۸ ضربه به ناحيه قلب و سينه وارد شده است و سمت ورود تيغه هاى چاقو از چپ به راست بوده است.
وقتى با پيدا شدن كيف جيبى مقتول مشخص شد او جوانى به اسم «شهريار» است و پرايد نيز به خود او تعلق دارد، قرار شد جسد از داخل پرايد به بيرون كشيده شود و تا رسيدن آمبولانس پزشكى قانونى داخل كاور سورمه اى رنگى جاسازى شود.
با خارج شدن جسد «شهريار» از پرايد، بازپرس به بازرسى از داخل خودرو پرداخت، در صندلى عقب چند تار موى زنانه به رنگ شرابى ديد كه آن را داخل بسته هاى پلاستيكى زيپ دار انداخت، زير صندلى عقب نيز لوازم آرايش زنانه به دست آمد كه كهنه به نظر مى رسيدند، در داشبورد چند بسته اسكناس هزار تومانى، دسته چك متعلق به «شهريار» و چند فقره تراول چك به ارزش ۷۰۰هزار تومان به دست آمد كه نشان مى داد قاتلان انگيزه اى غير از سرقت داشته اند.
بازپرس شمس وقتى با ديدن موبايل نقره اى رنگى كه در كنار پدال گاز افتاده بود خم شد تا آن را بردارد، متوجه ماليده شدن خون كه با خشك شدن رنگش سياه شده بود، شد و در ۲۰ سانتى مترى آن چاقوى خون آلودى كه مجهز به پنجه بوكس بود را پيدا كرد.
ابتدا بايستى خانواده «شهريار» را شناسايى مى كرد تا سرنخى به دست بيايد، در گزارش تلفنى كه بازپرس دريافت كرده بود از مردى حرف به ميان آمده بود كه مقتول را قبل از مرگ در حال جروبحث كردن با مردى كه در صندلى جلو نشسته بود، ديده بود. اين مى توانست مهمترين سرنخ باشد اما بايستى شماره حافظه موبايل را چك مى كرد. به دست آوردن شماره آخرين تماس گيرنده و شماره هاى ديگر مهم بود، وقتى اين كار صورت گرفت بازپرس ديد كه آخرين تماس تلفنى ساعت ۱۱ صبح توسط تماس گيرنده اى كه با نام آبجى نيلوفر، مشخص مى شد، گرفته شده است با اين شماره سريع تماس گرفت.
صداى دخترى از آن سوى گوشى، بازپرس را به مكث واداشت، نمى دانست چگونه خبر مرگ برادر اين دختر را به او بدهد، چاره اى نبود خودش را معرفى كرد و گفت كه شهريار به خاطر ايجاد آلودگى صوتى با بلند بودن صداى ضبط خودروش بازداشت شده است و خواست خواهرش تا دوساعت ديگر در دادسرا حاضر شود و با گذاشتن وثيقه بتواند شهريار را آزاد كند.
وقتى اين مكالمه تمام شد با راهنمايى سروان پوردانش توانست شاهد جنايت را شناسايى كند و خواست اين مرد همراه تيم پليس به دادسرا برود، ديگر كارى در صحنه جنايت نداشت، سوار خودرواش شد و با سرعت به سمت دادسرا به راه افتاد تا قبل از رسيدن خواهر مقتول در دفتر كارش حاضر باشد.
در مسير به اين فكر بود كه چگونه يك قاتل در روز روشن و در محيط كوچك داخل خودرو مى تواند جوانى هيكل مند را فقط با ضربات چاقو بكشد و اين جوان نتواند از خود مقاومتى نشان دهد يا حداقل فريادى بزند. همزمان با نشستن بازپرس پشت ميز كارش، مردى به همراه سروان وارد اتاق شد. مرد جوان رنگ پريده روى صندلى نشست و سروان آنها را تنها گذاشت، مرد جوان خود را «كيان» معرفى كرد و با درخواست بازپرس كه با دقت به سؤالاتش جواب بدهد سرش را تكان داد.
* ادعا كرده ايد قاتل راديده ايد؟
مطمئن نيستم قاتل باشد اما مردى همراه مقتول داخل پرايد بود انگار با هم دعوا مى كردند.
* تو در آن كوچه چه مى كردى؟
خانه ام در آنجا است، از خانه خارج شده بودم كه صحنه را ديدم.
* چه صحنه اى را؟
ساعت ۱۱ و ۱۵ دقيقه بود كه براى خريد نان بربرى از خانه خارج شدم تا آن موقع خوابيده بودم و مى خواستم صبحانه مفصلى بخورم، وقتى از در خارج شدم با وجود بالا بودن شيشه هاى پرايد متوجه داد و فرياد هاى مردانه شدم، به سمت آن كه در ۳۰ مترى خانه ام است نگاه كردم مقتول پشت فرمان بود و مردى همسن و سال خودش در كنار او نشسته بود، آن دو با حركات تند دستشان به هم پرخاش مى كردند.
* آن دو را نشناختى؟
غريبه بودند، احساس كردم با هم خرده حساب دارند و چون كوچه مان خلوت است آن جا را براى جر و بحث انتخاب كرده اند.
* ميانجيگرى نكردى؟
دعواى آن دو ربطى به من نداشت، بعداز خريد نان وقتى برگشتم ديدم كه پرايد هنوز جلوى پارك قرار دارد، راننده روى صندلى به شكلى غيرطبيعى افتاده بود و از سرنشين ديگر آن خبرى نبود.
* چقدر طول كشيد نان بخريد؟
چون در محله مان نانوايى بربرى وجود ندارد بايستى سه خيابان پايين تر مى رفتم، به خاطر همين ۲۰ دقيقه اى طول كشيد، در حالى كه نان را در دست داشتم به پرايد نزديك شدم و با ديدن جسد خون آلود راننده سريع به پليس زنگ زدم.
* چيزى از مشخصات قاتل به خاطر دارى؟
زياد نه! او را كامل نديدم، فقط مى دانم موهاش را ژل يا واكس زده بود چون برق مى زد و به عقب شانه كرده بود.
بازپرس شمس نيازى نديد تا سؤالات ديگرى بپرسد از «كيان» خواست تا در صورت نياز باز به دادسرا برود و اجازه داد تا اتاقش را ترك كند.
هنوز «كيان» از اتاق بازپرس خارج نشده بود كه زنى جوان هراسان و گريان داخل شد و با ناله و در حالى كه مى گفت چرا برادرم را كشته اند، جست وجوگرانه به اطراف نگاهى كرد.
«نيلوفر» با اشاره بازپرس روى صندلى نشست و با دستكش سياه رنگش اشك هاى خود را پاك كرد.
* برادرت دشمنى نداشت؟
شهريار پسر نازنينى بود، با مرگ پدر و مادرم فقط او را داشتم و شريك تنهايى ام بود. او هيچ دشمنى نداشت.
* برادرت صبح امروز با كسى قرار ملاقات نداشت؟
صبح گفت كه نزد يكى از دوستانش به نام «كامران» مى رود. اين دوستش قول داده بود كولر پرايد را تعمير كند تا از آن استفاده كنيم وقتى ساعت ۱۱ به او زنگ زدم جوابى به تلفنم نداد نگران شدم اما تصور نمى كردم به قتل رسيده باشد.
* در چند روز اخير ناراحتى اى نداشت؟
گرفته به نظر مى رسيد اما حرفى نمى زد، احساس مى كردم پنهانكارى مى كند يا عاشق شده بود و يا اينكه با كسى حرفش شده بود، به من هيچ چيز نگفت.
* كامران را مى شناسى؟
او پسرى جوان و خوش تيپ است. موهايش را هميشه واكس مى زند و به عقب شانه مى كند، او در يك ميهمانى يعنى پارتى مختلط با برادرم آشنا شده بود و...
بازپرس شمس وقتى گريه هاى «نيلوفر» اجازه نداد او بيشتر بتواند حرف بزند با دلدارى دادن به اين زن از او خواست پيگير ماجراى قتل برادرش باشد و اگر تصور مى كند دوستان ديگر شهريار نيز مى توانند انگيزه اى در قتل داشته باشند حتماً وى را در جريان قرار دهد.
نشانى خانه «كامران» را روى برگه اى نوشت و بلافاصله  بعد از رفتن نيلوفر دستور بازداشت اين پسر شيك پوش در تهرانپارس را صادر كرد.
وقتى سروان پوردانش در تماس تلفنى اطلاع داد كه «كامران» را بازداشت كرده اند و در حال انتقال به نزد بازپرس هستند، براى اينكه بتواند با اطلاعات بيشترى از اين پسر بازجويى كند همه اتفاقات را از صحنه جنايت تا بازجويى از نيلوفر را به صورت خلاصه روى برگه سفيد رنگى نوشت و در تماس با «كيان» و «نيلوفر» خواست خيلى سريع به دادسرا بروند تا قاتل را شناسايى كنند.
همان طور كه گفته شده بود «كامران» موهايى ژل زده و شانه شده به عقب داشت اما نگاه هاى بازپرس به اين مرد جوان طورى بود كه او با اطمينان بيشترى بدون هر گونه سؤال و جوابى گفت كه بى گناه است و از قتل دوستش هيچ خبرى نداشته است.
هنوز بازپرس از «كامران» تحقيق نكرده بود كه به فاصله ۵ دقيقه «كيان» و «نيلوفر» وارد اتاق شدند و هر دو تأكيد كردند پسر شيك پوش به احتمال زياد همان قاتل است. اما بازپرس شمس با خونسردى رو به آن دو كرد و گفت: «شما همديگر را كاملاً مى شناسيد و قتل زير سر شما است!!»
«نيلوفر» با شنيدن اين حرف غش كرد، رنگ «كيان» مثل گچ سفيد شد، او خواست حرفى نزند اما وقتى سه دليل بازپرس را شنيد ناچار به اعتراف شد.
كيان، گفت كه از مدت ها پيش با نيلوفر آشنا شده است اين دختر به خاطر ارث پدرش به برادر خود حسادت مى كرد و براى ازدواج با من شرط گذاشت تا او را به قتل برسانم، در واقع مهريه نيلوفر همان قتل برادرش بود، چون شهريار مى دانست من خواستگار خواهرش هستم و اين را فقط ما سه نفر مى دانستيم او را به خانه ام دعوت كردم و...
* * *
شما خوانندگان گرامى ۱- بنويسيد بازپرس شمس از كجا پى برد «كيان» و نيلوفر همديگر را مى شناسند.
۲-  سه دليل بازپرس در قاتل شناختن «كيان» و خواهر مقتول چه بود؟ پاسخ هاى خود را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |