|
بزرگان انديشه (۸۹)
آرتور پيكاك درياى واقعيت غايى و كوزه كلمات
|
|
|
حميدرضا فرزاد
we shall not cease from exploration,and the end of all our exploring will be to arrive where we started and know the place for the .first time تى.اس.اليوت
«ما در غرب اغلب فراموش مى كنيم كه علم مسلمانان قريب شش سده - يعنى طولانى تر از تاريخ علم نوين - حيات و طراوت داشته است. تنها در حدود سال۱۱۰۰ ميلادى بود كه اروپاييان به طور جدى به علم و فلسفه مسلمانان توجه نشان دادند. به اين ترتيب اسلام نقشى اساسى در شكل گيرى نگرش علمى نوين غرب ايفا كرد. پذيرش و رواج علم مسلمانان و يونانى ها، بنيانهاى فلسفه طبيعى قرون وسطى را مستقر ساخت و نقش بيدار كننده اى در سده هاى شانزدهم و هفدهم در عطف توجه به قدرت عقل انسان در تفسير و تحليل پديده هاى طبيعت ايفا كرد بويژه در عرصه رياضيات وقتى كه با تجربه و آزمون تجربى تركيب شد. از لحاظ تاريخى مسلم است كه كسانى كه در جريان اين تحول علمى، فعال بودند، فعاليت شان را جلوه بيرونى اعتقادات دينى شان مى دانستند. آن اعتقاد موجب مى شد كه نظم و نظام موجود در جهان را مخلوق خدايى خالق بدانند كه منزه و فراتر از آن و برتر از محدوده عقل است. به علاوه، از آنجا كه معتقد بودند جهان توسط فعل آزاد خدا آفريده شده مى بايست نظم و ساختار عقلى جارى در آن را از طريق تجربه كشف مى كردند. كپلر در عبارتى مشهور، اين فعاليت علمى را «انديشيدن به انديشه هاى خدا پس از او» تلقى مى كرد. از اين رو فرهنگ مسيحى مانند فرهنگ اسلام در سده هاى پيش، يك محيط مساعد فكرى بود كه علوم طبيعى - به شكل امروزى شان - توانستند در بستر آن به شكوفايى برسند. از آن منشأ در غرب، حدود چهار سده قبل، دنياى نوين شكل گرفت كه در آن، علم بر فرهنگ فكرى و عقلى غلبه دارد و به عقيده من - به رغم كژانديشى هاى پست مدرنيستى - به اين غلبه ادامه خواهد داد چون ادعاى علوم طبيعى راجع به واقعيت گرايى، عملاً و به طور پيوسته توسط كاربردهاى تكنولوژيك موفق آنها به تأييد مى رسد. براى اغلب مردم كافى است به جايگاهى كه علم در ميان هرگونه معرفت موثق و معتبر دارد اشاره كرد. علم در مقام يك فعاليت فكرى صاحب ويژگى هايى مانند گشودگى، جديت، دقت، نوآورى و اقبال به بصيرت هاى نو است و خصلتى جهانى و بين المللى دارد. در همه اين امور، تصوير عمومى علم در تقابل با اكثر جوامع مذهبى از جمله مسيحى قرار دارد. اينها را معمولاً غيرقابل انعطاف و نسبت به بصيرت هاى جديد، بسته مى انگارند كه پيوسته به گذشته متوسل مى شوند به «ايمانى كه روزگارى بر قديسان ابلاغ شد» و از لحاظ اجتماعى مايه جدايى است. لذا كليساهاى مسيحى اين وظيفه سخت را در پيش دارند كه شرايط دنياى جديد را به خوبى درك كنند و در جهانى كه از گستردگى فرصت ها و چشم اندازهايش خبر دارد چهره خوب و مطلوبى از خود عرضه كنند. نكته خاص تر اين است كه دست كم در غرب نسبت به اعتقادات دينى بويژه اعتقادات مسيحى زوالى رخ داده است. تصور بر اين است كه آنها قاصر از تطابق با معيارهاى متعارف عقلانيت هستند كه چنين قوى در علم حضور دارد: چيزهايى از قبيل انطباق با داده ها، انسجام درونى، جامعيت، ثمربخشى و استوارى عام. با اين همه، عطش معنوى در روزگار ما بسيار فراوان است و كوشش براى فرونشاندن آن به گمراهه هاى بسيار - به توسل به «اديان جديد» - انجاميده است. به نظر مى رسد جامعه روشنفكرى پر از آدمهاى لاادرى آرزوانديشى است كه دوست دارند معتقد باشند كه واقعيتى غايى واقعاً وجود دارد و آنان مى توانندبا او ارتباط داشته باشند اما متقاعد نشده اند كه باورهاى اديان يكتاگرايانه، از واقعيت سخن مى گويند. از اين رو، بويژه مسيحيان در غرب با معضلات جديدى روبرو هستند كه روش شناسى موفق علوم و جهان نگرى حاصل از آن پيش رويشان قرار داده است. چنين معضلات فكريى در تاريخ مسيحيت بى سابقه نيست. مرور پاره اى از معضلات مطرح شده در گذشته در برابر اعتقادات اساسى مسيحيت، ارزشمند است.» آرتور پيكاك (Arthur Peacocke) يكى از متألهان و بيوشيميست هاى مشهور دودهه اخير است كه بيش از ۲۰۰مقاله و دوازده كتاب به چاپ رسانده از جمله كتاب پراقبال «الهيات براى عصر علم» كه براى آن به دريافت جايزه معروف بنياد تمپلتن در سال۱۹۹۵ نائل آمد. پيكاك در عرصه بيوشيمى فيزيكى ۲۵سال فعاليت كرده و در كليساى انگلستان يك روحانى مسيحى است. پيكاك تا اين اواخر سرپرست مركز Ian Ramsey در دانشگاه آكسفورد بود كه كار اصلى آن تحقيق و پژوهش راجع به پيوند ميان علم و دين است. آرتور پيكاك در حال حاضر به تدريس و تأليف اشتغال دارد. آنچه در بالا ذكر شد بخشى از نوشته آرتورپيكاك در كتاب زير است: Paths from science towards GOD, The End of all our Exploring, by ARTHUR PEACOCKE,2002 او در آثار مختلفش و از جمله كتاب حاضر مى كوشد ارتباط سازنده ميان علم و دين را با نگاهى مثبت مورد تحليل و بررسى قرار دهد. نظرات پيكاك در باب پست مدرنيسم، غلبه كامل علم در عصر حاضر و پذيرندگى مسيحيت نسبت به علم در قرون وسطى محل مناقشه و جدل است. با وجود اين كوشش هاى او در دو حوزه علم و دين نظر بسيارى از محققان را به خود جلب كرده است. از باب نمونه محقق معروف ايان باربور برنده جايزه تمپلتن در سال۱۹۹۹ و پروفسور كيث وارد كار وى را ستوده اند. پيكاك در عين پايبندى محكم به اصالت و غلبه علم در دوره معاصر، تبيين ها و توضيحات علمى را در گشودن سرٍِّ وجود و اينكه اصولاً چرا به جاى عدم، چيزى وجود دارد كامياب نمى داند و تصريح مى كند كه علم را راهى به گشودن راز خلقت نيست. او در فصلى از كتاب ياد شده با عنوان «جهان آنگونه كه هست» در اين باره چنين مى نويسد: «وجود جهان (آنگونه كه هست) قائم به خود نيست. اگر اين پرسش معروف مربوط به راز وجود را مطرح كنيم كه چرا اصولاً چيزى وجود دارد؟ علم نمى تواند هيچ پاسخى فراهم كند. اگر هم بگوييم كه از يك ماده فيزيكى حدود ۱۲ميلياردسال قبل يا بيشتر، جهان نشأت گرفت و گسترش پيدا كرد، هيچ شرح و توضيحى علمى براى اصل و اساس وجود آن امكانپذير نيست. در مورد روابط جارى در عالم وجود هم شرح و تبيين علمى راه به جايى نمى برد. آنها واجد ضرورت منطقى نيستند. از اين رو، هيچ تبيين علمى اى راجع به وجود اين جهان وجود ندارد و نمى تواند هم داشته باشد. آنها همه وجودى امكانى (CONTINGENT) دارند چون مى توانستند طور ديگرى باشند.» پيكاك در ادامه مى نويسد: «بهترين تبيين در مورد وجود جهان و قوانين بنيادين فيزيكى جارى در آن، اين است كه كل فرايند موجود و همه موجودات و پديده هاى جهان ريشه در واقعيت ديگرى دارند كه سرچشمه وجود بالفعل آنها است. اين واقعيت - بنا بر تعريف - غايى و واپسين است و بايد وجودش قائم به خود باشد يعنى تنها واقعيتى كه وجودش وابسته به چيز ديگرى نيست و بنياد وجود است. اين واقعيت، يك «علت» در شبكه رويدادهاى مشاهده شده علمى نيست، چون به زنجيره بى پايان علتها و معلول ها منجر مى شود. به اين ترتيب راز وجود دلالت بر يك واقعيت غايى و واپسين دارد. به معنايى، به هر آنچه وجود دارد هستى مى بخشد. من استدلال مى كنم كه اينكه اين واقعيت غايى و واپسين هميشه بود و هست و خواهد بود بهترين تبيين و شرح وجود موجودات است.» پيكاك پس از شرحى مفصل راجع به نقش يك الهيات گشوده در عصر حاضر كه با علم سازگارى دارد اوصاف و ويژگى هاى واقعيت غايى - خدا - را چنين برمى شمارد: ۱- واقعيت غايى، بنياد قائم به خويش وجود است به همه چيز وجود مى بخشد و ادامه وجود آنها وابسته به آن است، ۲- واقعيت غايى يا خدا، واحد است و بلكه وحدتى در كثرت و كثرتى در وحدت، كه غنايى بيكران دارد، ۳- در همه موجودات حضور دارد اما در عين حال فراتر از آنهاست، ۴- به شكلى فوق العاده و بديع جنبه عقلانى دارد، ۵- به واسطه فرايندهاى نظم و نظام طبيعى، دست اندركار خلق مدام است، ۶- عالم مطلق و همه دان است جز اينكه فقط علمى محتمل (Probabilistic Knowledge) به پيامدهاى پاره اى رويدادها دارد، ۷- قادر مطلق و همه توان است جز اينكه با ذات خدا در مقام عشق، بر خود محدوديت افكنده است (self-limited)، ۸- در همه گستره زمانى از گذشته و حال تا همه آنات زمان آينده حضور دارد. سرمدى است (ازلى و ابدى) و در همه زمانها - گذشته و حال و آينده - وجود دارد، ۹- در عين حال، از گذشته و حال فراتر است، ۱۰- نسبتى دوگونه با زمان دارد، متعالى است اما در توالى وقوع رويدادها و وجود و فعل اشخاص دست اندر كار است. لذا فارغ از زمان (timeless) نيست و ارتباطى زمانى و لذا شخصى با بشريت دارد، ۱۱- هم شخصى (Personal) است و هم وجوه غيرشخصى دارد، ۱۲- بنيان و سرچشمه غايى هم ضرورت و هم اتفاق است، ۱۳- واجد چيزى همچون بهجت (joy and delight) در كار خلقت است،... حيات وحركت و هستى ما محاط در مشيت خداوند است: پيكاك در فصلى از كتاب «راههايى از علم به سوى خدا، غايت همه كند و كاوهايمان» با اشاره به اين عبارت معروف كتاب مقدس كه حيات و حركت و هستى ما در خداوند است مى نويسد: براى يك قرن يا بيش از يك قرن پس از نيوتون، خلقت همچنان فعلى در يك نقطه از زمان تصور مى شد كه در آن، خدا چيزى را كه جنبه بيرونى داشت (بيرون از الوهيتش) در يك مختصات زمانى و مكانى از پيش موجود، آفريد، شبيه نقاشى مشهور ميكل آنژ از خلقت آدم. اين تصور، به ديدگاهى بسيار دئيستى از خدا منجر شد: يعنى ديدگاهى كه در آن خدا بيرون از طبيعت قرار داشت و در مكانى كاملاً متفاوت مستقر بود. طبق اين ديدگاه خدا وجودى يكسره متفاوت با وجود مخلوقات داشت. در واقع اين ديدگاه بر تعالى و تنزه خدا و بر جدايى خدا از مخلوقات تأكيد بسيار مى كند.» پيكاك در ادامه به تغييراتى اشاره مى كند كه در اين نگرش ايجاد شد بويژه باكارهاى داروين در باب رشد و تحول ارگانيسم هاى زنده و اينگونه بود كه مفهوم كاملاًَ متعالى و جداى خدا از طبيعت و نظام مخلوق رفته رفته به حاشيه رانده شد. پيكاك پس از تحليل هاى متعدد در اين باب، تصريح مى كند كه «همه اينها بيش از پيش مؤيد اين نظر در تاريخ مسيحى و يهودى و اسلامى شد كه خداوند خالقى است كه در طبيعت حضور دارد و به واسطه فرايندهاى نظام طبيعى دست اندركار خلق است. به عقيده پيكاك تصوير علمى از جهان بيانگر ارتباط خدا با همه رويدادها، موجودات و فرايندهاى طبيعى است و اين تصوير منافاتى با خداباورى كلاسيك غرب هم ندارد كه قائل به تمايز وجودى (ontological distinction) ميان خدا و جهان مخلوق است. اما پيكاك بر آن است كه در دنياى معاصر بايد تصوير دقيق تر از رابطه خدا و جهان به دست داد. به نظر او با توجه به نگرش علمى نوين بايد رابطه نزديكترى ميان خدا و جهان قائل شد. پيكاك ضمن اشاره به اينكه براى يهوديان و مسيحيان و مسلمانان خدا وجودى معتالى (transcendent) دارد و به كلى «ديگر» است و سرچشمه و بنياد همه موجودات،وقايع و رويدادها كه ذاتش وراى شناخت آدمى است و درياى وجودش در كوزه كلمات نمى گنجد تصريح مى كند كه آنان به درستى خدا را حاضر در همه موجودات و جريانها ووقايع نيز مى دانند، وجودى كه از رگ گردن به انسان نزديكتر است(پيكاك در اينجا از كلمه heartbeats استفاده مى كند كه به معناى ضربان قلب است). او تصريح مى كند كه از ديدگاه مسيحى سخن مى گويد اما عقيده دارد كه چنين تصورى از خدا را مى توان در قلب اديان بزرگ جهان يافت. او مى گويد: «چه كسى جسارت تصديق اين را داردكه خدا در زمانها و مكانهاى ديگر و به واسطه بنيانگذاران بزرگ اديان ديگر و در تجربه مستمر شاگردان و پيروانشان، دست اندركار نبوده و تجلى نكرده است؟» سخن پايانى آرتور پيكاك در كتاب ياد شده اين است: «آگوستين پس از سالها جست وجو و تقلا و حتى نااميدى، خطاب به خالقش مى گويد: تو ما را براى خود آفريده اى پس قلبمان آرام و قرار نمى يابد مگر وقتى كه به تو روى آورد و در جوار تو آرام گيرد. خالق آگوستين خالق ما هم هست و هيچ كس نيست كه چيزى خواسته باشد و جواب نگرفته باشد يا جست وجو كرده باشد و نيافته باشد. پس بر در حق بكوبيم كه بى ترديد بر ما گشوده خواهد شد. چون خدا را مى جوييم خدا نيز ما را مى جويد و بر ما نظر مى كند.»
|