شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴ -
Sat, Feb 25, 2006
فرهنگ و هنر
۳۴۰۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
خزانه انس و دلبستگى ها
دكتر حسن انورى
248940.jpg
اغلب استاد محمدعلى اسلامى ندوشن را به عنوان نويسنده مى شناسند. اگرچه ظهور او نيم قرن پيش در مطبوعات فارسى با شعر بود، اما از آن پس هرچه از او خوانده ايم به نثر بوده است و اينك در آغاز دهه هشتاد زندگى ، هفتاد و هفت رباعى به عرصه مطبوعات عرضه كرده است. پيش از اين، چاپ كتاب ناردانه ها كه در آن ۳۸۲ رباعى از ميان چندهزار رباعى شاعران فارسى زبان دست چين كرده و به چاپ رسانده بود و نيز اين كه در مجله هستى جاهاى خالى را با رباعى پر مى كرد علاقه وى را به رباعى مى رساند و اينك در اين برهه از عمر به رباعى سرايى روى آورده است. استاد در مقدمه ناردانه ها مى نويسد: رباعى كوتاه ترين سخن موزون است ، اگرچه نمى توان گفت آسان ترين، زيرا هنر خاصى مى طلبيده كه انديشه اى ظريف را در قالبى كوتاه بگنجاند. اين نكته را قدما هم گفته اند. شمس قيس مى نويسد:
«رباعى به حكم آن كه بناى آن بر دو بيت بيش نيست بايد كه تركيب اجزاى آن درست و قوافى متمكن و الفاظ عذب و معانى لطيف باشد و از كلمات حشو و تجنيسات متكرر و تقديم و تأخيرات ناخوش خالى بود و اگر با آن چيزى از صناعات مستحسن و مستبدعات مطبوع چون مطابقه اى لطيف و تشبيهى درست و استعارتى لطيف و تقابلى موزون و ايهامى شيرين يار بود نيكوتر آيد.»
شمس قيس درست تير بر هدف زده و به درستى فهميده بوده است كه رباعى لطيف ترين و موجزترين نوع شعر فارسى است و به قول استاد دكتر محمدامين رياحى ، آنچه درگفتار شمس قيس ناگفته مانده آن است كه در رباعى بايد در مجموع يك فكر زيبا و تازه و يك نكته ژرف عالى بيان شده و ... پيام مشخصى داشته باشد كه سراسر رباعى وقف رساندن آن باشد و از هرشاخ برگى كه اثرى در بيان آن فكر واحد و رساندن آن پيام مشخص ندارند عارى باشد، پيامى كه سه مصراع نخستين زمينه را براى ظهور آن آماده مى كند و در مصراع چهارم كه جاى سخن و روح شعر است رخ مى گشايد. (مقدمه نزهه المجالس ، ص ۴۸) و اين همه در بسيارى از رباعى هاى استاد آشكار است.
به نظر مى رسد استاد ندوشن پس از سالها قلم زدن در حيطه نثر خواسته است در شعر سنتى آن هم در رباعى طبع آزمايى كند. آنچه سروده محصول هواى آزادند در زير آسمان آبى در طى سه چهار سال اخير در ساعتهايى كه به تنهايى در پاركها قدم مى زده، خلوت خود را با رباعى آراسته است: همدم دلبند خاموشى.
استاد رباعى ها را به نه بخش كرده است . بخش اول با عنوان ايران نامه حاوى چهار رباعى است. در آنها دلبستگى به ايران كه در آثار منثور وى همه جا ديده مى شود، تجلى يافته است. بخش دوم حاوى شش رباعى نيز مربوط به ايران است با عنوان «بازهم براى طاق ابروى ايران» در رباعى دوم ايران راز مگويى دانسته شده است. لابد راز اين كه سه هزار سال است در مقابل هجومها و حمله ها و بسيارى حوادث ناگوار ديگر برپاى ايستاده و هويت خود را نباخته است:
بر بستر ناز آن كه خفته است تويى
رؤيا به دو زلف در نهفته است تويى
با مژه ره نياز رفته است تويى
وين راز مگو به كس نگفته است تويى
بخش سوم جهان نامه است باچهار رباعى، در رباعى دوم با مصراع «آن جان جهان مرا قلم بود قلم » سرنوشت زندگى خود را مى گويد. بخش چهارم سرونامه است با چهار رباعى . در رباعى اول گويا مرادش از سرو بازهم ايران بوده باشد:
آن سرو دلارام به برآيد روزى
ايام سترونى سرآيد روزى
شاعر باور دارد كه ايران روزگارى كمر راست خواهد كرد و جايگاه واقعى خود را در جهان به دست خواهد آورد. نكته اى كه در بسيارى از نوشته هاى او استشمام مى شود و همچنان كه خود مى گويد معنى ايران خواهى ، به هيچ وجه وطن خواهى ابلهانه، رمانتيك ، تعصب آميز يا توخالى نيست. اگر بخواهيم استاد در يك كلام به ما بگويد كه منظورش از ايران خواهى چيست؟ خواهد گفت: خزانه انس و دلبستگى ها. شهر يادگارها ولى بارورترين يادگارها.
بخش پنجم زندگى نامه است با هشت رباعى:
ديديم كه زندگى همين است كه هست
گه شيب و فراز و گاه پيوست و گسست
از حاصل عمر آنچه ماند در دست
گويد كه نجات نيست در ساحل پست
بخش ششم بيراهه نامه است با چهارده رباعى و با اين رباعى آغاز مى شود:
هرچند كه زندگى به گفتن گذرد
آن حرف بزرگ در نهفتن گذرد
پوييدنها به نارسيدن ماند
بيداريها به سان خفتن گذرد
زندگى به كجا مى رود، چه سرانجامى در انتظار ماست، پوييدنها چه فرجامى دارد «دراين شب سياهم گم گشت راه مقصود»:
سرتاسر اين جهان اگر پيمايى
با اين همه سرگشته پابرجايى
اين راه به بيراهه كشاند نه به راه
وين روز به بيگاه رساند نه به گاه
اين گام به چاه راه دارد نه پناه...
***
در شام سياه راه و بيراه كدام؟
در شهر سراب چشمه و چاه كدام؟
گمراه كدام و مرد آگاه كدام؟
شبتاب كدام و خرمن ماه كدام؟
بخش هفتم نويدنامه است. آنچه در بيراهه نامه آمده مربوط به سرنوشت بشر و از نوع افكار خيامى است ولى آنچه در نويدنامه آمده دايره تنگ ترى را دربرمى گيرد و همان اميد و آرزوى نويسنده درباره ايران كه روزگارى آن را به ققنوس تشبيه كرده بود در آن انعكاس دارد. ققنوس چون عمرش به آخر آيد خويشتن را سوزاند و از خاكسترش ققنوس ديگرى پديد مى آيد. ايران نيز چون آن مرغ شگفت بارها در آتش خود سوخته است و باز از خاكستر خود سربرآورده است:
كى گفت عروس ملك نازا باشد.
بخش هشتم تأمل نامه با چهارده رباعى، همچنان كه از نامش پيداست تأمل در مسائل زندگى است. زندگى با نياز عجين است و نياز است كه به آن شور مى دهد، بى نقد نياز رهگشايى نيست و اگر خلق بهشت از نياز فارغ باشند: بيهوده تر از بهشت جايى نبود.
در تأمل نامه تهران دودآلود نيز فراموش نشده است:
البرز ز برف كوه سيمين شده است
تهران به هزار جلوه آذين شده است
هرچند كه چون دو روز ديگر گذرد
بينى كه همان عجوز پيشين شده است.
***
البرز سترگ و برف همتاى حرير
رفتند به خواب ناز چون شكر و شير
تهران اسير خفته در دود و نفير
آلوده ابتذال و اندوده قير
آخرين بخش رباعى ها بدرودنامه است. بدرود با خوانندگان كتاب، بدورود با آثار، بدرود با زندگى يا بدرود با نوشتن و سرودن. همه اينها را مى توان در نظر آورد:
بگذشت بهار و مهرگان گشت پديد
ديگر بايد ز مهر بگسست اميد
اكنون كه درخت عمر لرزيد چو بيد
بارى بشنو نصيحت از موى سفيد
248856.jpg
دستى به طلب فراشتيم و رفتيم
خطى به هوس نگاشتيم و رفتيم
هشتيم آنچه داشتيم و رفتيم
سر بر سر هم گذاشتيم و رفتيم
از بعضى رباعى ها تفكر خيامى و بوى حافظ استشمام مى شود:
از حاصل عمر رفته جز ياد نماند
وان ياد چو شمع بر ره باد نماند
***
گفتيم و شنيديم و خبر هيچ نبود
وان عمر به سر رسيد در گفت و شنود
وان گفت و شنود ره به جايى نگشود
چون آن صنم راهگشا رخ ننمود
«رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجايى»
***
پرسان پرسان خرام تا شهر گزين
در سايه زلف جاى بگزين و نشين
اين است مقام امن و اين است يقين
آن گمشده فردوس همين است همين
كتاب با عنوان بهار در پاييز به وسيله انجمن خوشنويسان چاپ شده است. استاد خوشنويس غلامحسين اميرخانى هر رباعى را در صفحه اى خطاطى كرده و تذهيب كتاب به وسيله گروهى زير نظر مهدى فلاح انجام شده است.
***
بيش از چهل و چند سال است كه اسلامى ندوشن را مى شناسم. نخستين بار او را در دفتر مجله يغما ديدم و به وى گفتم كه از خواندن مقاله «اى كاش كه جاى آرميدن بودى» چقدر لذت برده ام. از اينكه نويسنده توانسته بود وضعيت روحى مردم را به زيبايى و با قدرت روى كاغذ بياورد حيرت كرده و از وضعيت جوانان متأثر شده بودم. از آن پس آثار قلمى نويسنده را تعقيب كرده ام. علاقه به ايران نه به صورت شعارهاى پوچ ناسيوناليستى بلكه ديدن دردها و نابسامانى ها را و در كنار آن قوت فرهنگ و پايدارى آن را، علاقه زبان و ادبيات فارسى بويژه به فردوسى عزيز، تيزبينى و باريك بينى در مسافرتها كه در سفرنامه هايش انعكاس دارد، چيزهايى است كه در آثار او پديدار است. با اين همه با فروتنى مى نويسد: در هيچ رشته اى تخصص نداشته ام و هرچه نوشته ام ناشى از يك بينش كلى بوده است. هرچه مربوط به زندگى و مرگ، بشريت يا جهان و ايران مى شده است قلم را در آن آزموده ام. اگر نوشته ام براى آن بوده است كه احساس زنده بودن بكنم، مانند تنفس كه رايگان است و كسى بر كسى منت ندارد. از نوشتن احساس رويش و بهجت وشادى داشته ام. در ميان مسائل مختلف به نظر مى رسد مشغوليت عمده ذهنى او مسأله ايران بوده است: اين كه ايران به مقامى كه شايسته آن است دست يابد. از اين روست كه در طى مقالات متعدد هم عيوبى را كه بر ملت ايران شمرده مى شود و هم راهى را كه بايد بسپرد مطرح مى كند. همه راهها را بسته مى داند مگر يك راه، اينكه تغيير از پايه باشد: تغيير در سطح سازمان و حكومت زمانى مؤثر است كه موجب تغيير در روحيه مردم بشود، بى دگرگونى مردم هيچ دگرگونى اساسى روى نمى نمايد. حكومت بايد زمينه اى فراهم نمايد كه مردم تغيير كنند يا مردم بايد حكومت را در راهى كه آن را مورد مصلحت خود مى دانند بيفكنند. اما واقعيت ملموس آن است كه تغيير در جهت عكس روند و پيشرفت ظاهرى حركت كرده است. سؤال مى كند: چه مى توان كرد؟ در واقع مهمترين سؤال ما همين است: دستگاه راه برنده كشور جهت حركت را به جانبى سوق دهد كه اقتضاى زمان مى طلبد.
در مسافرتهاى دور و درازش با نظر دقيق مسائل راديده و به رشته تحرير درآورده است. در سالهاى دور سفرنامه او را به كشور شوراها به يكى از اقوام كه تحصيلكرده مسكو بود و پنج سال در آنجا درس خوانده بود دادم كه بخواند. چون كتاب را پس مى داد گفت: من در پنج سال روسيه را چنان نشناخته ام كه او در يك ماه شناخته و وصف كرده است. در همين اواخر مقاله او را درباره كانادا در مجله هستى مى خواندم. به نظر مى رسد در مسافرت چند روزه از هيچ چيز ناديده و ناسنجيده نگذشته است. عمرش بردوام باد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |