شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴ -
Sat, Feb 25, 2006
جوان
۳۴۰۴
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
هفته هفت روزه
يكى به شكل خود ما
هفته هفت روزه
شباهت بازى تداركاتى
با آب نبات چوبى !
248838.jpg
سحر طلوعى
الف) من درحالى مطالب اين هفته را مى نويسم كه روحم قرين شادى است. جسمم هم ايضاً در همان مايه هاست و اما علت اين شادمانى، يك خرس است!
يك خرس نقره اى كه در دستان جعفر پناهى قرار گرفت. پناهى براى فيلم آفسايد اين جايزه پرارزش را كه آخرين بار چيزى حدود ۲۰ و خورده اى سال پيش گرفته بوديم، گرفت. توجه كرده باشيد  ركوردهاى  ما ايرانى ها، به اندازه تغيير نسل است! خدايى اين موضوع نشان مى دهد ما ايرانى ها انسانهاى با مرامى هستيم كه اصلاً و ابداً از خودنمايى و شهرت خوشمان نمى آيد!
ب) ما همچنان روى دور شادمانى هستيم، چرا كه قهرمان جام جهانى شديم. ما در يك بازى خيره كننده و سراسر هيجان تيم رؤيايى برزيل را شكست داديم (آقا اينها چرا لباسشان شبيه لباس فوتباليست ها نيست؟ پس رونالدينوشان كجاست؟) بنده همين الآن متوجه شدم اشتباهى عوض شده و ما قهرمان جام جهانى كشتى شديم!! ما در يك مصاف تراكتوروار جوانان تركيه را شخم زديم، و در يك مصاف ميزبان مدار روسيه را زمين گير كرديم، اما خدايى اش كوبا را بى حرف و حديث نابود كرديم و روى سكوى اولى ايستاديم. روسها هم در دلشان گفتند شما كه يك سفر روسيه مى آييد، ما هم بلديم اول شويم! و ما هم گفتيم آن به اين در! ما همين كه توانستيم دركشور خودمان اول شويم، كار بزرگى كرده ايم و اينجاست كه بايد خواند: «دلاوران نا م آوران ...»
ج) يكى از خوانندگان اصفهانى برايمان ميل زده كه حالا خوب است درختان جنگل لويزان را شبانه قطع كرده اند، درختان اطراف زاينده رود ما را روز روشن، جلوى چشمان خودمان از بيخ و بن بريده اند. ما ضمن تسليت به بازماندگان آن عزيزان قطع شده، آرزوى سلامتى و طول عمر براى ديگر درختان داريم ولى همچنان معتقديم همين كه درخت نمى داند نبايد در محلى به نام جنگل، كنار رود سبز شود، واجب القطع است. پس اى تبر به دست هاى جهان متحد شويد!
د) همه گزينه ها صحيح است.
و اينك اهم اخبار:
اى الهى كه آن موش كور شود!
من مطمئنم شما نگين اميرى را نمى شناسيد. خب اشكالى ندارد. از همين جا با او آشنا مى شويد. او هم فكر نمى كرده روزى معروف بشود اما خب شده است ديگر. نگين اميرى دختر جوان ايرانى مدت كمى است كه رفته انگليس و آنجا خوب درسهايش را خوانده و امسال در ميان كل دانش آموزان دوره پيش دانشگاهى شهر لندن كه همگى روى هم پانزده هزارتا مى شوند، نفر اول شده و اينطورى شده كه آدم معروفى شده. ما براى نگين اميرى آرزوى موفقيت مى كنيم. ما از اين نگين اميرى ها زياد داريم كه هر سال يك تعدادشان را صادر مى كنيم. ما اصولاً انسانهاى موفقى در امر صادرات مغز هستيم.
چه مى كند اين تأثير قلم!
همين هفته پيش بود كه من ابراز ناراحتى كرده بودم از اينكه مسؤولان امر مربوط به دانشگاه و كنكور مدتى در باره اين مسائل تز و طرح و لايحه نداده بودند. آقا چه مى كند اين نفوذ كلام! چه مى كند اين تأثير قلم! چه مى كند اين رسوخ كلمات به جان و دل و (هيچى، كلام فقط روى جان و دل اثر مى كند بگذريم. اين هفته مسؤولان محترم در همان امور مذكور اعلام كرده اند: «كنكور دانشگاه آزاد حذف مى شود!» حال كرديد اين نفوذ را! گفتم كه آسوده نباشيد سونامى در راه است. حالا فرض مثال آمديم، مجلس با قضيه كنار آمد و كنكور حذف شد و حالى به حولى . اما قسمت درام، اشك انگيز و تراژدى ماجرا همچنان پابرجاست. دوستان محترم، آن چيز كه هيچ وقت حذف نمى شود و رمز ورود شما به دانشگاه است، پول است. چطور ممكن است پول اين آبروى هستى، اين هويت، اين نماد دانشگاه آزاد حذف شود؟ آخ كه در زندگى دردهايى است كه مثل خوره روح آدم را چه در انزوا و چه در جمع و چه در همه جا مى خورد و يك آب هم به رويش! اى صادق كجايى كه من خودم يك پا هدايتم! يا بالعكس!
شباهت بازى تداركاتى باآبنبات چوبى!
آقا من همچنان به اين مسؤولان فدراسيون فوتبال تبريك عرض مى نمايم. من به اين تلاشگران عرصه فوتبال خسته نباشيد مى گويم جميعاً!. من به اين بى نظير مردان ميدان مسابقه تداركاتى دست مريزاد مى گويم. ما در يك اقدام كوبنده، ثابت كرديم بازى تداركاتى فرقى با آبنبات چوبى ندارد و مهم نفس قضيه است و از آن مهمتر نيت است و ما چون از قبل نيت كرده بوديم بازى تداركاتى داشته باشيم، قضيه تمام است. حالا به جهنم كه هيچ تيمى حاضر به بازى با ما نيست (اى الهى كه مرده شور اين لوسهاى بى مزه را ببرد كه خودشان را براى ما مى گيرند). يعنى حالا حتى بوركينوفاسو هم براى ما مى گذارد طاقچه بالا؟ همان حقش بود كشفش نمى كرديم تا حساب كار دستشان بيايد.
قطع درختان لويزان با اجازه حافظ!
همانطور كه هفته پيش نوشتم طى يك عمل قاطعانه هشت هزار اصله درخت از جنگل لويزان قطع شد تا راه براى عبور و مرور ماشين ها باز شود. از آنجا كه اين عمل شگفت انگيز در شب اتفاق افتاد، بعضى از خبرنگارها سؤال كردند چرا در شب؟ (خب حتماً مى دانيد شب خاصيتى كه دارد اين است كه ممكن است چشم آن بنده خداى اره به دست نبيند و خوب درخت را قطع نكند، اين بود كه اعتراض شد تا كار حتماً در روز انجام شود!) حالا اگر اين سؤال اشتباهى عوضى شده، نمى دانم. اما همينطور كه خبرنگارها سرگرم سؤال پرسيدن بودند ناگهان رئيس شوراى شهر اعلام كرد: «اصلاً شهردارى براى قطع درختان لويزان مجوز نداشته!» اما آنها كه آگاه بودند و حافظ خوانده بودند گفتند: جناب آقاى رئيس! به قول حافظ عليه الرحمه؛ در كار خير، حاجت هيچ استخاره نيست! شما من حيث المجموع نگاه كنيد درخت نسبت به يك ماشين اهميت چندانى ندارد و چيزى كه بلااستفاده باشد، نبودنش بهتر از بودنش است، اين شد كه دوستان شهردارى به حافظ عليه الرحمه اداى دين نمودند و كار خير كردند و اجازه هم نگرفتند. شما حالا خودش را خيلى ناراحت نكن! براى سوراخ هاى لايه ازن هم از سعدى عليه الرحمه كمك مى گيريم و مى دوزيمش. حيف كه فقط زود مرد.
بيچاره آنفلوآنزا
آنفلوآنزا همچنان پابرجاست. اين خائن نامرد قصد ندارد دست از سر اين مرغهاى نازنين بردارد. اين خبيث كه بسيار دوست دارم يك احوالپرسى سير با خانواده اش بكنم؛ حتى باعث شده تمرين تيم ملى قايقرانى ما هم تعطيل شود. چرا ندارد كه لابد اطراف قايقها مرغ بوده و آنفلوآنزا به آن ناحيه نظر داشته. گويا كارى از دست آن كميته كيش آنفلوآنزا كه در مرزهاى غربى ما مستقر شده بودند، برنمى آيدكه مرغهاى زبان بسته ما آنفلوآنزايى مى شوند. من به دوستان پيشنهاد مى دهم با اين آنفلوآنزا يك صحبت بكنند، حرفهايش را بشنوند، ببينند اول چه مرگش است؟ ثانياً به او بگويند بى خيال مرغها شود، آقا خب برود سراغ خروسها! چه اشكالى دارد؟
يك هو قات مى زنيم هر چى مرغ و خروس و آنفلوآنزا جلوى چشممان باشد، همه را يك جا كن فيكون مى كنيم ها! آخر ما نمى دانيم اين چه مرضى است! بابا ! جان هركى دوست داريد، بى خيال اين مرغهاى ما شويد ديگر! با همه اين حرفها اما شايد آنفلوآنزا توطئه گاوها و گوسفندها عليه مرغها باشد!
بدون شرح!
- «تهيه بزرگترين كوفته تبريزى جهان در ايران!»
يكى به شكل خود ما
يك جوان در آغاز راه دنياى نمايش
248859.jpg
ريما وزين دل
يك نويسنده آماتور هجده ساله چندى پيش شاهد اجراى اولين نمايشنامه خود بود.
سوزان هارپرز برگر، دانش آموز كالج لورسن سنترال كه نمايشنامه او يكى از شش نمايشنامه راه يافته به مسابقه نمايشنامه نويسى تئاتر«اينديانارييورترى» خاص نويسندگان آماتور بود. حالا اين نمايش به روى صحنه رفته و با استقبال هم روبرو شده است.
هارپرز برگ در نمايش «درام مردگان» داستان زنى را بيان مى كند كه به خانه اى پناه مى برد كه مأمن خون آشامان است. خود هارپرزبرگر، نمايشنامه اش را داراى تمى سياه و البته با مضامين ترسناك مى داند و به شوخى مى گويد: من نمايشنامه را در دو روز نوشتم، فكر كنم در آن دو روز حالم اصلاً خوب نبود!
كاتلين هوريگان، معلم درام كالج لورنس كسى بود كه استعداد نوشتن را در سوزان كشف كرد. سوزان اولين نمايشنامه اش را زير نظر او نوشت كه برنده جايزه بهترين نمايش كوتاه در انتخاب سالانه هاى مدارس شد هوريگان در مورد شاگردش مى گويد: او بسيار با استعداداست، عزيزه او طورى است كه انگار مضمون و نوع نوشتن به او الهام مى شود.
جالب است سوزان مى گويد: عاشق كمدى هاى رمانتيك است و براى همين نوشتن يك داستان سياه از او عجيب به نظر مى رسد. خودش مى گويد: معمولاً در مورد جوان هاى هم سن و سال خودم و مشكلات آن ها مى نويسم اما اين نمايشنامه ناگهان به وجود من راه يافت و مرا تحت تأثير قرار داد، فكر مى كنم «درام مردگان» بهترين نوشته من است. سوزان كه دانش آموز بسيار خوبى است و در نواختن ساز كلارينت تبحر دارد، در چند نمايش در سطح مدرسه بازى كرده است اما تأكيد مى كند نوشتن اصلى ترين عشق اوست: «در سال هاى اخير فهميده ام پشت صحنه مؤثر تر و بهتر از جلوى صحنه هستم... البته اختيار و آزادى نوشتن را هم بسيار دوست دارم. يك نويسنده در زمانى كه يك نمايش يا داستان را مى نويسد يك خالق است، او است كه به كاراكترها مى گويد كه چه كاركنند و چه بگويند....» سوزان هارپرز برگر به عنوان نويسنده يكى از شش نمايشنامه راه يافته به مسابقه به مسابقه صد دلار و براى اجراى نمايش در تئاتر سيصد دلار به همراه دو بليت براى هر شب از پانزده شب اجراى نمايشش دريافت كرد. ضمن اينكه اين امكان را يافته است كه در يك كارگاه آموزش نمايشنامه نويسى مدرن كه طى دو هفته در دانشگاه لورنس سيلورادج برگزار مى شود، شركت كند.
سوزان در مورد احساسش در اولين شب اجرا نمايشش گفت: زمانى كه اولين كلمات از دهان بازيگران بيرون آمد، ضربان قلب من بسيار بالابود، نمى دانستم چطور هيجان خودم را كنترل كنم، در تمام طول نمايش به واكنش تماشاگران نگاه مى كردم، اميدوار بودم كسى در زمان اجراى نمايش از سالن خارج نشود، خوشبختانه اين اتفاق نيفتاد، زمانى كه به بالاى سن رفتم تا همراه بازيگران به ابراز واكنش تماشاگران پاسخ بدهم، از شدت ابراز احساسات آن ها نتوانستم خودم را كنترل كنم و گريه ام گرفت...» سوزان هارپرزبرگر مطمئن است، آينده او در دنياى تئاترو نمايش است. وى مى خواهد تحصيلاتش را در رشته تئاتر ادامه دهد و پس از نمايشنامه نويسى به كارگردانى روى بياورد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |