دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۴ -
Mon, Feb 27, 2006
ماجرا
۳۴۰۶
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۰۹
توضيح پيرامون صفحه پنجشنبه ماجرا
گفت وگوى چاپ شده با آقاى آوايى رئيس دادگسترى استان تهران توسط خانم ص. سعادتى خبرنگار خبرگزارى ايسنا تهيه شده بود كه به اشتباه به نام ديگرى به چاپ رسيده بود.
معماى پليسى شماره ۱۰۹
روز رؤيايى
249078.jpg
مهدى ابراهيمى

باران شديدى مى باريد و پيش بينى مى شد به خاطر سردى و برودت هوا با تاريك شدن، ريزش برف آغاز شود،  يك روز رؤيايى بود و بازپرس شمس از پنجره اتاقش به حياط دادسرا چشم دوخته بود.
ساعت يك ظهر شده بود كه موبايل كشيك قتل به صدا درآمد، مردى خود را ستوان رضايى معرفى كرد و گفت در فشم جنايتى رخ داده است. تماس گيرنده با پليس ۱۱۰ يك دختر جوان بود كه گفته وقتى با دايى اش به اطراف ويلا رفته بودند مورد حمله سه مرد نقابدار قرار گرفته اند كه دايى اش در حال فرار روى گل ها ليز خورده و هدف گلوله قرار گرفته است.
در گزارش اين جنايت آمده بود كه دختر جوان با رساندن خود به ويلاى دايى اش سريع به پليس زنگ زده و در حالى كه خيلى وحشت كرده بود هنوز حرف هايش نيمه تمام مانده بود كه بى هوش شده است.
بازپرس شمس بلافاصله سوار بر خودرواش راهى فشم شد و اين در حالى بود كه مأموران كلانترى در خانه ويلايى قربانى با ديدن اوضاع بد حال دختر جوان كه بى هوش بود به اورژانس زنگ زده و امداد خواسته بودند.
۴۵ دقيقه بيشتر طول نكشيد كه بازپرس برابر خانه ويلايى مردى كه گفته مى شد به قتل رسيده است از خودرو پياده شد، هنوز باران مى باريد. داخل حياط شد و بدون اينكه به اطراف نگاهى بكند با سرعت به سمت عمارت حركت كرد و براى فرار از باران با پشت سر گذاشتن فضاى ۳۰۰ مترى خود را داخل راهروى گرم عمارت رساند. سروان كاظمى با ديدن او نزدش رفت، سرى تكان داد و گفت: «هنوز جسد را پيدا نكرده ايم، اين دختر هم كه بى هوش است، هنوز اورژانس به اينجا نرسيده ، نمى دانيم چه بايستى بكنيم!»
بازپرس بالاى سر دختر جوان رفت، دو پليس زن او را روى مبلى نشانده بودند اما چشمانش هنوز بسته بود، ليوانى كه آب قند داخل آن درست كرده بودند گوشه ميز ديده مى شد كه خالى بود و نشان مى داد آن را به خورد دختر جوان داده اند. فرشته، آرام روى مبل افتاده بود، او يك بلوز قرمزرنگ و دامن مشكى با روسرى سفيد پوشيده بود و دمپايى پارچه اى نيز به پا داشت، هيچ آرايشى به صورتش نبود و رنگ چهره اش از وحشت سفيد شده بود. ۱۰ دقيقه اى از رسيدن بازپرس نگذشته بود كه مأموران اورژانس بالاى سر فرشته، رسيدند و با ريختن مايعى در بينى اش او را به هوش آوردند، دختر جوان وقتى خود را در جمع مأموران ديد با صداى بلند به گريه افتاد و در حاليكه داد مى زد: نامردها، نامردها، ديگر نتوانست حرف هايش را ادامه دهد.
«فرشته» بايستى بازجويى مى شد، او تنها كسى بود كه مى دانست جسد دايى اش در كجاى جنگل هاى اطراف ويلا افتاده است. بازپرس شمس ابتدا به اين دختر دلدارى داد و خواست او خود را كنترل كند و به پرسش هايش جواب دهد. وقتى فرشته، با سرش اشاره كرد كه مى تواند حرف بزند، بازجويى شروع شد.
جسد دايى ات كجاست؟
- دايى حسن در همين جنگل به قتل رسيد، نمى دانم دقيقاً كجاست اما اگر با شما به آنجا بروم و مطمئن باشم خطرى تهديدم نمى كند مى توانم محل افتادنش را نشان دهم.
در جنگل چه مى كرديد؟
- من در تهران دانشجو هستم، خانواده ام در شهرستان زندگى مى كنند و چون دايى ام مرد پيرى است كه با رفتن زن و بچه اش به كانادا تنها زندگى مى كند در خانه او زندگى مى كردم و گاهى به همراهش به اين ويلا مى آمدم.
وسط هفته در اين ويلا چه مى كرديد؟
- روزهايى كه دانشگاه نداشتم اگر دايى ام مى خواست همراهش به اينجا بيايم، مى پذيرفتم. ديروز دايى حسن گفت كه دلش گرفته و مى خواهد به ويلايش بيايد، عصر بود كه حركت كرديم شب گذشته اينجا مانديم تا اينكه صبح شد، دايى ام مى خواست گشتى در جنگل هاى اطراف بزند من نيز همراهش شدم و با هم به جنگل رفتيم.
كى از خانه خارج شديد؟
- حدود ساعت ۱۲ ظهر بود كه به جنگل رفتيم، خيلى زيبا بود، همينطور قدم مى زديم، دايى حسن از خاطراتش با زن و بچه هايش مى گفت و مى خنديد. خيلى از ويلا دور شده بوديم كه از روبرو سه مرد نقابدار مسلح را ديدم، آنها به محض ديدن ما با فرياد خواستند ساكت سر جايمان بايستيم، خيلى وحشتناك بود، من و دايى حسن برگشتيم و پا به فرار گذاشتيم.
شما را به اسم صدا زدند؟
- خير، يكى از آنها داد زد كه پيرمرد تكان نخور و ديگرى با خنده اى حرفى به من پراند، فاصله مان ۱۰ مترى مى شد وقتى فرار كرديم چند بارى داد زدند كه مى خواهند شليك كنند. ما بى توجه به سمت ويلا مى دويديم كه دايى حسن روى گل ها ليز خورد، به سختى خودش را كنترل كرد اما از من عقب افتاد فقط صداى شليك يك گلوله را شنيدم، ناله دايى ام بلند شد، با گريه هرچه در توان داشتم به پاهايم دادم و خودم را به ويلا رساندم، وقتى داخل شدم سريع در را بستم و خودم را به عمارت رساندم و سريع با پليس تماس گرفتم، هنوز تا نصفه ماجرا را تعريف نكرده بودم و با دادن آدرس بى هوش شدم تا اينكه شما را بالاى سر خودم ديدم.
چرا قاتلان دايى ات به ويلا نيامدند؟
- تصور مى كنم احتمال مى دادند در خانه ويلايى افرادى باشند كه براى آنان دردسر به وجود آورند والا مطمئن باشيد من نيز كشته مى شدم.
در اين اطراف، ويلاى ديگرى نيز وجود دارد؟
- تنها ويلاى اينجا متعلق به دايى حسن است، او مرد پولدار و جواهرفروش است. تصور مى كنم سه نقابدار مى خواستند به ويلا حمله كنند كه با ما روبرو شدند.
در روز روشن اين اقدام عجيب نبود؟
- در اين اطراف كسى نيست و روز و شب فرقى ندارد، فقط كافى است اطلاع داشته باشند دايى ام در مغازه اش نيست و به اينجا آمده است.
يعنى دايى ات را مى شناختند؟
- حتماً مى شناختند والا در اينجا با آن نقاب هاى سياه چه كارى داشتند حتماً مى خواستند سرقت كنند و چه كسى بهتر از دايى پولدار من!
خيلى مطمئن حرف مى زنى؟
- تصور مى كنم اجير شده بودند دايى ام را سر به نيست كنند و همه اين نقشه زير سر زن دايى ام است كه در كانادا زندگى مى كند، مى خواهد ارثيه به بچه هايش برسد و چون سر اين موضوع با دايى حسن اختلاف داشت آدمكش اجير كرده است.
اين مى تواند مسير تحقيقات را عوض كند؟
- مطمئن نيستم، لهجه شهرستانى يكى از نقابداران طورى بود كه به شهرستان و لهجه فاميل هاى زن دايى ام مى خورد، به خاطر همين شك كرده  ام.
مى دانى جسد دايى در كدام سمت ويلا بود؟
- همراهتان مى آيم تا آنجا را نشان بدهم.
ديگر سؤالى نمانده بود، فرشته به سختى از روى مبل بلند شد و در حالى كه اشاره مى كرد چتر در كمد ديوارى است به سمت در خروجى عمارت حركت كرد. وقتى از ويلا خارج شدند دقيقاً برخلاف محل جست وجوى مأموران به سمت شمال غرب ويلا حركت كرد و بازپرس شمس همراه او رفت. حدود سه كيلومترى قدم زدند تا اينكه به ميان درختان تودرتو رسيدند، از دور جسد مردى كه لباس ورزشى پوشيده بود، ديده مى شد، بازپرس از فرشته خواست همانجا بماند بعد در حالى كه اسلحه كمرى اش را در دست گرفته بود آرام به سمت جنازه حركت كرد.
وقتى بالاى سر آن رسيد ديد كه دايى حسن به پهلو روى زمين افتاده و صورتش خون آلود است، همه لباس هايش گل آلود بود. روى دو زانو نشست و در حالى كه دستكش مخصوص صحنه قتل دستش كرده بود سر پيرمرد را وارسى كرد. يك گلوله درست از بينى اش وارد سر دايى حسن شده بود و آثارى از خروج آن از سر وجود نداشت و مشخص مى كرد گلوله در جمجمه پيرمرد گير كرده است، نوع شكاف نشان مى داد كه گلوله از اسلحه كمرى شليك نشده و احتمالاً اسلحه شكارى يا اسلحه خودكار بوده است.
هيچ جاى ديگر پيرمرد خون آلود نبود، آثار خراشيدگى دور گلوى او ديده مى شد كه از رده هاى زنجيرى مشخص بود زنجير طلاى دايى حسن توسط سه نقابدار به سرقت رفته است، انگشتان و مچ دست او نيز كبود بود به طورى كه مشخص مى كرد انگشترهاى طلا و ساعت مچى وى نيز به سرقت رفته است. بازپرس شمس به اطراف محل افتادن جسد خيره شد، ردپاهاى زيادى ديده مى شد اما به خاطر كشيدگى روى گل كه عمدى به نظر مى رسيد، نمى شد حدس زد كه چند نفر در صحنه جنايت حضور داشتند.
با راهنمايى هاى فرشته كه سمت فرار را نشان داده بود بازپرس به سمت شرقى جسد قدم برداشت. در مسيرى ۵۰۰ مترى آثارى از تلاش براى محو ساختن آثار ردپا روى گل ها ديده مى شد اما بعد از جسد تنها يك ردپا متعلق به كفش هاى زنانه و پاشنه دار فرشته بود كه ادعاهاى او را ثابت مى كرد و نشان مى داد قاتلان با رساندن خود بالاى سر جسد پيرمرد جواهرفروش از تعقيب خواهرزاده او منصرف شده اند. ديگر كارى براى انجام دادن نمانده بود، بازپرس شمس نزد فرشته كه به درختى تكيه داده و به كارهاى او خيره شده بود برگشت و خواست همراه با او به ويلا برگردند.
قرار شد فرشته با كانادا تماس بگيرد و ماجراى قتل دايى اش را به همسر و بچه هايش خبر دهد.
سه روز از اين قتل گذشته بود كه زنى ۶۸ ساله روبروى ميز كار بازپرس شمس ايستاد و خود را مهردخت، معرفى كرد و گفت همسر جواهرفروش است و از كانادا به ايران آمده است. وقتى بازپرس شمس مى خواست از او بازجويى كند خيلى آرام روى صندلى نشست، دستكش زنانه اى را از دستانش درآورد و گفت آماده پاسخگويى به سؤالات است.
شما مى دانيد چه كسى با شوهرت اختلاف دارد؟
- ۱۰ سال پيش به هلند رفتم و حسن در سال سه بار نزد ما مى  آمد، به مدت ۱۵ روز نزدمان مى ماند و برمى گشت، به خاطر همين از اختلافاتش بى اطلاع هستم.
خودت با او مشكلى نداشتى؟
- پدر بچه هايم است و جز اينكه با ماندگار بودنش در ايران مخالف بودم، هيچ درگيرى اى با او نداشتم.
سر خرجى، ارث و ميراث اختلاف نداشتى؟
- او مقدارى خسيس بود اما مى دانستم دير يا زود رفتنى است و بچه هايم همه دارايى اش را به دست خواهند آورد، ارث كمى نيز به من مى رسيد زياد به اين فكر نبودم.
رفاه حال بچه ها ممكن است باعث شود شما بخواهيد خيلى سريع به اين ارث برسيد؟!
- شما انگار اطلاع نداريد كه خودم پولدار هستم، ارث پدرى ام يك كارخانه در قزوين است و اگر بيشتر از او پول نداشتم كمتر از او هم ثروتمند نبودم.
بازپرس شمس از مهردخت خواست در ايران بماند و سعى كند در دسترس تحقيقات باشد، نياز مى ديد تحقيقات بيشترى انجام دهد، بايستى بستگان ديگر مقتول را تحت بازجويى مى گرفت و اگر بين ادعاهاى فرشته و آنان نقطه اشتراكى به دست مى آمد تحقيقات خود را روى همسر مقتول متمركز كند. براى اينكه فهرستى از نزديكان مرد جواهرفروش به دست آيد بازپرس شمس برگه هاى تحقيق از فرشته در صحنه قتل و تحقيقات كلانترى كه حاشيه هاى جنايت را بررسى كرده بودند مرور كرد و خود را در يك قدمى قاتل ديد. درست حدس زده بود، فرشته عصر آن روز وقتى دو دليل بازپرس را شنيد، چاره اى جز اعتراف نديد. او گفت دايى اش او را واسطه اى بين همكلاسى اش قرار داده بود تا با او ازدواج كند و رفتارش باعث تنفر وى شده بود تا اينكه تصميم مى گيرد دايى حسن را به قتل برساند.
* * *
خوانندگان گرامى با اشاره به دو دليل بازپرس شمس و ارسال نامه به صندوق پستى روزنامه ايران مى توانيد در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد.
پاسخ معماى پليسى شماره ،۱۰۶ شليك به عشق پنهان
تنها دليل بازپرس شمس: در صحنه قتل بازپرس پوتين هاى واكس زده و براق نيما را ديد كه به پايش بود و به سمت كيوسك نگهبانى افتاده بود. سرباز يوسف حسينى شرح داد كه نيما، اسلحه را زير گلويش چسبانده بود با دو دست دو طرفش را گرفته بود و به محض ديدن او با پايش ماشه را چكاند و گلوله شليك شد. اينطور شليكى امكان نداشت چرا كه پوتين به پاى نيما بود و او نمى توانست با پوتين ماشه اسلحه ژ-۳ را كه بين حائل فلزى است بچكاند، پس يوسف دروغ مى گفت.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |