گفت و گو : مريم سامانى - عكس ها: كاوس صادقلو
نيمه شب رسيده است. براى ديدن اين زن بايد كيلومترها از تهران خارج شويم و از ورامين عبور كنيم. شهر دور از هياهو و غوغاى ساكنانش در سكوت و خلوتى خاص روبرويمان قرار دارد. جز چراغ ها و چرخ هاى خودرو كه بر پوست تيره شهر دست مى كشد و جز تك و توك نارنجى پوشان كه هر ازگاهى با دسته بلند جاروهايشان شهر را براى بيدارى صدامى زنند، هيچكس نيست. در تاريكى به زنى فكرمى كنم كه قصه زندگى اش را هرچند خلاصه شنيده ام ولى آنقدر برايم جذابيت داشته كه به سراغش بروم.
نمى دانم اين زن كيست ولى انگار او را در كنار تمام مردان نارنجى پوش جاروبه دست جست و جو مى كنم.
آدرس در دستمان است و در تاريكى از تابلوهاى راهنما براى رسيدن به او كمك مى گيريم.
- كوچه مسجد كجاست؟
مرد نارنجى پوش دست از كار مى كشد و با انگشت مسيرى را نشان ما مى دهد. بر مى گرديم و چند بار دور مى زنيم و عاقبت پيدايش مى كنيم.
زنى كه به نظر مى آيد سن و سالى از او گذشته در غبار شهر خودش را گم مى كند، چند لحظه اى تنها نگاهش مى كنيم. با جاروى دسته بلندش آرام آرام و با حركات منظم تله اى از خاك و آشغال را وسط يك زمين بزرگ جمع كرده است.
حالا ديگر باورم مى شود كه اينجا زنى است كه رفتگر است. زنى كه براى حفظ زندگى، شانه هايش را به وسعت تمام شهر پهن كرده تا مبادا دست نياز به سوى كسى دراز كند، مبادا كه زندگى اش كه عمرى در سختى گذشته از هم گسيخته شود.
نور چراغ ماشين مان متوجه اش مى كند. لنگ لنگان خودش را به ما مى رساند. هرچه نزديكتر مى شود، بيشتر مى شود گذر زمان را در چهره اش يافت.
- دنبال چه آدرسى مى گرديد؟
رفتگر زن با ما وارد صحبت شده است. شيشه را پايين مى دهم. دستانش را كه براى فرار از هجوم سرماى نيمه شب زمستانى در پناه دستكشى مستعمل پنهان كرده، بيرون مى آورد.
دستم را به نشانه احترام به همه آموخته هايم به سويش دراز مى كنم. زن كمى در چشمانم خيره مى شود. هنوز در ترديد است كه دستانش را در ميان دستانم مى گيرم و فكر مى كنم چقدر مقدس هستند اين زنان فقير. چقدر پاك و بى ريا هستند اين زنان زحمتكش.
* نگفتى اسمت چيست؟
- سكينه عسگرى.
* چند بچه دارى؟
- چهارتا.
* چند سال دارى؟
- ۵۶ سال.
* شوهرت كجاست؟
- مكث مى كند و مى گويد: شوهرم در شهردارى كارمى كرد، رفتگر بود.
* الآن كجاست؟
- يك سال است فوت كرده.
* چه شد كه به كار رفتگرى مشغول شدى مادرجان؟
- شوهرم وقتى نيمه شب از آن طرف خيابان خواسته بود بيايد اين طرف ماشين به او زده بود. پايش شكست و خانه نشين شد. چهارسال بى خرجى بودم. ديدم نمى شود. رفتم شهردارى. گفتم يا حق اش را بدهيد يا بگذاريد كاركند. گفتند نمى تواند كاركند. ازكارافتاده شده. با آن پا مگر مى شود رفتگرى كرد. گفتم: من هستم. خودم كنارش مى ايستم و كمكش مى كنم.
* چند سال پيش بود؟
- ۵ سال پيش بود. الآن پنج سال است كه رفتگرى مى كنم.
* اولين شبى را كه سركار رفتى به ياد دارى؟
- بله.
اندوهى بزرگ در چشمانش هجوم مى برد. نگاه غمناكش را به دستانم كه از سرما قدرت ندارد خودكار را بر صفحه كاغذ بلغزاند، مى دوزد.
- خجالت مى كشيدم. خيلى برايم سخت بود. نمى خواستم مردم ببينند زنى رفتگرى مى كند. خودم را پنهان و با خجالت كار مى كردم.
* الآن چه؟
- ديگر عادت كرده ام. آنقدر غصه دارم كه به اين يكى فكر نمى كنم.
* بچه هايت چه مى كنند؟
- سه پسر و يك دختر دارم. يكى از پسرهايم رفتگر است. يكى ديگرشان ۶ ماه است كه گوشه خانه افتاده است. دستم تنگ است. پول يك بربرى را هم به زحمت مى دهم. از اينكه نمى توانم دست زن و بچه اش را بگيرم، غصه مى خورم. زنش جوان است و پسرم...
* چقدر از شهردارى حقوق مى گيرى؟
- شهردارى به من حقوق نمى دهد. مى گويند ما زن استخدام نمى كنيم. ولى پسرم از حقوقش ماهى ۳۰ هزارتومان به من مى دهد. پيمانكار به من دستكش مى دهد. گاهى چند هزارتومان عيدى مى دهد ولى مى گويد در شهردارى نمى توانند برايم جاى كار بازكنند و بيمه شوم.
* به رفتگران مرد چقدر حقوق مى دهند؟
- از ۱۱۰ تا ۱۴۰ هزارتومان.
* از چه ساعتى براى رفتگرى بيرون مى آيى؟
- از ساعت ۱۲ شب تا ۶ صبح بايد منطقه اى را كه براى من و پسرم است تميز كنيم.
با انگشت دست جوانى نارنجى پوش را نشانمان مى دهد و مى گويد:
- بعد از جاروزدن منطقه مان مى روم خانه نماز صبح را مى خوانم. كارهاى خانه ام را مى كنم و بعد هم به مطب يك دكتر مى روم تا آنجا را تميز كنم.
* از او چقدر مى گيرى؟
- ماهى ۲۰ هزارتومان.
* پس جمعاً ماهى ۵۰ هزارتومان حقوق دارى؟
- بله.
* راضى هستى؟
- شايد تقدير من اين بوده است.
*چرا تو را استخدام نمى كنند؟
- نمى دانم. شايد چون من يك زن ضعيفه ام. ولى به خدا در سرما پدر آدم در مى آيد. نمى دانى چقدر سخت است و هوا چه سوزى دارد. تمام استخوانهايم مى سوزد. مردها هم از اين شرايط مى نالند، حالا فكر كن ببين من چه مى كشم.
*چندكيلومتر را بايد جارو كنى؟
- ۸خيابان و خيابانهاى فرعى شان را. فكر كنم ۲۰ كيلومتر مى شود.
*از شوهرت نگفتى ؟ چندسال با او زندگى كردى؟
- ۳۴ سال با هم زندگى كرديم. خيلى با هم قشنگ كنار مى آمديم. هيچوقت دعوايمان نشد. شوهرم ۱۸ سال در شهردارى رفتگرى كرد. او براى پيمانكار كار مى كرد.
*چندساله بودى كه شوهرت دادند؟
- ۱۸ سالم بود. عقلم كامل بود. مى فهميدم زندگى يعنى چه.
*اهل كجا هستى؟
- اهل چال تلخون.
*پدرت چكاره بود؟
- كارگر و كشاورزى مى كرد.
*وقتى با شوهرت ازدواج كردى چه شغلى داشت؟
- كارگر بود ولى در شهردارى كار نمى كرد.
*شوهرت هم در چال تلخون زندگى مى كرد؟
- نه اهل قلعه نو بود. من عاشق او بودم.
* به نظرت عشق يعنى چه؟
- عشق يعنى بتوانى در زندگى خوش باشى.
* تو در زندگى خوش بودى؟
- نه! ولى من بچه هاى سالمى تحويل جامعه دادم.
* چقدر سواد دارى؟
- هيچ
* شب ها در تاريكى شب كار مى كنى، نمى ترسى؟
- نه از هيچى نمى ترسم.
* خانه دارى؟
- يك خانه دارم . كه با دو تا از بچه هايم در آن زندگى مى كنيم ولى وسايل خانه هيچ چيز ندارم. به بدبختى شوهرم تا بود با قرض اين خانه ۸۰مترى را خريد.
*چه آرزويى دارى؟
- بچه هايم راحت زندگى كنند. من هيچ وقت خودم راحت زندگى نكردم.
* چرا كار مى كنى؟
- اول به خاطر اينكه زندگى مان بچرخد. شوهرم عمرى با آبرودارى زندگى كرده بود. حالا هم كه او رفته كار مى كنم تا سربار بچه هايم نباشم. زندگى ام پر از مشكلات است. وام دارم و حقوقم كم است. براى خاكسپارى شوهرم خيلى قرض كرده ايم. بايد همه را بدهيم .
* تلفن دارى؟
- تلفن دارم ولى از بى پولى قطع شده است. حتى پول گاز و برقم را هم نتوانسته ام بدهم. در زندگى مانده ام . نمى دانم چه كنم. جز خدا هيچ كس را ندارم.
*چه آرزويى دارى؟
- به زيارت خانه خدا يا كربلا بروم. من خيلى عذاب مى كشم. به خدا ۲ سال است پول آبگرمكنى را كه خريده ام نتوانسته ام بدهم .
*مريض كه مى شوى هم كارى مى كنى؟
- بله . چاره اى ندارم. بايد كارم را انجام بدهم. ولى اگر حالم خيلى بد باشد پسرم ناچار مى شود كار بكند.
* آن اوايل كه ۱۸- ۱۹ ساله بودى و شوهر كردى در زندگى چه آرزويى داشتى؟
- آدمها همه آرزوهاى خوب را براى خودشان مى كنند ولى خدا بايد براى آدم بخواهد . آن موقع ها آرزو مى كردم كه زندگى خوشى داشته باشم ولى تمام عمرم با فقر سر كردم. شوهرم ۷ ماه كامل بسترى بود. من بودم و او و تمام مشكلات و ندارى ها.
* چه چيزى در زندگى برايت مهم است؟
- حجاب و نماز را هميشه داشته ام در زندگى برايم حلال و حرام خيلى مهم است. من خيلى بدهكار مردم هستم . اگر قرض هايم را بدهم خيالم راحت مى شود.
*شوهرت چندسال داشت كه تو را تنها گذاشت؟
- ۷۲ساله بود كه عمرش را به شما داد. وقتى زنش شدم ، زن اولش به خاطر سرطان مرده بود. بچه اى داشت كه خودم او را مثل بچه ام بزرگ كردم.
* تا حالا شده كسى از عابران يا مردم بيايند با تو حرف بزنند يا غمخوارى كنند؟
- هيچ كس تا حالا با من در اين مدت غمخوارى نكرده است. شايد گاهى كسى عبورى كمكى كرده ولى غمخوارى نكرده اند.
*از زندگى چه تعريفى دارى؟
- همه بايد باهم كنار بيايند.
*چه غذاهايى را خوب درست مى كنى؟
- فرقى نمى كند. همه را تميز درست مى كنم.
*چه غذايى را دوست دارى؟
- مرغ و قورمه سبزى . ولى اين روزها اكثراً نان بربرى داريم.
*اگر وضع مالى ات خوب بشود چه مى كنى؟
- ديگر كار نمى كنم. ديگر رنج نمى كشم. زانوى پايم به خاطر سن و سالم و فشارى كه هر روز براى كار به آن مى آورم مشكل دارد ولى با همه اينها خدا را شكر مى كنم كه تكه نانى براى خوردن به دست مى آورم.
*از خدا چه مى خواهى ؟
- خدا به همه كمك كند و بعدهم به من و بچه هايم كمك كند.
*از شهردارى چه انتظارى دارى؟
- اى كاش مرا استخدام مى كردند و كار راحت ترى به من مى دادند. اى كاش حقوقم بيشتر مى شد.
*خوشحالى ات در زندگى از چيست؟
- از اينكه به هيچكس آزار نرسانده ام. هميشه روى مرز خودم راه رفته ام. دنبال كار بوده ام و اهل غيبت و آزار نيستم. اينها تنها چيزهايى است كه باعث خوشحالى من در زندگى است.
***
از سرما احساس مى كنيم خونمان منجمد شده است. حرف براى گفتن زياد دارد و من هم خيلى دلم مى خواهد كه باز هم پاى صحبت هايش بنشينم و با او غمخوارى كنم اما سرما با تازيانه هايش وادارمان مى كند كه زن رفتگر خسته و اميدوار را تنها بگذاريم. چند رفتگر با دلواپسى دوره ام مى كنند براى خودشان تقاضايى ندارند. تنها سفارش رفتگر زن را مى كنند و نگران حال او هستند.
مى گويند اى كاش براى اين زن شهردارى كارى كند. زن در غوغاى غبارى كه به پا كرده در كورسوى ماشين ها پنهان مى شود و من نگران مى مانم مبادا كه اين زن اين بار هم پشت غربت اين شهر گم و براى هميشه ناپيدا شود.