پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۴ -
Thu, Mar 2, 2006
جوان
۳۴۰۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
موسيقى
ارتباطات
مهرگان
ماجرا
درباره جوانان و خريدهاى نوروزى
حرف دل
لذت گذشت
گذشت چيز خوبى است. ما همه، اين حرف را شنيده ايم اما هيچ وقت دوست نداريم كه آن را عملى كنيم. براى همين هم هميشه در دلمان نقطه اى از كينه و نفرت وجود دارد و هر روز هم بزرگتر مى شود. خيلى وقت ها هم خودمان از اينكه نمى توانيم كسى را ببخشيم و بگذريم، تعجب مى كنيم. راستش ما عادت كرده ايم يا شايد عادتمان داده اند. چون همه مثل هم هستيم و دست از مهربانى شسته ايم، هيچ وقت اينها باعث ناراحتى كسى نمى شود. شايد بايد خودمان دست به كار بشويم. براى اينكه لذت بخشش را احساس كنيم، بايد از همين امروز شروع كنيم. اشتباه ها قابل جبران اند. كاش اين را هيچ وقت فراموش نكنيم.
سهيلا نيازى _ تهران
بهانه هاى كوچك
چند وقت پيش مطلبى خواندم درباره هديه دادن . اين كه روز تولد چه هديه اى بدهيم يا در زمان هايى كه منتظر هديه گرفتن هستيم چه احساسى داريم. به نظرم همه اين روزها و تقويم ها، بهانه اى است براى ابراز دوستى. چه مى شود بى هنگام كادويى را به كسى كه دوستش مى داريم بدهيم؟ خوشحالى و ذوق او آن وقت بيشتر هم مى شود. براى محبت كردن، نيازى به اتفاق هاى بزرگ نيست. بهانه هاى كوچك دليل مناسب ترى است. با اين شيوه، هر روز وقت هديه دادن و هديه گرفتن است. اينكه بد نيست؟!
بهزاد كيانى _ اصفهان
درباره جوانان و خريدهاى نوروزى
با اينا زندگيمو سر مى كنم
249465.jpg
سارا جمال آبادى

سال جديد و لباس نو
سال جديد مى آيد خواسته و ناخواسته با آب شدن برف ها (اگر برفى باريده باشد) و با صداى پرنده ها (اگر پرنده اى به اين شهرهاى دودى بازگشته باشد).
سال جديد مى آيد مى توانى ببينى حقيقت اين اتفاق را از پشت شيشه پنجره اى كه لايه ضخيمى از دود سياه از روى آن برداشته شده است: برقى آسمان را پر مى كند و تكه ابر سياه درون ظرف پر از كف مى افتد و مادر به شيشه هاى پر از دانه هاى باران مى گويد: هميشه باران مى زند بعد از خانه تكانى.
از شيشه پاك باران خورده؛ شهر ما آبى آبى است. حتى اين كفش دوزك هاى آهنى رنگى هم كه تمام شهر را گرفته اند حتى همين چند سنگفرش كوچك پياده روهاى مردم سربزير را آنها هم عوض شده اند!
سال جديد مى آيد با تمام سبزى ها و آبى هايش ... خيلى زودتر از پاك شدن دود غليظ روى پنجره يا خيلى زودتر از برگشت صداى گنجشك ها؛ آنقدر زودتر كه هنوز روى ماشين همسايه مى توانى بخوانى؛ لطفاً مرا بشوييد! از صداى بوق ماشين هاى عاصى شده و در ترافيك مانده، از صداى همهمه و شادى آرام درون مردمك چشم ها. بوى سال جديد خيلى زودتر از اين ها در شهر من و تو مى پيچيد. از مغازه اى به مغازه اى ديگر مى رويم نخ نگاهمان از اين ويترين به آن ويترين كشيده مى شود. جايى گير مى كند؛ مى برد و درون اتاق هاى پر و پر مى شود از من و تويى كه در هر چهار ديوار آينه اى با لباسى نو ايستاده ايم.
نيم نگاهى به جيب
سال جديد اما قبل از آنكه با تمام تغييرات فصلى برسد آغاز ديگرى هم دارد و آن نيم نگاهى به يك جيب! جيبى كه لاغر و مردنى است و يا چاق و...
مهرداد ۲۴ ساله دانشجوى زبان انگليسى است و فروشنده جوان يكى از فروشگاه هاى لباس اين شهر. در حدود نيم ساعتى كه منتظر شنيدن جوابى از او مى مانم نزديك به ۴ ، ۵ تومان درون - به قول خودش - دخلش مى گذارد. مهرداد به شلوارش اشاره مى كند و دستى درون جيبش مى رود و پارچه سفيد درون جيب بيرون مى آيد. مهرداد مى گويد: «خالى، خالى است، هرچه درآمد دارم درون اين دخل است است اين دخل هم مال من نيست مال صاحب مغازه است. من تنها يك فروشنده هستم!» دو دختر جوان وارد مغازه مى شوند دستشان لباسى را نشانه مى رود، مهرداد از جنس و رنگ و پارچه و ماركش مى گويد بعد از ۱۰ ، ۱۵ دقيقه معامله اى بى چونه باز هم دسته اى اسكناس سبز رنگ درون دخل مى رود.
به مهرداد نگاه مى كنم كه دانشجوى زبان انگليسى است و تضمين لباس فروخته شده را مى كند: «اگر شستيد و چيزى شد با من!» به مهرداد مى گويم: تضمين هايت واقعى است مى خندد و مى گويد: «آره؛ اما گاهى وقت ها اين حرف ها كار دست آدم مى دهد».
فروشنده اين مغازه كه تمام جنس هايش تضمينى است خرج و خريد عيدش به چند تكه لباس محدود مى شود. اما خودش مى گويد: «اگر بتوانم سعى مى كنم اين خرج ها را محدود كنم و از اين شهر براى چند روزى بيرون بزنم».
به قول مهرداد خريد عيد وقتى معنى داشت كه مردم سالى يكبار لباس مى خريدند نه حالا كه هر فصل هر فصل لباس هايشان را نو مى كنند. على فروشنده مغازه بغلى است، ۲۲ ساله و پرشور و شر. مى گويد: «عاشق اين عيد هستم چون تنها ماهى است كه مردم كمتر قيمت ها را پس و پيش مى كنند». مهرداد مى گويد: سؤال هاى تان را از او بپرسيد وضعش توپ توپ است. على هم خرج عيدش اول به لباس هايى محدود مى شوند كه هرچند كم هستند اما همه شان اصل هستند و مارك دار!
به قفسه هاى عجيب و غريب لباس هايش نگاه مى كنم لباس هايى كه درون پوشال هايى گذاشته شده اند. به ماشين كهنه وسط مغازه!
على مى گويد: «اگر بخواهم عيد را خوش بگذرانم حداقل ۵۰۰ هزار تومان پول لازم دارم»
مى گويم: فكر نمى كنى زياد است.
فكر نكرده مى گويد: «نه كم هم است؛ همين حالا اگر ۲ تا بلوز و ۲ تا شلوار و يك جفت كفش بخواهم بايد ۳۰۰ هزار تومان پول توى جيبم باشد».
از ۲۰۰ هزار تومان بقيه مى پرسم و مى گويد: بالاخره يك تك پا شمال هم بايد رفت.
مانكن هاى درون ويترين ها مى خندند و نمى خندند؛ اخم كرده اند و اخم نكرده اند به لباس هاى هم نگاه مى كنند و انگار هيچ چيز نمى بينند يكى از آن ها زل زده به مريم كه با خواهر ۱۶ ساله اش براى خريد آمده است. مريم كه ۲۴ ، ۲۵ ساله به نظر مى رسد خريد عيد را براى هم سن و سالانش يك خريد ساده و معمولى مثل بقيه خريدها مى داند و خواهرش را نشان مى دهد كه هنوز چشم هايش درون ويترين است و مى گويد: براى اين گروه سنى خريد عيد شوق و ذوق دارد بالاخره بعد از عيد و رفتن به مدرسه مى خواهند خود را به همديگر نشانى بدهند.
مريم هم ترجيح مى دهد خريد معمولى داشته باشد و به يك مسافرات كوتاه برود تا حال و هوايى عوض كند كه البته اين مسافرت اگر از جغرافياى اين مرزها بگذرد بيشتر مورد استقبال او است!
هليا ۲۰ ساله هم خريد عيد ندارد چون خريد عيد مثل خريدهاى معمول هر فصل شده كه از راه مى رسد. خريد اول تابستان، اول پاييز، اول زمستان، اول بهار و به نظر او خريد اول بهار هرچقدر هم ساده تر برگزار شود چون شكل يك سنت را دارد بيشتر به چشم مى آيد.
درون سيل پرهمهمه جمعيت، سبدهاى پلاستيكى رنگ به رنگ فصل جديد نفس مى كشد.
سعيد با آمدن فروردين - درست اول فروردين - ۲۴ ساله مى شود به قول خودش شانس آورده چون هديه هاى تولد بارى از دوش خريد عيدش برمى دارند. سعيد اگر چيزى هم بخرد به حساب عيد نمى گذارد چون اگر عيد هم نمى آمد مى خريد چون تمام اينها وسايل لازم و ضرورى بوده اند كه لازم داشته است.
همه جوان ها خريد مى كنند اما خريد عيد اسمش را نمى گذارند چون در آغاز هر فصل اين زحمت را متحمل مى شوند! اما شيدا خوشحال و بدون مخفى كردن مى گويد: عيد را دوست دارم خريد عيد را هزار برابر بيشتر؛ كار مى كنم و قسمتى از اين خريد را از جيبم مى دهم و بقيه را شده به زور و غر و قهر مى گيرم!
خريد عيد جزو تفريحات جالب شيدا است كه دوست دارد با خوردن زنگ سال جديد بوى تازگى بدهد. شيدا مى گويد: ۲۶ سال دارم اما چند دقيقه به سال تحويل (حتى) جوراب هاى نو مى پوشم احساس مى كنم تازه مى شوم؛ بوى تلخ لباس هاى جديد را دوست دارم. مهرناز مى گويد: خريد عيد چه كوچك چه بزرگ چه كم چه زياد قبل از اينكه يك خريد باشد يك حس خوب است يك حس كه با گرفتن لباس هاى تازه، تميز كردن قفسه هاى به هم ريخته آغاز مى شود. احساس مى كنى همه چيز از نو آغاز مى شود؛ آن هم آغازى كه يك جورهايى يقين دارى آغازى خوب است؛ راهى جديد است و خيلى كم پيش مى آيد كه يك سال رفت و تو پير شدى به اين فكر مى كنى كه تو هم جوان شدى خيلى جوان؛ آنقدر كه دارى جوانه مى زنى، شكوفه هاى سپيد مى دهى و كمى نمانده كه دست هايت پر از سيب هاى سرخ تازه شود...
سبدهاى رنگى
سبدهاى رنگى دست به دست مى شوند فروشندگان جوان لبخند مى زنند پول درون دخل هايى مى گذارند كه همگى مى گويند مال آنها نيست. مشترين جوان حال چانه زدن ندارند. پولش را نشان فروشنده مى دهد و يا هر دو با هم لبخند مى زنند و يا فروشنده با گفتن يك نه لبخند مشترى جوان را به بن بست مى كشاند! ز.ر هميشه فيلسوفانه وار به هر مسأله اى نگاه مى كند. خجالت مى كشد و ز.ر شروع مى كند به تجزيه و تحليل؛ و به جاى اينكه مستقيماً از خرج و مخارجى كه عيد براى او دارد بگويد نظرهاى مختلفى مى دهد از جمله اينكه براى خرج عيدش يك ميليون لازم دارد. البته سريعاً نظرش عوش مى شود و مى گويد نه! ۱۴ ميليون لازم دارم.
ز.ر مى خواهد با اين پول يك ماشين براى عيدش بخرد بعد هم شروع مى كند به دسته بندى و مى گويد: از كيف و كفش و لباس بگذريم زياد هم مهم نيستند اما دلم سفر مى خواهد. البته اين سفر رفتن ۲ حالت دارد، يك، سفر خارجى مجلل و ترجيحاً رفتن به ايتاليا، چين و تبت كه فكر مى كنم ۱۰ تا ۱۲ ميليون تومان آب بخورد.
ز.ر اضافه مى كند البته با ۵۰ هزار تومان هم مى شود سروته قضيه را هم آورد.
و به نظر ز.ر سروته هم آوردن يك قضيه ۱۲ ميليونى به ۵۰ هزار تومانى به اين شكل است كه: بى خيال خريد كيف و كفش و آجيل و شيرينى بليتى تهيه كرد و با اتوبوس شهر به شهر رفت. شب ها هم وقتى به شهرى رسيديد كه نه آشنايى داشتيد و نه پول هتل و متل و نه حتى پول گرفتن يك مسافرخانه كه حتى در آسمانش سنگ هم پيدا نمى شود چه به ستاره به شهردارى آن شهر سرى بزنيد! شايد براى شما به عنوان يك مسافر جوان و بى جا فكرى بكند!
به نظر ز.ر عيد در غير اين صورت دو جور مى گذرد: ۱- كسالت بار ۲- غيركسالت بار؛ حالت كسالت بارش اين است كه صبح تا شب در خانه منتظر مهمان هايى بمانيد كه سالى يكبار مى بينيدشان با بچه هاى جديد و بايد تعارف بكنيد و تعارف بشنويد و پسته دربسته را ميان دندان هايتان جابه جا كنيد و حالت دوم اين است كه اولاً خودتان را حسابى گول بزنيد و خوشحال باشيد(؟) از نوع الكى.
ز.ر كه گرم شده است و احساس روانشناسانه اى به او دست داده از شما انتظار دارد در اين حالت خود را به هواى فرح بخش بهارى بسپاريد و قدم بزنيد و بگذاريد ريه هايتان جشن بگيرند! به قول ز.ر صبحانه اى مفصل با نان فريزر شده يخ زده كه روى اجاق گاز و يا در تستر گرم كرده ايد بخوريد و اصلاً به مسافرات و لباس و اين جور چيزهاى تأسف بار فكر نكنيد و تلويزيون را روشن كرده كانال به كانال دنبال يك برنامه مناسب بگرديد. ز.ر اعتقاد دارد حتماً پيدا مى شود. ز.ر در حالى كه از فرط تندتند صحبت كردن نفس كم آورده مى گويد: پايان!
جوگير شدن در آب و هواى عيد
ارغوان درون جمعيت خريدار عيد از اين مغازه به آن مغازه دنبال چيزى كه لازم دارد مى گردد. ارغوان دليل اين همه شور و جنجال براى خريد عيد را آب و هوا مى داند. او احساس مى كند اين عوض شدن رنگ طبيعت است كه با خود خوشحالى و انرژى به همراه مى آورد. او حتى معتقد است كه مردم در اين آب و هوا جوگير مى شوند و به شكل نافرمى به خريد مى پردازند.
ارغوان مى گويد البته اين جو خوب گاهى هم بد است چون آنقدر پررنگ مى شود كه يادمان مى رود كمى هم خود را تازه كنيم!
عمو نوروز
عمو نوروز با لباس قرمز و جيرينگ جيرينگ ساز و ضرب و دهلش از لابه لاى كفش دوزك هاى آهنى شهر مى گذره! مريم دلش مى خواهد از عمو نوروز عيدى دستگاهى بگيرد كه اختيار همه زندگى اش را به دست خودش بدهد. ز.ر مى گويد: عمو نوروزم كجا بود. دلتان خوش است! اما اگر من عمو نوروز بودم ساعت كارى را از ۸ به ۱۱‎/۳۰ صبح تغيير مى دادم و تعطيلات را هم دو برابر مى كردم. ز.ر اسم اين كار خود را مى گذارد؛ كارى اساسى براى مردم تمام فصول!
جمله تكرارى
سال جديد مى آيد. لطفاً اين جمله تكرارى را چند مرتبه درون دلتان با صداى بلند تكرار كنيد!
مجرى تكرارى تلويزيون هم با لحن تكرارى اين جمله تكرارى را مى گويد كه كينه را بشوريد؛ بزرگ ترها يادتان نرود چيزى نمانده كه سال نو شود؛ زنگ در همسايه را بزنيدووو
من كنار تنه درخت مى ايستد و دستى به تن پير درخت مى كشد. درخت ۱۰۰ ساله هم جوانه سبز دارد! من به تو مى گويد: چشم هايت را ببند و برو به هر كجا كه مى خواهى؛ با هر لباسى كه دوست دارى با كيف پولى كه تنها هزار تومان دارد يا ۱۰ هزار تومان يا ۲۰۰ ميليون تومان!
تو خسته مى گويد: خسته شدم از رؤياهايى كه به دنيا نيامدند! من روى تنه درخت دست مى كشد و مى گويد: شايد اشتباه بود آرزوى آوردن رؤيا به دنيا! شايد كه نه حتماً و بايد دنيا را به سرزمين رؤياهامان مى برديم تو خسته پول هاى كثيف را مى شمرد. تو مى گويد: هميشه كم مى آوريم حتى براى اينكه با لباسى ساده بتوانيم پا به همين دريايى بگذاريم كه چند كيلومتر با ما فاصله دارد. من چشم هايش را مى بندد لباس تازه مى پوشد؛ نفس عميق مى كشد و پا درون آب پاك دريا مى گذارد. تو مى رود و من با پاهاى خيس از سرزمين واقعى رؤيا برمى گردد!
لطفاً مرا بشوييد!
همه عجله دارند اما تنها عمونوروز است كه با لباس قرمز و موهاى سفيد عجله ندارد و ميان راه بندان ماشين ها راه مى رود و روى تن ماشين هاى گرد و دود گرفته شهر مى نويسد: لطفاً مرا بشوييد! مادر مى گويد: پنجره ها كه تميز مى شوند هميشه باران مى زند!
چيزى براى امروز
249489.jpg
سؤال مهمى كه جامعه شناسى مدرن هنوز نتوانسته جواب قانع كننده اى براى آن ارائه كند اين است كه ماشين و تكنولوژى انسان را به طبيعت نزديكتر كرده است يا ميان انسان و جهان بيرون فاصله انداخته است؟ آنهايى كه معتقدند تكنولوژى ما را به جهان نزديكتر كرده، در دفاع از ادعاى خود دلايل محكمى دارند. مثلاً هيچ كس نمى تواند انكار كند كه ماشين هاى مجهز به «سيستم جهت يابى ماهواره اى» به گردشگران صحرا اين امكان را داده اند كه باخيال راحت، دل به تپه ها بزنند و در بيابان هاى سوزان مناظرى را ببينند كه تاكنون هيچ انسانى به چشم نديده است. تكنولوژى غواصى و سفر به زير دريا هم به انسان امكان داده به اعماقى نفوذ كند كه كمتر موجود زنده اى توانسته پا به آنجا بگذارد و اينگونه با طبيعت يكى شود. اما از سوى ديگر نمى توان انكار كرد كه تكنولوژى همچون سدى در برابر چشمان ما ايستاده و امكان تجربه مستقيم و بى واسطه جهان بيرون را از ما گرفته است. امروز بسيارى از آنها كه آخر هفته براى پيك نيك به اطراف شهر مى روند، به زحمت شيشه ماشين شان را پايين مى كشند و ترجيح مى دهند غذاى خود را هم به دور از مزاحمت مگس ها پشت فرمان بخورند. دوربين هاى ديجيتال هم بزرگترين سد انسان براى درك مستقيم دنياى پيرامون ما شده اند. انگار ما همه چيز و همه كس را از پشت ال  سى دى موبايل  هايمان مى بينيم. توريست هايى كه به ديدن بناهاى تاريخى نظير تخت جمشيد مى آيند يا اين جوان كه به تماشاى مركز مارتين لوتركينگ آمده، هيچكدام حاضر نيستند چند دقيقه دوربين هاى خود را كنار بگذارند و در سكوت ميان بقاياى تاريخ قدم بزنند آنها مدام در فكر عكس گرفتن و شارژ كردن باطرى دوربين ها يشان هستند. انگار كسى به آنها مى گويد سريعتر عكس هايتان را بگيريد و برويد، بعداً فرصت داريد همه چيز را با بهترين كيفيت در خانه مفصل تماشا كنيد. مرحله بعدى به مراتب تلخ تر است. بيشتر آدم ها حتى يك بار هم حوصله نمى كنند فيلم هاى داخل دوربين هاى عكاسى يا فيلمبردارى شان را تماشا كنند! اين اطلاعات ديجيتال با برچسب هاى ناخوانا در كشورها انداخته مى شوند و به تدريج فراموش مى شوند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |