دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۴ -
Mon, Mar 6, 2006
گفت و گو
۳۴۱۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
گفت وگو با پروفسور حميد مولانا استاد دانشگاه هاى آمريكا
شركت هاى بزرگ، آينده جهان را رقم مى زنند
بخش نخست
249993.jpg
مهرداد ناظرى
به اعتقاد بسيارى از نظريه پردازان نظام بين الملل، تحولات جهانى به سمتى سوق پيدا كرده كه بازيگران اصلى قدرتهاى بزرگى هستند كه در قالب شركت هاى چند مليتى فعاليت مى كنند و در مقابل آن دولت هاى كوچك كه اكثر كشورهاى جهان را تشكيل مى دهد، ذراتى تلقى مى شوند كه در تعامل با قدرتهاى بزرگ در وضعيتى حاشيه اى قرار گرفته اند.
علاوه بر اين نهادهاى بين المللى هم كه در ساختار نظام بين المللى به شرح وظايف، و تسهيل و تعامل روابط بين كشورها توجه دارند نگاه خود را به بازيگردان اصلى يعنى كشور آمريكا معطوف داشته اند. در اين خصوص پروفسور حميد مولانا استاد روابط بين الملل معتقد است هژمونى نظام بين الملل ،امروز فراتر از منطق دولتهاى ملى حركت مى كند و به نظر مى رسد يك جانبه گرايى و برترى طلبى آمريكا خط مشى نظم موجود جهانى را تعيين مى كند. مولانا معتقد است اگر چه بحرانهاى درون سيستمى آمريكا هنوز به مرحله فروپاشى اين امپراتورى نرسيده است، اما زنگ خطرى است كه اصلاحات در رفتارها و كنش هاى بين المللى طلب مى كند. گفت وگوى ما با وى را بخوانيد:

براى درك تحولات جهانى لازم است فلاش بكى به عقب بزنيم و جهان را از قبل از فروپاشى شوروى مورد بررسى قرار دهيم. به نظر مى رسد، در دوره جنگ سرد اگر چه بين دو قطب غرب و شرق تعارض و تقابل وجود داشت اما يك نوع تعادل نسبى در تعاملات حاكم بود. علاقه مندم بدانم قبل از فروپاشى شوروى چه پارادايمى بر نظام فكرى روابط بين الملل حاكم بود؟
نظام سياسى جهان در واقع تحول اصلى خود را بعد از جنگ جهانى اول بين الملل پيدا كرد. جنگ اول بين المللى از بين رفتن امپراتورى هاى بزرگ عثمانى، سزار رومى و مجارستان و اتريش شد. در واقع ما پس از قرنها بعد از جنگ اول بين المللى با امپراتورى هايى كه در سطح جهان الگوهايى براى خود داشتند، خداحافظى كرديم. ولى فكر امپراتورى از بين نرفت و باقى ماند.
كدام الگوها از بين رفتند؟
در آن دوران اكثر كشورها در زير مجموعه يك امپراتورى مسلط به زندگى ادامه مى دادند. در واقع تعداد كشورهايى كه حاكميت ملى را به صورت «دولت _ ملت» در اختيار داشتند، كم بود. در قرن ،۱۶ حداقل (۱۲) امپراتورى مختلف مثل اسپانيا، هلند، پرتغال، سوئد، فرانسه، آلمان و... وجود داشت. اما تعداد آنها به مرور رو به نزول گذاشت و تعداد كشورهايى كه اصطلاحاً به آنها دولت _ ملت (Nation-State) مى گوييم، افزايش يافت، كه ريشه در معاهده معروف وستفالى در قرن ۱۷ در اروپا دارد كه پس از جنگهاى ۳۰ ساله مذهبى به وقوع پيوست. يعنى براى اولين بار در تاريخ سياسى جهان تعدادى امپراتورى حاكم مى شود. درست مثل امروز كه شركتهاى بزرگ درهم ادغام مى شوند و نظام هاى سياسى جديدى پديد مى آيند. فئوداليسم به شكل اروپايى نيز در اين تحولات از بين رفت. ولى يك چيز به قوت خود باقى ماند و آن هم كشورهايى كه مستعمره هستند. نه خودشان امپراتورى دارند و نه پادشاهى هستند و نه حتى مستقل هستند. اما بين جنگ اول و جنگ دوم يك نظام جديد در جهان پديد آمد و آن نظامى است كه در حال مبارزه با نظام قديمى سرمايه دارى بود و اين آغاز تكوين اتحاد جماهير شوروى و اقمار آن است. اين نظام جديد نه فقط از جنبه فيزيكى و جغرافيايى بلكه از جنبه فكرى و ايدئولوژيك پديد آمد و جهان وارد عصر جنگ سرد شد.
آيا ريشه سلطه در اين دوران مربوط به نظريه امپرياليستى است كه لنين هم به آن اشاره دارد؟
ريشه اين تفكر در دو چيز است. يك بخش آن به ۴۰۰ سال فكر آزادى خواهى ليبراليسم مربوط است كه با رنسانس و فكر روشنفكرى اروپايى آغاز مى شود. بخش دوم مربوط به ايدئولوژى جديد سوسياليسم و مانيفست هاى ماركس است كه بعدها توسط لنين و استالين با اشكالى متفاوت ارائه شد. اما نكته جالب توجه اين است كه در اين دوران غرب با غرب در حال رقابت است.
يعنى نوعى سرمايه دارى دولتى در برابر سرمايه دارى مبتنى بر بازار....؟
در اين مورد دو نظر وجود دارد. عده اى از جمله برخى روشنفكران ما معتقدند اين دو بينش، دو گفتمان متفاوت هستند. در برابر، عده اى از جمله بنده بر اين اعتقاديم كه اين دو گفتمان يكسان هستند و در زير يك چتر بزرگ به نام «تجدد» قرار مى گيرند.
اما به نظر مى رسد اين دو نظريه در ذات و ماهيت تفاوتهايى با هم دارند كه يكى در قالب مدرنيته روسى و ديگرى در گفتمان مدرنيته غربى جاى مى گيرد. آيا اين تفاوت را قبول نداريد؟
هر دو اين ايده ها مى خواستند علم (Science) را با مديريت واحد توسعه دهند. روشنفكران ما دو دسته بودند. دسته اى مثل تقى زاده ها كه چندان هم باسواد نبودند، مجذوب غرب سرمايه دارى شدند و عده اى هم جذب نظريات سوسياليستى و شيفته لنين و بلشويكها شدند. به نظر من هر دو يك هدف واحد را دنبال مى كردند و آن تجدد غربى است ،ولى راههاى رسيدنشان متفاوت بود و هر كدام مى گفتند راه ما بهتر به نتيجه خواهد رسيد. بنابراين اگر تحولات جهانى را با دقت بيشترى دنبال كنيم، متوجه خواهيم شد ،امپراتورى ها به مرور از بين رفتند ولى فكر، روش و شيوه كار يك امپراتورى باقى ماند و در دستور كار قرار گرفت. البته تا قبل از فروپاشى شوروى كمتر كسى فكر مى كرد اين دو گروه يكى هستند. اما امروز مى دانند كه هم شوروى و هم آمريكا در پارادايم امپراتورى ها عمل مى كردند.
در ضمن نكته اى را نبايد از ياد ببريم و آن اينكه امپراتورى تسخيرى به معناى تسخير يك سرزمين خاص نيست. شيوه امپراتورى هاى جديد تسخير مغزها و ايجاد شبكه هاى پول و سرمايه است.
آقاى دكتر! آيا نمى توان گفت كه با تسخير جهان توسط سرمايه دارى وارد يك پارادايم جديد شده ايم كه به جهانى شدن با مركزيت آمريكا منجر شده است؟
بله اين ايده امرى مشخص است. كه اسم هاى مختلفى دارد. بعضى ها مى گويند يك سيستم جهانى پديد آمده كه سرمايه دارى مرز آن و دولتهاى فرودست حاشيه قلمداد مى شوند. اما من معتقدم تجدد و مدرنيته صرفاً كالاهاى غربى نيستند، بلكه برخى از كشورهاى غير اروپايى و غير غربى هم به گونه اى ديگر به بالندگى مدرنيته كمك مى كنند. اين برداشت، امروز در بسيارى از كشورهاى دنيا توسط نخبگان دنبال مى شودو من اميدوار هستم ، كشورهاى اسلامى و جهان سوم هم به همين گونه عمل كنند، تا رنسانس در اين كشورها هم ايجاد شود.
آيا بين سرمايه دارى نوع اروپايى و نوع آمريكايى تفاوت عمده اى وجود دارد ؟ زيرا الآن خود اروپايى ها هم به اين تنيجه رسيده اند كه اگر رشد شركتهاى چند مليتى به همين روال ادامه يابد، در آينده نزديك كارگران بسيارى در كشورهاى اروپايى بيكار خواهند شد.
دو فرق اساسى و عمده وجود دارد. يك فرق اين است كه سرمايه دارى اروپايى از قديم، يك نوع كاپيتاليسم دولتى بوده است. يعنى دولت نقش بزرگى در سيستم اقتصادى جامعه بازى مى كرده است. برعكس تاريخ آمريكا نشان مى دهد كه سرمايه دارى خصوصى ِ غير دولتى بيشتر غالب بوده است.
آيا اين روند هنوز ادامه دارد؟
بله در اروپا هنوز هم همينطور است. راه آهن هاى اروپا، فولاد اروپا، شركتهاى بزرگ، مخابرات در دست دولت بوده اند ولى به صورت سرمايه دارى اداره مى شدند. در حاليكه در آمريكا قضيه كاملاً برعكس است. تفاوت ديگر اين است كه فلسفه سياسى اروپاييان اين بوده كه دولت به عنوان نماينده ملت بايد رفاه مردم را در دست بگيرد. در آمريكا تا قبل از بحران اقتصادى ۱۹۳۰ به رفاه عمومى توجهى نمى شد ولى بعد از بحران فراگير ۱۹۳۰كه در زمان روزولت اتفاق افتاد، آمريكا شكست سياسى بزرگى خورد و بيكارى به وجود آمد. بعد از ۱۹۳۰ نقش دولت در توسعه و گسترش رفاه عمومى بيشتر شد كه البته اين تفكر كه دولت متولى رفاه جامعه باشد، هنوز در اروپا پررنگ تر است.
تصور شما در مورد آينده نظام آمريكا چه خواهد بود؟ آيا فكر مى كنيد بحرانهاى اين كشور بيشتر در حوزه مالى باشد يا در مسائل بين الملل يا در سياست؟
اگر قبول كنيم ، آمريكا مركز سيستم سرمايه دارى امروز است و چه به صورت ابر قدرت يا امپراتورى عامل و بازيگر اصلى تلقى مى شود. بايد از خودمان بپرسيم ، آيا ادبيات كاربردى اقتصادى، اجتماعى، نظامى آمريكا اهداف خود را دنبال مى كند يا در پى گيرى اين اهداف با تناقضاتى روبرو است ؟
به عقيده من چون تناقضات زيادى به وجود مى آورد، به مرور به ضعف سيستم منجر مى شود و در نهايت مشروعيت نظام كم رنگ خواهد شد.
اما آنها مى گويند كه ما مى خواهيم پرچم دموكراسى را در جهان به اهتزاز در آوريم؟
دموكراسى يك سرى متغيرها ، منحنى ها و شاخص هايى دارد. وقتى خود اين شاخص ها در آمريكا عمل نمى كند، تناقض ايجاد شده و از اعتبار آمريكا كاسته مى شود. آمريكا مى گويد ما به قانون احترام مى گذاريم و به دنبال گردش آزاد تجارت و افكار هستيم. وقتى خود آمريكا قانون بين الملل را نقض مى كند، تناقض ايجاد مى شود.
آمريكا مى گويد ما رهبرى سازمان هاى جهانى را داشته ايم مثل سازمان ملل ولى وقتى جنگ را بدون اجازه سازمان ملل شروع مى كند، اين تناقض را به وجود مى آورد.
آمريكا به بقيه دولتهاى دنيا مى گويد اگر بخواهيد از بانك جهانى و صندوق بين المللى پول، وام بگيريد بايد به اقتصاد خود سر و سامان بدهيد و كسرى بودجه تان كم شود. در حالى كه آمريكا هر وقت بخواهد مى تواند از سازمانهاى جهانى و بين المللى وام بگيرد اما كسرى بودجه آن مرتباً در حال افزايش است. آمريكا بزرگترين دانشگاه ها، صنايع و كتابخانه ها را دارد اما از سوى ديگر در همين سيستم ۲۵درصد از مردم بى سوادند. از لحاظ ساختار اجتماعى گسيختگى خانواده، بى امنى و قانون شكنى جامعه را دچار آسيبهاى فراوانى كرده است. آمريكا بيش از همه كشورهاى صنعتى زندانى دارد. از هر ۲۵ نفر آمريكايى يك نفر در زندان به سر مى برد. جمعيت آمريكا بالغ بر ۳۰۰ ميليون نفر است كه ۴۵ ميليون نفر از آنها از بيمه تأمين اجتماعى برخوردار نيستند.
عده اى از روشنفكران چپ معتقدند: اگر نخبه هاى فكرى مهاجر را كه از كشورهاى جهان سوم به آمريكا رفته اند از اين كشور بگيريم، آمريكا به يك كشور درجه ۳ آفريقايى مبدل مى شود؟
نه تنها نخبگان و مغزها بلكه بخش اعظمى از نيروى كار در آمريكا نيز از مهاجران هستند. اكثر مهاجران بنگلادشى، پاكستانى، اسپانيايى و مكزيكى به آمريكا مى روند. آنها رانندگان و كارگران جامعه آمريكا هستند كه تمام امور خدماتى را به عهده دارند. اگر امروز ۱۲ تا ۱۵ ميليون اسپانيايى زبانى كه از مكزيك و ساير كشورهاى آمريكاى لاتين به آمريكا رفته اند را از آمريكا بيرون كنيد، اقتصاد آمريكا فلج مى شود. در مورد نخبگان هم بهترين دانشجويان از كشورهاى آسياى شرقى و كشورهايى نظير ايران مى آيند. اين اتكا به نيروهاى انسانى خارجى مسأله بسيار مهمى تلقى مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |