دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۴ -
Mon, Mar 6, 2006
ماجرا
۳۴۱۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
معماى پليسى شماره ۱۱۰
پاسخ معماى پليسى شماره ۱۰۷ - جسدى روى برف
دليل اول : در اطراف جسد هيچ ردى از خودرو وجود نداشت كه مشخص شود قاتل با پيكان آبى رنگ فرار كرده است بلكه روى برف رد موتوسيكلت ديده مى شد كه دو برادر هيچ اشاره اى به آن نكرده و با توجه به اينكه گواهينامه موتوسيكلت مقتول به دست آمده بود، مشخص مى شد كه وى با موتورش در محل جنايت حضور داشت وبعد از قتل اين موتوسيكلت ناپديد شده يا به سرقت رفته است .
دليل دوم : جسد به صورت عمودى به طول جاده افتاده بود و به پهلو بود، اين نشان مى داد كه حتى به تصور اينكه قاتل راننده پيكان بوده باشد با اصابت گلوله در خارج از خودروى پيكان جسد بايستى با حالتى پرتابى و طاقباز روى زمين مى افتاد و نوع افتادن نشان مى داد كه مقتول داخل خودرو يا روى موتوسيكلت بود كه به قتل رسيده است و توسط قاتل از داخل يا روى اين وسايل نقليه به بيرون انداخته شده است كه با ادعاهاى دو برادر متفاوت بود در حالى كه خون زيادى روى برف ها پاشيده نشده بود و در اين قتل به نظر مى رسيد خون بيشتر روى بدنه موتوسيكلت پاشيده شده است.
معماى پليسى شماره ۱۱۰
برج خونين
250068.jpg
مهدى ابراهيمى
روز خيلى شلوغى بود،مادر يك زندانى با گريه از بازپرس خواست تا اجازه آزادى او را صادر كند در ميان گريه هاى اين پيرزن بود كه موبايل كشيك قتل زنگ خورد، به ساعت نگاهى انداخت عقربه ها، ۱۲ظهر را نشان مى داد.
يك قتل در خيابان پيروزى رخ داده بود و در آن مردى را در پشت بام خانه اش، با ضربات چاقو از پاى درآورده و قاتل موفق به فرار شده بود.
دقايقى طول نكشيد كه بازپرس شمس با تعطيل كردن اتاق كارش در هواى بهارى دادسرا را ترك كرد.
نيم ساعتى در راه بود تا اينكه خودرويش داخل خيابان خلوت و فرعى اى پيچيد، جمعيت زيادى به صورت نيم دايره در اطراف خانه دوطبقه قديمى حلقه زده بودند و پليس سعى داشت آنان را از محل جنايت دور كند.
از خودرو پياده شد و به سختى از حلقه مردم عبور كرد، وقتى به نوار زردرنگ حصار امنيتى تشخيص هويت رسيد آن را پشت سر گذاشت و به سروان حامدى نزديك شد و از او شنيد كه مشخصات قاتل را در دست دارند و بزودى او را دستگير خواهند كرد.
مقتول مرد ۴۵ ساله اى به نام «آرام» بود، او در بازار حجره پلاستيك فروشى داشت و از ۱۲سال پيش با مرگ زن و بچه اش كه در مسافرت تصادف كرده بودند تنها زندگى مى كرد و دوستان زيادى داشت كه به آن خانه رفت و آمد مى كردند.
خانه قديمى بين دوبرج در حال ساخت قرار داشت، دوساختمان كه در دوطرف اين خانه در حال ساخته شدن بودند حدود ۱۰طبقه اى مى شدند و كارگران زيادى در حال كار بودند، عجيب اينكه بازپرس از سروان شنيد صاحب اين دوبرج شاهد اصل وقوع جنايت بوده است و مشخصات قاتل را در اختيار آنان قرار داده است. بعيد نبود چون قتل در پشت بام خانه قديمى رخ داده بود و اگر شاهد قتل به طور اتفاقى در محلى از دوبرج مى ايستاد كه به پشت بام همسايه مشرف بود، راحت مى توانست همه ماجرا را ببيند.
اطلاعات خوبى به دست آمده بود، بازپرس شمس از سروان جدا شد و به سمت در ورودى خانه قديمى حركت كرد، وقتى داخل شد خود را در فاصله ۱۰مترى پله هاى ساختمان ديد كه در انتهاى راهرويى به عرض دومتر قرارداشت، در دوقدمى او يك در چوبى شيك كه در سمت راست بود، ديده مى شد و در انتهاى راهرو دقيقاً بعد از پله ها درى كه به حياط خانه بازمى شد قرار داشت.
بازپرس قبل از اينكه به پشت بام برود داخل سالن طبقه اول شد، برعكس قديمى بودن ساختمان، داخل آن بسيار شيك و مرتب بود و سليقه آرام، در چيدن اثاثيه بسيار خوب بود، همه اثاثيه مرتب و هيچ به هم ريختگى ديده نمى شد، ويترين هايى از عتيقه جات در گوشه هاى هر اتاقى ديده مى شد كه ارزش ريالى بالايى داشت اما قاتل دست به سرقت نزده بود و اين نشان مى داد انگيزه مهمترى دراين قتل مطرح است.
با توجه به اينكه اثرى از درگيرى در طبقه اول نبود، آنجا را ترك كرد و با پشت سرگذاشتن راهرويى به پله ها رسيد، مى دانست كه قاتل با «آرام» آشنا بوده است چرا كه آثارى از تخريب روى قفل در ورودى ساختمان ديده نمى شد و قتل در روز روشن اتفاق افتاده بود.
با دقت به پله ها چشم دوخت تا هيچ اثرى از ديد او پنهان نماند تا وقتى به طبقه دوم نرسيده بود چيزى به دست نياورد، در طبقه دوم حدود سه مترى پله هاى پشت بام در ورودى سالن اصلى ديده مى شد، آرام به سمت آنجا رفت و جالب اينكه جز پشت بام در هيچ جاى خانه اثرى از مأموران پليس و تشخيص هويت نبود.
در سالن طبقه دوم بساط پذيرايى از يك ميهمان روى مبل هاى استيل ديده مى شد، جاهاى ديگر طبقه دوم تميز و مرتب بود، روى ميزى كه روبروى مبلها بود، دوليوان ديده مى شد كه داخل يكى آب پرتقال دست نخورده اى بود و مشخص مى كرد يكى از دوقاتل يا مقتول آب پرتقال را نخورده است يا فرصت نوشيدن آن را به دست نياورده است.
زيرسيگارى اى كه روى ميز قرار داشت خالى و تميز بود اما يك پاكت سيگار با جلد قرمزرنگ و فندك نقره اى رنگ در كنار آن قرار داشت كه به احتمال زياد متعلق به مقتول بود، هيچ آثارى از درگيرى در اين طبقه نيز وجود نداشت.
موضوع پيچيده به نظر مى رسيد اما هر چه بود قاتل زيركى در اين جنايت دست داشت، بازپرس وقتى از سالن اصلى طبقه دوم خارج شد و در راهرو قرار گرفت به سمت پله هاى پشت بام قدم برداشت و روى دومين پله بود كه چشمش به قطره خون افتاد كه نوك تيز قطره به سمت پله هاى بالايى بود و نشان مى داد «آرام» با جراحتى كه داشت براى فرار از پله ها به پشت بام قرار كرده است چرا كه نوك تيز قطره مسير حركت را به خوبى نشان مى داد و آن به سمت پشت بام بود.
روى پله هاى بعدى نيز قطرات خون مشابهى پيدا شد كه خوشبختانه با وجود رفت و آمدهاى زياد مأموران، آثارش دست نخورده بود، وقتى بازپرس به پشت بام رسيد بالاى سر جسد رفت، مقتول را ديد كه رو به شكم به زمين افتاده است، جسد دقيقاً در بين لانه كبوترانى بود كه خالى بودن آن نشان مى داد متعلق به سالها پيش است.
«آرام» لباس راحتى خانه به تن داشت وسفيدى لباسهايش به قرمزى خون و پارگى از بين رفته بود جاى چهارضربه چاقوى عمقى در پشت كمر اين مرد ديده مى شد و دكتر شهروز نيز با تأييد عميق بودن ضربات چاقو تعداد آن را هشت ضربه كه چهارضربه ديگر به پهلوها و دوطرف شكم اصابت كرده بود، دانست.
با توجه به اينكه جنس لباس «آرام» پنبه اى بود هيچ خون در اطراف او پاشيده نشده بود و فقط قطرات كه روى پله ها بود مى توانست متعلق به او باشد كه از محل زخم ها چكه كرده بود.
بازپرس ديگر كارى در صحنه جنايت نداشت به خاطر همين پشت بام را ترك كرد و آرام از پله ها پايين آمد و از خانه قديمى خارج شد و خواست شاهد وقوع قتل وبا شنيدن اينكه او را براى تحقيق به كلانترى برده اند خودش نيز راهى آنجا شد.
مرد شيك پوشى روبروى ميز بازجويى در دفتر تجسس كلانترى نشسته بود، بازپرس شمس خود را معرفى كرد و خواست تحقيق كوتاهى از او داشته باشد، شاهد قتل مرد سرمايه دارى به نام«فرشيد» بود كه بسيار شمرده و با كلاس حرف مى زد:
شما گفته ايد قاتل را مى شناسيد؟
او را نمى شناسم، اماچون صحنه قتل را از فاصله كمى ديده ام چهره اش را كاملاً به ياد دارم.
قتل چه ساعتى رخ داد؟
حدود ۱۱و۳۰ دقيقه صبح بود، من براى سركشى در دو برج در حال ساخت بودم ، ساختمانم در دو سمت خانه قديمى است كه من در ساختمان سمت راست بودم و به پشت بام رفته بودم.
كسى همراهت بود؟
همه مشغول كار بودند، واقعيتش را بخواهيد نيازى نبود كه به پشت بام بروم، چون هوا خوب بود خواستم نفسى تازه كنم، كارى آن بالا نداشتم.
چه ديدى؟
چند دقيقه اى در پشت بام نبودم كه به پشت بام خانه قديمى نگاه كردم، مرد همسايه كه چندبارى او را ديده بودم واحوالپرسى مختصرى با هم داشتيم در حال تميزكردن لانه كبوترها بود، نگاهم چندثانيه اى از او برگردانده نشده بود كه ناله اى شنيدم ، چون درطبقات ساختمان هايم جوشكارى مى كردند اين صدا خيلى ضعيف به گوشم رسيد، ناخواسته به پشت بام نگاهى كردم ديدم مردى از پشت سر به او چاقو مى زند، چند ضربه اى همينطور به او زد، بعد چاقو را در گوشه اى انداخت و پا به فرار گذاشت .
چرا سر و صدا نكردى؟
شوكه شده بودم، موبايلم داخل خودرو جا مانده بود، چند دقيقه اى مات و مبهوت بودم وقتى به خودم آمدم با وجود آماده نبودن پله هاى ساختمان در حال احداث با سرعت خودم را به خيابان رساندم ، قاتل در آنجا نبود، موبايلم را از خودرو برداشتم و به پليس زنگ زدم.
قاتل را ببينى مى شناسى؟
او را قبلاً ديده بودم، چندبارى وقتى جلوى در خانه مقتول بود. همسن و سال آرام بود ، موهاى جوگندمى و قدى متوسط داشت، او لباس سياه پوشيده بود.
بازپرس شمس كه آلبوم هاى عكس خانوادگى متعلق به مقتول را همراه خود به كلانترى برده بود، بازكرد و از فرشيد خواست اگر قاتل بين كسانى است كه فاميل مقتول به حساب مى آيد ، شناسايى كند.
هنوز چند برگى ورق نخورده بودكه فرشيد دست روى عكس مرد جوانى گذاشت كه بين مقتول و همسرش نشسته بود و مى خنديد، بعد گفت: اگر كمى پير در نظر بگيريد اين همان قاتل است.
از صميميت قاتل فرضى و همسر «آرام»كه در عكس ديده مى شد بازپرس شمس پى برد قاتل مى تواند برادر زن مقتول باشد، به خاطر همين آلبوم ها را بيشتر ورق زد تا اينكه عكس جديد آن مرد را با موهاى جوگندمى پيدا كرد.
هنوز بازپرس شمس از كلانترى خارج نشده بود كه سروان همراه زن كه گريه مى كرد وارد آنجا شد، خواهر ناتنى آرام بود كه نفرين زير زبانش به سمت خانواده همسر مقتول بود، خيلى سريع عكس را به اين زن نشان داد و وقتى شنيد او «اژدر» نام دارد و برادرزن مقتول است از اينكه حدسش درست از آب در آمده بود لبخندى زد و آدرس خانه «اژدر» را از زن گريان گرفت.
اژدر ، در خانه اش خوابيده بود كه بازپرس او را به اتهام قتل آرام ، بازداشت كرد، اين مرد خيلى تعجب كرده بود اما دليل براى متهم بودنش زياد بود، نيمى از خانه قديمى كه قيمتى ميليونى داشت به نام خواهر وى بود اما دامادشان با وجود اينكه بايستى خانه را مى فروخت و سهم ارث «اژدر» را مى داد چرا كه او تنها وارث بود اين كار را نمى كرد و كدورتى بين آنان وجود داشت.
اژدر سوار به خودروى پليس نزد بازپرس شمس اصرار كرد كه از قتل دامادشان خبرى ندارد، او هنوز به التماس نيفتاده بود كه به خواست بازپرس خودروى پليس به سمت محل جنايت تغيير مسير داد.
فرشيد ، پاى ساختمان هاى خود بود كه بازپرس شمس و اژدر ، روبرويش حاضر شدند. او به محض ديدن مرد موجوگندمى رو به بازپرس گفت كه اين نامرد قاتل است خودم ديدم!
اما بازپرس شمس به دستان اين برج ساز دستبند زد و گفت: نقشه ماهرانه اى بود اما يكجا اشتباه كردى. فرشيد ، وقتى تنها دليل بازپرس را شنيد، پذيرفت قاتل است و انگيزه اش را اصرار بر خريد خانه قديمى و عدم فروش از سوى آرام دانست. او گفت كه پول زيادى مى توانست از ساخت سومين برج در كنار دو ساختمان ديگر به دست آورد و مى دانست اگر آرام نباشد به راحتى مى تواند خانه را از اژدر بخرد و اگر او نيز نباشد و به عنوان قاتل معرفى شود مى توانست با قيمت پايينى به آن خانه دست يابد.
***
خوانندگان گرامى با اشاره به تنها دليل بازپرس شمس در معماى پليسى شركت كنيد و پاسخ هايتان را به صندوق پستى روزنامه ايران ارسال كنيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |