پيمان شوقى
صدرا عبداللهى به دليل پس زمينه علمى اش (جامعه شناسى) در سينما به دنبال طرح و نقد علمى جريانات مؤثر در ساختار سياسى جوامع است و اين نگاه را از مستندهايش تا اولين ساخته بلند سينمايى خود (بر باد رفته) دنبال كرده است. به همين دليل اين مصاحبه نيز بيشتر حول محورهاى مضمونى فيلم شكل گرفته است.
پيش زمينه هاى فكرى كه به نگارش فيلمنامه و سپس ساختن فيلم «بر باد رفته» انجاميد كدام ها بود يا به عبارت ساده تر «بر باد رفته» از كجا شروع شد؟
هميشه اين مسأله دغدغه ذهنى ام بوده كه در اين چند دهه اخير، چقدر ريشه هاى وقايع مهم تاريخى در آثار هنرى مان مورد بررسى قرار گرفته و اسنادى كه محققين اجتماعى در سال هاى بعد بخواهند به آنها رجوع كنند كجاست؟
اين كه چقدر موفق بوده يا به دام كلى گويى افتاده و مسائل ديگر را شما بايد بگوييد. شايد بتوانم جواب بدهم و شايد خير ولى در اهميت طرح مسأله و نفس اقدام هيچ شكى ندارم.
چقدر به ارتباط عامه تماشاگران با سند اجتماعى كه در قالب فيلم ارائه مى كرديد اهميت مى داديد؟
اين قطعاً براى من مهم بوده چون اساساً اعتقاد دارم كه يك اثر هنرى تا زمانى كه درگير ساخت آن هستيم متعلق به ماست. به محض اتمام كار و ارائه، تبديل به يك كالاى فرهنگى مى شود كه حتى مدعيان ديگرى پيدا مى كند. معلوم است كه به عنوان سازنده اين كالا، دلم مى خواهد مشتريان بيشترى داشته باشم وگرنه فيلمى كه چهار نفر آن را ببينند مثل مجله اى است كه خوانندگان آن فقط هيأت تحريريه و اطرافيان آنها باشند يعنى كسانى كه همراه و همسو با مقالات آن هستند و تحول تازه اى از خواندن آن درشان اتفاق نمى افتد. بنابراين من هم به سازوكارهايى براى جذب تماشاگر فكر كرده بودم بخصوص كه اين فيلم فيلمى است كه بايد اول نشست و داستانش را ديد و جذب آن شد؛ بعداً اگر كسى دوباره به روابط مطرح شده در آن فكر كرد آن وقت است كه من موفق هستم. فيلمى نيست كه درگيرى لحظه اى ايجاد كند و طبق الگوهاى سينماى كلاسيك همذات پندارى بطلبد بلكه بيرون از سينما بايد تماشاگر تأمل كند و ببيند فيلم چقدر درباره او و اجتماع اطراف او راست گفته تا شايد به ديگران هم تماشاى آن را پيشنهاد كند يا خودش براى بار دوم آن را ببيند تا به گونه اى ديگر ببيند. براى جذب اين تماشاگر هم از ابزارهاى سينما استفاده كردم مثل بازيگر. در بضاعت بازيگرى سينماى خودمان دنبال سوپراستارهايى گشتم كه جنبه ستاره بودنشان بتواند همراه با نيازهاى قصه باشد و احياناً سوار بر آن نشود و به كريمى و فروتن رسيدم و فكر مى كنم در جنس بازى هميشگى آنها اتفاق تازه اى افتاده است و تيپ هاى جديدى خلق شد كه مانع از تعقيب قصه فيلم نمى شوند. (همين جا بگويم در سينما به بازيگر معتقدم نه نابازيگر) در ساخت داستان هم مى شد خيلى پيچيده تر عمل كرد: در ميزانسن ها، تركيب صحنه ها، زمان... اما براى احتراز از تحميل پيچيدگى بيشتر به اصل ماجرا از آنها پرهيز كردم. به همين دليل معتقدم اگر فيلم در زمان خودش يا همين حالا هم در موقعيت بهترى و با اطلاع رسانى مناسب تر اكران مى شد تماشاگر بيشترى پيدا مى كرد.
ضمناً اين فيلم به زعم ويژگى مهمى هم دارد و آن مستقل بودنش است چرا كه فارغ از حمايت دسته بندى هاى خاص سينماى ايران، و دسته بندى هاى جشنواره اى ساخته و اكران شد. يعنى مى تواند نمونه اى از يك سينماى مستقل باشد كه فارغ از دغدغه هاى گروه بندى هاى مختلف، صرفاً دغدغه هاى سازنده اش را انعكاس مى دهد. اين اتفاقى بود كه دوست داشتم بيفتد و خوشبختانه هم افتاد.
با توجه به اينكه فيلم محصول «هدايت فيلم» است چطور آن را مستقل ارزيابى مى كنيد؟
خب طبق قوانين فيلمسازى كشور هر فيلم بايد در دفتر معتبرى تهيه شود و روند امور ادارى اش توسط آنجا پى گرفته شود.
به نظر مى رسد قهرمان هاى شما «شريف» و «تهمينه» نماينده ديدگاه هاى مختلف حاكم بر نسل انقلابند نسلى كه كوشيد كليدى ترين شعار ساختارى انقلاب يعنى «سازندگى» را در بعد مادى و معنوى تحقق بخشد. اينكه سرانجام اين كليت يگانه در مسير سازندگى به افتراق و جدايى مى كشد تا چه حد جزو الزامات دراماتيك قصه است و چقدر مابه ازاى واقعى دارد؟
اگر به شيوه فيلم فلاش بكى به اوايل انقلاب و حتى قبل از آن بزنيم به خاستگاه طيف آدم هايى مثل تهمينه و شريف و محل تلاقى آنها خواهيم رسيد. آدم هايى كه با زمينه هاى فكرى متفاوت در دانشكده ها، احزاب و سازمان هاى پنهان و آشكار دور هم جمع شدند و بدنه حاكميت سياسى جديد را شكل دادند. تأكيد دارم روى اين قضيه چرا كه طى تمام فراز و نشيب ها و اختلافات سال هاى بعد بالاخره هرجا كه لازم باشد اينها مجدداً با يكديگر ارتباط برقرار مى كنند. منتها سرعت وقايع انقلاب و بروز سريع جنگ باعث شد سهم خواهى و تبعات آن، ديرتر و بر سر مسائل ديگرى سر باز كنند.
در فيلم شخصيتى هست به اسم رضا كه على رغم تأثيرش در روند قصه، برخلاف دو قهرمان اصلى هرگز ديده نمى شود و فقط صدايش را از طريق تلفن مى شنويم. چرا روى اين ديده نشدن تأكيد كرده ايد و او را بايد نماينده چه جريانى دانست؟
من او را يك آدم عادى مى بينم. كسى كه گذشته پرفراز و نشيبى داشته و شريف در موردش مى گويد هميشه كارهايش را نصفه نيمه مى گذارد. مثل همان مردمى كه در جريانات تاريخ معاصر هيچ راهى را تا انتها نرفته اند و هر روز پشت يك نفر ايستاده اند و از جهت عملكرد اجتماعى نمى شود نگاه صددرصد مثبتى به آنها داشت. وقايعى مثل مشروطه، استبداد رضاخانى، نهضت ملى شدن نفت، كودتا . آخرين جمله اى كه او به تهمينه (پس از پيروزى در مناقصه) مى گويد اين است: فاصله بين خدمت و خيانت فقط يك خط باريك است. يعنى اينكه تا ديروز با شريف بودم، امروز با تو هستم و فردا هم بعيد نيست كه پشت كس ديگرى بايستم.
در موقع رايزنى هاى مرسوم درباره فيلمنامه به من پيشنهاد مى شد كه نقش رضا را پررنگ تر كنم و يك جور مثلث عشقى ترتيب بدهم ولى واقعاً قصه من اين نبود و دليلى نمى ديدم كه تماشاگر را فريب بدهم و رابطه بى سرانجامى بسازم كه آخرش هم قرار نيست به جايى برسد. او يك آدم معمولى است كه نقشى در پيشبرد داستان دارد و نهايتاً نماينده توده هاى مردم است.
حالا ساختن مثلث عشقى به كنار؛ ولى واقعاً اگر وجه عاطفى يا عاشقانه فيلم پررنگ تر بود و حرف هاى اصلى در بطن داستان بازيابى يك عشق از دست رفته مطرح مى شدند تأثيرگذارتر نمى شد؟
آخر حكايت فيلم ربطى به عشق و بازيابى آن ندارد. صرفنظر از وقايع زمان گذشته و حس هاى لحظه اى، اصولاً عشقى در كار نيست بلكه يك جور رقابت مطرح است. تنها كارى كه مى شد كرد همين بود كه نيت اصلى تهمينه از بازگشت تا آخر فيلم پنهان بماند و كشف دليل آن، به نوعى پتانسيل تعقيب قصه از طرف تماشاگر باشد. الآن فكر مى كنم شايد بد نبود روى اين نكته تأكيد بيشترى مى كردم كه فرضاً نيت تهمينه از به دست آوردن جزيره، به دست آوردن دوباره شريف است.
اتفاقاً نكته اينجاست كه كدهاى فيلم همين را مى گويد. البته شايد تماشاگر عام اين كدها را نگيرد ولى در تمام فيلم شاهد تلاش هاى تهمينه براى عاطفى تر كردن روابطش با شريف هست. منتها تأكيد روى وجه مادى حضور و خواست هاى زن و سنگينى تحليل هاى طرح شده اجازه رفتن به عمقى كه فيلم فراهم كرده است را نمى دهد و اين جاى افسوس باقى مى گذارد.
به نوعى با حرف شما موافقم ولى اين نكته را هم در نظر بگيريد كه اين ماندن در سطح ممكن است اصلاً نياز قصه باشد و در فيلمنامه هم طراحى شده باشد.
نمى گويم مباحث در سطح مى مانند ولى سرمايى كه بر روابط موجود در فيلم حاكم است اجازه نمى دهد تماشاگر با وجه عاطفى فيلم درگير شود و شايد اين را بتوانيم به حساب تجربه اول بودن فيلم بگذاريم.
نه. اينطور نيست. چون تمام اين سردى فضا از ابتدا منظور نظر من بود و در صحبت هايى كه با فيلمبردار، طراح صحنه و بازيگرها داشتم به دنبال آن بودم. چون روح و باطن قضيه به نظرم همين فضاهاى سرد بود كه تضادها را شكل مى داد. ضمن اينكه در زمان ساخت فيلم متأثر از وقايعى بودم كه در اطرافم شكل مى گرفت و دلالت بر نوعى سردى و عدم اعتماد داشت كه به من فيلمساز اجازه نمى داد به دروغ بستر گرم و دلپذيرى براى طرح تعاريفم از اجتماع ارائه دهم. آن وقت تماشاگر به اين مى رسيد كه من هم يك نفر ديگر هستم كه آمده ام گولش بزنم. پس گفتم بگذار از ابتدا همه چيز مكشوف باشد انگار كه داريم رابطه عادى يك زوج عادى را بازخوانى مى كنيم و تا همين حد هم براى درگير كردن عاطفه تماشاگر عام با فيلم كافى است. همين قدر كه تماشاگر به بهانه فيلم به بازخوانى مجدد ارتباط كار و زندگى زناشويى اش بپردازد هم براى من ايده آل است.
به نظرم نكته اينجاست كه شما بيشتر در مقام يك جامعه شناس در پشت دوربين بوديد تا يك كارگردان؛ و مشغول آسيب شناسى جامعه بوديد بدون آنكه بخواهيد از امكانات دراماتيك سينما براى تلطيف ديدگاه هايتان استفاده كنيد.
دقيقاً همين طور است. ضمن اينكه بگويم من هميشه به قدرت سينماى هاليوود در قصه گويى و ارتباط با تماشاگر غبطه مى خورم (البته شخصاً سينماى اروپا را ترجيح مى دهم) و خيلى روى اين كار كرده ام كه چرا ما نتوانسته ايم قصه هايمان را مثل آنها تعريف كنيم. چيزى كه به آن رسيده ام اين است كه اصولاً كاراكتر و زمينه هاى فرهنگى ملت ما مثل آنها نيست و طرح روابط طبق الگوهاى داستان پردازى آنها در اينجا مصنوعى جلوه مى كند. خلاصه اين شده حسرت من كه بتوانم روزى فيلمى بسازم كه آدم هايش از جايگاه درست روانشناسى حرف بزنند و رفتار كنند يعنى در جايگاه واقعى خودشان باشند؛ تا ببينيم اصلاً مخاطب را جلب خواهد كرد يا نه.
با توجه به دغدغه هاى شخصى و گام اول در فيلم بلند، توليد فيلم چطور بود؟
انتخاب اوليه همكاران براساس شناختم از توانايى هاى حرفه اى شان و حداقل تفاهم در راستاى همكارى مشترك بود. اولين صحبت من با آنها اين بود كه ميزان حرفه اى بودن يا نبودن را نوع برخورد ما با فيلمنامه تعيين مى كند. يعنى همه ما با علايق و ديدگاه هاى مختلف وظيفه اى نسبت به اين فيلمنامه پذيرفته ايم و در راستاى هويت خودمان به آن وظيفه عمل مى كنيم. خوشبختانه مى توانم همين جا اعلام كنم كه از همه عوامل - كه جز فيلمبردار، همگى انتخاب اولم بودند - رضايت دارم. البته مثل هر كار ديگر، پروژه ما هم از حاشيه هاى دردسرساز بى بهره نبود كه مى توانست شيرينى كل قضيه را از بين ببرد. من تا جايى كه شد سعى كردم از اين حاشيه ها به سود فيلم بهره ببرم. مثلاً در اوايل كار حس كردم بين خانم كريمى و آقاى فروتن رقابتى شكل گرفته كه به نظرم در راستاى نقش شان در فيلمنامه بود و مى توانست به نفع فيلم باشد. اما از جايى ديدم كه ادامه اين وضع به روند كار ممكن است لطمه بزند و ديگر مقابل قضيه ايستادم و سوءتفاهم ها را رفع كردم چون فاصله ها داشت زياد مى شد و بايد كنترل مى شد. الآن احساس مى كنم بين نقش عوامل بالانسى وجود دارد كه موجب هماهنگى كل كار شده و هيچ چيز بيرون نمى زند.
از شكل فعلى فيلم - فيلمى كه به نمايش درآمده - راضى هستيد؟
نخستين بار كه چندى پيش و پس از سال ها فيلم را پرده پرده در لابراتوار ديدم به نظرم آمد كه فيلم خوبى ساخته ام. هم سروشكل آبرومندى دارد و هم واجد ظرفيت كافى براى انتقال ايده هايم است. البته بر نقاط ضعف آن به عنوان يك كار سينمايى بهتر از هر كسى واقف هستم و آن را بى عيب و نقص نمى دانم اما مى توانم ادعا كنم شروع مناسبى براى يك جور سينماى مستقل و متعهد در بدنه توليد سينماى ماست. به همين دليل هم سكوت منتقدين برايم دل آزارتر شده است چون آن را سكوت در قبال همراهى مردم و مواضع مردم مى بينم نه يك فيلم خاص. حتى بيشتر منتظر نقدهاى منفى و اظهارنظرهاى تند هستم چون به اصلاح مسير كمك مى كنند ولى سكوت به نظرم توجيحى ندارد.
به نظر شما «بر باد رفته» يك پيشنهاد يا آغازگر راه تازه اى در سينماى ايران خواهد بود؟
دستكم خود من كه اين مسير را ادامه مى دهم چون به حقانيت آن و لزوم نقد در جامعه اعتقاد دارم، سينماى رؤيافروش دردى از ما حل نمى كند و آن سينماى مثلاً معترضى كه به قيمت توهين مستقيم به مردم و هتاكى در جشنواره ها مطرح مى شود و بازار جهانى پيدا مى كند هم روى ديگر همان سكه است. اگر فيلمسازى واقعاً جسارت طرح مسائل اجتماعى را دارد نبايد به معلول ها بپردازد و زخم را تازه كند. اگر واقعاً جرأت دارند بروند راجع به علت ها فيلم بسازند. گاهى فكر مى كنم سينماى كلاه مخملى نسبت به خيلى از توليدات سينمايى اين سال هاى ما شرافت دارد چون در زمانه هجوم سينماى هاليوود و باليوود و امثال آنها توانست بنيان هاى ارتباط با توده هاى مردم را شكل دهد و بدون امكانات و حمايت هايى كه امروز موجودند فقط با رعايت چارچوب هاى مورد پذيرش مخاطب سال ها دوام بياورد.
من بر باد رفته را با اين اميد ساختم كه راه ميانه اى در جريانات سينمايى فعلى باشد؛ يك سينماى خوش ظاهر راستگو و اميدوار بودم كه نمايش آن تلنگرى هم باشد براى همكاران ديگر كه ببينند چنين سينمايى هم مى تواند مطرح باشد و دخل و خرج كند. راستش طى اين ۴ سال كمى نااميد شده بودم ولى الآن با گذشت اين سال ها و فرصت هايى كه از دست داده ام، هنوز هم بازخوردهايى از آدم هاى جامعه، آدم هاى سياسى و ديگران مى بينم كه در ادامه اين مسير مصمم تر شده ام.