چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴ -
Wed, Mar 8, 2006
فرهنگ و هنر
۳۴۱۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
مهرگان
ماجرا
نگاهى به نشريه داخلى آموزشگاه آزاد هنرهاى تجسمى ويژه
احمدرضا دالوند
نگاهى به نمايشگاه عكس هاى غوغا بيات - گالرى گلستان
گفت وگو با صدرا عبداللهى كارگردان فيلم «بر باد رفته»
نگاهى به نشريه داخلى آموزشگاه آزاد هنرهاى تجسمى ويژه
باز كن پنجره ها را...
احمدرضا دالوند
250242.jpg
همه چيز از دست نوشته آغاز مى شود. آنگاه صداى دكمه «كيبورد» و سپس «لى آوت» و در ادامه فيلم و زينك و چاپ و تكثير و صحافى... فرايند توليد يك رسانه مكتوب و چاپى على الظاهر چنين است.
همه ما اصطلاح معروف «سهل و ممتنع» را بارها شنيده ايم. اما به نظر مى رسد كه رويكرد به سويه «سهل» براى خيلى ها آسانتر از عنايت به وجه «ممتنع» قضيه است. ميان «سهل» تا «ممتنع» راه بسيار و تفاوت بسيارتر است.
واقعيت اين است كه «صفحه آرايى» همان Lay Out (لى آوت) نيست. لى آوت معنا و كيفيتى دارد كه به آنچه پس از صنعت چاپ رخ داد، پيوند مى خورد. اما صفحه آرايى يك احساس ماقبل صنعت چاپ را در درون خود نهفته دارد. به عبارت روشن تر و با استناد به تاريخ پرشكوه كتابت ايرانى _ اسلامى، همه متونى كه قبل از صنعت چاپ تبديل به كتاب شده اند، از هنر موسوم به «كتاب آرايى» بهره مند شده كه خود داراى قواعد و آداب ويژه اى بوده است.
يعنى يك گروه يا تيم متخصص شامل: خطاط، نگارگر، تذهيب كار، تشعيركار، جلدساز، صحاف، وراق (ورق ساز) گردهم مى آمدند تا انديشه يك اديب، شاعر يا عالم را در هيأت يك كتاب درآورده از گزند زمانه حفظ كنند.
همه آنچه امروزه به نام «صفحه آرايى» مى شناسيم، در طول تاريخ درخشان كتاب آرايى ما، تنها به قصد «حرمت گذاشتن» به كلام بود. صفحه را با چنان احترامى مى نگريستند كه گويى بخشى از صحنه هستى است كه لمحه اى در اختيارشان قرار گرفته تا تكه اى از الماس جانشان را بر آن متجلى كنند.
«مى گويند بايسنقر ميرزا پسر شاهرخ دستور داد ترجمه فارسى كليله و دمنه را مصور كرده، با خط خوش بنويسند تا از ديدنش طرب كنند.»
«لى آوت» (Lay Out) اما، به قصد سهولت هرچه بيشتر در امر خواندن و تفكيك عناصر نوشتارى از غير آن و اولويت دادن به آنچه مهمتر است، مورد مصرف دارد. با اين عبارت تفاوت آن را با صفحه آرايى درمى يابيم. اين تفاوت البته تفاوت ظريف و معنادارى است كه منطق رسانه هاى انبوه در زمانه توليد انبوه آن را موجه مى سازد.
دو وجه «ديدنى» و «خواندنى» اركان جدايى ناپذير هر رسانه مكتوبى را تشكيل مى دهند.
در نگاه اوليه به يك رسانه كوچك ۱۶ صفحه اى كه از جانب يك مركز آموزش گرافيك توليد شده است، بديهى است كه توقع كمترين موازين استتيك در بسته بندى اطلاعات مندرج در نشريه، توقع بى ربطى نيست.
در نگاه نخست با صفحاتى «تخت» و «سرد» كه فاقد يك استراتژى بصرى مدون هستند، مواجه مى شويم. صفحاتى كه بيشتر به «آگهى حصر وراثت» شباهت دارند تا بولتن تخصصى يك آموزشگاه تخصصى در عرصه گرافيك!
در اين بولتن، وجه «ديدنى» هيچ كمكى به وجه «خواندنى» نمى كند. اصولاً در جهان ارتباطات و در حيطه رسانه هاى چاپى، هر جا كه «ديدنى» به تقويت «خواندنى» نينجامد و بالعكس؛ آنجا جهان سوم است. جهان سوم با رقت انگيزترين تعاريف قابل تصور! پرسيدنى است كه چرا در مقايسه با بروشور يك پيتزافروشى يا قاليشويى بى ادعا، يا مؤسسات تقويتى و تجديدى دبيرستانى، بولتن يك آموزشگاه تخصصى گرافيك، تا اين پايه سست، ضعيف، سرد و عارى از كمترين دانش گرافيكى است؟
كاغذ گلاسه و چاپ ۴ رنگ وقتى با پشتوانه يك «گرافيك فرهيخته»، آنگونه كه در خور چنين جرايدى است، همراه نشود، به سطوحى متظاهرانه و ميان تهى شباهت پيدا مى كند. به عبارت ساده تر «ديدنى» پشتيبان «خواندنى» نيست.
در صفحه ۱۲ اين نشريه و در نوشتارى تحت عنوان «راه اندازى يك كسب و كار موفق در زمينه گرافيك و تبليغات» مى خوانيم: «... به طور خلاصه ابداع، سنجش و هماهنگى، ستون فقرات هر كسب و كار موفقى هستند. آنها چاشنى دگرگونى هاى مختلف در توسعه كسب و كار شما هستند. زمانى كه شما راجع به هماهنگى بدون ابداع و سنجش فكر كنيد، داريد عملى را توصيف مى كنيد كه انگيزه و معنى و محتواى آن را از آن گرفته ايد...» و در ادامه مى خوانيم: از هر كس بپرسيد در چه كسب و كارى هستند؟ بلافاصله نام كالايى را كه مى فروشند، مى گويند. «كالا» در حقيقت چيزى است كه مشترى شما آن را در دست گرفته از مغازه خارج مى شود. «محصول» در حقيقت احساسى است كه مشترى شما زمان خروج از كسب و كار شما با خود دارد.
آنچه راجع به كسب و كار شما احساس مى كند، نه آنچه راجع به كالا احساس مى كند. درك و فهم ميان اين دو مورد، چيزى است كه به ايجاد كسب و كار فوق العاده ناشى مى شود. محصول شما چيست؟ با چه احساسى مشترى ها از محل كسب و كارتان خارج مى شوند؟
هيچ كس علاقه مند به خريد نيست.
مردم مشترى احساسات هستند.
روشى كه كسب و كار شما مى تواند اين احساسات را پيش بينى و سپس ارضا نمايد، محصول شماست.»
|||
اين «نشريه» محصول شماست!
نگاهى به نمايشگاه عكس هاى غوغا بيات - گالرى گلستان
عاشقانه هاى دست به دست
250293.jpg
كشف خود و پى بردن به ابعاد يك نگاه تازه لذتى دارد كه فقط يك حرفه اى طعم و طراوت آن را مى شناسد.
هيجان نابالغ جرقه اى كه دست و ذهن را از انجام آنچه مألوف و آشناست، باز مى دارد و تو را در آستانه راههاى نرفته و ميدانهاى ناشناخته قرار مى دهد.
پرسش هايى خسته كننده، برآمده از محدوديتها و باورهاى محدود كننده... و در پى آن گفت و گويى درونى كه بال مى گشايد و از چارچوبها و قالبهاى نزديك و معمولى فراتر مى رود.
«نگاه تو كجاست؟ وراى صحنه هاى چيده شده و نورپردازى شده... از اين جهان چه ديدى؟ روايت تو چه بود؟... تا كى عكاسى فيلم؟ در جايى كه هر روز بر تعداد آزمون و خطاهاى تهيه كننده هاى سينما در انتخاب عكاسان جوان (مستعد و غير مستعد) افزوده مى شود و شنيدن اين جمله تكرارى كه ما در فلان فيلم اصلاً عكس نداشتيم... اين دور تكرارى تا كى؟». «پس حرف خودت به عنوان عكاس چيه؟».
غوغا بيات، عكاس فيلم، اين بار در نقش يك عكاس مستقل، فيلم درونى ذهن پرغوغاى خودش را بر ديوارهاى يك گالرى قاب كرده و آن سوى پرده سينما و چشم در چشم مخاطبانى نزديك كه براى ديدار - نوع نگاه او - آمده اند؛ قرار گرفته است.
«يادداشت هاى دست به دست» عنوان ابداعى غوغا بيات بر انديشه اى است كه او را به جست و جو و كار بر روى پديده اى متمركز كرد كه آشناترين، معروف ترين، در دسترس ترين و در عين حال دورترين وسيله مورد مصرف جوامع انسانى است: اسكناس!
اسكناس، برگه بهادارى است كه مسافر بى مقصد راههاى غير منتظره و پيچ در پيچ است.
آنچه امروز در كيف پول شماست، اى بسا فردا در كيف پول كسى باشد كه با او قهريد يا آرزوى ديدارش را داريد.
غوغا بيات، سوژه جديدى ابداع نكرده است. در واقع اهميت كار او نه در ابداع، بلكه در كشف است و كشف، زمانى به تأمل و تعمق بيشتر مى انجامد كه از دل يك امر متعارف زاده شود.
جلوه بخشيدن، تأكيد كردن و به بيان صريح تر، به زير نورافكن كشاندن چيزى كه از فرط استعمال اصلاً ديده نمى شود؛ يكى از مؤلفه هاى خلاقيت است. ادبيات آشناى پشت كاميونها، وانت بارها و تريلرها را به درشتى و آشكارا مى توان ديد، اما ادبيات ثبت شده بر روى اسكناس ها، بسيارى اوقات يا در حالت مچاله شده در جيب افراد پنهان است و يا در داخل يك كيف، بى آنكه تماشايى در كار باشد، جابه جا مى شود.
ثبت يك يادگارى، نوشتن يك عاشقانه، ذكر يك نصيحت يا اندرز در قالب شعر، يادآورى يك جمله قصار، نقل گفته هاى يك نويسنده... نشاندن يك حسرت يا غفلت بر سطح اسكناس... و مكث و دقت يك عكاس بر آنچه روزى و در لحظه اى در خلوت يك آدم رخ داده تا قلم بردارد و بر اسكناس چيزى بنويسد، منجر به برپايى نمايشگاهى شد كه نه تنها مخاطبان عام را راضى كرد، بلكه مقامات بانكى و پولى نيز از شكار پولهايى كه دست به دست در اعماق زندگى در گردش اند و به واسطه ذهن كنجاو و نگاه تيز يك عكاس، ثبت شده اند استقبال كردند. عاشقانه هاى دست به دست، امروز به دست من، فردا به دست تو... اكنون در جيب من، لحظه اى ديگر در كيف او، الآن در شلوغ ترين ميدان شهر، ساعتى ديگر در هواپيما و در سفر...
گفت وگو با صدرا عبداللهى كارگردان فيلم «بر باد رفته»
به دنبال سينماى مستقل خوش ساخت و راستگو
پيمان شوقى
صدرا عبداللهى به دليل پس زمينه علمى اش (جامعه شناسى) در سينما به دنبال طرح و نقد علمى جريانات مؤثر در ساختار سياسى جوامع است و اين نگاه را از مستندهايش تا اولين ساخته بلند سينمايى خود (بر باد رفته) دنبال كرده است. به همين دليل اين مصاحبه نيز بيشتر حول محورهاى مضمونى فيلم شكل گرفته است.
250317.jpg
پيش زمينه هاى فكرى كه به نگارش فيلمنامه و سپس ساختن فيلم «بر باد رفته» انجاميد كدام ها بود يا به عبارت ساده تر «بر باد رفته» از كجا شروع شد؟
هميشه اين مسأله دغدغه ذهنى ام بوده كه در اين چند دهه اخير، چقدر ريشه هاى وقايع مهم تاريخى در آثار هنرى مان مورد بررسى قرار گرفته و اسنادى كه محققين اجتماعى در سال هاى بعد بخواهند به آنها رجوع كنند كجاست؟
اين كه چقدر موفق بوده يا به دام كلى گويى افتاده و مسائل ديگر را شما بايد بگوييد. شايد بتوانم جواب بدهم و شايد خير ولى در اهميت طرح مسأله و نفس اقدام هيچ شكى ندارم.
چقدر به ارتباط عامه تماشاگران با سند اجتماعى كه در قالب فيلم ارائه مى كرديد اهميت مى داديد؟
اين قطعاً براى من مهم بوده چون اساساً اعتقاد دارم كه يك اثر هنرى تا زمانى كه درگير ساخت آن هستيم متعلق به ماست. به محض اتمام كار و ارائه، تبديل به يك كالاى فرهنگى مى شود كه حتى مدعيان ديگرى پيدا مى كند. معلوم است كه به عنوان سازنده اين كالا، دلم مى خواهد مشتريان بيشترى داشته باشم وگرنه فيلمى كه چهار نفر آن را ببينند مثل مجله اى است كه خوانندگان آن فقط هيأت تحريريه و اطرافيان آنها باشند يعنى كسانى كه همراه و همسو با مقالات آن هستند و تحول تازه اى از خواندن آن درشان اتفاق نمى افتد. بنابراين من هم به سازوكارهايى براى جذب تماشاگر فكر كرده بودم بخصوص كه اين فيلم فيلمى است كه بايد اول نشست و داستانش را ديد و جذب آن شد؛ بعداً اگر كسى دوباره به روابط مطرح شده در آن فكر كرد آن وقت است كه من موفق هستم. فيلمى نيست كه درگيرى لحظه اى ايجاد كند و طبق الگوهاى سينماى كلاسيك همذات پندارى بطلبد بلكه بيرون از سينما بايد تماشاگر تأمل كند و ببيند فيلم چقدر درباره او و اجتماع اطراف او راست گفته تا شايد به ديگران هم تماشاى آن را پيشنهاد كند يا خودش براى بار دوم آن را ببيند تا به گونه اى ديگر ببيند. براى جذب اين تماشاگر هم از ابزارهاى سينما استفاده كردم مثل بازيگر. در بضاعت بازيگرى سينماى خودمان دنبال سوپراستارهايى گشتم كه جنبه ستاره بودنشان بتواند همراه با نيازهاى قصه باشد و احياناً سوار بر آن نشود و به كريمى و فروتن رسيدم و فكر مى كنم در جنس بازى هميشگى آنها اتفاق تازه اى افتاده است و تيپ هاى جديدى خلق شد كه مانع از تعقيب قصه فيلم نمى شوند. (همين جا بگويم در سينما به بازيگر معتقدم نه نابازيگر) در ساخت داستان هم مى شد خيلى پيچيده تر عمل كرد: در ميزانسن ها، تركيب صحنه ها، زمان... اما براى احتراز از تحميل پيچيدگى بيشتر به اصل ماجرا از آنها پرهيز كردم. به همين دليل معتقدم اگر فيلم در زمان خودش يا همين حالا هم در موقعيت بهترى و با اطلاع رسانى مناسب تر اكران مى شد تماشاگر بيشترى پيدا مى كرد.
ضمناً اين فيلم به زعم ويژگى مهمى هم دارد و آن مستقل بودنش است چرا كه فارغ از حمايت دسته بندى هاى خاص سينماى ايران، و دسته بندى هاى جشنواره اى ساخته و اكران شد. يعنى مى تواند نمونه اى از يك سينماى مستقل باشد كه فارغ از دغدغه هاى گروه بندى هاى مختلف، صرفاً دغدغه هاى سازنده اش را انعكاس مى دهد. اين اتفاقى بود كه دوست داشتم بيفتد و خوشبختانه هم افتاد.
با توجه به اينكه فيلم محصول «هدايت فيلم» است چطور آن را مستقل ارزيابى مى كنيد؟
خب طبق قوانين فيلمسازى كشور هر فيلم بايد در دفتر معتبرى تهيه شود و روند امور ادارى اش توسط آنجا پى گرفته شود.
به نظر مى رسد قهرمان هاى شما «شريف» و «تهمينه» نماينده ديدگاه هاى مختلف حاكم بر نسل انقلابند نسلى كه كوشيد كليدى ترين شعار ساختارى انقلاب يعنى «سازندگى» را در بعد مادى و معنوى تحقق بخشد. اينكه سرانجام اين كليت يگانه در مسير سازندگى به افتراق و جدايى مى كشد تا چه حد جزو الزامات دراماتيك قصه است و چقدر مابه ازاى واقعى دارد؟
اگر به شيوه فيلم فلاش بكى به اوايل انقلاب و حتى قبل از آن بزنيم به خاستگاه طيف آدم هايى مثل تهمينه و شريف و محل تلاقى آنها خواهيم رسيد. آدم هايى كه با زمينه هاى فكرى متفاوت در دانشكده ها، احزاب و سازمان هاى پنهان و آشكار دور هم جمع شدند و بدنه حاكميت سياسى جديد را شكل دادند. تأكيد دارم روى اين قضيه چرا كه طى تمام فراز و نشيب ها و اختلافات سال هاى بعد بالاخره هرجا كه لازم باشد اينها مجدداً با يكديگر ارتباط برقرار مى كنند. منتها سرعت وقايع انقلاب و بروز سريع جنگ باعث شد سهم خواهى و تبعات آن، ديرتر و بر سر مسائل ديگرى سر باز كنند.
در فيلم شخصيتى هست به اسم رضا كه على رغم تأثيرش در روند قصه، برخلاف دو قهرمان اصلى هرگز ديده نمى شود و فقط صدايش را از طريق تلفن مى شنويم. چرا روى اين ديده نشدن تأكيد كرده ايد و او را بايد نماينده چه جريانى دانست؟
من او را يك آدم عادى مى بينم. كسى كه گذشته پرفراز و نشيبى داشته و شريف در موردش مى گويد هميشه كارهايش را نصفه نيمه مى گذارد. مثل همان مردمى كه در جريانات تاريخ معاصر هيچ راهى را تا انتها نرفته اند و هر روز پشت يك نفر ايستاده اند و از جهت عملكرد اجتماعى نمى شود نگاه صددرصد مثبتى به آنها داشت. وقايعى مثل مشروطه، استبداد رضاخانى، نهضت ملى شدن نفت، كودتا . آخرين جمله اى كه او به تهمينه (پس از پيروزى در مناقصه) مى گويد اين است: فاصله بين خدمت و خيانت فقط يك خط باريك است. يعنى اينكه تا ديروز با شريف بودم، امروز با تو هستم و فردا هم بعيد نيست كه پشت كس ديگرى بايستم.
در موقع رايزنى هاى مرسوم درباره فيلمنامه به من پيشنهاد مى شد كه نقش رضا را پررنگ تر كنم و يك جور مثلث عشقى ترتيب بدهم ولى واقعاً قصه من اين نبود و دليلى نمى ديدم كه تماشاگر را فريب بدهم و رابطه بى سرانجامى بسازم كه آخرش هم قرار نيست به جايى برسد. او يك آدم معمولى است كه نقشى در پيشبرد داستان دارد و نهايتاً نماينده توده هاى مردم است.
حالا ساختن مثلث عشقى به كنار؛ ولى واقعاً اگر وجه عاطفى يا عاشقانه فيلم پررنگ تر بود و حرف هاى اصلى در بطن داستان بازيابى يك عشق از دست رفته مطرح مى شدند تأثيرگذارتر نمى شد؟
آخر حكايت فيلم ربطى به عشق و بازيابى آن ندارد. صرفنظر از وقايع زمان گذشته و حس هاى لحظه اى، اصولاً عشقى در كار نيست بلكه يك جور رقابت مطرح است. تنها كارى كه مى شد كرد همين بود كه نيت اصلى تهمينه از بازگشت تا آخر فيلم پنهان بماند و كشف دليل آن، به نوعى پتانسيل تعقيب قصه از طرف تماشاگر باشد. الآن فكر مى كنم شايد بد نبود روى اين نكته تأكيد بيشترى مى كردم كه فرضاً نيت تهمينه از به دست آوردن جزيره، به دست آوردن دوباره شريف است.
250302.jpg
اتفاقاً نكته اينجاست كه كدهاى فيلم همين را مى گويد. البته شايد تماشاگر عام اين كدها را نگيرد ولى در تمام فيلم شاهد تلاش هاى تهمينه براى عاطفى تر كردن روابطش با شريف هست. منتها تأكيد روى وجه مادى حضور و خواست هاى زن و سنگينى تحليل هاى طرح شده اجازه رفتن به عمقى كه فيلم فراهم كرده است را نمى دهد و اين جاى افسوس باقى مى گذارد.
به نوعى با حرف شما موافقم ولى اين نكته را هم در نظر بگيريد كه اين ماندن در سطح ممكن است اصلاً نياز قصه باشد و در فيلمنامه هم طراحى شده باشد.
نمى گويم مباحث در سطح مى مانند ولى سرمايى كه بر روابط موجود در فيلم حاكم است اجازه نمى دهد تماشاگر با وجه عاطفى فيلم درگير شود و شايد اين را بتوانيم به حساب تجربه اول بودن فيلم بگذاريم.
نه. اينطور نيست. چون تمام اين سردى فضا از ابتدا منظور نظر من بود و در صحبت هايى كه با فيلمبردار، طراح صحنه و بازيگرها داشتم به دنبال آن بودم. چون روح و باطن قضيه به نظرم همين فضاهاى سرد بود كه تضادها را شكل مى داد. ضمن اينكه در زمان ساخت فيلم متأثر از وقايعى بودم كه در اطرافم شكل مى گرفت و دلالت بر نوعى سردى و عدم اعتماد داشت كه به من فيلمساز اجازه نمى داد به دروغ بستر گرم و دلپذيرى براى طرح تعاريفم از اجتماع ارائه دهم. آن وقت تماشاگر به اين مى رسيد كه من هم يك نفر ديگر هستم كه آمده ام گولش بزنم. پس گفتم بگذار از ابتدا همه چيز مكشوف باشد انگار كه داريم رابطه عادى يك زوج عادى را بازخوانى مى كنيم و تا همين حد هم براى درگير كردن عاطفه تماشاگر عام با فيلم كافى است. همين قدر كه تماشاگر به بهانه فيلم به بازخوانى مجدد ارتباط كار و زندگى زناشويى اش بپردازد هم براى من ايده آل است.
به نظرم نكته اينجاست كه شما بيشتر در مقام يك جامعه شناس در پشت دوربين بوديد تا يك كارگردان؛ و مشغول آسيب شناسى جامعه بوديد بدون آنكه بخواهيد از امكانات دراماتيك سينما براى تلطيف ديدگاه هايتان استفاده كنيد.
دقيقاً همين طور است. ضمن اينكه بگويم من هميشه به قدرت سينماى هاليوود در قصه گويى و ارتباط با تماشاگر غبطه مى خورم (البته شخصاً سينماى اروپا را ترجيح مى دهم) و خيلى روى اين كار كرده ام كه چرا ما نتوانسته ايم قصه هايمان را مثل آنها تعريف كنيم. چيزى كه به آن رسيده ام اين است كه اصولاً كاراكتر و زمينه هاى فرهنگى ملت ما مثل آنها نيست و طرح روابط طبق الگوهاى داستان پردازى آنها در اينجا مصنوعى جلوه مى كند. خلاصه اين شده حسرت من كه بتوانم روزى فيلمى بسازم كه آدم هايش از جايگاه درست روانشناسى حرف بزنند و رفتار كنند يعنى در جايگاه واقعى خودشان باشند؛ تا ببينيم اصلاً مخاطب را جلب خواهد كرد يا نه.
با توجه به دغدغه هاى شخصى و گام اول در فيلم بلند، توليد فيلم چطور بود؟
انتخاب اوليه همكاران براساس شناختم از توانايى هاى حرفه اى شان و حداقل تفاهم در راستاى همكارى مشترك بود. اولين صحبت من با آنها اين بود كه ميزان حرفه اى بودن يا نبودن را نوع برخورد ما با فيلمنامه تعيين مى كند. يعنى همه ما با علايق و ديدگاه هاى مختلف وظيفه اى نسبت به اين فيلمنامه پذيرفته ايم و در راستاى هويت خودمان به آن وظيفه عمل مى كنيم. خوشبختانه مى توانم همين جا اعلام كنم كه از همه عوامل - كه جز فيلمبردار، همگى انتخاب اولم بودند - رضايت دارم. البته مثل هر كار ديگر، پروژه ما هم از حاشيه هاى دردسرساز بى بهره نبود كه مى توانست شيرينى كل قضيه را از بين ببرد. من تا جايى كه شد سعى كردم از اين حاشيه ها به سود فيلم بهره ببرم. مثلاً در اوايل كار حس كردم بين خانم كريمى و آقاى فروتن رقابتى شكل گرفته كه به نظرم در راستاى نقش شان در فيلمنامه بود و مى توانست به نفع فيلم باشد. اما از جايى ديدم كه ادامه اين وضع به روند كار ممكن است لطمه بزند و ديگر مقابل قضيه ايستادم و سوءتفاهم ها را رفع كردم چون فاصله ها داشت زياد مى شد و بايد كنترل مى شد. الآن احساس مى كنم بين نقش عوامل بالانسى وجود دارد كه موجب هماهنگى كل كار شده و هيچ چيز بيرون نمى زند.
از شكل فعلى فيلم - فيلمى كه به نمايش درآمده - راضى هستيد؟
نخستين بار كه چندى پيش و پس از سال ها فيلم را پرده پرده در لابراتوار ديدم به نظرم آمد كه فيلم خوبى ساخته ام. هم سروشكل آبرومندى دارد و هم واجد ظرفيت كافى براى انتقال ايده هايم است. البته بر نقاط ضعف آن به عنوان يك كار سينمايى بهتر از هر كسى واقف هستم و آن را بى عيب و نقص نمى دانم اما مى توانم ادعا كنم شروع مناسبى براى يك جور سينماى مستقل و متعهد در بدنه توليد سينماى ماست. به همين دليل هم سكوت منتقدين برايم دل آزارتر شده است چون آن را سكوت در قبال همراهى مردم و مواضع مردم مى بينم نه يك فيلم خاص. حتى بيشتر منتظر نقدهاى منفى و اظهارنظرهاى تند هستم چون به اصلاح مسير كمك مى كنند ولى سكوت به نظرم توجيحى ندارد.
به نظر شما «بر باد رفته» يك پيشنهاد يا آغازگر راه تازه اى در سينماى ايران خواهد بود؟
دستكم خود من كه اين مسير را ادامه مى دهم چون به حقانيت آن و لزوم نقد در جامعه اعتقاد دارم، سينماى رؤيافروش دردى از ما حل نمى كند و آن سينماى مثلاً معترضى كه به قيمت توهين مستقيم به مردم و هتاكى در جشنواره ها مطرح مى شود و بازار جهانى پيدا مى كند هم روى ديگر همان سكه است. اگر فيلمسازى واقعاً جسارت طرح مسائل اجتماعى را دارد نبايد به معلول ها بپردازد و زخم را تازه كند. اگر واقعاً جرأت دارند بروند راجع به علت ها فيلم بسازند. گاهى فكر مى كنم سينماى كلاه مخملى نسبت به خيلى از توليدات سينمايى اين سال هاى ما شرافت دارد چون در زمانه هجوم سينماى هاليوود و باليوود و امثال آنها توانست بنيان هاى ارتباط با توده هاى مردم را شكل دهد و بدون امكانات و حمايت هايى كه امروز موجودند فقط با رعايت چارچوب هاى مورد پذيرش مخاطب سال ها دوام بياورد.
من بر باد رفته را با اين اميد ساختم كه راه ميانه اى در جريانات سينمايى فعلى باشد؛ يك سينماى خوش ظاهر راستگو و اميدوار بودم كه نمايش آن تلنگرى هم باشد براى همكاران ديگر كه ببينند چنين سينمايى هم مى تواند مطرح باشد و دخل و خرج كند. راستش طى اين ۴ سال كمى نااميد شده بودم ولى الآن با گذشت اين سال ها و فرصت هايى كه از دست داده ام، هنوز هم بازخوردهايى از آدم هاى جامعه، آدم هاى سياسى و ديگران مى بينم كه در ادامه اين مسير مصمم تر شده ام.
تحقيقات هسته اى از منظر حقوق بين الملل
250287.jpg
دكتر فرهاد پروين
يكى از منابع حقوق بين الملل، «اصول كلى حقوقى مشترك بين كشورها» است. يكى از اصول مسلم حقوقى، اصل جواز يا عدم ممنوعيت است. گفتنى است در هيچ يك از منابع حقوق بين الملل، منعى براى تحقيق و پژوهش ذكر نشده است و در اسناد بنيادى حقوق بشر، حق تحقيق علمى و بهره مندى از پيشرفت هاى علمى از حقوق متعلق به بشر ذكر شده است. در ماده ۲۷ اعلاميه جهانى حقوق بشر ذكر شده كه: «هركس حق دارد آزادانه در زندگى فرهنگى اجتماع شركت كند، از فنون و هنرها متمتع شود ودر پيشرفت علمى و فوايد آن سهيم باشد». بديهى است كه پيشرفت علمى جامعه در گرو توسعه تحقيقات و پژوهش هاى علمى است. درماده ۱۵ ميثاق بين المللى حقوق اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى نيز ذكر شده كه:
« ۱- كشورهاى طرف اين ميثاق، حق هركس را در امور ذيل به رسميت مى شناسند:
الف - شركت در زندگى فرهنگى ب - بهره مند شدن از پيشرفتهاى علمى و مجارى آن
ج - بهره مند شدن مصنف (يا مخترع) از حمايت منافع معنوى و مادى ناشى از هرگونه اثر علمى - ادبى يا هنرى
۲ - تدابيرى كه براى تأمين اعمال كامل اين حق از سوى كشورهاى طرف اين ميثاق اتخاذ خواهدشد، بايد شامل تدابير لازم براى تأمين حفظ توسعه و ترويج علم و فرهنگ باشد.
۳ - كشورهاى طرف اين ميثاق متعهد مى شوند كه آزادى لازم براى تحقيقات علمى و فعاليت هاى خلاقه را محترم بشمارند.
۴ - كشورهاى طرف اين ميثاق به فوايد حاصل از تشويق و توسعه همكارى و تماس هاى بين المللى در زمينه علم و فرهنگ اعتراف مى كنند».
طبق بند ۳ ماده ۱۵ ميثاق مذكور، ساير كشورها بايد هم آزادى تحقيقات و پژوهشهاى علمى را درايران محترم بشمارند و هم بايد مشوق توسعه وترويج دانش و پژوهش باشند. ضرورت تحقيق و پژوهش در كشورهاى درحال توسعه بيش از كشورهاى توسعه يافته است. امروزه «حق توسعه» يكى از حقوق اساسى و بنيادين نسل سوم حقوق بشر به شمار مى آيد.
پيشرفت هاى علمى مذكور در بند ب ماده ۱۵ ميثاق (و مجارى آن) جز از طريق پژوهش و تحقيق امكان پذير نيست. در اسناد بين المللى در مورد توسعه و تشويق تحقيقات علمى منع يا محدوديتى در مورد پژوهش هاى هسته اى در مقايسه با ساير موضوعات علمى ديده نمى شود، بلكه بالعكس، در پيمان بين المللى منع گسترش سلاح هاى هسته اى كه ايران هم در ۲۲ دى ۱۳۴۸ به آن ملحق شده است، پژوهش هاى هسته اى صلح جويانه به طور مكرر تأييد و تشويق شده است. در مقدمه اين پيمان ، ازجمله اهداف آن: «پشتيبانى از مجاهدات معموله در راه تحقيق و توسعه» ذكر شده است و نيز تأكيد شده كه:
«كليه طرف هاى اين پيمان حق دارند در مبادله هرچه وسيع تر اطلاعات علمى شركت كرده و به منظور بسط بيشتر استفاده از انرژى اتمى براى مقاصد صلح جويانه، به طور انفرادى و يا با همكارى ساير دول، اقدام كنند».
بويژه در ماده ۴ معاهده T.P.N (بند يك ) تأكيد شده كه حق توسعه تحقيقات علمى، بدون تبعيض بايد براى همه كشورهاى عضو، محترم شمرده شود:
ماده ۴ بند يك:
«هيچ يك از مقررات پيمان حاضر، به نحوى تعبير نخواهد شد كه به حقوق غيرقابل تفويض هر يك از دول طرف پيمان در راه توسعه تحقيقات و توليد و بهره بردارى از انرژى هسته اى به منظورهاى صلح جويانه - بدون تبعيض و طبق مقررات مواد ۱ و ۲ پيمان حاضر - لطمه وارد كند».
در T.P.N  هم تحقيقات در مورد انرژى اتمى به عنوان يك حق و ضرورت به رسميت شناخته شده است و هم ساير كشورها موظف شده اند به اين تحقيقات كمك و نيز در آن تشريك مساعى كنند. طبق بند ۲ ماده ۴ پيمان منع گسترش سلاح هاى هسته اى:
«كليه دول طرف پيمان متعهد مى شوند - مبادله هرچه وسيع تر تجهيزات و مواد، اطلاعات علمى و تكنولوژيك را به منظور مصارف صلح جويانه انرژى هسته اى تسهيل كنند و حق مشاركت در اين مبادلات را دارا هستند. به علاوه طرفهاى پيمان كه قادر باشند بايد همچنين به طور انفرادى يا به اتفاق ساير دول يا سازمان هاى بين المللى - در توسعه بيشتر استفاده از انرژى هسته اى براى مقاصد صلح جويانه بخصوص در سرزمين هاى طرف پيمان كه فاقد سلاح هاى هسته اى  هستند ، با توجه لازم به احتياجات مناطق در حال رشد جهان، تشريك مساعى كنند».
بنابراين منع پژوهشگران و محققان ايرانى از پژوهش با اصول كلى حقوقى و اسناد حقوقى پايه اى حقوق بشر و نيز با معاهده جهانى منع گسترش سلاح هاى اتمى در تعارض كامل است و در صورت وجود تعليق داوطلبانه، اين امر نمى تواند باعث منع تحقيقات هسته اى بشود، زيرا عمل داوطلبانه، تعهد حقوقى محسوب نمى شود و حق پژوهش و تحقيق از حقوق بشرى و جزء لاينفك «حق توسعه» و نيز يك ضرورت براى كشور در حال توسعه است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |