متولد يكم فروردين ۱۳۱۲ _ تهران
ليسانس روانشناسى از دانشگاه ژنو _ ۱۹۵۴ ميلادى
فوق ليسانس روانشناسى ازدانشگاه ژنو _ ۱۹۵۶
دكتراى روانشناسى از دانشگاه ژنو _ ۱۹۶۰
تنها زن پذيرفته شده در كنكور سراسرى اعزام به خارج از كشور در ۱۳۳۰ هجرى شمسى
دريافت بورس از وزارت فرهنگ و آموزش عالى و اعزام به سوئيس _ ۱۳۳۰
دريافت گواهينامه علوم تربيتى در رشته روانشناسى از دانشگاه ژنو _ ۱۹۵۲ ميلادى
دريافت دانشنامه تخصصى روانشناسى بالينى كودك از دانشگاه ژنو _ ۱۹۵۳
دريافت دانشنامه عمومى روانشناسى كاربردى از دانشگاه ژنو _ ۱۹۵۳
عضو شوراى راهبرى سند ملى آموزش و پرورش _ ۱۳۸۳ هجرى شمسى تاكنون
استاد گروه روانشناسى دانشگاه شهيد بهشتى _ ۱۳۸۱ تاكنون
استاد گروه روانشناسى دانشگاه تهران ۷۹-۱۳۶۵
مدير گروه روانشناسى دانشگاه تهران ۶۲-۱۳۵۹
صاحب امتياز و مديرمسؤول مجتمع آموزشى رؤيا (وزارت آموزش و پرورش) طى سال هاى ۱۳۴۴ تا ۵۴
رياست مركز تحقيقات روانشناسى پلى تكنيك تهران (وزارت آموزش و پرورش) از ۱۳۴۱ تا ۴۴
كارشناس فرهنگى _ تربيتى اداره كل تربيت معلم وزارت آموزش و پرورش در سال هاى ۱۳۴۰ تا ۴۱
مدير گروه روانشناسى سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى (سمت) _ ۱۳۷۵ تاكنون
مدير دفتر مطالعات و تحقيقات علوم انسانى معاونت پژوهشى و برنامه ريزى دانشگاه آزاد اسلامى _ واحد تهران جنوب _ ۱۳۷۲ تاكنون
عضويت در گروه علمى _ تخصصى رشته روانشناسى منطقه هشت دانشگاه آزاد اسلامى _ ۱۳۸۴
عضويت در شوراى مركزى انتشارات دانشگاه آزاد اسلامى _ ۱۳۸۴
منتخب در همايش چهره هاى ماندگار به عنوان اولين روانشناس در اين همايش - ۱۳۸۱
منتخب اولين دوره معرفى پژوهشگران قابل تقدير دانشگاه تهران _ ۱۳۸۳
برنده جايزه بخش تحقيقات بنيادى علوم انسانى در پانزدهمين جشنواره بين المللى خوارزمى _ ۱۳۸۰
برنده لوح تقدير سازمان «سمت» به عنوان مدير گروه پژوهشى روانشناسى
برنده لوح تقدير رياست تشخيص مصلحت نظام به عنوان مدير گروه پژوهشى روانشناسى سمت
برنده لوح تقدير وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى به عنوان مدير گروه پژوهشى روانشناسى سمت
پژوهشگر برگزيده جامعه اسلامى پژوهشگران _ ۱۳۸۰
برنده لوح تقدير همايش علل و عوامل تقدم مسائل جمعى بر منافع فردى از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى
نگارش و ترجمه بيش از ده جلد كتاب در حوزه روانشناسى كه از آن جمله اند: روانشناسى جنايى، تنيدگى يا استرس (بيمارى جديد تمدن)، گفت وگوهاى آزاد با ژان پياژه (با همكارى دكتر محمود منصور)، ارزشيابى شخصيت كودكان براساس آزمون هاى ترسيمى، اختلال هاى زبان و روش هاى تشخيص و بازپرورى (روانشناسى مرضى تحولى ۳ _ كتاب برگزيده دانشگاه تهران ۱۳۸۰ - كتاب تشويقى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ۱۳۷۹)، روانشناسى مرضى تحولى از كودكى تا نوجوانى (برنده كتاب سال ۱۳۷۱ در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى)، لغتنامه روانشناسى (مشترك با دكتر منصور و دكتر ميناراد)، روانشناسى مرضى تحولى از كودكى تا بزرگسالى (جلد دوم كتاب تشويقى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ۱۳۷۹ - جلد اول كتاب برگزيده دانشگاه آزاد اسلامى ۱۳۷۶)، ديدگاه پياژه در گستره تحول روانى (با دكتر منصور) و ...
نگارش بيش از ۳۰ مقاله علمى _ پژوهشى در مباحث مختلف روانشناسى ، ارائه بيش از ده پژوهش تهقيقى، استاد راهنما و همكارى در تنظيم بيش از صد پايان نامه دكترا و كارشناسى ارشد.
عضويت در هيأت تحريريه مجلات روانشناسى، حوزه دانشگاه، پژوهش هاى خانواده و ...
مديرمسؤول و سردبير فصلنامه روانشناسان ايرانى.
احمدرضا حجارزاده: يكى از برجسته ترين روانشناسان ايرانى كه با وجود عبور از مرز هفتاد سالگى همچنان از فعالان اين عرصه محسوب مى شود، دكتر پريرخ دادستان است. گويى او زاده شده تا موجبات رشد و ارتقاى اين رشته علمى را در كشورمان فراهم آورد. نگاهى به كارنامه پر بار و طولانى او، گواه همين ادعاست. دادستان با تعهد بالايى كه در خود نسبت به سرنوشت مردم ميهنش و علم روانشناسى حس مى كند، سال هاست به كار تدريس، تحقيق و پژوهش در حوزه بى پايان روانشناسى مشغول است و امروز خواه ناخواه اگر اندك اعتبارى براى روانشناسى در ايران قائلند به لطف حضور او و برخى از همكارانش است. در حقيقت نبايد منكر شد روانشناسى بى اندازه مديون او و خدمات ارزشمندش است. هر چند كه بشدت از وضعيت فعلى اين علم ابراز نگرانى و ناخرسندى مى كند، اما همچنان با اميدوارى در تلاش است كاستى هاى روانشناسى را بهبود بخشد. قلمرو كارى دكتر دادستان به دو بخش تقسيم مى شود: اول روانشناسى تحولى است كه چون ژان پياژه _ رئيس دانشگاه ژنو و از مشهورترين روانشناسان جهان _ خيلى تحولى نگر بود، در وجود دكتر دادستان نيز عنصرى ذاتى پديد آمد تا هيچ چيز را تحولى نبيند. همچنين مبانى شناخت شناسى پياژه، فلسفه پياژه و كاربردهاى نظام پياژه در آموزش و پرورش در همين گروه كارى دادستان مى گنجد و قلمرو ديگرش، به كار روى روانشناسى مرضى و بالينى برمى گردد كه هم اكنون نيز عمده آموزش هاى او روى همين دو مبحث است و بجز اين، تدريس درسى را كه علاقه اى به آن نداشته باشد، نمى پذيرد. در همين رابطه او سه جلد كتاب تأليف و منتشر كرده كه يكى از آنها برنده جايزه كتاب سال شد و دو جلد ديگر جوايزى از وزارت فرهنگ و ارشاد و دانشگاه آزاد اسلامى به دست آورد. البته نمى توان به سادگى تمام جوايز دكتر دادستان را به دليل تعدد فراوان، فهرست كرد. چرا كه به زعم خويش، هيچ كس تا اين زمان به اندازه او به خاطر كتاب ها و خدمات علمى اش جايزه كسب نكرده است. براى نمونه در حدود دو هفته پيش، او را به عنوان يكى از بهترين مؤلفان سازمان سمت مورد تشويق قرار دادند و يا سال گذشته كه او به بهانه يكى از فعالترين مديران گروه، مورد تقدير و ستايش واقع شد. همچنين بايد اشاره كرد به اينكه تقريباً تمام طرح هاى تحقيقاتى اش موفق به دريافت جايزه شده اند. اگرچه او در ابتداى امر، كتاب هايش را با همراهى و همكارى دكتر محمود منصور به پايان مى برد و منتشر مى ساخت، اما بتدريج فرآيند نگارش كتاب هايش شكلى مستقل پيدا كرد و هر كتابش بر اهميت حضور او در جمع روانشناسان، دو چندان افزود. پريرخ دادستان تعدادى از كتاب هاى دكتر ژان پياژه را ترجمه كرده كه براى يكى از آنها، شخص پياژه مقدمه اى نوشته است.
دادستان علاقه مندى و كنجكاوى اش را به آموختن و يادگيرى خيلى زود بروز داد. هر چند كه در آغاز بهانه اين كسب علم ها چيز ديگرى بود: «من دبستان را خيلى زود شروع كردم. از سن چهار سالگى! در زمان ما و دست كم در محله اى كه ما زندگى مى كرديم، كودكستان وجود نداشت. خواهرم كه سه سال از من بزرگتر بود به كلاس اول رفت. چون من بچه شيطانى بودم و حوصله ام در خانه سر مى رفت، خانواده ام رفتند و از مدير مدرسه خواهش كردند كه من هم بروم سر كلاس اول بنشينم. در پايان سال از من هم امتحان گرفتند و من قبول شدم و به كلاس دوم رفتم و الى آخر. البته تا سال هفتم _ هشتم چندان درس نمى خواندم! فقط هرچه مى گفتند ياد مى گرفتم كه قبول بشوم. اما بعد روال كارم تغيير كرد، به سمتى كه نه ديگر، بايد جدى تر درس خواند. من مطالعه خيلى مى كردم. به ياد دارم بچه كه بودم روزى پنج ريال پول توجيبى مى گرفتم. ما پايين تر از خيابان وليعصر (اميريه سابق) مى نشستيم. آنجا يك كتابفروشى بود به نام «بنفشه» كه هنوز هم هست. آن زمان كتابخانه و امكاناتى از اين قبيل به شكل امروزى نبود و اغلب كتابفروشى ها، كتاب كرايه مى دادند. من روزى پنج ريالم را مى بردم از كتابفروشى محله مان كتاب كرايه مى كردم و در همان روز آن را مى خواندم تا بتوانم فردا با پولم كتاب ديگرى بگيرم. بنابراين عشق به مطالعه از اول با من بود. پدرم هم خيلى اهل مطالعه بود. ما حتى از ۵ سالگى معلم فرانسه در خانه داشتيم. اصلاً زبان اول خارجى من فرانسه است! عربى را هم هميشه پدرم براى من توضيح مى داد. الآن شاگردانم از من مى پرسند شما دكتراى ادبيات داريد؟ مى گويم نه، من تحصيلات فارسى ام در سطح ديپلم است. دوباره مى گويند اما اين چيزى كه شما مى نويسيد از دكتراى ادبيات هم بيشتر است و من جواب مى دهم آن موقع درس خواندن با حالا خيلى تفاوت داشت! ديپلم ما به اندازه دكتراى حالا مى ارزيد و واقعاً همين طور بود.»
عشق ورزى به آدم ها در وجود اوست كه از همان دوران كودكى در رفتارش متجلى بوده و همچنان پيداست. در دوره مدرسه، تابستان ها به دانش آموزانى كه ضعيف بودند يا تجديد داشتند، درس مى آموخت و دبيران مدرسه تعجب مى كردند وقتى مى ديدند شاگردى كه نمره اولش دو بوده، حالا ۱۸ گرفته است. آنها تصور مى كردند بچه ها زير نظر استاد ورزيده اى تعليم ديده اند، اما وقتى با پريرخ دادستان كوچك مواجه مى شدند، حيرت مى كردند.
تحصيلات ابتدايى اش را در دبستان «خورشيد» تهران گذراند و سپس دو ديپلم علمى و ادبى را به ترتيب از دبيرستان هاى «ناموس» و «شاهدخت» دريافت كرد. در ۱۳۲۹ براى دومين بار در كشور، كنكور اعزام به خارج براى تحصيل گذاشتند كه نخستين بار آن در زمان «رضاشاه» بود. در آن كنكور شركت كرد و به عنوان تنها زن پذيرفته شده، يك سال بعد عازم سوئيس شد. اين در حالى بود كه فقط او ۱۶ سال سن داشت. آن مقطع، اوج بحبوحه فعاليت هاى پياژه در ژنو بود. پايان نامه دكترى اش را تحت نظر پروفسور ژان پياژه گذراند و به رغم اصرار شديد پياژه مبنى بر اينكه «ما شما را براى آن جامعه تربيت نكرديم و نبايد به ايران برگرديد» در سال ۱۳۳۹ به كشور بازگشت. در دانشگاه ژنو علاوه بر تحصيل در رشته روانشناسى تحولى، به دليل علاقه شخصى اش كار بالينى را هم دنبال كرد و در همين زمينه مداركى چون ديپلم تخصصى بالينى كودك و ديپلم روانشناسى تجربى را به دست آورد
|
|
|
همزمان با ورودش به ايران، نخستين مركز هدايت حرفه اى و هدايت تحصيلى بنيان گذاشته شد كه مسؤوليت آن را دكتر دادستان عهده دار بود. با اين حال به خاطر شيوه هاى خلقى اش، نمى تواند چندان آنجا دوام بياورد و كناره گيرى مى كند. در خلق و خوى شخصيتى او نظريه اى هست بر اين اساس كه هرجا او مشغول به كار و ارائه خدمت است، كارها بايد درست انجام شود و پيش برود كه گويا در آن مركز چنين نبوده است. پس از اين واقعه، دو سال مسؤوليت دفتر روانشناسى دانشگاه پلى تكنيك را بر عهده مى گيرد كه با نظارت دانشگاه فرانسه و براى هدايت دانشجوها كار مى كرده است. با اين حال بخت چندان با دكتر دادستان يار نبود و اندك اندك مشكلات عمده ارتباطى او با نظام حاكم بر جامعه، سر باز مى كنند و سبب دور ماندن او از فعاليت در حرفه و رشته تخصصى اش مى شوند؛ دادستان در اين رابطه بشدت اظهار گله مندى مى كند.« نه اين تشويقها توانسته كارم را تغيير دهد يا انگيزه اى در من ايجاد كند كه بيشتر كار كنم و نه تنبيه هايشان مانعى برايم بوده. سال ۷۹ وقتى دانشگاه تهران مرا بازنشسته كرد، من ۳۰ واحد درس مى دادم. در تمام دوران كارى ام، اعتبار و اهميت گروه روى كار من مى چرخيد. آن وقت در برگه بازنشستگى من چى نوشتند؟ «عدم نياز»! ظلم از اين بالاتر كه نمى شود، يا مثلاً آن يكى نظام، - با همه تحصيلات و توانايى هايم، پس از گذراندن دكترى با پياژه، به من حكم آموزگارى كلاس اول دبستان مى دهد! - آن حكم را كه به من دادند، اعتراضى نكردم و رفتم سر كلاس. اما در تمام اين فاصله، دكتر سياسى (رئيس دانشگاه) چون وضعيت تحصيلى مرا مى دانست و در دفاع من هم بود، اصرار شديدى داشت كه بروم دانشگاه براى تدريس و فعاليت، ولى خودم قبول نمى كردم. وقتى ديدم قرار است معلم كلاس اول بشوم، مدرسه يك كلاسه اى را تأسيس كردم و به بچه ها درس دادم تا به ترتيب بالا رفتند و اين روند، ۱۲ سالى ادامه داشت. تا اينكه در سال ۱۳۵۴ قانون تعطيلى مدارس ملى را تصويب كردند و مدرسه را از من گرفتند و دولتى اش كردند. دوباره دكتر سياسى آمد سراغم و اين بار با هر ترفندى بود، مرا راضى كرد به دانشگاه بروم. ديگر در دانشگاه تهران بودم تا سال ۷۹ كه به دلايلى كه عرض شد، بازنشسته ام كردند».
شايد به خاطر همين گله مندى ها است كه امروز دكتر پريرخ دادستان ترجيح مى دهد در محله اى ساكت و آرام، در سكوت و آرامش مثال زدنى و در تنهايى مطلق فقط و فقط به كار و فعاليتهاى تحقيقى و پژوهشى بپردازد. او هم اكنون مسؤول پژوهشهاى دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب است و همينطور در دانشگاه شهيد بهشتى به تدريس «توسعه» مى پردازد. دادستان مدعى است هنوز هم روزى ۱۸ ساعت كار مى كند و با لبخندى شيرين گوشزد مى كند حتى جوانها هم نمى توانند مثل او كار كنند. جوان ترها از او الگو مى گيرند كه چگونه يك فرد مى تواند تا پايان زندگى در تلاش براى به سرانجام رساندن رسالتهايش باشد. دادستان اين روزها سرگرم تهيه و تدوين دو كتاب بسيار مشكل و گسترده است و با وجود كهولت سن و خستگى زياد از عمرى تلاشهاى مستمر علمى، همچنان فعاليتهايش را با هدف ارتقاى سطح دانش و تغييراتى كه بايد پديد آورد، پيگير است. او مى گويد: «تا امروز هيچ روزى نبوده درسى را كه يك سال به دانشجويانم مى دهم، سال ديگر تكرار كنم. هميشه درسهايم را به روز كردم، تحقيقات جديد به آنها افزوده ام، ساعتها پشت كامپيوتر مى نشينم و آخرين رويدادهاى علمى را كه در دنيا رخ مى دهد و فكر مى كنم بچه ها بايد بدانند، پيدا مى كنم و در اختيارشان مى گذارم. هر انسانى، تعهد و رسالتى بر عهده دارد و اصلاً دليل بازگشت من به ايران همين احساس مسؤوليت و رسالت بود. اين تشويق و مصاحبه ها هم نه خيلى برايم مهم است و نه اثرى روى من مى گذارد.»
پريرخ دادستان كه عمرى طولانى را در راه احيا و به كارگيرى درست روانشناسى در كشور صرف كرده، خود بسيار از وضعيت آشفته و نابسامان روانشناسى در حال حاضر گله مند است. او از بى توجهى و عدم نظارت بر اين حوزه و افرادى كه تحت عنوان «روانشناس» مشغول به كارند، دل پرى دارد: «در ايران هيچ كدام از اصولى كه بايد رعايت شود و روانشناسى غرب به آنها رسيده، محترم شمرده نمى شود. مثلاً براى يك روش ساده درمانگرى - نه روشهاى پيچيده درمانگرى - در كشورهاى خارجى اگر بخواهند مجوز بدهند، حداقل چهار سال طول مى كشد، ضمن اينكه بعد از اين مدت، بايد زمانى هم «تحت نظر» كار كنيد تا بعد از ۶ سال به شما مجوز يك نوع روش درمانگرى داده شود. درحالى كه اينجا، دانشجوهاى ليسانس و فوق ليسانس كه يك مصاحبه ساده را بلد نيستند، درمانگرى مى كنند. اين فاجعه است. من هميشه فكر مى كردم اين مملكت بايد مثل پزشكى، يك نظام روانشناسى هم داشته باشد، چون همه دنيا اين نظام را دارد. نظام روانشناسى لازم است بدان جهت كه جلوى اين بساط را بگيرد يا دست كم خودش پيشگام شود و كارهايى بكند، دوره هايى بگذارد براى اين هايى كه مى روند سرنوشت مردم را به دست مى گيرند حداقل بفهمند دارند چه كار مى كنند! ولى متأسفانه به هيچ وجه اينطورى نيست و مردم هم بشدت الآن نيازمندند. روانشناسى شده يك بازار پول درآوردن. معتقدم كيفيت آموزش در دانشگاه ها بسيار فاجعه است. كى قرار است اينها را تربيت كند؟ كميت افزايش پيدا مى كند ولى از كيفيت كاسته مى شود براى اينكه نيرويى وجود ندارد. در حاليكه من اعتقادم بر اين است كه اگر تمام مملكت جمع شوند و ۳۰ نفر روانشناس تربيت كنند خيلى بهتر است از اين كه ما صدها نفر نابلد تحويل جامعه دهيم. حتى الآن در ده كوره ها هم پروژه هاى روانشناسى گذاشتند و اينها مى آيند بيرون و كار مى كنند! مردم هم كه نمى دانند، خيال مى كنند طرف دكتر است. بر فرض كه دكترى هم داشته باشد، بايد بتواند اين كار را بكند يا نه؟»
در ادامه او اشاره به بى نتيجه بودن پژوهشهاى پژوهشگران دارد: «از ديگر سو، پژوهش هاى ما فقط حالت نمايشى دارد. بودجه هاى هنگفتى به پژوهش ها اختصاص داده مى شود كه روز به روز هم افزايش پيدا مى كند. ولى پيامد اين تحقيقات كجاست، مشخص نيست. در همه جاى دنيا، پژوهش ها و آموزش ها با هم رابطه اى تنگاتنگ دارند اما اينجا نه. حالا نظرى باشد، علمى، كاربردى، يا هر چيز ديگر، هيچ رابطه اى وجود ندارد. خود من يك طرح تحقيقى داشتم راجع به فرآيند تحول بچه هاى ايرانى كه برنده جايزه خوارزمى هم شد. البته دو طرح بود، يكى براى دبستان و ديگرى براى راهنمايى. اين طرح براى اين بود كه بتوانيم بر مبناى ويژگى هاى روانشناختى بچه ها برنامه ريزى كنيم. خب الآن اين طرح ها كجا هستند؟ دارند در گنجه ها خاك مى خورند. يكى از مسؤولان واقعاً قابل احترام آموزش و پرورش يك روز به من گفت: «اين پژوهش هايى كه انجام مى شود فقط كار مستخدمين را زياد مى كند. يعنى آنها مجبورند دائم اين پژوهش ها را از گنجه ها در بياورند، خاكش را بگيرند و بگذارند سر جايش.» پرسيدم پس چرا اينقدر اصرار داريد كه من پژوهش كنم؟! گفت: «براى روزى كه شايد يك نفر بيايد و بخواهد كارى بكند. آن وقت ۸ سال طول مى كشد دوباره پژوهش كنند. اينها باشد براى آن روز.» از همين رو مى گويم وضع روانشناسى خيلى بد است، يعنى گسترش كمى و نداشتن كيفيت.»
پريرخ دادستان همه سال هاى حضورش در عرصه روانشناسى را وقف آموزش و كرده است و به ندرت پيش آمده به سمت و سوى كار بالينى كشيده شود. در اين رابطه نمى توان به هيچ سابقه اى از فعاليت او در مطب، كلينيك يا بيمارستانى دست پيدا كرد واين دورى گزيدن از درمانگرى به شكل مستقيم به اعتقاد شخصى در نظريات او برمى گردد كه اينچنين است: «معتقدم نمى توان دو تا كار را با هم، خيلى خوب انجام داد. گاهى به اجبار يا زور شايد مواردى را پذيرفته ام براى مشاوره يادرمان، ولى به صورت مطب يا هر چه، نه هيچوقت كار نكرده ام.درمانگرى و مشاوره، شوخى نيست، سرنوشت انسانهاست. در روانشناسى هم كه با يك نسخه قضيه حل نمى شود. وقتى كسى به من مراجعه مى كند بايد حساب كنم حداقل هفته اى دو روز و تا زمان ۶ ماه براى اين آدم وقت بگذارم، آن هم نه در حضور. بعدش بايد شما فكر كنيد و اين قطعات را به هم بچسبانيد تا يك راه حل درست و منطقى پيدا كنيد. با اين حساب من شايد بتوانم هر ۶ ماه به ۵ نفر كمك كنم. پس اگر به دانشگاه بيايم و به دانشجوها بياموزم كه بايد چه كنند، اين طيف گسترده ترى را در برخواهد گرفت. از همين رو من از كار بالينى به طور مستقيم، خيلى اجتناب مى كنم. با اين حال روى كارورزى بچه ها نظارت دارم و كار بالينى را آنگونه انجام مى دهم. يعنى آنچه را خودم نمى توانم بر عهده بگيرم به آنها ياد مى دهم.»
درباره اينكه چگونه يك فرد در زندگى به موفقيت هاى والاى معنوى، به لحاظ كار، تحصيل يا غيره دست مى يابد، دكتر دادستان ضمن اشاره به نياز داشتن سطحى از هوش _ كه در اين مسأله كمترين ترديدى نيست _ از علاقه مندى به رشته انتخابى به عنوان عاملى ديگر ياد مى كند و در همين راستا به مقايسه وضعيت تحصيل در دانشگاه هاى ايرانى با دانشگاه هاى خارج از كشور برمى آيد: «يكى از عمده مشكلات ما در ايران، تحصيل دانشجوها در رشته اى است كه قرار نبوده در آن تحصيل كنند، اما چون نمره آورده اند، رفته اند. در خارج اصلاً اينطورى نيست. كنكور به آن معنا وجود ندارد بلكه برحسب فرآيند تحصيلى، نمره ها را مى فرستند و رشته هايشان را انتخاب مى كنند. بعد به چند دانشگاه معرفى مى شوند و آنجايى كه دوست دارند، مثلاً يكى حساب كرده برود در علوم انسانى، پزشكى، فنى و... به همانجا مى روند. ضمن اينكه امكانات متفاوتى برايشان هست. يعنى اگر فردى احساس كند از تمام كردن دانشگاه ناتوان است، مى رود به رشته فنى و تكنيسين مى شود. بنابراين بايد در شاخه اى كه به آن علاقه منديد، برويد.»دادستان در پى همين گفته ها به نادرستى الگوها اشاره دارد و متذكر مى شود: «الگوهايى كه جامعه در اختيار نوجوانان مى گذارد بايد درست باشد. از دانشجويى كه مى بيند برفرض من نوعى با اين افكار چه مشكلاتى دارم، چه انتظارى مى توان داشت؟ نمى شود از همه دانشجوها انتظار داشت كه قديس باشند! باور كنيد بسيارى از دانشجوهاى ما دچار يك تعارض شديد هستند. چون راه پيش رويشان جاده آسفالته و هموارى نيست. فراز و نشيبش زياد است. اگر آنها بخواهند از اين راه بروند پس ارزش هايى را كه من در اين سال ها بهشان القا كردم چه كنيم؟ آنها واقعاً دچار افسردگى مى شوند كه چگونه انتخاب كنند؟ ولى در نهايت درصد عظيمى راه دوم را انتخاب مى كنند. چون بشر برحسب تعريف، متمايل به طرف حداقل انرژى است. براى شخص من، ارزش ها و رسالت هاى انسانى درصدد همه چيز قرار داشته و دارد. حاضرم همه چيز را كنار بگذارم _ كما اينكه ثابت كرده ام و گذاشته ام _ براى اينكه خودم راضى باشم. براى اينكه آدم مى تواند به همه دروغ بگويد ولى به خودش نمى تواند. من هميشه به شاگردهايم مى گويم طورى زندگى كنيد كه بتوانيد خودتان را در آينه نگاه كنيد!»